تبدیل قصه به داستان




عنوان داستان : پروفسور دیوانه
نویسنده داستان : زینب زنگی آبادی

در یک شهر کوچک پروفسر دیوانه ای زندگی میکرد که مسئول فراهم کردن وسایل برای مردم آن شهر بود.همه وسایل آن شهر را این پروفسور دیوانه ساخته بود.مثل خانه هایشان،لباس هایشان و... برای مثال کفش های آنها جوری بود که با برداشتن هر قدم سوراخ ریزی روی آن ایجاد میشد و بعد از مدتی دیگر قابل استفاده نبود،به دلیل همین اختراعات عجیب است که به آن میگویند پروفسوردیوانه.
در این شهر فقط یک پلیس وجود دارد که مسئول امنیت است،اما متاسفانه این پلیس خنگ است و همیشه همه چیز را بدتر میکند.
این شهر همه چیز دارد به جز جوراب!مردم این شهر کفش های سوراخ دارند اما جوراب ندارند.آنها در زمستان خیلی اذیت میشوند و وقتی با کفش های سوراخ و بدون جوراب در برف ها راه میروند پاهایشان از سرما بدون حس میشود!به همین دلیل پروفسور دیوانه تصمیم دارد که یک درخت جوراب بکارد تا مردم بتوانند به راحتی برای خودشان جوراب تهیه کنند.پروفسور دیوانه درخت جوراب را کاشت اما این درخت یک مشکل بزرگ داشت.این درخت درست وسط شهر کاشته شده بود و مردم هروقت نیاز به جوراب داشتند میرفتند و از آن درخت جوراب میکندند و با کنده شدن هر یک دانه جوراب از درخت پنج جوراب دبگر رشد میکرد.یک شب طوفان شدیدی در شهر به راه افتاد و باد باعث کنده شدن همه جوراب ها از درخت شد .درخت یک مشکل بزرگ پیدا کرده بود .مشکل این بود که جوراب ها خود به خود از درخت کنده میشدند و روی زمین میریختند.بعد از چند روز سیل بزرگی از جوراب در شهر راه افتاد و همه جا پر از جوراب شده بود و درخت جوراب هم همچنان به سرعت مشغول تولید جوراب بود.
در همین اوضاع پلیس خنگ میخواست کاری کند که اوضاع را بهتر کند .او به همراه یک اره برقی کنار درخت رفت و یکی از شاخه های بزرگ درخت را قطع کرد اما به جای این که آن شاخه از درخت کم شود هم باعث رشد پنج شاخه دیگر در درخت شد و هم شاخه ای که روی زمین افتاد تبدیل به یک درخت جوراب دیگر شد.باز پلیس خنگ اوضاع را بدتر کرد!شهر داشت توی جوراب غرق میشد و پروفسور دیوانه هم داشت فکر میکرد که چگونه درخت را از بین ببرد.تنها راه از بین بردن درخت این بود که آن را از جایی که قلبش قرار دارد قطع کنند تا بتوانند قلبش را بشککند.
پروفسور یک اره برقی برداشت و به سمت درخت جوراب رفت و ان را قطع کرد اما درخت بلافاصله دوباره رشد کرد و حالا سه تا درخت جوراب وجود داشت.
پروفسور ماده ای درست کرد که جلوی رشد دوباره درخت را بگیرد.آن را به اره برقی مالید و به سمت درخت حرکت کرد و دوباره ان را قطع کرد و قلب درخت را برداشت و شکست.
حالا دیگر درخت ها جورابی تولید نمیکردنند و خشک شده بودند.
و از آن موقع شهرآنها به شهر جوراب معروف شد و هرکس که جوراب میخواست به آن شهر میرفت برای خودش جوراب برمیداشت.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
سرکار خانم زینب زنگی‌آبادی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.‌ قصه شما با عنوان «پروفسور دیوانه» را خواندم. دست شما درد نکند. خسته نباشی.
کارنامه‌ات قید شده تنها دوازده‌سال داری و نزدیک یک‌‌سال است داستان می‌نویسی.‌ این اتفاق بسیار مبارکی است. می‌دانی دخترم، شما پنجاه‌سال از من جوان‌تر هستی یعنی نیم‌قرن.‌ این یعنی معجزه! ببین چقدر‌ فرصت داری زندگی کنی، تجربه کنی، بخوانی، بنویسی، نوشته‌هایت را به محک نقد بگذاری بیاموزی، و نویسنده موفق و‌ معروفی شوی. من وقتی به سن و سال و امکانات شما نگاه می‌کنم، غبطه می‌خورم.‌ من اگر از ده یازده‌سالگی شروع به نوشتن داستان می‌کردم و مهمتر از آن با مرکزی به نام پایگاه نقد آشنا بودم که نوشته‌هایم را کاملا دلسوزانه و حرفه‌ای نقد و بررسی کنند. تا الآن نویسنده بسیار معروفی شده بودم و جایزه نوبل ادبیات را برده بودم. آرزو می‌کنم، دعا می‌کنم. قدر این موقعیت استثنایی را بدانی. پایگاه نقد برای دوستان نویسنده بخصوص دوستان نوقلم شبیه معجزه است. نعمت است. تا می‌توانی از این نعمت استفاده‌ کن.
چند ابزار و عناصر در داستان‌نویسی داریم. که به اصطلاح من به دوبخش تقسیم می‌شوند: ابزارهایی برای گفتن و ابزارهایی برای نشان دادن. چون خیلی مفصل و پیچیده است، از خیر توضیح و نقش تک تک این عناصر می‌گذرم. فقط سعی می‌کنم به یک خورد آن اشاره کنم؛ یکی از ابزارهای مهم گفتن روایت است. نویسنده هرجاکه بخواهد به خوانندش اطلاعات مستقیم بدهد و این اطلاعات خیلی ارزش داستانی و احساسی و عاطفی نداشته باشد، از ابزار روایت استفاده می‌کنند. شما فرض بفرما من یک خاطره را می‌خواهم تعریف کنم، آن هم با ابزار روایت. مثلاً برادرم شب خانه نیامده است! صبح از خواب بلند می‌شویم و می‌بینیم بله جای برادرم خالی است و مشخص است، شب منزل نیامده است. چیکار می‌کنیم؟ باید برویم دنبالش، تا ببینیم شب کجا مانده است. من بلند می‌شوم (گفتن ماجرا با ابزار روایت) بلند می‌شوم لباس می‌پوشم از خانه بیرون می‌زنم. اول می‌روم سراغ کلانتری‌ها، سر زدم تا شاید از برادرم خبری بگیرم خبری نبود. بعد به بیمارستان‌ها سر زدم.‌ توی شهر ما چند بیمارستان بیشتر نیست. یکی دو ساعت بیشتر طول نکشید تا به همه بیمارستان‌ها سر بزنم. خوشبختانه برادرم در بیمارستان هم نبود. کسی گفت یک سر هم به پزشک قانونی بزن! راستش پاهایم نکشید یکی از اقوام رفت و خبر آورد الحمدالله آن‌جا هم نبود. بالاخره معلوم شد برادرم بی‌اطلاع به مسافرت رفته است. آقا با دوستانش به شمال رفته‌اند.
می‌بینی دخترم من فثط برای شما تعریف کردم. هیچ چیزی را به نمایش نگذاشتم. نشان ندادم فقط گفته. وقتی نمایش نمی‌دهیم وقتی تعریف می‌کنیم تاثیر کمی روی خواننده می‌گذاریم. وقتی به شما عرض کردم قصه شما را خواندم.‌ منظورم این بود که شما چیزی که نوشتی قصه است نه داستان. یکی از مشخصات اصلی قصه وجه روایی بودن آن است. نویسنده یا راوی بیشتر از عنصر روایت استفاده می‌کند.‌ تعریف می‌کند. مثلاً در یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود یک پروفسور دیوانه‌ای ‌بود توی شهر. که هر بار یک چیزی اختراع می‌کرد که بعدا باعث درد سر مردم شهر می‌شد! آخرین اختراعش کاشت درخت تولید جوراب است. این درخت دردسر زیادی برای اهالی شهر درست می‌کند. بالاخره با قطع کردن درخت و کشتن قلب درخت، آن را از بین می‌برند.
‏تبدیل قصه به داستان، در حرف راحت است، اما در عمل بسیار کار می‌برد. زمان زیادی می‌طلبد. شما باید یواش یواش یاد بگیری از ابزار و عناصر داستانی استفاده کنید. باز هم تاکید می‌کنم تبدیل قصه یا سوژه به داستان در حرف راحت است، مثل قاشق درست کردن می‌گویند که قاشق درست کردن کاری ندارد که یک مشت می‌زنی چاله می‌شود دمش را می‌کشی دراز می‌شود. می‌شود قاشق. ولی قاشق درست کردن در عالم واقع کلی کار دارد به قالب نیاز داریم به فلز نیاز داریم به نیروی کار نیاز داریم. کوره ذوب فلزات می‌خواهیم و کلی کار دیگر.

برای این‌که منظورم را بیشتر متوجه بشوید مثالی می‌زنم. فرض کن در زمان قدیم هستیم. صبح یک روز زمستانی سرد و یخبندان می‌بینی توی جوب پهن خیابان در یک اسب درشکه افتاده توی جوب و هر دو دستش شکسته است. مردم زیادی جمع شدن دورش و هر کسی برای نجات اسب پیشنهادی می‌دهد. اما در عمل هیچ کسی کاری نمی‌کند. این سوژه است این قصه ماست چه جوری می‌شود. این روایت این قصه را تبدیل به یک داستان تاثیرگذار و ماندگار کرد؟ همین سوژه همین قصه را نویسنده‌ای به نام صادق چوبک به داستان تبدیل کرد! داستانی به نام «عدل» که بی‌شک از ماندگارترین و بهترین داستان‌های کوتاه ایرانی است. اجازه می‌خواهم در ادامه اصل داستان عدل را به اشتراک بگذارم تا ببینیم چه جوری این نویسنده هنرمند خلاق با دیالوگ یا همان گفتگو این شاهکار را خلق کرده است. موافقی دختر هنرمندم؟ متشکرم که موافقت کردی داستان را با هم بخوانیم:
عدل
نویسنده: صادق چوبک
«اسب درشکه ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده

می شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی اش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه

زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفادار ی اش

را به جسم او از دست نداده بود گير بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج

برگشته بود و نعل براق سایيد ه ای که به سه دانه ميخ گير بود روی آن دیده می شد.

آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخهای اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل

آلود خونينی افتاده بود. پی در پی نفس می زد. پره های بينيش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای

دندان های کليد شد ه اش بيرون زده بود. دور دهنش کف خو نآلودی دیده می شد. یالش به طور

حزن انگيزی روی پيشانيش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی

تنش بود و کلاه خدمت بی آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بيرون بياورند.

یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود گفت:

من دمبشو می گيرم و شما هر کدامتون یه پاشو بگيرین و یه هو از زمين بلندش می کنيم. انوخت نه

اینه که حيوون طاقت درد نداره و نمی تونه دساشو رو زمين بذاره یه هو خيز ور می دارد. انوخت شما

جلدی پاشو ول دین منم دمبشو ول می دم. رو سه تا پاش می تونه بند شه دیگه. اون دسش خيلی

نشکسه. چطوره که مرغ روی دو پا وایميسه این نمی تونه رو سه پا واسه؟

یک آقایی که کيف قهو ه ای زیر بغلش بود و عينک رنگی زده بود گفت:

- مگر می شود حيوان را اینطور بيرون آورد؟ شماها باید چند نفر بشيد و تمام هيکل بلندش کنيد و

بذاریدش تو پياد ه رو.

یکی از تماشاچی ها که دست بچه خردسالی را در دست داشت با اعتراض گفت:

- این زبون بسته دیگه واسه صاحب اش پول نمی شه. باید به یه گلوله کلکشو کند.

بعد رویش را کرد به پاسبان مفلوکی که کنار پياد ه رو ایستاده بود و لبو می خورد و گفت:

- آژدان سرکار که تپونچه دارین چرا اینو راحتش نمی کنين؟ حيوون خيلی رنج می بره.

پاسبان همانطور که یک طرف لپش از لبویی که تو دهنش بود باد کرده بود با تمسخر جواب داد:

- زکی قربان آقا! گلوله اولنده که مال اسب نيس و مال دزه دومنده حالو اومدیم و ما اینو همينطور

که می فرمایين راحتش کردیم به روز قيومت و سوال جواب اون دنياشم کاری نداریم فردا جواب دولتو

چی بدیم؟ آخه از من لاکردار نمی پرسن که تو گلولتو چيکارش کردی؟

سيد عمامه به سری که پوستين مندرسی روی دوشش بود گفت:

- ای بابا حيوون با کيش نيس. خدا را خوش نمی یاد بکشندش. فردا خوب می شه. دواش یه فندق

موميایيه.

تماشاچی روزنامه به دستی که تازه رسيده بود پرسيد:

- مگه چطور شده؟

یک مرد چپقی جواب داد:

- و الله من اهل این محل نيستم. من رهگذرم.

لبو فروش سرسوکی همانطور که با چاقوی بی دست ه اش برای مشتری لبو پوست می کند جواب داد:

- هيچی اتول بهش خورده سقط شده. زبون بسته از سحر تا حالا همين جا تو آب افتاده جون

می کنه. هيشکی به فکرش نيس. اینو... بعد حرفش را قعط کرد و به یک مشتری گفت:

یه قرون!... و آن وقت فریاد زد:

قند بی کپن دارم ! سيری یک قرون می دم.

باز همان مرد روزنامه به دست پرسيد :

- حالا صاحب نداره؟

مرد کت چرمی قلچماقی که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:

- چطور صاحب نداره. مگه بی صاحبم می شه؟ پوسش خودش دس کم پونزده تومن می ارزه. درشکه

چيش تا همين حالا اینجا بود; به نظر رفت درشکشو بذاره برگرده.

پسربچه ای که دستش تو دست آن مرد بود سرش را بلند کرد و پرسيد:

- بابا جون درشکه چيش درشکشو با چی برده برسونه مگه نه اسبش مرده؟

یک آقای عينکی خوش لباس پرسيد:

- فقط دستاش خرد شده؟

همان مرد قلچماق که ریخت شوفر ها را داشت و شال سبزی دور گردنش بود جواب داد:

- درشکه چيش می گفت دندهاشم خرد شده.

بخار تنکی از سوراخ های بينی اسب بيرون می آمد. از تمام بدنش بخار بلند می شد. دنده هایش از زیر

پوستش دیده می شد. روی کفلش جای یک پنج انگشت گل خشک شده داغ خورده بود. روی گردن و

چند جای دیگر بدنش هم گلی بود. بعضی جاهای پوست بدنش می پرید. بدنش به شدت می لرزید. ابدا

ناله نمی کرد. قيافه اش آرام و بی التماس بود. قيافه یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی

اشک به مردم نگاه می کرد.»
دخترم امیدوارم حرف‌های من به کارت بیاید و ما شاهد داستان‌های خوب به قلم شما باشیم. موفق باشی یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت