صدای نویسنده در داستان




عنوان داستان : قفس پروانه‌!
نویسنده داستان : مریم قرائی زاده

قابِ صورت دخترک لبریزِ دلواپسی بود. دست در دست زنی چادری از پیاده‌رو می‌گذشتند. به درب فلزی یک لنگه‌‌ای رسیدند و همانجا ایستادند. درب، نیم باز بود و تکه سنگی مانع از به هم خوردنش می‌شد. زن، حلقه‌ی کوچک برنجی را چندباری کوفت و درب را آرام هُل داد تا باز شود. سرش را مایل کرد و نگاهی به داخل خانه انداخت؛ با لبخند صدا زد: "یالله، جنّت خانوم، سلام، مزاحم نمی‌خواید؟"
زنی با روسری‌ سنجاق شده در زیر گلو و چادرِ گل‌دارِ به کمر گره زده، بالای پلّه‌ها در آستانه‌ی درب چوبیِ ورودی نمایان شد. ابروهای درهمش با دیدن آن دو سریع از هم باز شد و لبخندی بر لب‌هایش افتاد: "بفرمایین، بفرمایین. استغفرالله، مراحمین." زن که حالا دست دخترک را رها کرده و در راهرو، پایین پله‌ها ایستاده بود با خنده احوالپرسی کرد و گفت: "شاگردتون رو آوردم. دیگه هرچی شما کردید. سفارشش هم کردم که هرچی شما گفتید باید بگه چشم." زن صاحب‌خانه هم تند و تند احوالپرسی‌ها را جواب داد و گفت: "خیالتون راحت فاطمه خانوم، می‌برمش کنار دست دختر خودم."
زن سرش را به سوی دخترک چرخاند و کمی خم کرد؛ با خنده گفت: "مریم جون، مامان، دختر خوبی باشی ها! آفرین. من دیگه رفتم. ظهر میام دنبالت."
دخترک از پله‌ها بالا رفت. جنّت‌خانم دستش را گرفت و با خود به اتاقی بزرگ برد. ده بیست دختر و پسر دور تا دور اتاق، هرکدام روی زیرانداز‌ی پارچه‌ای و کوچک یا تکه‌ای روزنامه‌ نشسته بودند. جلوی همه‌شان قرآن‌های کوچک و بزرگی گذاشته بود. بعضی‌شان با هم حرف می‌زدند و بعضی هم دو زانو نشسته مُدام بالاتنه‌شان را عقب جلو می‌کردند و چشم به صفحه‌ای دوخته، بلند و آهنگین قرآن می‌خواندند. مریم را بُرد کنار دختر هشت نه ساله‌ای که صدرِ اتاق، مثل تافته‌ای جدا بافته نشسته بود و گفت: "بیا اینجا کنار صدّیقه‌ی من بشین." بعد رو کرد به دخترش که: "صدّیقه، مادر، برو اون طرف‌تر، این دختر بشینه کنارت. شاگرد تازهَ‌ست. با هم دوست باشید." دوباره نگاهی به مریم و بعد بچه‌ها کرد و گفت: "خِیله‌خُب، بسه؛ ناشتایی‌هاتون رو در بیارید." بلند گفتند:"چشم، مُلّا!" ولوله‌ای شد. همه، بقچه‌ و کیسه‌های نایلونی‌شان را باز کردند و شروع کردند به خوردن. زن صورت درهمش را سمت بچه‌ها کرد و فریاد زد: "هیس! چه خبره؟ گفتم نان بخورید نه که جنجال کنید." یکی دو نفر را هم به اسم صدا زد و دعواشان کرد. از اتاق بیرون رفت و گفت: "زودی برمی‌گردم."
دخترک خودش را لبه‌ی زیراندازِ دوست جدیدش جا داده بود و هر چند لحظه یکبار نگاهش میکرد. چند جرقّه کلامی‌ هم انداخت اما آتش هم‌صحبتی بالا نگرفت. سر چرخاند و از درب فلزی و سه‌لنگه‌ای اتاق که رو به حیاط خاکی خانه، چهارطاق بود به حوض مستطیلی و کم آبش چشم دوخت. از صورت کوچکش غریبی می‌بارید. چند دقیقه بعد زن به اتاق برگشت. با دیدن دو سه تا از پسرهایی که راه افتاده بودند دور اتاق و تخسی می‌کردند قرمز شد. لنگه دمپایی‌اش را در آورد و به هر کدامشان چند ضربه‌ای نثار کرد: "ذلیل مرده‌‌ها، بتمرگید دیگه! زمین میخ داره؟ عمَّ جزءتون رَوون شده که میمون‌ بازی‌تون شروع شده؟" گوش یکی‌‌شان را پیچاند و نشاند کنار دست خودش. قرآن را جلویش کشید و گفت: "بخون بی‌غیرت! یالّا." پسرک گوشِ سرخ شده‌اش را هِی می‌مالید و شکسته شکسته روخوانی می‌کرد. یک پس کلّه‌ای و فحش دیگر هم خورد. بعضی‌ها ریز می‌خندیدند و بعضی همان‌طور که یک چشم‌شان به مُلّا و رفیق درمانده‌شان بود و یک چشم‌شان به قرآن، تند و تند خودشان را عقب جلو می‌کردند. دخترک اما نه می‌خندید و نه می‌خواند؛ فقط خیره و با دهانی نیم باز می‌دید.
ظهر بود. زن به درب خانه رسید و ایستاد. این‌بار درب باز بود. چندباری کوبه را زد. دوباره مُلّا پیدا شد. سلام و علیکی کردند. گفت آمده دنبال دخترش. ملّا تعارفی کرد و بعد رفت و مریم را صدا زد تا برود. از جا پرید. کفش‌هاش را پوشید و بی خداحافظی از دوست خاموش و جدید، سمت درب خانه دوید. دست مادر را محکم گرفته بود و با ابروهای آفتاب دیده و لب‌های پر خنده، همراهش از پیاده رو می‌گذشت. در خانه، عمه و نَنه(مادربزرگ) منتظرش بودند. با دست و روی شسته و موهای شانه زده رفت و کنارشان نشست. ننه پرسید: "چه خَبرها مریمی؟ ملّا خَش بود ننه؟" سرش را به گوشِ پیرزن نزدیک کرد و با ناله گفت: "نه ننه، اصلاً خَش نبود. می‌خواستم مثل پروانه بال داشته باشم؛ از اونجا پرواز کنم و برگردم خونه!"
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی خانم مریم قرائی‌زاده سلام
داستان شما به عنوان «قفس پروانه» را خواندم. با اینکه مدت زیادی نیست که می‌نویسید، مشخص است که توانایی نوشتن دارید. نثر شما نسبتا روان است. به دقتی به جزئیات داشته‌اید خوب فضاسازی کرده‌اید، و سعی کرده‌اید لهجه یزدی را در دیالوگ‌ها دربیاورید که خوب است.
ولی مریم خانم داستان شما یک مشکل عمده دارد. بیایید از اول آن را مرور کنیم. دختر کوچکی که در همان جمله اول گفته‌اید دلواپس و نگران است: «قابِ صورت دخترک لبریزِ دلواپسی بود»، همراه مادرش به یک جلسه قرآن می‌رود. مسئول آن جلسه با دختر رفتار مناسبی دارد، ولی با بچه‌های دیگران نامهربان است و این باعث رنجش دختر می‌شود و با نارضایتی از آن جلسه خارج می‌شود.
مریم خانم، شما برای نوشتن یک داستان به سه عنصر اساسی نیاز دارید: شخصیت، موقعیت و کنش. تعامل این سه عنصر منجر به شکل‌گیری داستان می‌شود. شخصیت اثر شما دختر بچه‌ای است که در موقعیتی ناخواسته قرار می‌گیرد. ولی کنشی انجام نمی‌دهد. مریمِ داستان شما یک آدم منفعل و مشاهده‌گر است. وارد جمعی می‌شود، آنچه می‌بیند را روایت می‌کند و از انجا خارج می‌شود و در نهایت می‌گوید خوشم نیامد. این شالوده یک داستان نیست. شخصیت در یک داستان باید در موقعیتی قرار بگیرد، کنش یا واکنشی انجام دهد تا داستان به گره یا یک گره‌گشایی برسد. و نکته خیلی مهم در یک داستان این است که از ابتدا تا انتهای داستان حتما باید تغییری در شخصیت ایجاد شود. این تغییر در داستان کوتاه، برخلاف رمان، بسیار اندک است،. ولی این اندک، حتما باید وجود داشته باشد. مصطلح است که می‌گویند شخصیت انتهای داستان با شخصیت ابتدای داستان باید متفاوت باشد، چون تجربه‌ای را از سر گذرانده و به بینش و شناخت جدیدی – باز تاکید می‌کنم هرچند اندک- رسیده است. در متن شما، شخصیت تغییر نمی‌کند، عناصری مثل نقطه اوج یا گره و گره‌گشایی را هم نداریم. همه این موارد باید در یک طرح داستانی پیش‌بینی شوند که در داستان شما وجود ندارند. پس «قفس پروانه» یک داستان نیست.
شخصیت بعدی که باید به بررسی کنیم معلم قرآن است. به گمان من شما این روایت را بر اساس خاطره‌ای در کودکی خود نوشته‌‌‌اید چون ما صدای ناراحتی شما را در آن می‌شنویم. در داستان‌های امروزی قاعده بر این است که خواننده حضور نویسنده را حس نکند. یعنی نویسنده نباید با خشم یا جانبداری با شخصیت‌ها و موقعیت‌های داستانی برخورد کند تا خواننده صدای او را نشنود و خود به کشف برسد. ما صدای شما را از همان نام داستان که «قفس پروانه» است، می‌شنویم و به ویژه رفتار معلم در این متن، غیر داستانی و در نتیجه غیرقابل باور و در برخی موارد حتی توهین‌‌آمیز است. مثل این قسمت: «لنگه دمپایی‌اش را در آورد و به هر کدامشان چند ضربه‌ای نثار کرد: "ذلیل مرده‌‌ها، بتمرگید دیگه! زمین میخ داره؟ عمَّ جزءتون رَوون شده که میمون‌ بازی‌تون شروع شده؟" گوش یکی‌‌شان را پیچاند و نشاند کنار دست خودش. قرآن را جلویش کشید و گفت: "بخون بی‌غیرت! یالّا." پسرک گوشِ سرخ شده‌اش را هِی می‌مالید و شکسته شکسته روخوانی می‌کرد. یک پس کلّه‌ای و فحش دیگر هم خورد.» البته من به‌عنوان منتقد اجازه ندارم، وارد بحث محتوای داستان و نظرات و تجربه‌های شخصی شما شوم. در هر حال به‌عنوان داستان‌نویس در نظر داشته باشید که منطق جهان داستان با منطق جهان واقعی متفاوت است.
مورد بعدی استفاده شما از کلمه‌ها و جمله‌های غیرداستانی است. جای جمله‌ای مثل: «چند جرقّه کلامی‌ هم انداخت اما آتش هم‌صحبتی بالا نگرفت.» در داستان نیست. دوست عزیز، داستان باید با زبان معیار داستانی نوشته شود. این زبان چیزی حد فاصل زبان گفتار و نوشتار است. آیا شما هرگز در گفتار روزانه خودتان از چنین ترکیب‌هایی استفاده می‌کنید؟: «جرقه کلام» یا «بالا گرفتن آتش صحبت» احتمالا نه. پس در داستان هم باید از عبارت‌هایی ساده‌تر و ملموس‌تر استفاده کنید. حتما در کتاب‌های داستان‌نویسی سرفصل مربوط به «زبان معیار» را مطالعه بفرمایید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۱
مریم قرائی زاده » یکشنبه 21 شهریور 1400
ممنون استاد لطف کردید بهره‌مند شدم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت