شعار به جای داستان




عنوان داستان : برج صاعقه
نویسنده داستان : رایا امیری

داستان کوتاه
برج صاعقه
دقیق ساعت شش و چهل و چهار دقیقه عصر، آسانسور شماره دو برج صاعقه به طبقه هم‌کف رسید و با صدایی غیرعادی و گوش‌خراش، به زمین نشست.
مدت‌ها از ساخت آسمان‌خراش گذشته و خود ساختمان و تمام محتویات درونش، عتیقه محسوب می‌شدند.
درب آسانسور که باز شد، عده‌ای قدم‌های‌شان را با بی‌میلی به سمت بیرون از آسانسور سوق دادند،ارامش موقتی و بطالت آزادانه، همان‌جا درون آسانسور ماند و باز، وزن آسمان بر روی شانه‌های آدم‌ها افتاد.
و اما عده‌ای دیگر حرکت کردند تا خود را درون مکعب کوچک حبس کنند، و لحظاتی کوتاه را در آرامشی نسبی بگذرانند.
بالا و پایین، این‌طرف و آن‌طرف، این مشکل و آن مشکل، انسان بودن عجب ملالِ عجیبی بود.
در میان افرادی که خود را درون آسانسور جا داده بودند، پسری بود بلند قامت و لاغر. موهای نامرتبش را زیر کلاه بیس‌بالِ قدیمی‌ای پوشانده بود و از زیر آن، اطراف را مخفیانه می‌نگریست. موهایش را دوست نداشت، همین‌طور چشمانش را که به طرز عجیبی معمولی و ساده بودند، پس پنهانشان می‌کرد. البته اگر واقع‌بینانه نگاه کنیم، او از هیچ چیز خودش خوشش نمی‌آمد و ترجیح می‌داد نامرئی باشد.
آسانسور به کندی بالا می‌رفت. افرادی دیگر هم درون آسانسور بودند که به نظر می‌رسید از یک گروه باشند،زیرا لباس‌هایی نمایشی و غیر عادی بر تن داشتند و گرم صحبت باهم بودند. پسر آن‌جا نامرئی بود. در واقع بیشتر اوقات همین‌طور می‌شد. انسان‌ها تمایل عجیبی به تولید انواع صدا و جلب توجه اطرافشان داشتند، آن‌هایی که آرام بودند، فراموش شده و در نهایت محو می‌شدند.
مقصد پسر بالاترین طبقه برج بود. می‌خواست به پشت‌بام برج دسترسی پیدا کند. کار مهمی داشت، شاید هم کمی خسته کننده. پایین انداختن خود از یک آسمان‌خراش، روشی قطعی ولی کمی حال بهم زن برای مردن بود، اما برای پسر بیشتر قطعی بودنش اهمیت داشت. نمی‌خواست فلج شود یا بلایی این‌گونه سرش بیاید. محاسبه کرده بود، این‌طور قطعا می‌مرد و جز کثافتی پخش و پلا از جوارحش هیچ چیز باقی نمی‌ماند. تصور کرد که گربه‌ای کوچک، تکه گوشت بازویش را برخواهد داشت و پشت دیواری لیس خواهد زد و در نهایت خواهد خورد. بعد هم به یک تکه مدفوع گربه تبدیل خواهد شد و در خاک و خل زمین حل می‌شد. هیچ تفاوتی نداشت، ترجیح می‌داد بازویش، شکم گربه‌ای را سیر کند، تا اینکه خوراک کرم شود.
برای تصمیمش مصمم بود. مردن تنها اتفاقی به نظر می‌رسید که هم آرامش ابدی و هم آزادی محض را در خود داشته باشد. البته پسر مطمئن نبود که واقعا این‌طور شود، چرا که هیچ چیز انسان بودن آرامش نداشت، اما شاید مرگ راه نجاتی می‌شد. حتی اگر هم قرار بود که نباشد، جز زمینِ خاکی کثیف چیز دیگری را از دست نمی‌داد. نهایتا از یک جهنم به جهنمی دیگر می‌رفت.
هیچ مانعی وجود نداشت که بخواهد او را به زندگی امیدوار کند. عموم مردم چیزی را داشتند، یک طناب کلفت یا نازک که خودشان را به زندگی وصل کند، یک امید، لذت، انگیزه...هر چیز کوچکی...هر دلخوشی ناچیزِ کم‌اهمیتی. او واقعا هیچ چیز نداشت. ترجیح می‌داد بمیرد تا اینکه با مشکلات کوچک و بزرگ منجلابِ دنیا سروکله بزند، یا آن‌قدر جان بکند که جز لاشه‌ای فرومایه چیزی ازش باقی نماند.
این پوچی بیهوده زندگی را دوست نداشت. همه‌ی لذت‌های محبوب انسان‌ها را امتحان کرده بود و با اینکه به نظرش خوب بودند، اما کافی نه! آن‌قدر شگفت نبودند که بتوانند متعاقدش کنند که زنده بماند. شاید این‌ها فقط بهانه‌هایی بودند که مغز منطقی‌‌اش می‌خواست بسازد. در اصل او خسته بود. هر صبحی که بیدار می‌شد، طوری بود که انگار کل شب پیش را در جنگ و در حال کشتار مردم می‌گذرانده. خستگی...این خستگی لعنتی رسوخ ناپذیر بود. همچون باری همیشگی، بر روی شانه‌هایش افتاده و قصد نداشت که برود. تا ابد بود، شاید مرگ مانع انتقالش می‌شد. از نوعِ جسمی نبود، روحش ملال را حمل می‌کرد. بیهودگی دنیا هم آزارش می‌داد به علاوه آدم‌ها، این حماقت‌های دوپا که می‌خندید، می‌خوردند، می‌نوشیدند، می‌خوابیدند و باز، می‌خندیدند. اصلا انگار مغزشان چنان ابله بود که درک نمی‌کرد این کار‌ها چقدر مسخره است. پسر خود را خاص نمی‌دید، می‌دانست که خودش هم احمقی مثل بقیه است، اما مرگ را تصمیمی منطقی می‌دید و دلش می‌خواست بمیرد. نه از آن مردن‌های دروغین، که صرفا برای جلب توجه اطرافش باشد. شک نداشت که وقتی به بالا برسد بدون هیچ شک و تردیدی خود را پرت خواهد کرد.
به هیچ چشمی خیره نخواهد شد، هیچ لبخندی را نمی‌دید و به هیچ کودک وحشت‌زده‌ای که از پایین خیره‌اش شده باشد، توجه نخواهد کرد.
پسر، نمی‌دانست که این ناامیدی و بیهودگی مشکلی قابل حل است یا نه، برایش چندان اهمیتی هم نداشت. همه چیزِ زمین را دیده بود، دلش می‌خواست در آسمان‌ها پرواز کند، یا نهایتا تنش را زیرِ رود آتشین جهنم ببرد و حمام کند.
زندگی، دنیا، آدم‌ها... دیگر نمی‌خواستشان. تنوع لازم بود، آن هم از نوع ورای طبیعی.
آسانسور غژ غژ کنان بالا می‌رفت، گروه نمایشی حرف می‌زدند و پسر در افکارش غلت می‌خورد و به دنبال کلماتی می‌گشت تا بتواند یک نامه خودکشی کامل را با آن‌ها بسازد. ثانیه‌ها، لحظات، عجیب طولانی می‌نمودند. این فرصتی بود برای او که بیشتر فکر کند؟ نمی‌دانست. ترجیح می‌داد روی متنش تمرکز کند. دست آخر چیز درستی به ذهنش نرسید. همه جملات احمقانه و لوس می‌شدند. اصلا مگر مردن نامه می‌خواست. قید نامه نوشتن را زد و ترجیح داد همان‌طور که پیوسته در زندگی‌اش نامرئی بود، بعد مرگش هم هیچ چیز جز خاطره‌ای مهیب و کثافت‌های پخش شده در خیابان ازش باقی نماند. چند روز پیشش را در حال گشتن به دنبال یک دلیل قانع کننده برای خودکشی گذرانده بود. می‌خواست یک دلیل درست حسابی کف دست اطرافیانش بگذارد. بعد از ساعت‌ها فکر کردن، چیزی به ذهنش نرسید و در نهایت سراغ همان چیزی رفت، که تمامی جوامع بشری برای پیدا کردن جواب، در آن زمان صرف می‌کنند. اینترنت را کاملا حفاری کرد، اما چیز درستی دستگیرش نشد. در وهله‌ی بعدی به نظرش خیلی احمقانه و حقیرانه بود، که دلیل مرگت را هم از گوگل بخواهی! آدم‌ها با این اینترنت لعنتی به موجوداتی با ذهن‌های بسته و روبات‌هایی در حال سرچ تبدیل شده بودند. همیشه جواب چنان نزدیک بود که کسی مجال فکر کردن به خود نمی‌داد. پسر این بخش را هم به عنوان دلیل شخصی دیگری برای خودش مرور کرد.
بعد از آنجایی که زندگی‌اش برایش بی‌معنا بود فکر کرد که شاید بد نباشد در مرگش معنایی پیدا کند. دنبال چند تظاهرات یا شورش‌ گشت و هیچ چیز نیافت. مگر اینکه آتش زدن خود جلو شهرداری به خاطر کثیفی و آلودگی خیابان‌ها را مناسب می‌دانست. چیزی نبود که ارزش مردن داشته باشد. اصلا عجب مرگ حقیرانه‌ای می‌شد. شاید بعد از پریدن او، این برج صاعقه به نماد خودکشی شهر کوچکشان تبدیل می‌شد و مردم به جای بی‌فایده رگ زدن، می‌آمدند و کثافت در خیابان پدید می‌اوردند. این یکی را بیشتر دوست داشت.
بعد از چندین بار توقف کوتاه و کم و زیاد شدن جمعیت آسانسور، بلاخره به طبقه‌ی یکی مانده به آخر رسیدند و درب آسانسور باز شد. خیلی ناگهانی گروه نمایشی که همچنان در آسانسور بودند به پسر خیره شدند. انگار که او باید جواب سوالی حیاتی را می‌داد. دخترِ کوتاه و ظریفی که فقط چند سال از او کوچک تر به نظر می‌رسید و لباسی مشکی و بلند به تن داشت، رو به پسر گفت :
_آم، خیلی می‌بخشید. ما یه گروه تاتر هستیم و توی سالنِ همین طبقه نمایش اجرا می‌کنیم. الانم یه تمرین فوق‌العاده مهم داریم و خب...جلو یه نفر اجرا کردن، نمایشمون رو خیلی جدی تر می‌کنه. می‌خواستیم ببینیم می‌تونین لطف کنین و اگه وقت دارید و براتون مشکلی نیست، یه چند دقیقه بیاین، تمرین مارو ببینین و نظرتون رو بگین؟
البته اصلا اشکالی نداره اگه نتونین بیاین.
دختر یکی از آن لبخند‌های زیبا و خاصش را تحویل پسر داد و از آن طرف، مرد بزرگسالی که چهره‌ی بامزه‌ای داشت، ادامه داد :
_یه بستنی کاراملی اضافه داریم و البته اگه تو وانیلی بیشتر دوست داشته باشی حاضرم باهات عوض کنم.
مرد، پلاستیک بزرگی را تکان داد تا منظورش را کاملا برساند. دختر کوچولوی زیبایی که بال‌های فرشته‌ای به کمرش بسته شده بود از پایین نگاه پسر، لبخند دندان نمایی زد و سعی کرد نظر او را جلب کند. باقی گروه هم که ساکت بودند، منتظر نگاهش کردند. پسر نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه شد که جز او کسی داخل آسانسور نیست. لحظه‌ای دهانش باز و بسته شد و صدایی نامفهوم از آن بیرون ریخت. بعد پسر سعی کرد ذهن بهم ریخته‌اش را جمع کند و در نهایت گفت :
_خب....باشه، اگه زیاد طول نکشه و وانیلیه مال من باشه، میام.
گروه لبخند زدند و با هیجان بهم نگاه کردند. مرد جوانی که بستنی‌ها دستش بود، خندید و پاسخ داد :
_البته البته. وانیلیه مال تو فقط بیا و بگو که اونقدرام افتضاح نیستیم!
پسر، سعی نکرد که مغزش را حلاجی کند و ببیند که چرا دارد همراهشان می‌رود، قرار بود برود و زندگی‌اش را تمام کند حالا دنبال یک مشت آدم می‌خواست مکعب امن را ترک کند. کمی هیجان در زیر پوستش حس می‌کرد و بخشی از وجودش می‌گفت، مرگ می‌تواند کمی دیگر هم منتظر بماند.!
زمزمه‌های خفیف درونش جریان داشت که دلش می‌خواست تا ابد نمایش‌هایی برای دیدن وجود داشته باشد. هر مانعی، هر چیزی...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. بارها تذکر داده شده است که داستان بگویید، می دانم و درک می‌کنم که نویسنده‌ها در ابتدای راه گمان می‌کنند که باید طرح نو دراندازند اما یادشان می‌رود که باید ساختار داستان را بشناسند و بعد نوآوری را چاشنی کنند. البته اگر به نوآوری در زمانه کنونی در داستان باور داشته باشیم.
2. اطاله کلام دارید نگاه کنید: «دقیق [دقیقاً] ساعت شش و چها و چهار دقیقه عصر، اسانسور شماره دو برج صاعقه با صدای گوش خراشی به طبقه هم کف رسید. [گوش خراش برای آسانسور طبعا غیرعادی هم هست، برای آسانسور از جمله به زمین نشست استفاده کرده اید که من تا حالا نشنیده م و جز این نازیبا هم هست. آساسنور به زمین می نشیند؟]
3. آسمان خراش؟ کمتر از این کلمه استفاده می‌کنیم. دست بالا در ایران از واژه برج استفاده می‌کنیم که به نظرم درست‌تر است.
4. قدم برداشت با بی‌میلی؟ این بی‌میلی را دوست نویسنده من باید نشان دهید. اینکه یک صفت به کار ببرید و فکر کنید کار انجام شده صحیح نیست. داستان نوشتن توجه به همین نکات است. در ادامه هم از صفت‌ها استفاده نابجا کرده‌اید. نابجا یعنی در روایت، بار صحنه‌سازی و بیان احساسات را انداخته‌اید بر روی یک صفت که خب، هیچ نباشد بی‌مزه است نگاه کنید: «آرامش موقتی؟» یا «بطالت آزادانه؟» این‌ها هیچ مفهومی ندارند و ارتباطی هم با داستان ندارند. اجازه دهید خود خواننده آرامش موقتی را درک کند [البته تا انسان زنده است آرامشش موقتی است و نیاز نیست هی بر آن تاکید کنید] یا بطالت آزادانه [که اصلا من نمی‌دانم چیست، این بطالت یا در واقع تنبلی را در رمان شاهکار آبلوموف نویسنده‌اش یعنی گنچاروف تصویر کرده است که خودش یک کتاب است و شما ببیند چه راحت از آن گذشته‌اید!]
5. و اما عده‌ای دیگر حرکت کردند تا خود را درون مکعب کوچک حبس کنند و لحظاتی کوتاه را در آرامشی نسبی بگذارنند.
باز آرامش نسبی، مفهوم خاصی ندارد. مکعب کوچک اگر منظور اتاقک اسانسور است که به راحتی می‌توانید همان را استفاده کنید. کل این پاراگراف را مطالعه کنید انگار گزارش روزنامه است که ربطی به داستان ندارد. یا در مواردی جز این کارایی دارد. ایراد ندارد لحن روزنامه‌نگارانه باشد یا داستان این گونه باشد اما در اینجا چندان زیبا و بجا نیست.
6. انسان بودن عجب ملال عجیبی بود: این جمله دیگر استراتژی را در متن نشان می‌دهد. نویسنده اگر نویسنده باشد باید این انسان بودن و ملال را نشان دهد به تجربه این موضوع را یاد خواهید گرفت، منظورم از تجربه مطالعه است. داستان متن فلسفی بازاری [از این متن‌ها که مداوم توش غر هست و آخرش هم راه بجایی نمی‌برد جز ناامیدی فلسفی زرد] نیست. داستان ساحت دیگری دارد که اتفاقا با فلسفه توفیر دارد. ایرادی ندارد نویسنده به مسائل فلسفی بپردازد اما در داستان در روایت در شخصیت‌پردازی، در زندگی... نه با یک جمله که معنای خاصی هم ندارد و نتیجه خاصی هم ندارد.
7. در میان افرادی که خود را درون آسانسور جا داده بودند پسری بود بلندقامت و لاغر... منظور شما این است که بین آدمهایی که توی آسانسور بودند... خب راحت همین را بنویسید. جز این‌ها حالا پسر لاغر نباشد و کوتاه قامت باشد چه فرقی می‌کند؟ اگر به چیزی اشاره می‌فرمایید حتما باید یک کاری در کل داستان انجام دهد.
8. چشمانش به طرز عجیبی معمولی و ساده بود... خودتان قضاوت کنید که چه معنایی شما از این جمله استخراج می‌کنید؟ من که هیچی. معمولی بودن را باید نشان دهید. یادتان نرود.
9. اگر واقع‌بینانه نگاه کنیم او از هیچ چیز خودش خوشش نمی‌آمد... نامرئی باشد... من خواننده اصلا نگاهی پیدا نکرده‌ام تا اینجای کار. بگذارید این نگاه در خواننده شکل بگیرد و بعد به این نتیجه برسیم یا خود شخصیت حرکتی کند که انگار بی‌حوصله است، از هیچ چیزش خوشش نمی‌آید
10. لباس نمایشی و غیرعادی؟ چطور لباسی است؟ بگویید و بنویسید. اتفاقا این چیزها را باید بگویید. مثلا لباس حاجی فیروز باشه؟ یا لباس رومی یا... این‌ها اگر به کار داستان بیاید ساده و راحت توضیح دهید.
11. مقصد پسر بالاترین طبقه برج بود... بهتر نبود بنویسید آخرین طبقه برج پیاده شد... متوجه می‌شوید که شما داستان را تعریف می‌کنید نمی‌گذارید شکل بگیرد و تصویر شود. این‌ها با هم متفاوت است. تفاوت در این است که به شیوه دوم، خواننده همراه نویسنده و شخصیت می‌شود. این جور که شما گفته‌اید انگار چیزی در چنته دارید که من خواننده اصلا دسترسی به آن ندارم و خب این یعنی با داستان شما همراهی نمی‌کنم.
12.کار مهمی داشت... اجازه دهید خودمان بفهمیم این کار مهم است، نیست چیست....
اگر بخواهم از این مسائل بگویم بسیار بسیار در این داستان هست. تلاش کنید و به خودتان بسیار سخت بگیرید. پاکن ابزار نویسنده است یادتان نرود. اهل پاک کردن باشید نه اهل قلم.

با این توضیحات که در بالا ذکرش رفت به نظرم می‌رسد توصیه کنم بسیار بسیار بسیار داستان بخوانید. گمانم این است که این ضعف‌ها به این دلیل است. وقت داستان خواندن لطفا به این موضوعات توجه کنید. داستان دارد اتفاق می‌افتد، روایت بدون صفت. گفتن از گفتنی‌ها و گفتن از نگفتنی‌هایی که در زیر ظاهر داستان باید پنهان شود.
توصیه می‌کنم حتما از همینگوی داستان کوتاه بخوانید.
داستان‌های کوتاه کارور را بخوانید.
داستان‌های کوتاه چخوف را هم مطالعه فرمایید. داستان کوتاه خوب بخوانید

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت