رخدادهای تعبیه شده در مراحل شکل‌گیری داستان، صرفاً با به‌کارگیری ترفندِ از خواب بیدار شدن، از کارکرد مستدل، منطقی و روایت‌پردازانه چندان مؤثری برخوردار نمی‌شوند




عنوان داستان : آزمون
نویسنده داستان : سعید عنایتی

روزی تابستانی، تابستان ها هم که تشنگی سلطان است و همه گلوها را در بر می گیرد. تازه از مدرسه خارج شده بود، در پیاده روی مدرسه به آرامی در حال حرکت بود، راه مابین مدرسه و خانه ی آن ها دراز بود، به اندازه ای که او را تشنه کند، ولی چیزی که بر تشنگی طاقت فرسایش، پریشانی افکارش و خستگی جسمش غلبه کرده بود، کنکور بود.
هنوز باورش برایش مقدور نبود، آزمونی که سه سال از دوران شیرین زندگی خود را برای آن تلخ کرده بود را خراب کرده بود، جابه جایی یک سوال در پاسخنامه باعث شده بود بیش از نیمی از سوالات را اشتباه وارد کند، نمی دانست چکار باید می کرد، همان جا در وسط پیاده روی با چشمان بهت زده و چهره ای در هم ایستاده بود و تکان نمی خورد.
به سالی که گذشت فکر می کرد، سالی که همه چیز در کنکور خلاصه می شد، کنکور تمام زندگی، احساسات و خوشی و غم او را در برگرفته بود، بیشترین کلمه ای که در این سال شنیده بود «کنکور» بود و بیشترین جمله ای که از دیگران دریافت کرده بود، «از تو انتظار داریم» بود، کلمه و جمله ای که به مثابه ی منبع فشار عمل می کردند.
بر زبان آوردن کلمه ی انتظار در زبان دیگران با چهره ای غرور آمیز و نصحیت وار آسان، اما حمل سنگینی آن بر دوش «دیاکو» بود.
دکمه ی طلایی خورشید به وسط قبای آسمان دوخته شده بود، از جای خود تکان نمی خورد، انگار خدا فراموشش کرده بود‌. دانش آموزانی که از سر جلسه ی آزمون بر می گشتند، در حالی که شیرابه ی عرق از پیشانی آن ها سرازیر می شد، به سرعت از دیاکو سبقت می گرفتند و از دیدگانش دور می شدند.
دیاکو سعی می کرد فاصله ی خود را با بقیه زیاد کند، نمی خواست با آن ها روبه رو شود، شاید جرعت جواب دادن به پرسش های تکراری آن ها را نداشت‌.
بیشتر دانش آموزان شهر حداقل اسم او را شنیده بودند، یکی از دانش آموزان ممتاز شهر بود و معمولا نتیجه ی برخورد او با هر یک از کسانی که او را می شناختند، حتی بازاریان و دستفروشان، وارد شدن فشار مضاعفی بود که با اسم بردن کلمه های «انتظار داریم » ، «رتبه برتر » و «باید» ی قبل از هر کلمه به کار می گرفتند، وارد می شد، اما یک لغزش کوچک کافی بود تا توان بالا بردن این بار سنگین را از کوه های بلند و برفی نداشته باشد و سقوط کند.

در عرض چند دقیقه محوطه ی اطراف مدرسه که تا چند لحظه پیش مملوؤ از دانش آموز بود به یکباره خلوت شد و در خیابان به جز چند اتومبیل و پسری که به آرامی قدم بر می داشت چیزی دیده نمی شد، گرمای هوا همه را مجبور به پناه بردن به خانه هایشان کرده بود .
دیاکو که همچنان سرش را پایین گرفته بود و این راه بی پایان را پشت سر می گذاشت، با بوق سهمگین ماشین سنگینی که در یک متری او ترمز کرد از جای پرید‌. آنقدر غرق در افکارش بود که متوجه نشده بود که راه را اشتباهی آمده و الان در وسط پل فردوسی که یک پل نسبتا بزرگ و ماشین رو بود قرار داشت.
راه را برای ماشین باز کرد و از وسط جاده خود را به پیاده روی کناره ی پل رساند.
همان جا خشکش زده بود، مدتی به اطراف خیره شد، آن پل یکی از پرترددترین مکان های شهر بود و همیشه ترافیک سنگینی داشت، اما آن روز بوی سکوت می داد، جز پسری که از دور هم می شد انرژی منفی او را دریافت کرد، چیزی دیده نمی شد، شاید کسی تمایل رو به رو شدن با او را نداشت.
نمی دانست چکار کند، فکر بازگشت به خانه و رو به رو شدن با پدر و مادری که بی صبرانه منتظر بازگشت او هستند تا موفقیت و آزادی او را جشن بگیرند، او را آزار می داد.
مدام در دل از خدای خود شکوه می کرد و آن را با بر زبان آوردن جمله ی «این عادلانه نیست »، به ظاهرش منتقل می کرد و با تمام وجود شکوه را به گوش خدا می رساند.
افکار مزاحم راه سری مغزش را یافته و بی واهمه هجوم می آوردند، شاید بهتر است با آن کنار بیاید و دوباره از نو بخواند، شاید بهتر است آن را نادیده بگیرد و جدی نگیرد، شاید ... جرعت آزاد کردن فکر آخری را نداشت و محکم جلوی او را گرفته بود ولی شکست سنگین، تحقیر دیگران، اندوه پدر و مادر و پل خلوتی که بر روی آن ایستاده بود، به کمک فکر ترسناک آمده و مقاومت دیاکو را شکستند و فکر را آزاد کردند.
بعد از چند دقیقه ای که بی حرکت ایستاده بود، ویروس فکر کار خودش را کرد و او را تحت کنترل خود گرفت و همچون رباتی که در بند باشد، او را به سمت لبه ی پل چرخاند، به آرامی از روی میله ی آهنی گذشت و خود را به لبه ی پرتگاه پل رساند.
دست های لاغر و در حال لرزش خود را از پشت به میله ی آهنی که از شدت گرما دست ها را می سوزاند چسباند و قسمتی از گیوه های سفیدش که چند روز پیش خریده بود از لبه ی پرتگاه گذشته بود.
نفسش تند تند می زد و به سختی بالا می آمد، مدتی به وجود خود شک کرد، نمی دانست جرعت چنین کاری را داشت یا خیر. پایین را می نگریست، آبی که به سختی روان بود و تخته سنگ بزرگی که افکارش سعی در، در آغوش کشیدن آن دو را داشتند.
یک ربعی بود که همانجا خشکش زده بود، گهگاهی تکانی می خورد و باز به حالت خود باز می گشت.
انگار جدال پریدن و نپریدن بود، جدال شیطان و فرشته، هر تکانی که می خورد خبر از پیروزی و غلبه ی یکی از آن ها می داد.
دست راستش را از میله جدا کرد، کیف چرمی و کوچکش را بیرون آورد، دستش را در لا به لای آن چرخاند و کاغذی را که چندین بار تا شده بود را بیرون کشید، در حالی که دست چپ خود را به دور میله محکم تر می کرد، با دست دیگر خود کاغذ را بالا گرفت و شروع به خواندن آن کرد.
«خرید موبایل هوشمند، خرید رمان ملت عشق، آخرین دختر و دریاس و جسد ها، ثبت نام در کلاس نویسندگی، سفر و ...»
بر بالای صفحه با فونتی متفاوت و بزرگ نوشته شده بود، « برنامه های بعد از کنکور »
کار های مورد علاقه اش را یادداشت کرده بود، می خواست بعد از موفقیت در کنکور به آن ها بپردازد، شبیه به همه ی انسان ها که برای بعد موفقیت برنامه ریزی دقیقی انجام می دهند، اما برای شکست های احتمالی هیچ بعدی را تصور نمی کنند، حتی نمی خواهند آن را از ذهن خود عبور دهند.
قطره ای اشک که حسرت توام با عصبانیت در آن نهفته بود، مسیر طولانی گونه هایش را به سرعت طی کرد، کاغذ را به کمک دندان های قروچه کرده اش پاره کرد و از پرتگاه پرت کرد. همراه با هر تکه از کاغذی که بر زمین می خورد، خود را هم تصور می کرد که چگونه تکه های به هم چسبیده ی جسم او به سنگ برخورد می کند.
دوباره کیف را وارسی کرد، انگار می خواست پریدن خود را به تعویق بیندازد، شاید در جست و جوی بهانه ای برای نپریدن بود، عکسی را در لا به لای مخفیگاه های کیف یافت، عکسی که او را به اعماق خود کشاند و در حال غرق کردن او بود. عکس خودش بود که در وسط پدر و مادرش با چهره ای خندان هر دو دستش را بر روی شانه ی آن ها آن انداخته، در حال دلبری بود.
همزمان با قطرات اشکی که در چشمان آبی رنگش جمع شده بود، به خنده های زیبای پدر و مادرش خیره شده بود.
تولد ده سالگی او بود که این عکس را گرفته بودند، هیچ وقت آن روز را از یاد نمی برد، پدرش برای تولد او یک ماشین کنترلی بزرک خریده بود و مادرش با دستان خودش کیک بزرگی را درست کرده بود و همسایه ها و فامیل نیز همه کادو به دست تولد او را جشن می گرفتند.
- خنده هایشان را می بینی؟
این را مردی گفت که بر روی پل، در سمت راست دیاکو با لباس های تمام سفید و صورتی درخشان با موهایی بلند که بر روی چشمانش افتاده بودند، ایستاده بود.
دیاکو که متحیر به ظاهر متفاوت مرد خیره شده بود و چشمانش را بالا و پایین می کرد با صدایی آرام گفت:
- آره می بینم، هر روز می بینم .
- پس حتما می دونی که اگه بپری چه بلایی سر این خنده ها خواهد آمد؟
دیاکو به خود لرزید، حرف های مرد ناشناس او را دوباره به فکر فرو برد، خنده های زیبای مادرش را به یاد می آورد، در هر شرایطی سعی می کرد خود را خندان نشان دهد تا دیاکو خوشحال باشد و در جریان مشکلات قرار نگیرد، با صدایی آرام دیالوگ مرد ناشناس را زمزمه کرد، اگر بپرم چه بلایی بر سر خنده های پدر و مادرم خواهد آمد؟
-اما اگر نپری و شکست خورده به خانه برگردی چه؟ آیا باز هم این خنده ها را خواهی دید؟
صدای نفر سومی شنیده شد، مرد ناشناس دیگری بود که از سمت چپ دیاکو با قدم های آهسته به آن ها نزدیک می شد .
قد بلندی دارد، لباس هایش سیاه رنگ است، موهایش بر روی صورتش افتاده و صورتش را پوشانده است و در بین آن ها چشمان قرمز و زخم خورده ی او به چشم می خورد.
انگار دو مرد ناشناس از دو جبهه ی متفاوت هستند، یکی به پریدن سوق می دهد، دیگری به نپریدن. بعد از گفتن دیالوگ های خود هر کدام از راهی که آمده بودند برگشتند، گویی ماموریتی بود که به آن ها سپرده شده بود.
*
میله صاف و داغ است و دست های دیاکو را بع رهایی اش سوق می دهد، بر خلاف روز های قبل خبری از عابران پیاده و ترافیک خودروها نیست، و باد تندی که بر خلاف وقت حضورش در آن ایام سال سر داده است، او را به سمت جلو هل می دهد، شاید طبیعت هم میل به پریدن او کرده، قانون طبیعت باید اجرا شود و ضعیف ها و شکست خورده ها باید از میان بروند.
دیاکو هم تسلیم همین قانون شده است و قصد دارد فرمان را اجرا کند. دستانش را از میله جدا می کند، همزمان منتظر عبور و مرور زندگی اش از جلوی چشمانش هست،کودکی اش را می بیند که به کمک پدرش اولین قدم هایش را بر می دارد، کیف چرمی و بزرگش را می بیند که بر روی شانه اش انداخته و به سمت مدرسه حرکت می کند، معلم هایش را می بیند که او را صدا می زنند تا برود و جایزه ی ثلث اولش را ببیند، کتاب های درسی اش را می بیند، آنقدر زیاد هستند که کل اتاق را در بر گرفته اند، دختری را می بیند با چشمان آبی ،موهای رها شده و چهره ی زیبایش را که وقتی می خندد چال روی گونه هایش پدیدار می شوند، ...........بود، دختر همسایه. مدت هاست که احساس می کند از او خوشش می آید، خودش را می بیند که بین .......و کتاب هایش مجبور به انتخاب می شود، کتاب ها را بر می گزیند و از احساسش به او، نگاه های دزدکی و پنهانی پشت پنجره ی اتاقش ماند و دختری که رخت های لباس را بر روی طناب آویزان می کند.
*
فاصله اش با سنگ کمتر و کمتر می شود، حالا دیگر نفس هایش به شمارش افتاده، گلویش سفت شده، انگار که دو دست قوی گردنش را گرفته و فشار می دهد، منتظر احساس دردی ست که تصوری از آن ندارد، احساس می کند که به این طرف و آن طرف کشیده می شود، شاید همان دو مرد ناشناس هستند که هر کدام او را به طرف خود می کشد ...
با فریاد بلندی از خواب بلند می شود و مادرش را می بیند که با تکان دادن او سعی در بیدار کردن او دارد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سعید عنایتی
خیلی مهم است که دوستان نویسنده گرامی، وقتی که با سوژه‌ روایی و قابل گسترشی مواجه می‌شوند، حتی‌المقدور و مطابق با برنامه‌ریزی دقیق و مدیریت شده‌ای، تمام سعیِ روایت‌پردازانه‌شان را به گونه‌ای به کار بگیرند که متن تألیف شده‌شان، پس از اتمام کار، هنوز هم به طرز نسبی، در حد ایده اولیه باقی نمانده باشد؛ درواقع منظور از این توضیح مختصر، تأکید بر لزوم تدقیق مدیریت شده بر روی «ظرفیت‌های درونی و روایی» سوژه انتخابی است [تا برای این ظرفیت‌های رواییِ ارزشمند اولیه، برنامه‌ریزی داستان‌پردازانه منطبق، مترتب و مستدل تعمیم‌پذیرانه‌ای انجام شود] تا در طی مراحل «گام‌به‌گام»، ضروری و قاعده‌مندی، حتی‌الامکان داستانی شکل بگیرد که از وجه «باورپذیری» و «همزادپنداری» روایت‌پردازانه، قابل قبول و مؤثری برخوردار باشد و به مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند حرفه‌ای، این امکان را بدهد تا با داستان، ارتباط رواییِ ملموس و مکاشفه‌گرانه تأمل‌برانگیزی را برقرار کند؛ طبعاً برای انجام چنین عملکرد مهم و مدیریت شده‌ای، به شناخت دقیق‌تر و مدیریت احاطه‌مندانه‌تر قواعدی ضروری و تعریف شده نیاز است تا اجرای روند شکل‌گیری خلاقانه و تعمیم‌پذیرانه روایت، برای دوستان نویسنده گرامی، به طرز مؤثرتری تسهیل شود، به همین جهت در این نقد تقدیمی، به اختصار و حتی‌الامکان مطابق با روند شکل‌گیری این اثر ارسالی، مواردی ضروری و تأثیرگذار، تقدیم حضور شریف‌تان می‌شوند.
طبعاً منطبق‌تر و ساختارگرایانه‌تر است که مطابق با مجال و ظرفیت‌های محدود‌تر روایت‌پردازی در «داستان کوتاه» [نسبت به فرصت و امکانات گسترده‌تری که در هنگام تألیف «داستان بلند» و «رمان» وجود دارد] و با توجه به این که در این قالب داستانی، مطابق با شرح وظایف تعریف شده‌اش، نویسنده با رعایت «ایجاز» مدیریت شده، صرفاً به «بُرشی» از زندگی یا حوادثی ضروری می‌پردازد، مؤثرتر و انسجام‌گرایانه‌تر است که دوستان نویسنده گرامی، حتی‌الامکان از حضور و تکثر چند سوژه اصلی و قابل گسترش در قالب یک داستان کوتاه، به طرز آگاهانه و مدیریت شده‌ای احتراز کنند؛ چون که به طور معمول، به جای تمرکز بر روی یک سوژۀ اصلی و قابل پرورش، قرار دادن چند سوژه اصلی در یک داستان کوتاه، مانع می‌شود که مؤلف چنین آثاری، به طور صحیح، متمرکز و مؤثری به همه ظرفیت‌های روایی ضروری و منطبق با هر یک از این سوژه‌ها بپردازد، این که برا‌یشان «واقعه‌پردازی»هایی، دقیق، «متوالی»، متصل‌ به یکدیگر، پیشبرنده، مستدل و منطقی تعبیه کند و برای تمامی اسامی مهم نام برده شده در چنین داستانی، روند «شخصیت‌پردازی»‌ منطبق، همزادپندارانه و مؤثری را مد نظر قرار بدهد.
از سویی دیگر و به طور معمول، پرداخت هم‌زمان به چند سوژه اصلی در یک داستان کوتاه و ایجاد یک ساختار تعریف شده روایی منسجم و مؤثر هم با مشکلات مشهودی در هنگام تعبیه و تنظیم مصالح روایی تشکیل‌دهنده «سیر مترتب، منطقی و ضروری روایت» می‌شود، به گونه‌ای که در هنگامِ تنظیم «ورودیه» منطبق، متناسب، قدرتمند و تأثیرگذار داستانی، تعیین «نقطه اوج» منطبق و کاربردی روایی و همچنین تعبیه یک «پایان‌بندی» منطقی، مؤثر و ماندگار داستانی، روند داستان‌پردازی، ناخواسته دچار عدم‌برنامه‌ریزی رواییِ دقیق، منسجم، مستدل و پیشبرنده می‌شود و حتی احتمالاً و برخلاف نیت دغدغه‌مندانه، تأمل‌برانگیز و ارزشمند شخص مؤلف، ممکن است که متن ناخواسته به چند بخش غیرمتصل به یکدیگر تقسیم شود که طبعاً از «وحدت رویه» مفهومی و روایی چندان منسجم و مؤثری پیروی نمی‌کنند.
درواقع در این اثر ارسالی هم، به طور هم‌زمان به چند سوژه مهم [استرس‌های مختص به آزمون‌های سخت، انتظارات والدین و سایر اطرافیان، خاطرات دوران کودکی، شیفتگی و تعلق خاطر کاراکتری خجول، کابوس‌هایی دلهره‌‌آور و...] پرداخته شده است که دیگر امکان اجرای یک روند دقیقِ واقعه‌پردازانه، برای رخدادهای ضروریِ منطبق با ظرفیت‌های درونی هر یک از سوژه‌ها و همچنین فرصت شخصیت‌پردازی مؤثر، برای هر یک از کاراکترهای نام برده شده در متن [دیاکو، پدر، مادر، مرد سپیدپوشِ سمت راست، مرد سیاه‌پوشِ سمت چپ، دختر همسایه] از مؤلف محترم گرفته می‌شود، به گونه‌ای که داستان را از طریقِ یک تقسیم‌بندی صرفاً شکلی و ظاهری [و البته با تغییر زمان‌بندی افعال]، به سه قسمتِ غیرمتصل تقسیم می‌کند، بخش‌هایی که طبعاً چندان هم در خدمت تقویت وحدت رویه متصل‌کننده، مرتبط و پیشبرنده داستانیِ قرار نگرفته‌اند [البته هر یک از این کاراکترها، موقعیت‌ها، زمان‌بندی‌ها، رخدادها، از این ظرفیت بالقوه روایی برخوردار هستند که به راحتی در یک داستان مستقل و منسجم مجزا، از روند روایت‌پردازی مدیریت شده‌ای بهره‌مند شوند]؛ البته همواره این احتمال وجود دارد که یک مؤلف مجرب و چیره‌دست، حتی‌الامکان «جان‌مایه» تمامی این موارد را به طرز مؤثر و روایت‌پردازانه‌ای در یک داستان کوتاه منسجم و با حجم مدیریت شده‌تری به کار بگیرد، اما مؤثرتر است که دوستان نویسنده خوش‌ذوق و گرامی، انجام کارهای نسبتاً سخت‌تر و نیازمند به احاطه روایت‌پردازانه‌تر را حتی‌الامکان به زمانی موکول کنند که دوران «تجربه‌اندوزی» و «مهارت‌آموزی» بیشتر و مؤثرتری را سپری کرده باشند تا در صورتی که «ضرورت روایی» سوژه‌ها، اتخاذ چنین تصمیمی را ایجاب کند، با مدیریت رواییِ احاطه‌مندانه‌تر و منسجم‌تری به تألیف چنین آثاری بپردازند.
بنابراین کاربردی‌تر و داستان‌پردازانه‌تر است که دوستان نویسنده خلاق و دغدغه‌مند گرامی، در هنگام مواجهه با چند سوژه جذاب و تأمل‌برانگیز، ابتدا به تفکیک و گزینش سوژه‌ها بپردازند و بدون هیچ گونه تعجیلی، هر یک از سوژه‌های مهم و تعمیم‌پذیر را برای استفاده در یک داستان کوتاه مستقل، در «بانک سوژه‌ها»ی‌ ارزشمندشان ثبت کنند [معمولاً در این مورد مهم، پیشنهاد می‌کنم که دوستان مؤلف گرامی، صرفاً به قدرتمندی حافظه‌شان اکتفاء نکنند و حتی‌الامکان برای ثبت مختصات اصلی سوژه‌های مورد نظرشان، از دفترچه یادداشتی مختص برای همین کار استفاده کنند] و پس از انتخاب یکی از سوژه‌ها برای نوشتن، بر روی شناسایی ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش موجود متمرکز شوند تا به انتخاب گزینشی حوادثی ضروری و تعیین‌کننده بپردازند و بعد از این که برای این رخدادهای اصلیِ گزینش شده، «سیر توالی» مترتبی را تنظیم کردند، سپس به طراحی «پیرنگ»ی [تعیین و تنظیم روابط منطقی و باورپذیرِ علت و معلولی وقایع در داستان] مستدل و منطقی برای این وقایع مهم بپردازند تا حتی‌الامکان رخدادهای ضروری، تعیین‌کننده و متوالی ارائه شده در متن، از سیر منطقیِ قابل‌ قبولی، جهت حضور در روایت برخوردار شوند.
درواقع مطابق با همین توضیح مختصر، به خوبی مشخص است که دقت در هنگام طراحی، تعبیه و تنظیمِ روندی روایی، مستدل و مدیریت شده، موجب تقویت وجه باورپذیری رخدادهای داستانی، هم در متن و هم در ذهن مخاطب مکاشفه‌گر می‌شود و روایت ارائه شده را تبدیل به داستانی قدرتمندتر، تأمل‌برانگیز‌تر و تأثیرگذارتر می‌کند، بنابراین صرفاً منوط کردنِ وقوع رخدادهایی، هنوز غیرمستدل در داستان [اعم از به هدر رفتنِ سه‌ سال زحمت یک دانش‌آموز به دلیل یک اشتباه در آزمون کنکور: «...، جابه‌جایی یک سوال در پاسخ‌نامه باعث شده بود، بیش از نیمی از سوالات را اشتباه وارد کند...»، رفتن به روی پل و مواجهه کاراکتر اصلی با تردیدهایش: «...، شاید بهتر است با آن کنار بیاید و دوباره از نو بخواند، شاید بهتر است آن را نادیده بگیرد و جدی نگیرد، شاید...»، حضور دو مرد سپیدپوش و سیاه‌پوش و...]، به ترفندی قدیمی، رایج و البته نه چندان مؤثر: «...، با فریاد بلندی از خواب بلند می‌شود و مادرش را می‌بیند که با تکان دادن او سعی در بیدار کردن او دارد.»، چندان کمکی به تقویت وجه باورپذیری در داستان نمی‌کند و طبعاً به رویکرد روایت‌پردازانه‌تر و مستدل‌تری در روند گام‌به‌گام شکل‌گیری روایت نیاز است تا دیگر منطقی بودن و وجه باورپذیری رخدادهای ضروری داستانی، صرفاً به بخش پایانی روایت موکول نشود.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که به‌کارگیری برخی از توصیف‌های شاعرانه در داستان [علی‌رغم ارزشمند و کاربردی بودن چنین توصیف‌هایی در هنگام سرودن اشعار و همچنین به دلیل ضرورت تفکیک و در اولویت قرار دادن توصیف‌های داستانی در هنگام روایت‌پردازی حرفه‌ای و قاعده‌مند]: «...، دکمه‌ی طلایی خورشید به وسط قبای آسمان دوخته شده بود...، تا توان بالا بردن این بار سنگین را از کوه‌های بلند و برفی نداشته باشد و سقوط کند...»، نه تنها در خدمت تثبیت و تقویت روند داستان‌پردازی متن نیست، بلکه به دلیل غیرضروری بودن، تا حدی هم موجب شکل‌گیری اطنابی مُخل روایت در داستان می‌شود.
همچنین لازم به ذکر است که یکی از مهم‌ترین و مؤثرترین شیوه‌های ارائه ملموسانه روایت، سعی در «نشان» دادنِ وقایع و عملکردهای منطقی و باروپذیرانۀ کاراکترهای اصلی، از طریق به‌کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه در روایت است تا فضای داستانیِ قابل تصور‌تر و ملموسانه‌‌تری، برای مخاطب اثر به وجود بیاید؛ البته چنین رویکرد توصیفی روایت‌پردازانه‌ای تا حدی در بخش‌هایی از این اثر ارسالی، مد نظر مؤلف گرامی قرار گرفته است: «...، راه مابین مدرسه و خانه‌ی آن‌ها دراز بود، به اندازه‌ای که او را تشنه کند...، او را به سمت لبه‌ی پل چرخاند، به آرامی از روی میله‌ی آهنی گذشت و...، دست‌های لاغر و در حال لرزش خود را از پشت به میله‌ی آهنی که از شدت گرما دست‌ها را می‌سوزاند...، قسمتی از گیوه‌های سفیدش که...، نفسش تند‌تند می زد و به سختی بالا می آمد...، کیف چرمی و کوچکش...، دستش را در لا‌به‌لای آن چرخاند و کاغذی را که چندین بار تا شده بود...، چشمانش را بالا و پایین می کرد...، موهایش بر روی صورتش افتاده و صورتش را پوشانده...، حالا دیگر نفس‌هایش به شمارش افتاده، گلویش سفت شده...»، آفرین بر شما، لطفاً پس از گزینش سوژه اصلی و تعیینِ حوادث ضروری منطبق و مستدل، تمامی بخش‌های مترتب، متصل‌کننده و پیشبرندۀ توصیفی روایت را به شیوه‌ای منسجم‌تر و با چنین دقت ‌نظر ارزشمندی به مخاطب نشان بدهید تا ارتباط مفهومی و روایی تأمل‌برانگیزتر و ماندگارتری، مابین متن و مخاطب حرفه‌ای به وجود بیاید.
دوست نویسنده گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر ارسال داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت