چطوری داستان کودکانه بنویسم!




عنوان داستان : باید زودتر بزرگ شوم (قسمت اول)
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

فصل اول
چطوری زودتر بزرگ شوم؟

ممکن است فکر کنید بدترین اتفاق برای کسی این باشد که موقع بازی بخورد زمین و زانویش زخم شود یا در قسمت حساس بازی‌ای که تازه نصبش کرده شارژ گوشی‌اش تمام شود یا اینکه وسط فیلم مورد علاقه‌اش برق برود.
اما باید بهتان بگویم دارید اشتباه می‌کنید.
بدترین اتفاق این است که یک پسرخاله داشته باشید که یک ساعت از خودتان بزرگ‌تر است.
سرم آمده که بهتان می‌گویم.
اگر من فقط چند ساعت زودتر از پسرخاله‌ام به دنیا آمده بودم اینقدر بهم زور نمی‌گفت. ولی حالا او بزرگ‌تر است و برایم رئیس‌بازی درمی‌آورد. مثلاً، وقتی خانۀ مادربزرگم هستیم، من مجبورم هر فیلمی را که او دوست دارد نگاه کنم. پسرخاله‌ام می‌گوید چون یک ساعت از من بزرگ‌تر است، باید حرف حرفِ او باشد. آخ که چقدر ازش لجم می‌گیرد. همین کارها را کرد که من به فکر بزرگ شدن افتادم. باید حالی‌اش می‌کردم از این به بعد من رئیسم. می‌دانید یک کارهایی هست که اگر آدم بکند زودتر بزرگ می‌شود. حتی خواهرم کیانا، که پنج سالش است، هم این را می‌داند. او همیشه کفش‌های پاشنه‌بلند تخ‌تخی می‌پوشد تا مثل دختربزرگ‌ها بشود. چه کار مسخرۀ لوسی.
از کارهای دخترها خوشم نمی‌آید. خودم کارهای بهتری بلدم. مثلاً، اگر بدون کمکی سوار دوچرخه‌‌ بشوم یعنی بزرگ شده‌ام. اما من این کار را قبلاً کرده‌ بودم. تازه، پسرخاله‌ام هم خیلی وقت پیش کمکی دوچرخه‌اش را درآورده بود. پس، این کار فایده‌ای نداشت. باید کاری می‌کردم که پسرخاله‌ام تا آن وقت نکرده بود. اما چه کاری؟
من برای زودتر بزرگ شدن، به خیلی چیزها فکر کردم. مثلاً، تنهایی حمام رفتن یا تنهایی مدرسه رفتن. اما این کارها را پسرخاله‌ام هم می‌کرد. باید یک کار دیگر می‌کردم. یک کار باحال. دنبال راه‌حل بودم که چشمم به بابا افتاد. داشت توی دفترش چیزی می‌نوشت. بابا مثل همۀ آدم بزرگ‌ها با خودکار می‌نوشت. یک لاک سفید هم داشت. وقتی با خودکار غلط می‌نوشت، رویش لاک می‌زد. به نظرم خیلی کار باحالی بود. از نوشتن با خودکار هم باحال‌تر.
همان‌طور که به بابا نگاه می‌کردم، معرکه‌ترین فکر دنیا به سرم زد. راه زودتر بزرگ شدن خودکار بود. اگر پسرخاله‌ام می‌دید که من با خودکار مشق می‌نویسم، حتماً کف‌بُر می‌شد. وای که چه فکر بکری. محشر بود.
فردای آن روز، به معلممان، خانم ملکی، گفتم که می‌خواهم با خودکار مشق بنویسم؛ اما خانم ملکی اجازه نداد. او گفت وقتی کلاس سوم شدیم، می‌توانیم با خودکار بنویسیم. می‌گفت الآن خطمان خراب می‌شود. من که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. مگر خط اسباب‌بازی بود که خراب بشود؟
ولی من دلم می‌خواست با خودکار بنویسم. بعد، الکی غلط بنویسم و رویش لاک سفید بزنم. مثل بابا، مثل خانم ملکی، مثل آدم بزرگ‌ها. تازه، خواهرم، کیانا، یک عالمه لاک داشت. اتفاقاً، یکی‌اش هم سفید بود. می‌توانستم ازش قرض بگیرم. ولی اول باید فکری به حال خودکار می‌کردم. باید کاری می‌کردم تا مامان بهم اجازه بدهد با خودکار بنویسم. البته، کار آسانی نبود. چون او هم همان حرف‌های خانم ملکی را می‌زد. یک روز، به کیانا گفتم: «دست مامان و خانم ملکی توی یه کاسه‌ست.» کیانا گفت: «یعنی دستشونو توی یه کاسه فرو کردن؟» بهش گفتم: «نه کله‌پوک. اونا که پیش هم نیستن تا دستشونو توی یک کاسه بکنن. این حرف آدم بزرگاست. معنیش اینه که همدست شدن.» کیانا پنج سالش است. وقتی مثل من هشت سالش بشود، حرف‌های آدم بزرگ‌ها را بهتر می‌فهمد. به کیانا گفتم: «حاضرم همۀ اسباب‌بازی‌هامو به مامان بدم تا بذاره با خودکار مشق بنویسم.» کیانا گفت: «واقعنی همۀ اسباب‌بازی‌هاتو می‌دی؟» گفتم: «همۀ همه رو که نه. ولی نصفشونو می‌دم. حالا شاید چند تاشونو.» کیانا نگاهی به اسباب‌بازی‌هایم انداخت و بعد چشم‌هایش را به بالا چرخاند. باورش نمی‌شد همچین کاری بکنم. بهش گفتم: «خیلی خب بابا. یکیش رو که دیگه حتماً می‌دم.» تندی پرسید: «کدومشو؟» گفتم: «مثلاً، ماشین پرنده‌م رو.» کیانا گفت: «اُه. اون که قراضه‌ست. یه چرخش گم شده. به درد نمی‌خوره.» بهش گفتم: «اگه چرخ کالسکۀ عروسکت رو بزنم بهش خوب میشه.» کیانا زد زیر گریه. به نظر شما من حرف بدی زدم؟ چقدر دختر کوچولوها عجیب و غریب هستند. شاید اگر مثل من هشت سالشان بشود، دیگر اینقدر عجیب و غریب نباشند. شاید هم مثل مامان و خانم ملکی بشوند. بابا می‌گوید هیچ کس از آینده خبر ندارد.
فصل دوم
بازیِ مداد توی دماغ
به‌هرحال، من هنوز مجبور بودم مشق‌هایم را با مداد بنویسم و این فاجعه بود. بدتر از آن این بود که نمی‌توانستم هیچ نقشه‌ای بکشم تا خانم ملکی یا مامان اجازه بدهند با خودکار بنویسم. انگار مغزم از کار افتاده بود. با خودم فکر کردم یعنی بالأخره می‌توانم، قبل از کلاس سوم، با خودکار مشق بنویسم؟ برای فهمیدنش، باید بازیِ مداد توی دماغ را انجام می‌دادم. همین کار را هم کردم. تهِ مدادم را گذاشتم توی سوراخ دماغم و محکم فین کردم. این بازی مورد علاقۀ من است. هر وقت بخواهم چیزی را پیش‌بینی کنم، این بازی را می‌کنم. جمعۀ هفتۀ قبل این بازی را اختراع کردم. آن روز از خودم پرسیدم مامان امروز ناهار ته‌چین می‌پزد؟ مداد با فین اول افتاد و مامان ته‌چین پخت. من به‌جز این، بازی‌های دیگری هم اختراع کرده‌ام. کیانا می‌گوید این بازی حال‌به‌هم‌زن است. به نظرم، خیلی هم باحال است. مخصوصاً اینکه از مداد بدم هم می‌آید. سامی، همکلاسی‌ام، که هروقت از چیزی بدش می‌آید دماغی‌اش می‌کند، می‌گوید بازی مداد توی دماغ خیلی محشر است. سامی باحال‌ترین پسری است که تا حالا دیده‌ام.
راستی، سرِ بازیِ مداد توی دماغ یک اتفاق جالب افتاد‌. یادم باشد حتماً برای سامی هم تعریف کنم. من فهمیدم بازی مداد توی دماغ، به‌جز پیش‌بینی کردن، فایدۀ دیگری هم دارد. فکرش را هم نمی‌توانید بکنید. این بازی مغز آدم را کار می‌اندازد. خودم این را کشف کردم. من با این بازی فکری به ذهنم رسید. یک فکر بکر. من فهمیدم چطوری باید مامان را راضی کنم اجازه بدهد مشق‌هایم را با خودکار بنویسم.
بگذارید یک سیب بخورم بعد بهتان می‌گویم فکرم چه بود. حالا، برای اینکه زیاد از منتظر ماندن خسته نشوید، تا من برمی‌گردم، شما هم یک سیب بخورید.
فصل سوم
باید یک بلایی سر مدادم بیاورم
به کیانا گفتم: «یه فکر بکر دارم. اونقدر مدادمو می‌تراشم که دیگه نشه باهاش نوشت. تازه، اینجوری یه تیر دو نشون می‌کنم.» تا گفتم تیر، کیانا دستش را گذاشت روی گوش‌هایش و گفت: «نه، نه. این خیلی خطرناکه. تو نباید با مداد تیر درست کنی. نباید توی خونه تیراندازی کنی. اگه تیر بخوره به چشم مامان و کورش کنه، دیگه کی برامون ماکارونی درست می‌کنه.» بهش گفتم: «خنگول جان، قرار نیست من تیر درست کنم. قرار نیست تیراندازی کنم. این یه ضرب‌المثله. منظورم اینه که من با تراشیدن مدادم دو تا کار انجام میدم. هم مدادم از بین می‌ره و دیگه مجبور نیستم با مداد مشق بنویسم، هم یه عالمه تراشۀ مداد گیرمون میاد و می‌تونیم باهاش کاردستی درست کنیم».
کیانا که تازه متوجه منظور من شده بود خندید و گفت: «وای، چقدر خوب».
بعد، من آنقدر مدادم را تراشیدم که قدِّ پاک‌کنم شد. مداد را به مامان نشان دادم و گفتم: «مدادم خیلی کوچولو شده. می‌شه با خودکار شما مشق بنویسم؟» مامان با تعجب به مدادم نگاه کرد. بعد، رفت و یک مداد دیگر برایم آورد. حال‌گیری بدی بود. کیانا گفت: «اینم بتراش و تمومش کن.» بهش گفتم: «نه. از یه حقه دو بار استفاده نمی‌کنن.» فکر کنم کیانا اصلاً معنی حرفم را نفهمیده باشد. این حرف را توی یکی از فیلم‌ها شنیده بودم. البته، تراشیدن مداد اصلاً هم فکر خوبی نبود. چون وقتی بازی مداد توی دماغ می‌کردم، توی دماغم گیر کرد. هرکاری کردم نتوانستم درش بیاورم. حتی کیانا چند بار کوبید توی سرم. ولی مداد بیرون نیامد. انگار آن تو بهش خوش می‌گذشت. شانس آوردم مامان زود به دادم رسید وگرنه معلوم نبود چه به سر دماغم می‌آمد. مامان می‌گوید مداد توی دماغ بازی خطرناکی است. فکر کنم راست می‌گوید. باید یک بازی جدید اختراع کنم. خلاصه، آن روز دوباره با مداد مشق نوشتم. ولی باید نقشۀ دیگری می‌کشیدم. مثلاً، به مامان می‌گفتم مدادم گم شده. آن وقت مامان مجبور می‌شد خودکارش را به من بدهد تا بتوانم مشق‌هایم را بنویسم. اگر پسرخاله‌ام می‌فهمید کلی بهم حسودی‌اش می‌شد. چون فقط آدم بزرگ‌ها اجازه دارند با خودکار بنویسند. اگر من مشقم را با خودکار می‌نوشتم یعنی از او بزرگ‌تر شده‌ بودم. اگر با خودکار قرمز می‌نوشتم که دیگر خیلی محشر می‌شد. فقط رئیس‌ها اجازه دارند با خودکار قرمز بنویسند. مثل خانم ملکی که یک جورهایی رئیس کلاس است.
فردای آن روز پشت میز تحریرم نشسته بودم و به نقشه‌ام فکر می‌کردم. به نظر خودم که حرف نداشت. فقط باید مدادم را یک جوری گم و گور می‌کردم.
کیانا بهم گفت: «پرتش کن زیر تخت.» ولی این فکر خوبی نبود. بهش گفتم: «نه. اون دفعه که پاک‌کنم راستی‌راستی گم شد، مامان با جاروبرقی از زیر تخت درش آورد.
مثل کارآگاه‌های مخفی، دور و برم را نگاه کردم که کسی نباشد. بعد، یواشکی به کیانا گفتم: «اگه بخوام مامان مدادم رو پیدا نکنه، باید یه جای عجیب و غریب قایمش کنم».
کیانا گفت: «مثلاً کجا؟»
یه کم به دور و برم نگاه کردم. بعد، مداد را فرو کردم توی گلدان شمعدانی روی میزم.
کیانا گفت: «این چه کاریه؟ اینجوری که وقتی مامان به گلدون آب بده مداد سبز می‌شه. اون وقت ما توی اتاقمون یه درخت مداد داریم. بعد، هر وقت مدادتو گم و گور کنی، مامان می‌گه یه مداد از درخت بکن و باهاش مشق بنویس».
پوف بلندی کشیدم و یکی زدم توی سر خودم. از اینکه مجبور بودم کیانا را توی گروه سرّی خودم راه بدهم لجم گرفت. ولی چاره‌ای نداشتم. من فقط همین یک خواهر را داشتم. گروه باید کمِ کم دو نفر باشد. بهش گفتم: «خنگ خدا، مداد که سبز نمی‌شه.» کیانا گفت: «چرا می‌شه. مامان میگه درختا تبدیل به مداد میشن. خب، پس حتماً مدادها هم می‌تونن تبدیل به درخت بشن دیگه.» هیچی بهش نگفتم. وقتی اندازۀ من بزرگ بشود، خودش همه چیز را می‌فهمد.
وقت مشق نوشتنم که شد، دوباره به مامان گفتم مدادم را گم کردم.
با تعجب گفت: «چطور گمش کردی؟ همین دیروز دادمش بهت».
فکر می‌کنید بعدش چه اتفاقی افتاد؟ مامان رفت و با یک مداد دیگر برگشت. اُه نه. این بدترین اتفاقی بود که می‌شد بیفتد. زل زد توی چشم‌‌هایم و بهم گفت: «لطفاً، بیشتر مواظب وسایلت باش».
آن روز مشقم را با مداد جدیدم نوشتم. ولی فردا دوباره مداد را توی گلدان فرو کردم و به مامان گفتم گمش کردم. چون هیچ نقشۀ جدیدی نداشتم، تصمیم گرفتم دو بار از یک حقه استفاده کنم.
مامان این بار عصبانی شد ولی باز یک مداد جدید بهم داد.
کیانا گفت: «مامان هزار و بیست و ده تا مداد داره».
من نمی‌دانستم هزار و بیست و ده تا که کیانا می‌گفت دقیقاً چقدر بود؛ ولی می‌دانستم هزار تا خیلی زیاد است. به این فکر کردم که اگر مامان واقعاً هزار تا مداد داشته باشد که کلکم کنده است. من که نمی‌توانستم هزار تا مداد را توی گلدان فرو کنم. فوق فوقش ده تایش را قایم می‌کردم.
به کیانا گفتم: «اگه مامان واقعاً هزار تا مداد داشته باشه و من هر روز یکیش رو گم کنم، هزار روز طول می‌کشه تا مدادها تموم بشه. اون موقع شاید از کلاس سوم هم بالاتر رفته باشم».
نقد این داستان از : علیرضا متولی
مقدمه داستانتان صرف‌نظر از اینکه شبیه شروع تعدادی از این رمان‌های ضعیف خارجی است که این روزها بزار کتاب ایران را پر کرده‌ است، حاوی اطلاعاتی است که زیاد کودکانه نیستند.
به نظر من می‌تواند داستان از اینجا شروع شود (اگر من فقط چند ساعت زودتر از پسرخاله‌ام به دنیا آمده بودم اینقدر بهم زور نمی‌گفت. ولی حالا او بزرگ‌تر است و برایم رئیس‌بازی درمی‌آورد. مثلاً، وقتی خانۀ)
فهرست تعدادی از تفکر بزرگسالانه در کار شما:
1- همین کارها را کرد که من به فکر بزرگ شدن افتادم.
2- حتماً کف‌بُر می‌شد. (نوجوانانه است یا بهتر است در داستانهای نوجوانانه استفاده شود)
3- یک روز، به کیانا گفتم: «دست مامان و خانم ملکی توی یه کاسه‌ست.» (با اینکه در جملات بعدی خواسته‌اید توجیهی برای استفاده از این عبارت بیاورید ولی به نظر من نه استفاده کنید و نه توجیهش کنید)
4- «چرا می‌شه. مامان میگه درختا تبدیل به مداد میشن. خب، پس حتماً مدادها هم می‌تونن تبدیل به درخت بشن دیگه.» از تفکر کودک پنج‌ساله به دور است.
نکته‌ی مهم این است که درک بزرگسالانه و یا کودکانه بودن یک مفهوم نیاز به کار بیشتری دارد. نویسنده‌ای که برای کودکان می‌نویسد باید بتواند موقع نوشتن بخش بزرگسالش را وارد داستان نکند. این مهم با نزدیک‌تر شدن به تفکر کودکانه میسر است که البته کار راحتی نیست، اما با تمرین و تکرار و بودن در میان کودکان یا گاهی مثل کودکان بودن یا با بررسی و به یاد آوردن خاطرات کودکی خودمان میسر می‌شود.

چیزی که واضح است؛ این است که خیلی تحت‌تاثیر کتابهایی هستید که خوانده‌اید. که عموما ترجمه‌های بد از مجموعه‌ای از رمانهای کودک با ارزش پایین از لحاظ ادبی هستند. که متاسفانه بازار به همت ناشران سودجو پر از این‌گونه کتابها شده است.
این کتابها در صنعت نشر به‌عنوان کتابهای (بخوان و بنداز بره یا کتابهای یکبار مصرف) معروفند. البته این هم سبکی از نوشتن است و من نمی‌خواهم آن را انکار کنم. چون بچه‌ها به سرگرمی هم نیاز دارند، اما قصد ما تولید آثار ادبی محکم و مفید وماندگار است.

چون داستان شما بلند است و در دو قسمت فرستاده‌اید، می‌خواستم نقد دو قسمت را در همین‌جا بنویسم، اما متاسفانه دیدم که قسمت دوم هم اشتباها همین قسمت ارسال شده است. منتظر می‌مانم که قسمت دوم را هم مجددا ارسال کنید تا مابقی نقد را انجام بدهم)
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت