پیرنگ داستان کودکان باید متناسب با روانشناسی رشد او باشد




عنوان داستان : لاکی و خرگوشک
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

لاک‌پشت دوباره دور برداشته بود: "پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگِ من پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگِ تو رو توی یه مسابقه‌ی دو شکست داد. پس، رئیس منم. هرچی گفتم بگو چشم."
خرگوشک پوف بلندی کشید.
آن روز وقتی رفت خانه یک دلِ سیر به پدرش غر زد: "آخه این چه ننگی بود که پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگ به بار آورد؟ حالا دو دقیقه دیرتر می‌خوابید آسمون به زمین می‌اومد؟"
خرگوشِ پدر گفت: "باز که گیر دادی به پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگت. خب حیوان‌زاده جایز‌الخطاست. حالا بیچاره یه اشتباهی کرده. تو چرا بی‌خیالش نمی‌شی؟"
خرگوشک که دید حرف زدن با پدرش فایده‌ای ندارد از خانه بیرون رفت. در راه به لاکی برخورد. پیش خودش گفت: "اَه... اَه... اَه... خرگوش از لاک‌پشت بدش میاد سر راهش سبز می‌شه."
او، که دیگر تحمل این وضع را نداشت، دلش را زد به دریا و یک پیشنهاد جسورانه به لاکی داد.
_ نظرت چیه مثل پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگمون مسابقه‌ی دو بدیم؟ هر کی برد رئیس اونه.
لاکی اولش ترسید، ولی رویش نشد قبول نکند. من‌منی کرد و گفت: "با...با...باشه. ق...ق...قبول."
خرگوشک تندی دوید و کلاغ را خبر کرد. کلاغ توی جنگل چرخید و با صدای بلند این خبر مهم را به گوش همه رساند:
"خبر خبر خبردار
مسابقه‌ی تاریخی خرگوش و لاک‌پشت تکرار می‌شود.
فردا ساعت ۱۰ صبح زیر چنار پیر جمع شوید و این مسابقه‌ی بی‌نظیر را تماشا کنید."
توی جنگل همهمه‌ای به پا شد.
دوستان لاکی به او گفتند: "نکنه تو خل و چلی چیزی شدی. اون پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگِ خرگوش بود که مسابقه‌ی دو رو از یه لاک‌پشت باخت. ما لاک‌پشت‌ها از بس توی این سال‌ها این باخت رو چماق کردیم و کوبیدیم فرق سر خرگوش‌ها دیگه محاله لاک‌پشتی بتونه ازشون ببره.
مطمئن باش خرگوشک زبل‌تر و باهوش‌تر از این حرف‌هاست که از تو ببازه."
لاکی گفت: "عجب غلطی کردم. حالا چه خاکی به لاکم بریزم؟"
بعد هم خزید توی لاکش. دست و پایش لرزید و هی خورد به این ور و آن ور لاکش و چریک چریک توی لاکش صدا داد.
وقتی کله‌اش هم لرزید و شترق خورد به لاک بالای سرش، فکری توی کله‌اش افتاد.
سر و دست و پایش را از لاک درآورد و یک بشکن پرسروصدا زد.
بعد داد زد: "یافتم یافتم یافتم."
همین‌طور که داد می‌زد، لاکش را هم مثل یک جلیقه از تنش درآورد و پرت کرد توی چمن‌ها. حالا، لاکی اولین لاک‌پشتِ بی‌لاکِ کلِ تاریخِ جهان بود.
بابا لاکی، که داشت توی علف‌های دور و بر خانه‌شان دنبال آشغال‌های بازیافتی می‌گشت گفت: "عه عه عه... چرا همچین می‌کنی بچه؟ لاکت رو چرا پرت می‌کنی؟"
لاکی گفت: "اگه این لاک پشتِ من نباشه سبک و سریع می‌شم. اون وقت می‌تونم با خرگوشک مسابقه بدم و ازش ببرم."
بابا لاکی، که رفته بود توی چمن‌ها دنبال لاک بگردد، زیاد به حرف لاکی توجه نکرد. چون فکرش جای دیگری بود. او داشت با خودش فکر می‌کرد لاک لاکی را ببرد کنار رودخانه و مثل یک قایق اجاره‌اش بدهد. حتماً پول خوبی گیرش می‌آمد. از پول آشغال بازیافتی هم بیشتر.
خلاصه که لاکی با تنِ بی‌لاکش حسابی داشت کیف می‌کرد و بابایش با لاکِ او.
تااینکه، زمانِ مسابقه از راه رسید. لاک‌پشت‌ها، خرگوش‌ها و تعدادی از حیوانات جنگل زیر چنارِ پیر جمع شدند.
لاکی و خرگوشک پشتِ خط شروع ایستادند.
آقای فیل، که داور مسابقه بود، تابی به خرطوم درازش داد. یک دو سه ای گفت و بعد با صدایی که از خرطومش درآورد شروع مسابقه را اعلام کرد.
قرار بود لاکی و خرگوشک تا زیر بلوطِ پیر آن طرف جنگل بدوند.
لاکی مثل بادکنک پربادی که در آسمان رها شده باشد احساس سبکی می‌کرد.
یک جاهایی او جلو می‌افتاد یک جاهایی هم خرگوشک.
رقابتِ نزدیک و نفسگیری بود.
سرِ لاکی پر از فکرهای جورواجور بود. مثلا، به خونِ پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگش فکر می‌کرد که داشت توی رگ‌هایش می‌جوشید. به اسم خودش که توی کتاب‌ها می‌آمد. به قصه‌ی جدیدی که از پیروزی لاک‌پشت‌ها بر خرگوش‌ها نوشته می‌شد. همه‌ی این‌ها از جلوی چشمش می‌گذشت و قند توی دلش آب می‌شد.
ولی خرگوشک کمی استرس داشت. خاطره‌ی تاریخیِ تلخی که از پدربزرگِ پدربزرگِ پدربزرگش به جا مانده بود دلش را به شور می‌انداخت. او، همان طور که می‌دوید، زیرچشمی لاکی را هم دید می‌زد که نیشش تا بناگوش باز بود. البته، به این هم فکر می‌کرد که اگر ببازد حتماً نوه‌ی نوه‌ی نوه‌‌اش هر بار بهش فکر کند لجش می‌گیرد و به خاطر ننگی که به بار آورده کلی بد و بیراه نثارش می‌کند.
لاکی و خرگوشک زیرِ آفتابِ داغِ تابستان می‌دویدند. حسابی هم کلافه شده بودند. البته لاکی بیشتر؛ چون آفتاب پوستِ بدون لاکش را بدجوری داشت می‌سوزاند. یک لحظه احساس کرد خرگوش‌ها روی تنش آتش درست کرده‌اند و دارند بلال برشته می‌کنند.
اما سرش را تند تند به این طرف و آن طرف چرخاند و فکرهای مزاحم را از مغزش تکاند.
کلاغ بالای سر دونده‌ها پرواز می‌کرد و با بلندگویی که به‌ گردنش بسته بود مسابقه را لحظه‌به‌لحظه برای اهالی جنگل گزارش می‌کرد.
یکهو، بند بلندگو پاره شد و بلندگو از آن بالا شترق افتاد روی ‌کمرِ لاکی. لاکی، که بدون لاک، دردش آمده بود، ولو شد روی زمین و آه و ناله‌اش بلند شد؛ اما با دیدن خرگوشک که جلو افتاده بود قر و فرش را کنار گذاشت و بی‌معطلی بلند شد و شروع به دویدن کرد. البته، قبلش چنان نگاه چپ‌چپی حواله‌ی کلاغ کرد که بیچاره دمش را کول کرد و برگشت.
لاکی، که از خرگوشک عقب مانده بود، فازِ انرژی مثبت برداشت. یک لحظه چشم‌هایش را بست و سعی کرد خودش را تجسم کند که زودتر از خرگوشک از خط پایان گذشته است. اما وقتی چشم‌هایش را باز کرد دنیا روی سرش خراب شد. آقا روباهه، خیلی شیک و پیک، روبه‌رویش ایستاده بود و لب و لوچه‌ی خودش را لیس می‌زد. لاکی ترسید. لرزید. خودش را جمع کرد که برود توی لاکش قایم بشود ولی او که لاک نداشت. زد توی سر خودش و داد و هوار راه انداخت. آقا روباهه هرهر بهش خندید: وقتی لاک‌ریزونت بود/ یاد این روزت بود؟!
خرگوشک داد و هوارِ لاکی را شنید و به عقب برگشت. فرصت زیادی نداشت. یک کم دیگر می‌دوید می‌رسید به خط پایان و روی لاکی را کم می‌کرد؛ ولی تا آن موقع حتماً لاکی یک لقمه‌ی چپ آقا روباهه شده بود.
خرگوشک پوف معناداری کشید‌. یک نگاه به خط پایان کرد یک نگاه هم به لاکی و دوید سمت لاکی. تا آقا روباهه بفهمد چی به چی شد، لاکی را به دندان گرفت و خودش را توی علف‌ها گم و گور کرد.
وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد، لاکی را، که از ترس پس افتاده بود، برگرداند زیر چنار پیر. همه هاج و واج دور لاکی و خرگوشک جمع شدند. مار گفت: "قیس قیس، چرا برعکسی اومدین؟"
خرگوشک لاکیِ درب و داغان را گذاشت روی زمین. عرقِ پیشانی‌اش را پاک کرد و همه‌ی ماجرا را تعریف کرد. صدای دست و جیع و هورای حیوانات توی جنگل پیچید. پهلوان لاکی خرگوشک را نشاند روی لاکش و چند بار بالا و پایین انداخت. خرگوشک حسابی کیف کرد.
حالِ لاکی هنوز جا نیامده بود. خانم آفتاب‌پرست کمی از کرم ضدآفتابش به بدن لاکی مالید. دکتر بزی هم لوازم پزشکی‌اش را آورد و کمرِ لاکی را که ضربه خورده بود بست.
مامان لاکی یک لیوان آب‌قند دست لاکی داد و قربان صدقه‌ی تنِ آش و لاشش رفت. بابا لاکی هم بی‌سروصدا رفت کنار رودخانه و لاک لاکی را، که به خانم کفش‌دوزک اجاره داده بود، پس گرفت و آورد.
شاید دیگر هیچ لاک‌پشتی لاکش را درنیاورد. شاید دیگر هیچ لاک‌پشتی به خرگوش‌ها پز ندهد. شاید بعد از این، لاک‌پشت‌ها و خرگوش‌ها دوستان خوبی برای هم بشوند. شاید آن روز خیلی دور نباشد...
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
سرکار خانم رمضان‌نژاد، برای پشتکاری که دارید به شما تبریک می‌گویم. نقد داستان‌ها باعث نشده که عقب‌نشینی کنید و اتفاقا بیشتر از قبل هم کار می‌کنید. خوشبختانه تاثیر نقدها هم در آثار تازه‌ای که می‌فرستید کاملا معلوم است، اما همانطور که تا به حال متوجه شده‌اید این مسیر یک مسیر سخت و طولانی و گاهی طاقت‌فرساست. امیدوارم همچنان بدون خستگی به راه خودتان ادامه بدهید و در آینده‌ای نزدیک ادبیات کودک ما شاهد تولد یک نویسنده خوب و حرفه‌ای در مجموعه‌ی نویسندگانش باشد.
و اما در مورد لاکی و خرگوشک:
اولین نکته‌ای که می‌توانم بگویم و البته ممکن است سلیقه‌ی من باشد، این است که از این دست اسامی بسیار تکراری در قصه‌های کودکان اجتناب کنید. اسم‌های جدید خلق کنید.
دومین نکته این است که متن داستان پر از کاربرد عبارات بزرگسالانه است که درک آن برای بچه‌ها ناممکن است.
مثل: (دوباره دور برداشته بود) (خب حیوان‌زاده جایز‌الخطاست.) (و یک بشکن پرسروصدا زد.)
برای حل این مشکل باید داستانها و اشعاری کودکانه از نویسندگان و شاعران درجه یک بخونید. و هر داستانی گیرتان می‌آید نخوانید. دوم اینکه پیشنهاد می‌کنم درباره نظریه‌های روانشناسی رشد کودک در کتابهای معتبر مطالعاتی داشته باشید.
سوم اینکه زندگی با بچه‌ها را از محیط خانواده به بیرون از خانواده گسترش بدهید.
تا زبان کودکانه نیابید، همین مشکلات باقی خواهند ماند. و زبان نتیجه‌ی تفکر است. پس تا تفکر کودکانه نیابید مشکلات شما در همین سطح باقی می‌ماند.
کتاب شعر و کودکی مرحوم قیصر امین‌پور و کتاب کودکی بازیافته تالیف دکتر عبدالعظیم کریمی را به شما پیشنهاد می‌کنم که حتما مطالعه کنید. فکر می‌کنم این کتابها را بتوانید در نزدیکترین کتابخانه محل خودتان پیدا کنید.
حوشبختانه توصیه‌ها به نمایشی کردن داستان را به خوبی عمل کرده‌اید. و ما وقت خواندن می‌توانیم تصاویری را ببینیم در واقع شما در روایت داستانی توانسته‌اید (نگو! نشان بده) را مراعات کرده‌اید. که برای این موضوع هم به شما تبریک می‌گویم.
اما سبک روایتتان سبک کودکانه نیست.
می‌توانستید این‌طوری شروع کنید:
پرگوش غمگین بود. نه یک روز، نه دو روز، نه چند روز؟ خیلی روز!
یک روز که لای علفها و تنها نشسته بود، نگاهش را به لاک‌پشتها اندخته بود.
چشمش را می‌بست که آنها را نبیند. چون وقتی آنها را می‌دید، غم دلش بیشتر می‌شد.
لاکپوشت‌ها را دید آرام آرام از جایی به جایی می‌رفتند.
این افتتاحیه می‌تواند شما را به نوشتن بقیه داستان کمک کند. در نتیجه بسیاری از اضافات نوشته‌ی شما حذف می‌شود.
سوژه‌ای که انتخاب کرده‌اید خوب است، اما باید در طرح و متن داستان تغییرات زیادی بدهید. و آنهم با تغییر نگاهتان در طرح و در شخصیت‌ها صورت می‌گیرد.
به این تغییر نگاه توجه کنید. شما هم به تغییر نگاه در مورد داستانهای کودک دارید و هم تغییر نگاه به طراحی پیرنگ داستانی برای کودکان.
پیرنگ داستانی برای کودکان باید متناسب با روانشناسی آنها باشد.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت