سیگارپیچ




عنوان داستان : جگرپیچ
نویسنده داستان : امید قریب

آخر هفته ها خانه ی پدری و تمدد اعصاب، سریع میگذشت.
آخر شبها گوشه ی میدان اصلی سینا و برادرش بساط میکردند، یک وانت و یک منقل چهار متری و انواع خوراک کبابی، جگر،دنبه، دنبلان، چگر پیچ، چنجه، بال کبابی، این اواخر کوبیده هم اضافه شده بود.
یازده و نیم دوازده شب، وقتی اهل خانه به رختخواب میرفتند. میرفتم شکم چرانی.

سینا و من چند سالی همکلاس بودیم، نه چندان صمیمی ولی دوستی و سلام علیک مان هیچوقت قطع نشده بود.
کار و بار دو برادر هر هفته که می آمدم، پر رونق تر شده بود، گاهی نیم ساعتی طول میکشید تا برای سیخ های شما جایی روی منقل خالی شود. کمتر از یکسال زمان برد تا سینا از خاک به افلاک برسد، صاحب خانه و ماشین شده بود و برادر جوانش را داماد کرده بود.
سینا از همان ایام مدرسه، پسر خوش ظاهر و مودبی بود، اما برعکس من در درس و نمره گرفتن اصلا خوب نبود، مدرسه را اواسط دبیرستان رها کرد، و بعد از آن کمتر خبری از هم داشتیم.
سینا اغلب پشت منقل می ایستاد و کارتخوان و حساب و کتاب را به برادرش میسپرد، رونق کاسبی و استقبال مردم کار خدمت دهی را سخت تر کرده بود، تا دیشب که متوجه شدم یک نفر به انها پیوسته است، کسی که سیخ و سینی ها را جمع و تمیز میکرد، جعبه ی نان را مدیریت میکرد و مثل فرفره میچرخید، مردی کوچک اندام، میانسال و مو خاکستری، به او نگاه کردم بسیار مودب و با شخصیت بنظر میرسید و عجیب چهره و حرکاتش برایم آشنا بود.

سینا با وجود شلوغی های اطرافش، همیشه بسیار با من با محبت برخورد میکرد، و اغلب خاطراتی از روزهای دور مدرسه اواخر دهه ی شصت و اوایل هفتاد را مرور میکردیم.
وقتی پادوی سینا برای بردن سینی من پیش امد، در جواب تشکر من کلماتی بزبان آورد،
صدایش حتی از چهره اش هم آشنا تر بود. بعد از تعارفات معمول پول غذا را حساب کردم و دو سیگار برای خودم و سینا روشن کردم.
سینا هدایت منقل را به برادرش سپرد و کنار من نشست، با سر به کارگر تازه اش اشاره کردم،
و گفتم، این بنده خدا خیلی به چشمم آشنا میاد.
سینا گفت؛ میشناسیش، اقای نون دبیر تاریخ مونه! همونی که منو کتک زد و دماغم و با مشت شکست.
حیرت کردم، واقعا خودش بود، چقدر شکسته و زبون بنظر میرسید. معلم آرام و سختگیر و جدی که تاریخ را مهمترین دانش میدانست. و از خرفتی و بی توجهی ما حرص و جوش میخورد.
اهل کتک زدن و فحاشی نبود اما بسیار مغرور بود، و بیش از هر معلمی که دیده بودم به کارش مفتخر بود.

سینا گفت؛ یادت نیست اما یه روز بیرون مدرسه دستم سیگار دید یه دختر هم همراهم بود، کوچه ی باریک پشت مدرسه بودیم، قبل از اینکه سیگار و بندازم روشو برگردوند و رفت، فرداش باهاش تاریخ داشتم، تو یک کلاس دیگه بودی، یادت نیست.
منو صدا کرد و پرسید: نادر شاه چطور کشته شد؟ و دو ثانیه بعد محکم ترین سیلی عمرم را خوردم. کله ام سوت کشید.
اقای نون پرسید؟ عاقبت لطفعلی خان زند چه شد؟ و بعد از سوال طرف دیگه ی صورتم سرخ شد. سوالات تمامی نداشت. داریوش سوم در کجا کشته شد؟ و لگد محکم خورد توی شکمم. نفسم رفت و مثل مقوا روی خودم تا شدم.
: شاه سلطان حسین توسط چه کسی کشته شد؟ و مشتی که به قفسه ی سینه ام خورد که عاقبت پخش و پلا شدم و روی زمین وا رفتم.
_ آغا محمد خان توسط چه کسانی کشته شد؟
و لگد اینبار مستقیم خورد به دماغم، خون سیاه روی همه ی هیکلم میریخت و دماغم بسرعت ورم کرد. بالاخره دست برداشت، و من دیگه هیچوقت مدرسه نرفتم.
از کسی شنیدم بدجوری مشکل مالی داره،
میخواستم انتقام بگیرم، رفتم جایی که شب ها نگهبان کارگاه ساختمانی بود، پیشنهادی دادم که نمیشد ردش کرد، میخواستم آدم من بشه، درست نبود کتکش بزنم. و البته با زدن اون پیرمرد دلم خنک نمیشد،
ولی قبول نکرد، میپرسید چرا اون؟ چرا این حقوق بالا؟
عاقبت گفتم، نشست،
گفت: هیچوقت از معلمهایی نبودم که دست بزن داشتن.
وقتی تو رو با اون دختر و سیگار توی کوچه ی پشتی مدرسه دیدم. یاد خودم افتادم و حماقتی که باعث شد پدرم بیفته زندان و اونجا سکته کنه و بمیره.
یاد دختری که بعد از فرار من خودشو کشت!
نمیتونستم بیخیال بشم، تو بچه ی خوبی بودی.
نمیدونستم چکار کنم. به شاهانی فکر میکردم که نه تنها خودشون بلکه یه ملت و به فنا دادن.



سینا آقای نون و صدا کرد، سه سیخ جگرپیچ داد ببره پیش مشتری!
نگاهش کردم، از سینا خداحافظی کردم، و رفتم پیش آقای نون، گفتم: خسته نباشی،
میتونم یه سوال بپرسم؟
جواب داد؛ زنده باشی، بفرما؟
گفتم: اغا محمد خان چطور کشته شد؟

گفت: براش هدیه خربزه آورده بودن، ولی خربزه ها زودتر از اونی که باید تموم شد. اشپزها رو بازخواست کرد، توی اردوگاه نظامی بودند، و چون دیروقت بود، به اونها گفت فردا پدرتون و درمیارم!
اونها هم شب پیش دستی کردن و شاه و با کارد های آشپزخونه به قتل رسوندن.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
در واقع می‌توانم بگویم که ایده خوبی داشتید، اما این ایده را به خوبی اجرا نکردید. ایرادی که دارید و غالبا نویسندگان نوقلم آن را دارند و به آن بی‌توجه هستند این است که شما داستان را تعریف کرده اید.
مثل یک دوست که برای دوست دیگری ماجرای یک‌نفر را تعریف می‌کند، غیبت می‌کند یا نقل ماجرا می‌کند.
اما نوشتن با نقل ماجرا توفیر دارد. باید بتوانید فضا بسازید، داستان را بسازید و خواننده را کم کم با شخصیت‌ها آشنا کنید. در یک کلام که شاید تکراری هم باشد
داستان بنویسید، داستان تعریف نکنید. (داخل پرانتز هم بگویم داستان را زیبا شروع نکرده‌اید. مهم است که داستان را زیبا و محکم و جذاب شروع کنید)
منظور چیست؟

آخر هفته‌ها می‌رفتم خانه بابا این‌ها، برای تمدد اعصاب، رو حساب آرامشی که داشت. چشم به‌هم می‌زدی می‌دیدی تعطیلی تمام شده و دوباره روز از نو و روزی از نو.

توضیح: یک‌دفعه بعد از این جمله شروع کردید که سینا و برادرش بساط می‌کردند؟
اتصالی بین این دو باید برقرار کنید
ببین

پا می‌داد می‌رفتم سری به سینا می‌زدم، توی میدان صادقیه بساط می‌کرد، چه بساطی، با برادرش شریک بود. توی بساطش همه چیز به‌هم می‌رسید، از جگر بگیر بیا تا دنبلان و جگرپیچ و این آخری‌ها هم کباب کوبیده.
با سینا همکلاس بودم، سلام و علیکی داشتیم که پس از پایان مدرسه هم قطع نشده بود.
«انگار روز به روز وضع و اوضاعت بهتر می‌شه؟»
می‌خندید و شانه بالا می‌انداخت: «ای بگی نگی.»
می‌ایستادم به تماشای کار کردنش. حظ می‌کردم با شکم گرسنه بوی کباب را می‌شنیدم. دلم یک‌جوری مالش می‌رفت که خوش خوشانم می‌شد و...

برایتان یک بخشی را درست کردم که داستان نوشتن است. کم کم داریم وارد داستان می‌شویم. با کسب و کار او آشنا می‌شویم و باقی قضایا
این ایده خوب به نظرم باید با یک داستان خوب و ساختار خوب قوام آید. بازنویسی کنید به طریقی که عرض کردم.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
امید قریب » چهارشنبه 03 شهریور 1400
ممنون از نکات خوبی که فرمودید، سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت