حرکت از/به سمت کانون داستان می‌تواند باشد.




عنوان داستان : خواب
نویسنده داستان : صدف احسانی وزین

با موی سپید به خوابم آمد .
شانه زن بر موهایش گفت : قد عمرم به دارازای موی سیاهم نبود .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یکی از راه‌های شکل‌گیری داستان در این نوع و قالب داستانی، ساخت تضادهای موقعیتی و معنایی است. چیزی در ابتدا گفته می‌شود و بعد در ادامه متضاد آن مطرح می‌شود (در قالب کنش و یا دیالوگ و یا توصیف موقعیتی). این تضاد میان دو عنصر یا موقعیت اول و دوم در نهایت یک داستان می‌سازد. شما هم چنین تضادی را شکل داده و در این راستا با درازای مو و طول عمر چنین امری را محقق کرده‌اید و قرار شده تا با مقایسه میان اندازه مو و طول عمر ما به یک مفهوم داستانی و در نهایت به داستان برسیم.
خوب، ایده که خیلی زیبا و ادبی است. این دو عنصر هم قابلیت چنین قیاسی را دارند. در ظاهر هم وقتی می‌خوانیم به معنای مورد نظر کامل و راحت می‌رسیم. زیبایی فرمی متن هم در لحن ادبی آن وجود دارد و لذت خوانش نیز می‌دهد.
اما بیایید شکل داستانی‌تر آن را هم مروری بکنیم. ببینیم آیا می‌توانستیم تناسب متن و قالب را بیشتر کنیم. ببینیم آیا به همه عناصر به کار رفته اصلا نیازی بوده یا خیر. این یک نکته آخری را هرگز فراموش نکنید. این که گاه برخی چیزها اگر در داستان هم نباشند به آن لطمه‌ای نمی‌زنند. در چنین مواقعی متن هرچه کوتاه‌تر باشد بهتر است. چیزی که نبودش در نوشته به آن لطمه نزند همان بهتر که نباشد.
پیش از آن به یک نکته دیگر هم توجه داشته باشیم. گاه ما از کلیات به سمت جزئیات و کانون داستان حرکت می‌کنیم یعنی از دایره بیرونی و بزرگتر می‌چرخیم و وارد دایره‌ای کوچکتر و در نهایت نقطه کانونی می‌شویم. گاه برعکس از نقطه شروع می‌کنیم و می‌چرخیم و مدام دایره حرکت ما بزرگتر می‌شود (یعنی جزئیات بیشتر می‌شوند) تا در نهایت از دایره خارج می‌شویم. مانند حرکت در قیف که از بالا به پایین برویم یا از پایین به بالا بیاییم.
در داستان هم می‌توانیم با این نگاه حرکت کنیم. داستان‌هایی به این کوتاهی معمولا در همان دایره و نقطه کانونی متمرکز هستند. هر چه از آن‌ها بیرون باشد طبیعتا می‌تواند حذف شود.
در نوشته شما اگر جمله پایانی را آن نقطه و کانون اصلی داستان در نظر بگیریم هر چیزی که به آن مربوط نمی‌شود می‌تواند بیرون از دایره قرار بگیرد و در عوض هرچه مرتبط باشد باید گفته و اضافه شود. "قد عمرم به درازای موی سیاهم نبود" این اصلی‌ترین جمله و نکته این داستان و مضمون و موضوع آن است حال این جمله را نقطه حرکت قرار می‌دهیم و ببینیم چه چیزهایی باید با مبنا قرار گرفتن این جمله به آن اضافه یا از آن کم می‌شد.
در این بین اما "قاعده کیپلینگی" است که مانند شاقول به کار می‌آید و می‌گوید متن باید به تناسب داستان به شش سوال پاسخ دهد: کی؟ چی؟ چرا؟ چگونه؟ کجا؟ چه موقع؟
پس اول از همه این که "چه کسی این را گفته؟" شخصیت این داستان بدین ترتیب مطرح می‌شود. گوینده می‌تواند نقش بسیار مهمی برای این جمله و داستان داشته باشد. آنچه استنباط می‌شود یک جوان ناکام و کسی بوده که موی بلندی هم داشته چرا که تضاد کوتاهی عمر فقط با بلندی مو معنا می‌گیرد (بماند که خود نویسنده هم این را تقریبا مستقیم گفته). به طور معمول باور می‌کنیم که زنی بوده گرچه امروزه آقایان هم گاه موهای بلندی دارند اما پیشینه داستانی و ادبی ما حکایت از وجود زنی دارد و میزان تاثیرگذاری احساسی آن هم معمولا به تناسب شخصیت زن بیشتر خواهد بود چرا که رابطه احساسی مخاطب یا شخصیت زن همواره بیشتر است. اصولا برای ایجاد فضای احساسی، به کارگرفتن شخصیت مونث مرسوم‌تر است. پس تا این جا شخصیت ما هم ساخته شده و همین جمله آن اندازه شخصیت‌پردازی که نیاز داستان است را انجام داده. باید همیشه شخصیت را به اندازه نیاز داستان نشان داد. این که زن و جوان بوده و اینک مرده برای این داستان کافی است.
"چی؟" یعنی در داستان چه شده و البته می‌دانیم که چه شده: شخصیت مرده و از عمر کوتاه خودش می‌گوید. حال آیا لازم است بدانیم چگونه مرده و چی شده که مرده؟ خیر، به تناسب داستان لازم هم نیست چون نکته مورد نظر شخصیت این بوده که او اینک مرده و مردن مهمتر است و مورد تاکید اوست تا این که چرا و چگونه مرده. مهم این است که او نیست، حالا دیگر فرقی ندارد چرا و چگونه. پس پاسخ "چی؟" همان مردن شخصیت است.
"چرا؟" اگر منظور علت کنش زن از گفتن جمله آخر باشد جواب این است که دارد بیان درد می‌کند و از غصه‌اش می‌گوید. منظور او چرایی مردن نیست زیرا گفتیم که در این متن چرایی مردن به معنای علت و عامل مرگ مهم نیست بلکه چرایی فلسفی مهم است که چرا باید در این سن بمیرد و یا مرده باشد. منظور از چرایی در ساخت پیرنگ، چرایی کنش شخصیت است و کنش این زن گفتن آن جمله انتهایی است که دلیلش فقط همان بیان اندوه می‌تواند باشد و گلایه کردن.
سه سوال آخر (چگونه؟ کجا؟ چه موقع؟) هم به تناسب همین کنش و جمله اصلی داستان دیگر مهم نیستند. این که بدانیم در تصادف بوده یا قتل یا هر چیز دیگری مهم نیست. بلکه مهم این است که نباید به هر حال می‌مرده و عمرش کوتاه بوده. شخصیت در کجاست و کدام شهر و کشور بوده اصلا مهم نیست، و در چه زمان هم زیسته باز اهمیت ندارد. نکته کانونی که از متن برمی‌آید این است که شخصیت نوعی دلتنگی احساسی و اندوه درونی را نسبت به چرایی مرگش دارد بیان می‌کند و لذا بقیه سئوال‌ها مهم نیستند.
حال وقتی دوباره به متن شما نگاه می‌کنیم می‌بینیم سطر آخر، همه داستان را دارد اما سطر اول چیزهایی را مطرح می‌کند که از کانون بیرون‌اند. "با موی سپید به خوابم آمد". چرا موی سپید؟ داستان شما تمرکز را بر موی سیاه قرار داده و زمانی این می‌تواند معنا داشته باشد که در همان زمان هم موی شخصیت سیاه باشد و نه سفید چرا که لحظه روایت لحظه کانونی است.
"به خوابم آمد" را می‌پذیریم چون می‌خواهیم این موقعیت احساسی را بین دو نفر بسازیم تا بر تاثیر عاطفی آن بیافزاییم اما موی سپید قابل قبول نیست و عبارت "با موی سپید" را باید حذف کنیم.
نکته نهایی این که کمتر زبان شاعرانه به کار ببرید. کلمات "سپید" و "شانه زن" از زبان معمولی دور هستند. زبان معمولی گاه راحت‌تر و داستانی‌تر است.
داستان نهایی شما این گونه به نظر بهتر است: " به خوابم آمد .شانه زن بر موهایش گفت : قد عمرم به درازای موی سیاهم نبود" .
اگر بگویند حال گره داستان کجاست جواب همان چرایی فلسفی مردن است. داستان یک گره فلسفی نسبت به چرایی مرگ در عین جوانی ساخته آن هم نه تنها برای شخصیت مرده بلکه برای شخصیتی که به خواب او هم رفته و وجود آن شخصیت هم به همین درد می‌خورد.
و نکته نهایی: چرا در متنی به این کوتاهی غلط نگارشی دارید؟ چرا نوشته خودتان را که یک سطر در کل بیشتر نیست چک نمی‌کنید؟ اگر متن و کلمات برای‌تان مهم نیستند چرا داستان می‌نویسید؟

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت