اسم خوب داستان، اولین جرقه کشش برای خواندن اثر




عنوان داستان : فرار
نویسنده داستان : حمیدرضا کردی

به نام خداوند بخشنده و مهربان
فرار

تازه سر شب بود، حوالی ساعت هشت.پدر از سرکار برگشته بود و در حالی که از عجله و عصبانیت لباسش را عوض نکرده بود، به اتاق مطالعه پسر آمد.دو لامپ درشت با نور زرد، اتاق را کاملا روشن میکردند. هرازگاهی بادی از پنجرهِ بزرگ اتاق، که به باغچه باز میشد، به داخل اتاق میوزید و لامپ هارا تکان میداد.پسر روی صندلی کنار میز نشسته بود.پدر رفت روی صندلی کناری نشست.مرد که سیبیل های درشت و کلفتش با هر بار نفس کشیدن پف میکردند و دوباره به حالت اول برمیگشتند گفت:
-خب!حرف بزن بگو دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاد؟چیکار میخواستی بکنی؟
پسر جوان که سنش به 17 سال میخورد ولی قیافه¬ای پر و مردانه داشت ،نگاهی زیر چشمی با رگه از احترام به پدر انداخت و در حالی که در پنهان کردن ترسش هم کمی نا موفق بود، گفت:
-پدر! چرا اینطوری سوال می کنی؟
مرد عصبانی شد و سریع از روی صندلی بلند شد.نگاه غضبناکش همچنان به پسر دوخته شده بود.
-ساکت!هر چه که میپرسم مثل بچه آدم جواب بده و طفره هم نرو!باشه؟!
پسر همچنان سرش را به زیر اندخته بود.سکوت دهانش را مهر و موم کرده بود.
مرد فریاد زد:
-گفتم باشه؟؟؟
-باشه!قبول پدر.ببخشید.
-خوبه!حالا مثل بچه آدم بگو دیشب که من با مادرت رفتیم مهمونی چه اتفاقی افتاد و اون دختره،دختر رسول پلنگ، با چمدونش تو اتاق تو چی میکرد!؟
مرد یک ابرویش را بالا انداخته بود و به صورت رو به پایین پسرش خیره شده بود.
پسر میدانست دیر یا زود میز محاکمه پدر برقرار خواهد شد و میبایست پاسخ گو باشد.

سرانجام با ترس و ناراحتی گفت:
-پدر! من...
-زهر مار و پدر!مثل بچه آدم حرف بزن بگو چه گندی زدی!
پدر، بعدی از چندی سکوت که با گزیدن سبیل های زمختش سپری شد، به طرف پسر خیز برداشت.چانه پسر را گرفت و بالا آورد.
-مگه با تو نیستم الدنگ؟دختر مردم رو با یه چمدون خرت و پرت تو اتاقت پیدا کردیم اونوقت لال مونی گرفتی حرف نمیزنی؟! د حرف بزن بی غیرت!
و بعد صدای تند و تیز سیلی هایی که یکی پس از دیگری بر صورت پسر فرود می-آمدند در اتاق طنین می انداختند و تا آشپزخانه میرفت.
مادر داخل آشپزخانه بود.زیر غذا را در حالی که هنوز خوب نپخته بود خاموش کرد،مبادا که بسوزد و به طرف اتاق دوید.صدای پای مادر آمد که تند تند به طرف اتاق می¬آمد و داد میزد:
-غلام!غلام !نزن بچه رو چیکارش داری؟
صدایش التماس آمیز بود.
-نزن یه غلطی کرد یه گوهی خورد کاری نکرد که!دیدی که سر رسیدی نتونست هیچ غلطی کنه!غلام!
مادر زجه میزد و به در چوبی اتاق که از داخل قفل شده بود ضربه میزد.
صدای سیلی زدن قطع شد!
پسر صورتش سرخ سرخ شده بود.مایل به کبودی. چشمان پسر پر از اشک شد ولی پسر نگذاشت قطره¬ای از آن بر صورتش جاری بشود.
پسر نگاهش به میز بود.ناگهان شروع کرد به فریاد زدن، بدون آنکه سرش را بلند کند، گفت:
-شما جای من بودید چه میکردید؟ها؟!چه میکردم خب دوستش داشتم!گفتم میخوامش.اما مگه تو گذاشتی !!
غلام عصبانی نگاه پسر کرد.صدای پسر آمیخته¬ای از عشق و نفرت و بغض عصبیت را به همراه داشت.
پدر گفت:
-آوردیش خونه آبرو منو ببری؟ها!که از من این طوری انتقام بگیری آره کره خر؟!فکر نکردی فردا تو این محله چطوری..
-نه!!
پسر انگار که جرئت پیدا کرده بود و یا نه، بلکه دیگر چیزی برای پنهان کردن و یا از دست دادن نداشت و حتی دیگر ترسی برای پنهان کردن وجود نداشت.بلند بلند میگفت:
-توکه اصلا حواست به من نبود!ولی من میخواستم دیگه همه چی رو یکسره کنم.اره.میخواستیم فرار کنیم.مال خودم بشه!منم مال اون!دیگه هیچ کس نتونه چیزی بگه. اونروز گفتم پسر عیسی قلی میخواد بره خونشون خواستگاری ولی محلم نذاشتی.فکرکردی محل نمیذاری بعد پسره هم میره پی کارش؟اما من خوب میدونستم چه کنم.آره ، کار رو یک سره میکردم .وقتی که شما نیستید، پدر مریم هم رفته سراغ مادرش تو بیمارستان، اونم چمدون رو برداره بیاد اینجا تا با هم بریم. همش همین بود!از قبل هم برنامش رو ریخته بودیم!
پسر نفس نفس میزد.پدر هم.
مادر پشت در ناچارا به سکوت واداشته شد و با بهت گوش میداد.
غلام نفس نفس میزد و نگاه پسر میکرد.سبیل هایش پف کرده بود و اخم چهره¬اش را پر از خط و خطوط کرده بود.
پدر دندان غروچه ای کرد.چنان که نزدیک بود دندان هایش بشکند.
-پدرسگ الدنگ!
صدای کلفتش را بلند تر کرد تا مادر از پشت در بشنود:
-تحویل بگیر خانم!پسر نداری که!نره غول خرابکار داری!میخواست دختر مردم رو بی ابرو کنه.اونهم برای چه؟که صاحب دختر مردم بشه!که این مال اون بشه اون مال این!چه غلطا!
پدر نزدیک پسر رفت با کف دست بر سرش کوبید.
-خاک بر سرت کنن!بعد وقتی من میگم هنوز بچه است و این گنده گو*ز*یها براش زوده، ننش میاد میگه نه پسرم آقا شده و از این حرفا!
در را باز کرد و بیرون رفت.نگاهی از سر غیض به مادر انداخت و رفت به طرف پذیرایی. مادر به دنبالش رفت وهمزمان تند تند حرف میزد:
-غلام!بد هم نبود تو بش محل میذاشتی!ها!اینهمه زد تو سرش گفت دختر رسول پلنگ رو میخواد تو یک بار بش محل گذاشتی؟ ها؟همش میگفتی بچه است بچه است بچه است و زوده و فلان و بهمان.یک بار نگاش میکردی ببینی وقتی پسری میگه زن میخوام یعنی بزرگ شده.شاشش کف کرد، یعنی دیگه وقتش رسیده غلام.
پدر با نگاه عصبانی نگاه مادر کرد.
-زن!مثل اینکه حواست نیست پسره الدنگت چه غلطی کرده!خدا شاهده اگه دیشب لاستیک پنچر نمیکرد وسط راه،برنمیگشتیم الان یه ننگ بزرگی وسط پیشونی هردومون زده بود.
- حواسم هست غلام.میدونم.الحمدالله که لاستیک پنچر شد الحمد الله که سر رسیدیم و چیزی نشد.خداروشکر بخیر گذشت.اما این خودش نشونه نیست غلام؟!ها؟فردا خدای نکرده با دختره ببندن یه خاکی تو سر دوتا خونواده بریزن چی؟ها؟!اونوقت تو میایی جواب بدی؟اصلا روت میشه دیگه تو این محله سرتو بالا بگیری؟
-همین الانش هم آبرو نمونده برامون زن!چی داری میگی؟یه عمری تو این آبرو داری کردم!حرف میزدم،حرفم رو زمین نمیموند، جلو هم محله ای ها آبرو داشتیم .حالا من فردا جلو همینا با چه رویی راه برم تو خیابونا!فردا همینا صاف صاف راه میرن چی میگن!ها تو بگو زن!
پدر رفت روی مبل نشست .محکم و با قدرت نشست.مبل تکان خورد.پا روی پا انداخت.میز کوچک جلوی پا را با انگشت شست پا، به عقب سر داد.لیوان ها شیشه ای روی آن کمی تکان خوردند.
لحن سخن مادر التماس گونه شد:
-غلام!دست بردارغلام! اونروز هم که خواستگاری رو هم به هم ریختی؟ها!دیگه چته غلام !ها؟!خو هر غلطی خواستی کردی. اونهم بچه خودت، مثل پدر نره غولش هر کاری دلش خواست کرد!ها!
پدر رویش را برگرداند.سیگارش را روشن کرد. زیر لب گفت:
-تف!.تف بت غلام !یه عمر دلت خوش بود بچه بزرگ کردی!سرتو جلو فامیل می-گرفتی بالا که چه؟منم توله سگ دارم! زکی! فردا تو محله چطور سرمو بگیرم بالا!ای وای...رسول رو بگو!نره کلانتری شکایت کنه خوبه والا!
پسر از اتاق بیرون زد و از دور شاهد ماجرا بود.
مادر گفت:
-شلوغش نکن غلام!ها!رسول پلنگ هم مقصره.اصلا هردوتون مقصرید این دوتا جوون رو زابراه کردید.لابد مادر مریم هم از همین دلش سوخت راهی بیمارستان شد!والا!
پسر که انگار در فکر حرف پدر بود گفت:
-من نمیخواستم آبروتون تو محله بره، که فردا یه عده عوضی بخوان تیکه بندازن مسخرتون کنن.من نمیخواستم. ولی یه چیز رو میخواستم، که شما نفهمیدین!اصلا نخواستید بفهمید. منم مجبور شدم....جلو چشام داشت همه چی به هم میریخت، نمیتونستم که....
مادر به پسر زل زده بود و ناراحت شده بود.اما حرف پسر تمام نشده بود که پدر با عصبانیت لیوان شیشه ای جلویش را به طرفش پرتاب کرد.پسر جا خالی داد و لیوان به دیوار خورد و شکست و ریزه ریزه شد و روی زمین ریخت.
مادر ترسید با تعجب برگشت.
-هیییع!خاک به سرم غلام نکن!
و خیز برداشت لیوان دوم را از دستش گرفت.
-غلام.پسرته!دشمنت که نیست.جوونی کرده.
مادر برگشت رفت طرف اتاق.دست پسر را گرفت برد داخل اتاق.نگاهش کرد.اثر انگشت بر صورتش نقش بسته بود.دستی به صورتش کشید و بوسید و بیرون امد و پشت سرش در را بست.
پسر روی لبه تخت نشست و فکر میکرد. به¬آنچه پیشخواهد آمد می¬اندیشید.از اینکه نتوانسته بود کارش را تمام کند ناراحت بود اما مرتب دلهره پدر و مادرش را داشت. و حالا انگار موتور اتفاقات تسمه پاره کرده بود و هر اتفاقی ممکن بود بیفتد.
مادر به طرف پدر رفت.پدر انگار عصبانیتش را با سیگار دود میکرد و به هوا میفرستاد و فضا را آکنده میساخت از بوی دود.
-غلام دردت*! از خر شیطون بیا پایین .ببین دارم میگم خدای ناکرده اتفاقی بیفته چه خاکی تو سرمون کنیم؟!ها؟!گناه که نکرده، دوستش داره میخوادش. خودتم میدونی پسرت دیگه بچه نیست!ها!ندیدی اونروز جغله ها ریختن تو کوچه خواستن مزاحمت درست کنن چجور غیرتی شد براشون شاخ و شونه کشید؟! هر وقت خونه نیستی چطور دور برم پر میزنه تو که ندیدیش!.خدا میدونه غلام، کار داشته باشم نمیذاره رو زمین بمونه.الحمد الله تو بازار هم ور دست مش قربون علی نجار کار میکنه. دیگه چی میخوای ؟ها!؟
مادر به اینجا که رسید خودش نیز ذوق زده شد و چشمانش برق میزد.اما برای اینکه پدر نفهمد اصلا به روی خودش نیاورد. بلند شد به آشپز خانه رفت.با یک لیوان آب برگشت.آب را به پدر داد.در حالی که پدر آب مینوشید مادر گفت:
- مگه چندتا بچه داری؟همین یه پسره. ها! بیا و کوتاه بیا غلام برو سراغ رسول پلنگ.ها!من میدونم تو باش صحبت کنی راضی میشه روی تو رو زمین نمیزنه.
مادروقتی مطمین شد که حرفش در پدر که حالا آرام تر شده بود،اثر کرده، به آشپزخانه رفت و زیر غذا را روشن کرد.پدر بعد از چند دقیقه بلند شد.پسر را دید که بر لبه در اتاق ایستاده و اورا از دور نگاه میکند.پدر به آشپزخانه آمد.زیر لب جوری که فقط مادر بشنود گفت:
-بی آبرو از رو نمیره!
مادر چیزی نگفت و با ترس حرکات غلام را رصد میکرد.
پدر لیوان را برداشت.
مادر با چشمانی بهت زده گفت :
-میخوای چکار کنی؟
غلام متوجه نگرانی مادر شده بود.
لیوان را از آب پر کرد و یک نفس آنرا نوشید.مادر خیالش راحت تر شد.
مادر که دید پدر آرام تر شده دوباره با لحن صمیمی خودش به گونه ای که میدانست چگونه باشد تا در پدر اثر کند گفت:
-غلام!حالا کی میخوای بری سراغ رسول پلنگ؟!
پدر رویش را از مادر برگرداند و آرام گفت:
-مادرش کی از بیمارستان مرخص میشه؟
مادربگونه ای که پدر نفهمد و به غرورش بر نخورد لبخندی زد.

پایان
پی نوشت:

*دَردِت:در زبان عامیانه مخفف شده جمله "دردت تو جونم "میباشد.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به پسر گل و دوست‌داشتنی‌ام حمیدرضاخان کردی
خسته نباشی و دست‌مریزاد
نوشته‌ات خوبی‌هایی دارد. اولین خوبی‌اش، اسم داستان است. فرار، ایجاد تعلیق می‌کند. به همین دلیل خواننده پیش خود فکر می‌کند فرار از چی؟ چرا؟ به کجا؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟!
دومین نکته مثبت داستان شما این است که سوژه خوبی انتخاب کرده‌ای. هم سوژه خوب است و هم خود شما به‌عنوان یک پسر، خوب می‌فهمی و لمس می‌کنی که پسری با این سن و سال وقتی در این شرایط قرار می‌گیرد، چه حس و حالی دارد. تا این‌جای نوشته را خوب پیش آمده‌ای و زنده‌باد. اما چند نکته:
به نظر شما اگر با برگشتن پدر و مادر، خواننده و والدین هم با پسر روبرو می‌شدند هم با دختر، تعلیق داستان بیشتر نمی‌شد؟ بی‌شک بیشتر می‌شد. آن‌وقت خواننده و مخاطب دلهره بیشتری داشت. تعلیق داستان دوچندان می‌شد و خواننده به شکل نفس‌گیر داستان را دنبال می‌کرد. پس اولین پیشنهاد من این است که به جای روبه رو شدن پدر و مادر پسر با او, آن‌ها را با هر دو روبه رو کن. یعنی هم با پسر و هم با دختر. یقین داشته باش و یقین دارم که با این کار، پتانسیل داستان بیشتر خواهد شد.
شاید اگر سن پسر را بیشتر کنی، بهتر باشد و اگر نمی‌کنی، دست‌کم برخوردهای متناسب‌تری از یک پسر ۱۷ ساله ببینیم.
چرا پدر با این ازدواج مخالف است؟! این که مخالف باشد، خوب است و داستان بستری پیدا می‌کند که با تعلیق و درگیری پیش برود، اما یادمان باشد، داستان به هر شکلی که مطرح می‌شود، منطق خاص همان شکل را می‌طلبد. به همین دلیل اگر پدر مخالف است لزوما باید بفهمیم که به کدام دلیل مخالف است.
زبان و نثر داستان، چندان پخته و بسامان نیست. باید بیشتر خواند و با زبان داستان آشناتر شد‌. جاهایی از نوشته، فعل‌ها را قاطی کرده‌ای و مثلا فعلی را که باید جمع می‌آوردی مفرد آورده شده و به عکس.
جاهایی منطق داستانی رعایت نشده است. مثلا این قسمت که چشم‌هایش پر اشک شد، اما نگذاشت قطره‌ای بچکد. حلقه چشم که پر اشک شود، دست من و شما نیست که بچکد یا نچکد. ما فقط می‌توانیم اشک‌مان را جلو بقیه پنهان کنیم یا مثلاً با سختی خود را نگه داریم تا در فرصت مناسب بزنیم زیر گریه.
در مجموع دست شما درد نکند و درودهای فراوان نصیب شما. آرزو می‌کنم که در آینده‌ای نزدیک داستان‌های حرفه‌ای شما را هم من بخوانم و هم همه اهالی ادبیات ایران و حتی جهان. زنده و پاینده باشی عزیز.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت