سرگردان در هزارتوی داستان خود.




عنوان داستان : زندگی جنگ
نویسنده داستان : رایا امیری

تنها مردگان پایان جنگ را دیده اند.
افلاطون

هوا، بی‌نهایت گرم بود. خورشید، به قصد کشت بهشان می‌تابید و پسر، احساس می‌کرد که هر آن ممکن است ذوب شود.
آفتاب هم وحشی شده و جَو جنگ بر رویش اثر گذاشته بود، پسر به راحتی می‌توانست اشعه های داغ خورشید را به شکل تیرهایی آتشین ببیند که از جانب روشناییِ سرکش به سمتش روانه شده باشند.
قطره های عرق، بدنش را خیس کرده و لباس کثیف و خونی اش، به پوستش چسبیده بود.
عضلات بدنش از درد و کوفتگی ناله می‌کردند و هر آن ممکن بود بر زمین آوار شوند.
چشمان پسر، بی تابانه می‌سوخت و اگر آبی درون بدنش وجود داشت، قطعا در قالب اشک فرو‌می‌ریخت.
ایستاده بود و دستانش را، به سختی و در بدترین شکل ممکن، از پشت به میله ای فلزی بسته بودند.
دستانش را با طنابی پوسیده بسته بودند و اگر ذره ای، فقط ذره ای بیشتر ، جان و توان درون رگ های پسر جاری بود، می‌توانست خود را رها کند.
میله داغ بود و پوستش را می‌آزرد.
در کنارش مردها و سربازان دیگری هم به میله و طناب گرفتار بودند و از درد و خستگی ناله می‌کردند.
روبرویشان، ساختمانی طویل بود که به بی‌روحی قبرستان ها، می مانست.
بر اِیوان روبروی ساختمان، مردهایی سخت و درنده ایستاده بودند که به لطف سقف بالای سرشان، از شر تیرهای آتشین آفتاب در امان بودند.
در دست همه‌ی‌شان، اسلحه‌های مختلفی وجود داشت که به تندخویی صاحبانشان به نظر می‌رسیدند.
در یک سمت، مردهایی بودند که به زنجیر کشیده شده و همچون گله ای گرگ زخمی، زوزه‌ای محزون می‌کشیدند، و در سمت دیگر مردانی مقتدر و استوار وجود داشتند که می‌خواستند اندک جان گله‌ی شکست خورده را، بمکند.
تنها چیزی که بین همه‌‌ی‌شان یکسان به نظر می‌رسید، سوختگی پوست صورت و دست‌هایشان بود.
مراسم اعدام، همیشه سریع انجام می‌شد و کسی دلش نمی‌خواست، برای چند آدم بی‌ارزش، وقت زیادی تلف کند.
سربازی استخوانی و کشیده، با پوستی تیره و گرفته، به جلو آمد و از روی لوحی بی کیفیت شروع کرد به خواندن.
زبان سرباز برای پسر بیگانه بود، مثل همه ی چیزهایی که آن روزها بهشان هجوم آورده بود.
مثل جنگ، که اصلا قرار نبود در بگیرد. مثل مادرش، که از فرط پیری زودرس و شکستگی روحش، آن‌قدر تغییر کرده بود که پسر نمی‌توانست باور کند، این پیرزن درهم شکسته ، همان زن براق و زیبا، همان مادر مهربان همیشگی اش،باشد.
زبان سرباز، مثل جراحت گلوله هایی که در تن خودش حس می‌کرد، غریبه بود.
سرباز، احتمالا حکم‌شان را می‌خواند.
چقدر طول می‌کشید؟ دو دقیقه؟ چقدر از زندگی کوتاه مدت و غمناکش باقی مانده بود؟
دنیا، روبروی چشمان پسر تیره و تار شد.
از بی‌خونی و خستگی بود یا گلوله‌های بی‌رحمانه‌ی خورشید؟
احتمالا هر دو. پسر باورش نمی‌شد که هنوز ایستاده باشد، پاهایش رقت‌انگیز فرو ریخته بودند و حالا طناب بدتر از قبل، پوست و گوشتش را، همانند خوره، می‌تراشید.
خاطرات و افکار، در سرش می‌چرخیدند و هر چه بیشتر می‌گذشت، گردبادشان، عظیم تر می‌شد.
ناگهان به یاد کودکی‌اش افتاد.
یک شب خشن زمستانی بود و پسر، همراه خانواده اش، درون کلبه‌ی محقرشان پناه گرفته بودند.
به خاطر می‌آورد، که سرش را بر روی دامن گرم و زنانه‌ی مادرش گذاشته و از شوق آتش درون شومینه، قاه قاه می‌خندید. او در کودکی‌اش، نمونه‌ی بارزی از خنده های ساده بود و به راحتی، می‌توانست حتی به ترک دیوار بخندد، رقص شعله‌های آتش که جای خود داشت.
به یاد خواهرها و برادرهایش افتاد. و پدر و مادرش که همیشه او را بابت گستاخی‌هایش سرزنش می‌کردند.
به یاد دهکده‌ی محل زندگیش افتاد، که همواره پر از زن‌ها و مردهای پر تکاپو بود. مردمانی که خستگی برایشان معنا نداشت و یک تنه می‌توانستند تا آخر دنیا کار کنند. ادم‌هایی که خندیدن و گریستن را بلد بودند و زندگی کردن با تار و پود انسانیتشان آميخته شده بود.
مردمانی که به راستی انسان بودند. شاید هم پسر زیادی کوچک و خوش‌بین بود و یک سری چیزهای جزئی را نادیده می‌گرفت.
ده ساله بود که این جنگ درنده بر روی زندگی و دنیای‌شان سایه کشید.
البته اول سایه بود، بعد چنان در تاریکی محض غرق شدند که خاطرات روزهای عادی و بی دغدغه، شبیه یک رویای احمقانه به نظر می‌رسید.
ذره ذره پیش رفته بود. این‌طور نبود که ناگهان از خواب بیدار شود و خورشید محو شده باشد، همه چیز آرام پیش می‌رفت. ناگهان متلاشی نشده بودند، بمبی که زندگی‌هایشان را ویران کرده بود، به مرور خود را نشان می‌داد.
ابتدا پدرش، ترکشان کرد. پدر یک روز صبح، لباس کشاورزی همیشگی‌اش را از تن کند و فرم نظامی ها را، همان که عمو برایش آورده بود، پوشید و با خشمی که در کنار نبضش، پوستش را می‌خراشید، به میدان جنگ یورش برد و هیچ وقت برنگشت.
بعد، موشک‌ها بودند که آرامش را از همه‌ی‌شان سلب کرده و ترس منفجر شدن و مرگ، هر لحظه بیشتر از قبل دیوانه‌ی‌شان، می‌کرد.
اوایل، پسر فکر می‌کرد فقط زندگی کردن سخت و پیچیده است، قحطی که به جانشان افتاد پی برد، زنده ماندن هم عملی بس دشوار و جان‌فرسا ست.
هر روزی که می‌گذشت، دنیا عمیق تر، سیاه می‌شد.
هر کسی که قصد زنده ماندن داشت باید کار می‌کرد و هیچ استثنایی در کار نبود. حجم عظیم کاری و حقوق پایین، از آن طرف هم قحطی و نبود غذا، زندگی را به شدت سخت و دشوار کرده بود.
پسر، دوازده ساله بود که مجبور شد به کارخانه های ساخت سلاح برود که در آن روزها به جای مردان، از زنانی فروپاشیده پر بودند.
به ازای هر مردی که می‌رفت، خبر کشته شدن یا جنازه‌ی مردی دیگر می‌رسید و خانواده‌ی پسر هم ‌خیلی زود، تهی از برادرانش شد. انگار که یک طلسم باشد، هیچ کس زنده باز نمی‌گشت.
تلفاتی که از جنگ می‌گفتند دروغی بیش نبود، هر گلوله یک نفر را از پا نمی‌انداخت، خانواده‌ای، دل‌داده‌ای، دوستی را درهم می‌شکست.
پسر به چشم خود می‌دید که غم، چگونه جان عزیزانش را گرفته و هر لحظه شدید تر از قبل دنیا را به کامشان تلخ می‌کرد.
زخم جسم را می‌شد با پارچه‌ای بست، با دارویی آرام کرد و به نوعی تسکین داد، اما این جراحت روحی قرار بود تا ابد خون‌ریزی کند.
در روزمره مادرش و زنانی را می‌دید، که سعی می‌کردند به خاطر فرزندانشان هم که شده، زنده بمانند. هیچ امیدی وجود نداشت، انگار خود خدا هم فراموششان کرده باشد.
پسر کوچک تر از چیزی بود که در آن روزها چیزی از آن اتفاق هارا درک کند و بخواهد به میدان اصلی برود، مادرش هم چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد و چنان مراقب بود که پسر زیاد از خانواده دور نشود، که انگار از شیشه‌ی عمرش نگه داری می‌کرد.
پسر هم گمشده بود. احساس می‌کرد میان دو سیاره افتاده و در خلأ بین‌شان سرگردان است. همه چیز معنای خود را از دست داده بود. هر چقدر هم که تقلا می‌کرد این پوچی و خلأ رهایش نمی‌کرد. از تمامی سرزمین ها تبعید شده و میان فضا سرگردان بودن، مزخرف ترین احساس جهان برای پسر بود. خوشش نمی‌آمد که نداند و نتواند. ولی نه می‌دانست که چه کند و نه از پس کاری بر می‌آمد. زندگی را به امید تمام شدنش می‌گذراند.
در همان روزها، پسر چیزی را کشف کرد که باعث قوت قلبش می‌شد و شجاعت را درونش افزونی می‌داد.
بچه که بود می‌اندیشید مادرش، زیبا ترین و منحصر به فرد ترین زن دنیاست، اما خب...عقیده‌اش، در یک روز مزخرف پاییز، میان دستگاه های کشنده، در یک صف طویل و خسته کننده دگرگون شد. یک دختر که گیسوانش پیچ‌خورده و نامرتب، چشمانش سیاه و بی‌باک، و لبخند کج و بی‌پروایش سرشار از فخرفروشی بود، به طرز احمقانه‌ای پسر را تحت تاثیر قرار داد.
تینا، دختری سرسخت بود و پسر را، همان بار اول، به شگفتی وا داشت.
چگونه یک دختر نوجوان می‌توانست تا این اندازه مقتدر و کله‌شق باشد؟!
معلوم بود که راحت خود را تسلیم نمی‌کند و پسر برای بدست آوردن علاقه‌اش، مجبور شد در نبردی ناجوانمردانه و ترسناک مبارزه کند. اولین تلاش پسر که فقط حاوی یک سلام ساده و عادی بود، با مشتی دردناک پاسخ داده و در روزهای متوالی، کبودی‌هایی سرشار از عشق، به جای تینا همراهی‌اش می‌کردند. خودش هم درک نمی‌کرد که چرا جذب چنین دختری شده و یا اصلا تفاوت تینا با بقیه دختران چیست، اما به طرز کشنده‌ای دوستش داشت.
بعضی اوقات سعی می‌کرد که برای خودش توضیح دهد که چرا او را دوست دارد، اما ذهنش قفل می‌شد و هیچ جوابی برایش نمی‌یافت. دست آخر پسر به این نتیجه رسید که عشق نیازی به منطق ندارد، یک احساس قلبی ست، نه یک استدلال عقلانی.
حالا که همه‌ی آن ماجراها را پشت سر گذاشته بود، به نظرش بسیار طنز آمیز و مضحک می‌امدند.
سرباز، بی وقفه چرندیاتی را از درون دهنش بیرون می‌ریخت و ثانیه ها، شکنجه آمیز، کش می‌آمدند.
پسر به یاد شبی افتاد که همراه تینا، چند بطری مشروب بنجل را کش رفته بودند و تا خود طلوع سپیده دم ، از شدت مستی، قهقهه می‌زدند.
به یاد گرمی دستانش افتاد و بوی میان موهایش که همیشه مخلوطی از عطر دارچین و باروت بود.
دلش برای تنفسِ میان گیسوان و حصار امن آغوش تینا تنگ شد. درست است که آن اوایل اوضاع جدال آمیز و دشمنانه بود ، اما بعد، طوری در میان یکدیگر گم شدند که هم را جدا و تنها نمی‌توانستند تصور کنند.
برای پسر بسیار عجیب بود که در میان آن‌همه درد، می‌شود کسی را داشت که کمی، فقط کمی، آرامت کند.
چند سالشان بود؟ پانزده یا شانزده ساله بودند که اشتباه ترین فکر ممکن به ذهن پسر رسید.
تا به حال، چند بار خود را بابت آن روز و آن تصمیم ملامت کرده بود؟ بعد از آن بابت تک تک ثانیه ها خود را سرزنش می‌کرد، از خودش متنفر می‌شد و دلش می‌خواست وجود و زندگیش را منهدم کند.
یک ایده احمقانه. برای یک ایده‌ی احمقانه تاوان سختی را پس داده بود.
یک روز که همراه تینا و باقی دوستان هم سن و سالشان کنار هم جمع شده بودند، او درمورد فکرش حرف زد.
گفت که از ماندن و هیچ کاری نکردن خسته شده، دروغ بود، تنها مي‌خواست کمی بیشتر تینا را تحت تاثیر قرار دهد، همین غرور کاذب و ابلهانه آخر کار دستش داد.
برنامه‌اش را برای دوستانش شرح داد، گفت می‌شود دشمن را از پشت کمی آزرد و کارهایی هرچند کوچک انجام داد.
همه‌ی‌شان نوجوانانی ابله بودند که ناگهان می‌خواستند قهرمانی دلیر باشند و خودشان جنگ را تمام کنند.
بدیهی ست که پیشنهادش رد نشد و حتی مورد استقبال قرار گرفت .
قرار بود بروند و یک انبار مهمات را بترکانند. نقشه‌ای که حتی همان موقع هم معلوم بود که چند اشکال مهم دارد.
اما هیچ چیز نمی‌توانست جلوی اشتیاق و جنگاوری چند نوجوان کودن را بگیرد.
به هیچ کس نگفتند و رفتند. آن‌قدر به خود مطمئن بودند که حتی تصور شکست را هم نمی‌کردند.
تقریبا همه چیز خوب پیش رفته و کارها درست انجام شده بود که ناگهان چند دشمن مزاحم دیدشان، و بعد؟
بعدش برای خود پسر هم کمی گنگ بود.
بیشتر از هر چیزی صدای شلیک گلوله و فریادهای درد را به خاطر می‌آورد. و ناگهان دوستانش که مثل چند تکه چوب، فرو می‌ریختند. و تینا که علی رغم سرعت باورنکردنی دویدنش، افتاد. و خودش که ذهن و قلبش از هم پاشید.
نمی‌دانست خود را نجات دهد یا بماند و مثل همراهانش بمیرد.
تینا را می‌دید که حتی در آن لحظات فجیع، لبخند می‌زد و از اشتباهش راضی بود.
به آن صحنه ها که می‌اندیشید، قلبش چنان آتش می‌گرفت ودرد می‌کرد که پسر یقین داشت کسی با خنجر زخمی‌اش کرده، اما نگاه که می‌کرد زخمی قابل مشاهده در کار نبود.
حقیقتا غم چطور می‌توانست تا این حد قوی باشد؟
پسر فرار کرد. بزدل بود. دلش می‌خواست به پیش دوستانش برود و همان جا، کنارشان بمیرد، اما ترس و عقل لعنتی‌اش دستور فرار می‌داد.
پس رفت... دوستان و عزیز ترین آدم زندگی‌اش را، در انباری مشمئز رها کرد و رفت.
دوید و آخرین چیزی که دید، خاموشی ابدی چشمان تینا بود.
مرگ در عین حال که بسیار پیچیده بود، به شدت ساده اتفاق می‌افتاد.
بعد از آن به خانه برنگشت.
آن‌قدر شرمسار و اندوهگین بود که دوست داشت از روی زمین محو شود.
تا به حال مرگ را آن‌قدر ژرف و حقیقی نمی‌خواست.
نبودشان را نمی‌توانست باور کند، هر لحظه توقع داشت کسی از پشت به زند بر سرش و مثل عادتشان فحشش دهد، و او برگردد و تینا، یا یکی دیگر از دوستانش را ببیند.
شب ها که می‌خواست بخوابد ، امیدوار بود که قلبش به ایستد و صبحی در کار نباشد.
حتی نمی‌توانست گریه کند، سرشارِ از انکار بود.
مستقیم به میدان اصلی جنگ رفت. هیچ شکی وجود نداشت، طلسم جنگ قطعی بود، مرگ شدیدا نزدیک بود، بدیهی ست که از دستش نمی‌داد.
تنها نگرانی و ازردگی‌اش از بابت رفتن، مادرش بود.
می‌دانست که هیچ وقت نخواهد بخشیدش. می‌فهمید که با این کار قلب او را خواهد شکست.
اما احساس درد و رنج قوی‌تر از چیزی بود که نرود.
ماهیت جنگ برایش بسیار مبهم بود. می‌دانست که جماعتی احمق آمده اند و قصد گرفتن زمین ها و زندگی هایشان را دارند، اما نمیفهمید چرا. مگر یک انسان فانی و بی ارزش، در طول زندگی کوتاهش به چه مقدار زمین و پول احتیاج دارد که اینگونه، برای چنین چیز مضحکی حاضر است از جان خود بگذرد؟ عجب حماقت محضی!
البته انگیزه و دلیل هم شهری هایش را درک می‌کرد. دفاع از حمله شدیدا متفاوت بود. مسئله‌ی دردناک قضیه این جا بود که انگار، این آدمیان تا زمانی که زمین را به طور کل نابود نکنند و همه چیز را به فنا ندهند، دست بر نمی‌دارند. طلسم جنگ با تمدن بشری آمیخته شده و هیچ چیز نمی‌توانست تغییری ایجاد کند. شاید ذات انسان بود این نوع درندگی و سرکشی. هر چند منطقی به نظر نمی‌رسید.
اولین روزی که معرکه نبرد را از نزدیک دید، با خودش فکر کرد که حیوانات بدین گونه به جان هم می‌افتند، که انسان‌ها چنین پست شده اند؟!
باورش سخت بود، بیشتر از جنگجویان زنده، جنازه ها را می‌دیدی که هر کدامشان به طرفی انداخته شده بودند.
خون، آن‌قدر خون و جراحت دوروبرش می‌دید که شک کرد، شاید به جای قطرات آب، باران خون باریده.
دوست داشت به جلو برود، بین دو گروه به ایستد و فریاد بزند که چه غلطی دارند می‌کنند؟ چه موجوداتی هستند و از کدام ویرانه‌ای آمدند که چنین وحشی و درنده اند؟ می‌بینند که کارشان چه نتایجی دارد؟ می‌فهمند که خانواده‌هایشان چه عذابی می‌کشند؟ می‌دانند که تینا، دوست داشتنی ترین دختر جهان، بر اثر همین حماقتِ جنگ مرده؟ به چه حقی، زندگی را از هم می‌گیرند؟
اما نرفت. انگار که پاهایش را به زمین با میخ چسبانده باشند. تنها سودش آن بود که در آن هیاهو و وحشی گری، توانست گریه کند. پشت سنگری پنهان شد و بی نهایت گریست. از دست والدینش عصبانی شد، چرا او را به این جهنم آورده بودند؟ به آسمان خیره شد و فریاد کشید که پس این خدای عادل چه مرگش شده؟ چرا جواب دعاهای مادرش را نمی‌دهد؟
در آن لحظات بود که جنون محض را، با تک تک ذرات وجودش درک کرد.
کمی که گذشت بی تفاوت شد ، ترسش ریخت و با طریقه‌ی بازی آشنا شد.
او هم به میدان هجوم برد و کشت و کشت و کشت...
حالا فقط برای مردن آن‌جا نبود، واقعا می‌خواست مفید باشد. دلش می‌خواست همه چیز را درست کند. شاید اگر این جنگ لعنتی تمام می‌شد تینا بر می‌گشت.
بی نهایت از دست آن جماعت غارتگر عصبانی و خشمگین بود. با تمام وجود می‌کشت. کشتن افرادی که زندگی و دنیایت را خراب کرده باشند، در واقع همان احساس باستانی، انتقام، لذت بخش بود و شور و عطشی عجیب، در رگ هایش جاری می‌کرد.
بعضی اوقات هستی خیلی پیچیده می‌شد. تو می‌توانی جنون را احساس کنی و می‌بینی که یک جای کار اشکال دارد، سعی میکنی درستش کنی، با تمام وجود دلت می‌خواهد درست شود، شبیه قبل، مسئله اینجا ست که تو کوچک تر و ضعیف تر از چیزی هستی که بتوانی درستش کنی. اینجا ست که بدترین احساس دنیا را لمس می‌کنی، به کثافتی که درونش غرق می‌شوی نگاه می‌کنی و از اینکه هیچ کاری نمی‌توانی انجام دهی، می‌سوزی. تا مغز و استخوان می‌سوزی....و هیچ کاری از دستت بر نمی‌آید.
ته قلبش زمزمه‌ای بود که فرمان برگشتن می‌داد، اما پسر درمانده تر از چیزی بود که بخواهد برگردد.
یک نجوای قوی درونش شکل گرفته بود که سرش فریاد می‌کشید که باید بکشد. نباید راحت تسلیم شود و باید تا جایی که می‌تواند بکشد.
یک جنون خاص، یک دستور نامعقول، از سر سرگشتگی و درد.
وقتی که نه فکر می‌کرد و نه احساس، خوب می‌کشت.
مثل یک ماشین از پیش برنامه ریزی شده.
فرمانده ها او را به عنوان الگو به بقیه معرفی می‌کردند و مقام های بالا به پسر می‌دادند.
آنقدر مبارزه کرد که یاد گرفت چطور نباید بمیرد.
همه چیز مرتب بود. به جنگ و خون عادت کرده بود، انگار که از آغاز تولدش آن‌جا زندگی کرده باشد.
با اسلحه ها خو گرفته و دوستشان داشت.
هاله‌ی تصویر تینا، دوستان و مادرش هر روز کم رنگ تر می‌شد.
سعی می‌کرد تا جایی که بشود سرگرم باشد تا ذهنش سمت زندگی قبلش نرود، و وقتی درگیر کشتن و نمردن باشی، این کار راحت تر می‌شود.
یک روز اسف بار، که از سقف آسمان غم می‌بارید، یک حمله‌ی ناگهانی و قدرتمند گیرشان انداخت.
ترجیح می‌داد بمیرد ولی اسیر شد.
از آن جایی که حالا همه او را می شناختند، لایق یک مراسم اعدام درست حسابی بود.
حالا به یک میله‌ی زشت بسته شده و منتظر چیزی بود که به محض به دنیا آمدنش قطعی به نظر می‌رسید : مرگ.
همان که تینا را ربوده بود، و دوستانش را...
با خودش فکر کرد که مردن درد دارد؟ اگر بعدش قرار بر آرامش بود، هر چقدر هم که می‌خواست درد داشته باشد، تحمل می‌کرد.
نمی‌دانست باید ذوق زده باشد یا نه. به جهان بعد از مرگ اعتقاد زیادی نداشت، اما اگر خدایی در کار بود، قطعا می‌فهمید که او بعد از این همه در جهنم ماندن، لیاقت بهشت را دارد.
با خود می‌اندیشید که آن‌جا می‌تواند تینا را پیدا کند.؟ اگر هیچ وقت پیدایش نمی‌کرد چه؟ از تنهایی خسته شده بود، دلش آغوش مطمئن او را می‌خواست. یک آرامش تمام نشدنی و کمی تفریح سالم، خوب می‌توانست باشد. شاید پدرش را هم می‌دید،و برادران و دوستانش.
از خلسه‌‌ی تلخش بیرون آمد. سرباز داشت اسم‌هایشان را می‌خواند.
چیزی نمانده بود تا لحظه‌ی موعود.
بلند شد و ایستاد. در تمام طول زندگیش، کمتر از چیزی که باید در خوشی و آسایش بود. احساس می‌کرد همه‌ی دنیا به او بدهکار است.
خندید. خنده‌اش ملایم تر از چیزی بود که توقع داشت.
به تینا که فکر می‌کرد شجاعت درونش پخش می‌شد. یک نوع احساس اطمینان بخش و جنگاوری خاص.
احساس شدیدی داشت که می‌گفت باید کاری کند. کاری ارزشمند ، که لیاقت لحظات آخر زندگیش را داشته باشد.
قرار بود بمیرد؟ خیله خب... مشکلی نبود، ولی نه به دست این جماعت احمق و راهزن. آن ها را هم با خودش به زیر می‌کشید.
بچه تر که بود از اصلی ترین دلایلی که مادرش او را کتک می‌زد، دست کج و دزدی های کوچکش بود.
از همان دوران یک نوع مهارت خاص در این مورد داشت، که این اواخر بسيار مفید واقع شده بود.
یک چیز گردِ سیاه، از آستینش سر خورد و کف دستان عرق کرده و خونی‌اش افتاد.
سرباز دیگر چیزی نمی‌خواند. تفنگداران نزدیک شده بودند و منتظر دستور فرمانده‌ی‌شان بودند.
در همان لحظات، یک بمب کوچک و گرد، بر زمین افتاد. بمب، کمی قل خورد و بعد؟ دنیا تمام شد. پسر احساس می‌کرد، به وسط خورشید پرتاب شده. نور و گرما... یک بار در خانه، از ترس هایشان حرف می‌زدند، خواهر کوچک پسر گفت که از مردن می‌ترسد و احساس می‌کند که خیلی درد دارد.
آخرین چیزی که از ذهن پسر گذشت، این بود که ای کاش می‌توانست به خواهرش بگوید، آن‌قدرها هم درد نداشت...
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده محترم.
من چشم‌هایم را روی هم گذاشته ام و سن شما را نگاه نمی کنم، و ابدا نویسنده را بر اساس سن و سال نقد نمی‌کنم. زیرا خودِ نویسنده بودن عنصر سن را حذف می کند. و معتقدم هر داستان ویژگی‌اش را در خود داستان می‌تواند پیدا کند و اثبات کند. بنابراین از گفتن لفظ پسرم یا دخترم شما آینده درخشانی دارید پرهیز می‌کنم و اصلا موقعیت نصیحت‌گر را برای خود قائل نیستم بلکه یک منتقدم. حالا برویم سراغِ داستان.
واقعیت این است که آنچه روایت کرده‌اید بَعد از داستان است و ما را به یک داستان کوتاه کلاسیک رسانده‌اید (‌داستان‌های رایج در قرن 19) همه حوادث گذشته است و حالا فقط یک اعدام پیش رویمان مانده است که همه می‌دانیم قهرمان خواهد مُرد. اینکه داستانِ کلاسیک بنویسید ایراد نیست، یک سلیقه است اما یادتان باشد ما در قرن21 هستیم. ضمن اینکه داستانِ کوتاهِ شما یک داستانِ کلاسیک ناموفق است. داستانِ کلاسیک یعنی حادثه یعنی کشمکش و تعلیق که با تمام شدن هر جمله مخاطب به دنبال خواندن جمله بعدی مشتاق باشد. نه با زور که با اشتیاق. این اشتیاق را حادثه و تعلیق و کشمکش ایجاد می‌کند و شما مخاطب را از بودن در این حوادث محروم کرده‌اید و بعد از حادثه را با او شریک شده اید بنابراین در نوع کلاسیک هم داستان ناموفقی است. حالا چه باید کرد؟ پیشنهاد می‌دهم برای داستان کوتاه خود یک حادثه اصلی متصور شوید و داستان را حول آن محور بنویسید. دست از توصیفاتِ بیش از حد بردارید. احتمالا با خواندن چند نقد از پایگاه نقد داستان با این کلمات بیشتر آشنا شوید. می‌توانید در کتاب‌های آموزشی هم دقیق‌تر آن‌ها را مطالعه کنید. اما من ترجیح میدهم عملی و روی همین روایت خودتان با هم کار کنیم تا بهتر با مفاهیمی مثل طرح پیرنگ تعلیق کشمکش حادثه و عناصر داستانی آشنا شوید.
حوادث پنهان شده در داستان شما زیاد است و بهتر است آن‌ها را فهرست کنیم. می‌گویم پنهان شده چون قهرمان را در لحظه حادثه به ما نشان نمی‌دهید بلکه با توصیفاتِ اضافی گذشته‌ای را مرور می‌کنید.
1- پدر یک روز صبح، لباس کشاورزی همیشگی‌اش را از تن کند و فرم نظامی‌ها را، همان که عمو برایش آورده بود، پوشید و با خشمی که در کنار نبضش، پوستش را می‌خراشید، به میدان جنگ یورش برد و هیچ‌وقت برنگشت. (حادثه: پدر به جنگ می‌رود و کشته می‌شود)

2- پسر، دوازده‌ساله بود که مجبور شد به کارخانه‌های ساخت سلاح برود (حادثه: پسر در کارخانه اسلحه‌سازی مشغول به کار می‌شود)


3- تینا، دختری سرسخت بود و پسر را، همان بار اول، به شگفتی وا داشت. (حادثه: پسر در کارخانه عاشق دختری به نام تینا می.شود)

4- اولین تلاش پسر که فقط حاوی یک سلام ساده و عادی بود، با مشتی دردناک پاسخ داده شد. (حادثه: پسر سعی دارد به تینا نزدیک شود اما تینا روی خوش نشان نمی‌دهد)

5- همراه تینا، چند بطری مشروب بنجل را کش رفته بودند و تا خود طلوع سپیده‌دم ، از شدت مستی، قهقهه می‌زدند.(حادثه: تینا عاشق پسر می‌شود)

6- یک روز که همراه تینا و باقی دوستان هم سن و سالشان کنار هم جمع شده بودند، او درمورد فکرش حرف زد. گفت که از ماندن و هیچ کاری نکردن خسته شده، دروغ بود، تنها مي‌خواست کمی بیشتر تینا را تحت تاثیر قرار دهد، همین غرور کاذب و ابلهانه آخر کار دستش داد. برنامه‌اش را برای دوستانش شرح داد، گفت می‌شود دشمن را از پشت کمی آزرد و کارهایی هرچند کوچک انجام داد. همه‌ی‌شان نوجوانانی ابله بودند که ناگهان می‌خواستند قهرمانی دلیر باشند و خودشان جنگ را تمام کنند. بدیهی ست که پیشنهادش رد نشد و حتی مورد استقبال قرار گرفت .قرار بود بروند و یک انبار مهمات را بترکانند. (حادثه: پسر نقشه انفجار انبار مهمات دشمن را با دوستانش و تینا مطرح می کند. همه موافقت می کنند)

7- تقریبا همه چیز خوب پیش رفته و کارها درست انجام شده بود که ناگهان چند دشمن مزاحم دیدشان. صدای شلیک گلوله....دوستانش که مثل چند تکه چوب، فرو می‌ریختند.... پسر فرار کرد... دوید و آخرین چیزی که دید، خاموشی ابدی چشمان تینا بود.(حادثه: نقشه در محل اجرا لو می رود و همه جز پسر که فرار می کند کشته می شوند)

8- مستقیم به میدان اصلی جنگ رفت... بین دو گروه به ایستد و فریاد بزند... پشت سنگری پنهان شد و بی‌نهایت گریست... به میدان هجوم برد و کشت و کشت و کشت...فرمانده ها او را به عنوان الگو به بقیه معرفی می‌کردند. ( حادثه: پسر به جنگ می‌رود. اول در کشمکش با خود است. اما عاقبت به یک سرباز حرفه‌ای تبدیل می‌شود و الگویی برای سربازهای دیگر)

9- یک حمله‌ی ناگهانی و قدرتمند گیرشان انداخت... (حادثه: در یک حمله اسیر می‌شود)

10- لایق یک مراسم اعدام درست حسابی بود...سرباز داشت اسم‌هایشان را می‌خواند...بلند شد و ایستاد...(حادثه: پسر قرار است اعدام شود)

11- یک چیز گردِ سیاه، از آستینش سر خورد و کف دستان عرق کرده و خونی‌اش افتاد...یک بمب کوچک و گرد، بر زمین افتاد... (حادثه: پسر با منفجر کردن بمب کوچکی در آستین، خود و چند سرباز و فرمانده‌ی دشمن را می کُشد)

این فهرست حوادث داستان است. اما آیا ظرفِ داستانِ کوتاه برای این تعداد حادثه در این باز‌ه‌ی زمانی ( حدود 8سالگی تا15 سالگی قهرمان) مناسب است؟ قطعا خیر. برای همین به فلش‌بک (بازگشت به گذشته) پناه برده‌اید، آن هم بازگشت به گذشته‌ای توصیفی. منظورم این است که در این فلش‌بک‌ها هم چیزی به مخاطب نشان نمی‌دهید بلکه برایش تعریف می‌کنید. همین باعث شده است ما دیگر قهرمان را در میان این حوادث نبینیم بلکه بعد از داستان و بیرونِ داستان او را ببینیم درست در آستانه‌ی اعدام.
حالا چه کنیم؟ از کدام حادثه یا حوادث صرف نظر کنیم؟ برای تصمیم‌گیری در این باره بهتر است طرح داستان خود را بنویسیم.
طرح: پسری که به تازگی پدر خود را در جنگ از دست داده است مجبور می‌شود برای امرار معاشِ خانواده در کارخانه اسلحه‌سازی مشغول به کار شود. در انجا عاشق دختری به نام تینا می‌شود که دختری جسور است. او برای جلب توجه و عشق تینا در جمع دوستانش که تینا هم انجاست نقشه‌ای را مطرح می‌کند. حمله به انبار مهمات دشمن. پسر که گمان می‌کرد هیچ کسی پیشنهادش را قبول نخواهد کرد در نهایت تعجب با موافقت دوستانش در کارخانه مواجه می‌شود. در روزی که برای عملی کردن نقشه می‌روند همه جز پسر که می‌ترسد و فرار می‌کند، کشته می‌شوند. پسر با عذاب وجدان تصمیم می‌گیرد به‌عنوان سرباز به جنگ برود....
(همینجا کار را متوقف کنیم. ببینید این حجم از حوادث در ظرف رمان جا می‌گیرد اما در ظرف داستان کوتاه، خیر! بهتر است همینجا تمامش کنیم.)
در آنجا عاشق دختری به نام تینا می‌شود که برخلافِ پسر، دختری جسور است. پسر به خاطر ترسو بودن همیشه مورد تمسخر بچه‌های کارخانه است. او برای جلب توجه و عشق تینا در جمع دوستانش که تینا هم انجاست نقشه‌ای را مطرح می‌کند. حمله به انبار مهمات دشمن. پسر که گمان می کرد هیچ کسی پیشنهادش را قبول نخواهد کرد در نهایت تعجب با موافقت دوستانش در کارخانه مواجه می‌شود. در روزی که برای عملی کردن نقشه می‌روند همه جز پسر که می‌ترسد و فرار می‌کند، کشته می‌شوند. پسر توسط چند سرباز اسیر می‌شود. او که هم ترسیده و هم دچار عذاب وجدان در قبال تیناست حالا قرار است همراه با بسیاری از اسیران جنگی دیگر اعدام شود. اما لحظاتی پیش از اعدام در کشمکش با خود بر سر ترسی که دارد سرانجام بر ضعف خود پیروز می‌شود و با دزدیدن نارنجک از کمر یک سرباز، خود و چند فرمانده و سرباز از دشمن را منفجر می‌کند.
این یک طرح است که به نظر می‌رسد در ظرف داستان کوتاه می‌گنجد. اما آیا همین کفایت می‌کند؟ به نظرم این ایده داستانی که تبدیل به طرح شده است یک ایده متوسط باشد. اما اگر مورد علاقه شماست آن را حتما بنویسید. زیرا یکی از مهم‌ترین قسمت‌های نوشتن دوست داشتنِ آن چیزیست که می‌نویسید. بعد در قدم دوم از خودتان بپرسید آیا برای مخاطب هم جذاب است؟ اگر به این نتیجه رسیدید که برای مخاطب جذاب نیست آن را کنار بگذارید. (تعادل میان دوست داشتن‌های خود به‌عنوان نویسنده و دوست داشتن‌های مخاطب کمک می کند نه صرفا عامه‌پسند بنویسید نه صرفا شخصی‌نویسی کنید.)
حالا روی همین طرحِ نهایی بهتر است ساختار کلی داستان را با هم بررسی کنیم تا اضافات آن را پیدا کنیم.
قهرمان: پسر
خاطره‌ی تلخ: از دست دادن پدر در جنگ
ضعف قهرمان: نان آور خانواده (پدر) کشته شده است، نوجوانی با دنیای خوشِ کودکانه، کم تجربه، ترسو و بزدل بودن که باعث می شود توسط دوستانش در کارخانه مسخره شود
نیاز: خرج خانواده را باید بدهد.
حادثه محرک: کشته شدن پدر. عشقِ تینا.
آرزو: جلب توجه تینا.
نقشه راه: نقشه کشیدن برای انفجار انبار مهمات دشمن و مطرح کردن این نقشه با دوستانش در کارخانه به امید جلب توجه تینا
حریف : چند نفر از بچه های کارخانه، نفس ترسو، سربازی که نارنجک را از کمرش می دزد
متحد: بچه های کارخانه
صحنه نبرد: قهرمان با بچه های کارخانه به انبار مهمات رسیده اند. سربازهای دشمن متوجه می شوند و نبرد اول آغاز می شود.
حادثه: تینا و بچه¬ها کشته می¬شوند. قهرمان می خواهد فرار ¬کند اما اسیر می شود و به اعدام محکوم می شود.
مکاشفه نفس: قهرمان با خود صادق می شود و در برابر خود اعتراف می کند، ترسو بودنش را می پذیرد.
تغییر آرزو و انگیزه: شکست دشمن. رها کردن ترس و بزدلی
نقشه راه: منفجر کردن محل اعدام که چند فرمانده و سرباز از دشمن حاضر هستند
صحنه نبرد نهایی: نارنجک از کمر سرباز می‌دزدد و لحظه‌ای پیش از اعدام نارنجک را منفجر می‌کند.

حالا با این ساختار شروع به نوشتن داستان کنید. اما باز هم معتقدم ظرف داستان کوتاه برای این ساختار و طرح کوچک است. مگر اینکه داستان را در کارخانه اسلحه سازی تمام کنید و یک صحنه ی نبرد در کارخانه اسلحه‌سازی خَلق کنید.
تا اینجا حرفمان بر سر نوشتن یک داستان کوتاهِ کلاسیکِ موفق بود.
حالا اگر دوست داشته باشید داستان کوتاه مُدِرن بنویسید، چه باید کرد؟ در داستان های مدرن با طرحی کاملن فشرده و کوتاه مواجه‌ایم. در این نوع داستان‌ها تکیه‌ی داستان بر پرداخت صحنه در موقعیتی است که داستان در آن روی می‌دهد (این همان نکته ای است که می‌گویم قهرمان بعد از حادثه به هیچ دردی نمی‌خورد بلکه در زمان حادثه جذاب است و قابلیت داستانی دارد). یکی از ویژگی‌های داستان مدرن و پست‌مدرن این است که زمان و مکان روند خطی ندارد. همین داستانِ شما را می توان به یک داستان مدرن و پست‌مدرن تبدیل کرد اگر زمان و مکان خطی نباشد.
قهرمانِ بزدل و ترسو عاشق شده است و در کارخانه اسلحه‌سازی مشغول به کار. اگر ادامه داستانتان را در قالب اینکه قهرمان در حال فکر کردن به آینده است جوری که داستان او را در آینده به ما نشان بدهد تا لحظه انفجار بمب و بعد او را در کارخانه اسلحه‌سازی نشان دهد می توانیم بگوییم زمان داستان دیگر خطی نیست و از این جهت یکی از پارامترهای داستان مدرن و پست‌مدرن را در خود دارد. البته گفت و گو در باب داستان مدرن و پست‌مدرن بسیار است اما بهتر است با خواندن داستان‌های کوتاه مدرنِ مارگریت اتوود و براتیکان را بخوانید و رمز و راز آن را خود دریابید و در حین خواندن جز لذت بردن با رویکردی آموزشی به داستان‌های کوتاه و رمان‌ها مراجعه کنید.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت