فیلم ببینید، اما داستان را از داستان خواندن بیاموزید




عنوان داستان : آدم کش
نویسنده داستان : سید علی میرقیداری

نویسنده و برادرش
روزی روزگاری پسر بچه ای همراه با خانواده روانشناسش در یک کلبه جنگلی زندگی میکرد این پسربچه همیشه خوشحال بود چون هم چیز داشت پدرو مادرش بینهایت مهربان بودندآنها از همان اول متوجه خلاقیت او شدند و اورا به سمت نویسندگی سوق دادند پسر همیشه داستان زیبایی مینوشت داستان هایی درباره مواجهه بابانوئل و عمو نوروز یا داستان هایی در باره گوسفندان مهربان و گربه هایی با دم های سبز و غیره هفت سال اول عمر گذشت و پدر و مادر اولین تست بالینی خودرا با موفقیت انجام دادند وقتی پسر هفت ساله شد بعد از شب اول تولدش در نیمه شب ها وقتی خواب بود صدا هایی میشنید صدا های وحشت ناک مثل صدای جیغ خفه یک کودک یا باز شدن پیچ های پنجره صدای ضربه زدن با سیم برق و از این گونه صدا ها پسر بچه هیچ وقت از محیط کلبه جنگلی بیرون نرفته بود و کنجکاو نبود که در بیرون چه میگذرد ولی بعد از یک ماه کنجکاو شد و از مادرش پرسید مادر صداهای نیمه شد چیست مادرش پاسخ داد کدام صدا ها پسر بچه صدا هایی را که میشنید را برای مادر بازگو کرد مادر کمی خندید و گفت این صدا ها صدای تخیل توست پسر گفت همه ی بچه ها در سن من اینطور صدا ها را میشنوند مادر گفت فقط کودکان باهوشی مثل تو این ماجرا گذشت و داستان های پسر همینطور تیره و تیره تر میشد او دیگر از عمو نوروز و قصه هایش نمی نوشت گوسفندان مهربانش همیشه طعمه گرگ میشدند و گربه های دم سبز تبدیل به گربه های شیطانی شده بودند که بچه های کوچک را میخوردند از این ماجرا هم هفت سال گذشت پسر هر شب صدا های وحشت ناک تری میشنید روزی کنجکاو شدو در اتاقش را باز کرد مادرش دید که جلوی دهانش را گرفته و جیغ میزند و پدرش هم با سیم برق به دیوار ضربه میزند و لولای پنجره را باز و بسته میکند فردای آن روز نامه ای به خانه رسید پسر برنده بهترین داستان کوتاه نوجوانان شده بود و به این ترتیب دومین تست بالینی پدر و مادر هم موفق بود این ماجرا گذشت و خانواده تصمیم گرفت از آن کلبه جنگلی برود روز اسباب کشی وقتی پسر داشت وسایلش را جمع میکرد از لای دری که همیشه قفل بود یک کاغذ خونی بیرون آمد پسر کاغذ را برداشت و خواند در کاغذ با خطی ناخوانا و کثیف نوشته شده بود حالت چطور است از دماغت خون نمی آید؟ دیگر ازگوسفندان مهربان داستان نمینویسی؟ تا بحال چند جای زخم داشتی ؟ من برادرت هستم پسر بعد از خواندن نامه لبخند زد و متوجه شد یکی دیگر از تست های بالینی پدر و مادرش هست نامه را تا کرد و روی دستگیره در گذاشت و از خانه رفت هفت سال گذشت شبی در حال تعریف خاطراتش در جمع دوستانش بود وقتی به خاطه اسباب کشی رسید مادرش گفت کدام نامه پسر ماجرا را کامل تعریف کرد مادر اشکی از چشمانش جاری شد و بغض بیست و سه ساله اش ترکید وقتی پسر دلیل را جویا شد فهمید که آن نامه نتیجه تست سوم پدر کودک بود و این تست هم با موفقیت انجام شده بود پسر باناراحتی به خانه ی جنگلی بازگشت در اتاق قفل شده را به سختی باز کرد و یک پسر جوان هفده ساله را دید که روی تخت آرام گرفته بدنش پر از زخم بود و کبودی های بدنش خوب نشده بود در دستش کاغذی خونی وجود داشت پسر آن را برداشت و خواند با لحنی کودکانه بود داستانی زیبا حتی زیبا تر از همه ی داستان های کودکانه ی پسر بچه و حتی داستان های بزرگسالی اش اما پسر فقط یک کار کرد خانه را با داستان برادرش سوزاند

مرد بالشی
روزی روزگاری مردی بود که از بالش درست شده بود ایم مرد همه جایش از بالش بود حتی چشم ها و دندانهای سفیدش وقتی کسی قصد خود کشی داشت میفد و او را محکم بغل میکرد و ری صوراتش را میپوشاند وقتی این کار را میکرد آن شخص به دوران کودکی اش میرفت و همه چیز را فراموش میکرد وقتی مرد بالشی کودکان را به گذشته میبرد با آنها صحبت میکرد و همه ی آینده را برای کودک بازگو میکرد کودک نیز همان موقع ترجیح میداد به زندگی اش پایان دهد مرد بالشی نیز به او کمک میکرد تا جلوی ماشین بیفتد یا ترمز دوچرخه را قطع میکرد و آرا در ته دره می انداخت یا کارهای دیگر اما گاهی بچه ها دوست نداشتند این کار هارا انجام دهند و بزرگ میشدند و خودشان خودکشی میکردند مرد بالش از کارش متنفر بود او دوست نداشت بچه ها را بکشد او فقط وظیفه اش این بود آینده مردمی که اشتباه کردند را برایشان باز کند تا آنها بفهمند در جایی از زندگی اشتباه کردند که کارشان به خودکشی رسیده اما کودکان آسن ترین راه را انتخاب میکردند و میمردند حتی آنها ها که کودکی خود را دوست داشتند هم اشتباهاتشان را اصلاح نمی کردند و در بزرگسالی خودکشی میکردند این اتفاقات قلب نرم و بالشی مرد بالشی را پاره کرده بود به همین دلیل او هم چاره ای ندید جز اینکه خودش را بشوزاند وقتی فندک را روی بدنش انداخت هیچ چیز را نفهمید بجز صدای گریه کودکانی که کودکی خودشانه را ندیده فروختند او این صدا ها را میشنید و زجر میکشید هیچ کاری جز محو شدن نمی توانست انجام دهد

مردان سیبی کوچک
روزی روزگاری دختر بچه کوچکی با ناپدری بد جنسش زندگی میکرد نا پدری هرکاری میکرد که این کودک را اذیت کرده باشد روی دختر با چاقوی آشپز خانه سعی کرد برای آرام کردن خودش با سیب مجسمه بسازد او آدمک های کوچکی ساخت و آنها را روی میز گذاشت نا پدری به خانه برگشت و یکی از سیب ها را برداشت دختر گفت این سیب ها خوراکی نیست و برای تزیین کردن اتاقش آنا را ساخته اما مرد فقط برای اینکه کودک را ذیت کند یک از سیب ها را خورد فارق از اینکه دختر در این سیب ها تیغ ریش تراشی جاسازی کرده بود و نقشه ی قتل ناپدری را کشیده بود ناپدری بد جنس در خون گلویش غلط میزد و با زج میمرد و دختر اشک شوق میریخت و میخندید او توانست انتقام مادر و عمر خودش را بگیرد

گورکن
داستان پسری که شاد بود پدر رو مادرش از هم جدا شدند ولی شاد بود موی سفید داشت و نابغه عکاسی بود روزی موقع باز گشت از مدرسه خبری از او نبود مادرش نگران میشود به هرجایی که فکرش را میکند زنگ میزند اما پسر نبود پدر نگران میشود هر کاری میکند اما پسر نبود بسته ای به در خانه میرسد حاوی یک فیلم که یک ملیارد پول را طلب میکند برای آزادی بچه پدر و مادر جدا شده خود را به آب آتش میزنند تا پول را جور کنند موفق میشوند و پول را واریز میکنند اما فردای روز آزادی بچه مادر فیلم و نقشه ای را که کودک برای دزدیده شدن خودش بود را می یابد چه چیز میتواند یک کودک ده ساله را تا این حد بیرحم کند
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت
داستان‌های مینی‌مال شما در سطح نگارش خوب است. پایبندی به تکنیک مینیمال، شناخت داستانک پیوسته همه خوب، اما حداقلی‌ست. مرور می‌کنم. اگر قرار باشد داستان ادگار آلن‌پوی داستان‌‌نویس را در قلب سخنگو یا قلب افشاگر می‌خواندید و شاید هم خوانده باشید، آنوقت از او تاثیر می‌گرفتید، سرنوشت بهتری داشتید.‌ رابطه مادر و نویسنده اصلا خوب نیست. رو است و بسیار شخصی.‌ تفاوت بابانوئل و عمونوروز یک واریته و شوآف است که بارها ارائه شده و عقیم مانده است. مثل مقایسه رستم و سوپرمن است. داستانی بنویسید، بی‌تاثیر از فیلم‌های بی‌ربط ایرانی و حتی  خارجی. فیلم دیدن فقط تصویرسازی دراماتیک را به شما باید بدهد. اگر فیلم می‌خواهید ببینید《محرمانه لس‌آنجلس》را حتما بببنید و قلب سخنگو را هم بخوانید. بافت صحنه‌ای را می‌آموزید، اما《محرمانه لس‌آنجلس》برای نوشته غرب‌باور شما بهتر است.
داستان فیلم《محرمانه لس‌آنجلس》در سال ۱۹۵۰ در لس‌آنجلس اتفاق می‌افتد، روایت سه پلیس لس‌آنجلس که درگیر ماجرای قتلی در کافه نایت اوول می‌شوند. ماجرا به جرایم سازمان‌یافته، فحشا، مواد مخدر و فساد سیاسی گسترش می‌یابد. عنوان داستان، محرمانه، به مجله رسوایی برمی‌گردد که به‌صورت تخیلی در ۱۹۵۰ با عنوان هاش-هاش منتشر می‌شده.

گروهبان ادموند اکسلی پسر بازرس افسانه‌ای پلیس لس‌آنجلس می‌باشد، افسری بسیار برجسته بر مبنای توانایی‌های شخصی خودش. تحصیلات، هوش، عینکی بودن و برخورد سرد و جدی او باعث ایزوله شدن وی از سایر همکارانش می‌شود. خشم همکارانش هنگامی اوج می‌گیرد که وی حاضر می‌شود علیه سایر همکاران خود شهادت دهد.
وندل باد وایت افسری قوی هیکل با قدی ۱۹۰ سانتیمتری و تند مزاج می‌باشد. همکار بسیار نزدیک وی، دیک استنسلند، در پی شهادت اکسلی در ماجرای شب خونین کریسمس از خدمت در پلیس لس‌آنجلس کنار گذاشته می‌شود. به این ترتیب روابط باد و اکسلی تیره‌تر می‌شود. اما در پی قتل دیک در کافه نایت اوول باد و وایت به نوعی درگیر ماجرایی می‌شوند که پس از کش و قوس فراوان آن دو را به هم نزدیک می‌کند. امیدوارم بدانید فانتزی‌نویسی اصلا ژانرنویسی نیست. همین حالا خودتان را از سرگردانی نجات دهید. داستان بخوانید. فقط داستان بخوانید. داستان‌های یک دقیقه‌ای از ایشتوفان ارکنی. رویای بابل از براتیگان. از الف تا کتابخانه بابل. این‌ها را بخوانید. موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
سید علی میرقیداری » پنجشنبه 11 شهریور 1400
خیلی ممنون استاد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت