تمرین کنید که از دیگر عناصر داستانی هم استفاده کنید




عنوان داستان : زنگ تفریح
نویسنده داستان : ناصر نیکبخت

سر کلاس بودم داشتم توی ذهنم شیش ماه پیش رو مرور میکردم عکسارو انداخت روی میز، عکسایی که هرچی بهشون دقت کرده بودم چیزی ازشون دستگیرم نشده بود.
دکتر چندین بار چینای صورتشو اینور اونور کرد و بعدش گفت: تو اینا که چیزی نمی‌بینم ولی هر شیش ماه یه سری بهمون بزن.
و بعد با ابرو های پرپشت اش که از پشت عینک ته استکانی اش پهن تر شده بود به سمت در اشاره کرد.
از وقتی که فهمیدم کف دستام عرق کرد ، پاهام بی حس شده بود، انگار اصلا نبودن،وقتی که دکتر با همون لحن وحشتناکش بهم گفت که سرطان دارم تصمیم گرفتم
شیوه ی زندگیمو عوض کنم، کمتر سیگار می‌کشیدم ، بیشتر بیرون میرفتم ، یکشنبه ها هم میرفتم سینما ، بعضی موقع ها هم به خودم استراحت میدادم و روی جدول های باریک کنار پارک پاورچین پاورچین راه میرفتم.
تا قبل از اون مردی به شدت جدی بودم ، اصلا شوخی نمیکردم به شدت دقیق، از اون هفت صبحیا ، البته تا حد زیادی شغلم روی زندگیم تاثیر گذاشته بود ، معلم ریاضی بودم، همیشه ام دو دوتام چار تا بود ، سرکلاس من یجور نظم خسته کننده حکمفرما بود، دانش آموزا زیاد ساعت نگاه میکردن ، کفش های واکس زده ،ریش تراشیده، زنگ ریاضی و کوفتگی ذهنی ، زندگی من همین بود همین.
گاهی با خودم فکر میکنم سرطان چقدر بیماریِ مزخرفیه
یه سلول صبح از خواب بیدار میشه و تصمیم میگیره بر علیه کل بدن شورش کنه یجور جنگ داخلی ، بعد از اون باید دعا کنی جبهه ی مقابل تسلیم بشه،
آدم وقتی سرطان میگیره یکبار میمیره حتی اگه زنده بمونه.

15 آگوست، توی تقویم با خودکار قرمز دورشو خط کشیده بودم، من از اسمش هم وحشت داشتم شیمی درمانی ، چند بار با خودت تکرار کن !
اون روز رفتم بیمارستان راهنمائیم کردن سمت یه اتاق
بوی الکل ، لباس گشاد بیمارستان ، نور زرد و آآآآخ
بعد از اون بدن بی جون منو که دیگه حرکتی نداشت و فقط چشمام تار میدید مینداختند روی یک تخت دیگه و فقط حس میکردم که دارن تخت رو هل میدن.
یکی دو روز منگ منگ بودم ، البته پرستار بیمارستان هر نیم ساعت حالمو میپرسید و من بصورت نامفهوم جواب میدادم.
بعد از یک روز که حالم بهتر میشد بیش تر باهاش حرف میزدم ، هیچ موقع درست صورتشو پودر نمیزد ، همیشه حس میکردم یه چیزی کم داره ولی هیچ وقت نفهمیدم چی بود ، فهمیدم اونم مثل من آدم تنهائیه مثل همه آدما.
همه ی اینا داشت توی ذهنم رژه میرفت که فهمیدم زنگ تفریح خیلی وقته خورده.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای ناصر نیکبخت سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستان‌تان با عنوان «زنگ تفریح» را خواندم. سه‌بار هم من داستان‌های قبلی شما را ندیدم. این اولین داستانی است که از شما خواندم. صریح می‌گویم داستان بدی نیست، اما برای سه‌سال نوشتن کم است.
برویم سراغ داستان شما؟ اجازه می‌دهید؟ متشکرم. داستان شما را سه‌بار خواندم. معلم ریاضی هنگام زنک تفریح در کلاس می‌ماند و به شش‌ماه پیش فکر می‌کند که می‌فهمد سرطان گرفته است، بعد توضیح مختصری می‌دهد از تغییر مختصر رفتارش و نحوه زندگی‌اش. در آخر هم توصیف مختصری دارید از یک مرحله شیمی درمانی. همین! نه دوست بسیار جوان و مستعد من، مضمون سرطان اصلا به این سادگی‌ها نیست. من سجده شکر می‌کنم پسرم که این بیماری هولناک را تجربه نکردید. حال که تجربه نکردید چرا نوشتید؟ من عزیزترین کس‌ام را به دلیل همین بیماری از دست دادم.‌ یادم است وقتی دکتر گفت بیماری شما لوسمی است (سرطان خون)، اولین عکس‌العمل عملش بهت و حیرت و ترس بود. مطلقا نمی‌پذیرفت. بعد که پذیرفت افسردگی و ناامیدی سراغش آمد. چند هفته طول کشید تا تن به درمان بدهد. در شیمی درمانی با دوز بالا من همراهش بودم خدای من وحشتناک بود. بعدها عزیزان دیگری هم به سرطان‌های مختلف مبتلا شدند. زوال چنان نیست که شما روایت کردید. چرا سراغ سوژه‌ای رفتید که شناخت زیادی از آن ندارید؟
شما برای روایت مضمون‌تان از زاویه دید اول شخص مفرد یا همان من راوی استفاده کردید. این زاویه دید در کنار تمام ویژگی‌های عالی‌اش بسیار فریبنده است و آدم را به بیراهه می‌کشاند. مهمترین آن این‌که نویسنده را به سهل‌گیری و ساده‌انگاری می‌کشاند. نویسنده ناخودآگاه تصور می‌کند همان‌طور که حرف می‌زند، بنویسد، کفایت می‌کند. فراموش می‌کند راوی کس دیگری است و قرار است و باید دگرگونه حرف بزند. لحن و زبان راوی باید به گونه‌ای باشد که مخاطب از خلال آن بفهمد، راوی مرد است یا زن، سن‌اش حدودا چقدر است، سطح سوادش چقدر است، پایگاه اجتماعی و حتی مکان تقریبی سکونتش کجاست و اینکه تنها زندگی می‌کند یا نه؛ آن هم بدون دادن اطلاعات مستقیم.
من از شما سوال می‌کنم اگر اطلاعات مستقیمی که از زبان راوی ارائه کردید را کنار بگذاریم، از لابه لای حرف‌های راوی شما چه دستگیر ما می‌شود؟
نویسنده‌ها دو دسته ابزار عمده دارند برای نوشتن، ابزارهایی برای نشان دادن، ابزارهایی برای گفتن. کدام بهتر است؟ در واقع هیچ کدام و در عمل همه‌شان. ترکیب هنرمندانه همین ابزار است که در رگ‌های داستانی خون می‌دواند، جان می‌بخشد، آن مخلوق در برابر دیدگان ما جان می‌گیرد و می‌بالد.
شما از آن همه ابزار، روایت را انتخاب کرده‌اید و فقط گفته‌اید. هیچ صحنه‌ای را به نمایش نگذاشته‌اید. برای همین شاید چنین بی‌تاثیر است و حسی بر نمی‌انگیزد.
من قدیمی هستم و قدیمی هم فکر می کنم، به باور من داستان اول باید حس‌برانگیز باشد.
راوی بارها از تنهایی و از بیماری هولناک‌اش می‌گوید. پس چرا من حس نمی‌کنم؟ چون گفتید نشان ندادید. تنهایی و بیماری صعب‌العلاج گفتنی نیست، بدبختی گفتنی نیست. نشان‌دادنی است. اجازه بده در پایان مثالی بزنم.
سی‌سال پیش دوستی داستانی خواند با مضمون تنهایی و بی‌کسی. پاراگراف آخر چنین بود، البته نقل به مضمون:
در شب گرم تابستان پیرزن سفره شام را در بالکن کاهگلی پهن کرد. وقتی کاسه آبگوشت مردش را جلویش می‌گذاشت به این می‌اندیشید که اگر آنها پسری داشتند، از همان لبه بالکن رو به کوچه صدا می‌زد: «بیژن جان مادر بدو بیا شام یخ کرد.»
اما یک مسئله دیگر و خیلی مهم، چرا داستان شما فاقد دیالوگ است. به نظر من قوی‌ترین ابزار برای نشان دادن، گفتگو و دیالوگ است. و متأسفانه داستان شما از دیالوگ خالی است.
خاصیت‌های دیالوگ را که بخواهم بگویم حجم زیادی را می‌گیرد. فقط به چند مورد اشاره می کنم:
1- سریعترین راه انتقال اطلاعات است. هرگاه بخواهیم شروع کنیم به روایت، توصیف و صحنه‌آرایی، با چند دیالوگ ساده می‌توانید اطلاعات مورد نظر را به خواننده بدهیم. این‌گونه دادن اطلاعات در دیالوگ طبیعی و باورپذیر است. تا اینکه نویسنده وارد بشود و اطلاعات مستقیم به خواننده بدهد:
2- در دیالوگ چیزی داریم به نام گونه. گونه مشخص می‌کند که راوی کیست؟ جنسیت‌اش چیست؟ مرد است یا زن؟ دختر است یا پسر؟ سطح سوادش چقدر است؟ پایگاه اجتماعی او کجاست؟ می‌بینی دیالوگ چقدر کمک می‌کند. وقتی دونفر با هم صحبت می‌کنند نیازی نیست نویسنده بگوید یکی از آنها معلم است. یکی، شاگرد است. نمی‌نویسد، معلم: ... شاگرد: ... از نحوه گفتن، از گونه در دیالوگ‌ها، خواننده متوجه می‌شود که این دو نفر چه نسبتی باهم دارند؟ چه سنی دارند؟ پایگاه اجتماعی‌شان چقدر است؟ سطح سوادشان چقدر است؟
این یکی دیگر از ویژگی‌های بسیار شگفت‌انگیز دیالوگ است که ما نه در توصیف داریم نه در صحنه. تنها در دیالوگ است که همچین معجزه‌ای اتفاق می‌افتد. اکثر نویسنده‌های ما اعم از حرفه‌ای و آماتور، مکالمه را با دیالوگ اشتباه می‌گیرند. مکالمه یعنی انتقال اطلاعات بی‌ارزش. مثلا در داستان بیاوریم: حسن منزلتان کجاست؟ بگوید: منزل تهران خیابان... این مکالمه است و ارزش اطلاعاتی ندارد.
اما اگر به حسن بگوید: منزلتان کجاست؟ بگوید: قبرستان. این دیالوگ می‌شود. شوک به خواننده وارد می‌کند. یعنی چه قبرستان؟ آیا واقعاً در قبرستان زندگی می‌کند یا از فرط ناامیدی و بی‌حوصلگی است که می‌گوید قبرستان؟ اینجاست که گونه وارد می شود و دیالوگ جان می‌گیرد. دیالوگ از نظر من خونی است که در رگ‌های داستان جریان پیدا می کند. داستان بی‌دیالوگ، معمولاً به روایت کشیده می‌شود و کسی آن را تعریف می‌کند. کمتر موفق می‌شود که نشان دهد. جواب پرسش‌ها داده نمی‌شود.
یکی دیگر از ضعف‌های داستان شما ابتر مانده است. ناقص است، ناتمام است. می‌دانی چرا؟ چون سوژه‌ای که انتخاب کردید در قالب داستان کوتاه نمی‌گنجد. انکار که بخواهیم آب استخر را در تنگ جا دهیم. نمی‌شود دیگر. پسر هنرمندم به همین میزان پرچانگی کفایت می‌کنم! حلالم کن طولانی شد. ما در پایگاه نقد منتظر داستان‌های بعدی‌ات هستیم. حتما داستان‌های بهتری هستند. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت