به ایده‌های درخشان و خلاقانه‌تان، فرصت تعمیم‌پذیری و روایت‌پردازیِ صبورانه‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تری بدهید



عنوان داستان : شانس

در زندگی بی بهانه شاد بودن کار سختی است ، حیات بدون عشق کار بسیار مشکلی است. آخه سخته که فکر کنی چیزی که شاید بهترین و دوست داشتنی ترین چیز در زندگیت است از دست داده باشی. این جملات را در حالی که دمر دراز کشیده بود روی تشک و دو تا دستش را زیر چانه اش در هم قفل کرده بود گفت. صدایش بسیار آرام بود و میشد گفت حالا دیگه داشت به لرزش در می آمد. نگاهی که بهش انداختم دیدم از دو چشمش از دو طرف گونه هایش قطرات اشک به پایین می لغزید.
رو بهش کردم و گفتم : تو که همیشه مشکل داشتی و از او شاکی بودی حتی اینطور که از ظواهر امر بر می آید خیلی عاشق اون هم نبودی.
_ درسته ، راست میگی اول زندگی مون اون بیشتر خواهان بود ، همین بیشتر کام منو تلخ می کنه !!
_ منظورت چیه ؟!
_ آخه همش با خودم فکر می کنم ببین من باهاش و با زندگی ام چه کار کردم که اون خودش ازم جدا شد.
این را که گفت دیگه ساکت ماندم. به صورتش که نگاه کردم واقعا حس کردم که غم عمیقی تا عمق چشمهاش بلکه تا عمق وجودش موج می زند.
آمدم به صحبت ادامه بدم تا گفتم : می دونی .... جمله من را قطع کرد و گفت : این غمی که درون من است شاید به عمق درازترین سیاهچاله عالم هستی باشه.
_ می دونی هیچ موقع اون وقتها که بچه بودم فکر نمی کردم که اینقدر تلخی و غم بچشم.
آن شب دیگه نه او و نه من چیزی نگفتیم و خوابیدیم. یعنی او که روی تشکش روی زمین به خواب رفت ولی من تا ساعتی مستقیم به سقف خیره ماندم و به او و حرفهایی که زده بود داشتم فکر میکردم. آن شب که خوابیدم خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم به یادم ماند و خوب هم به یادم ماند و برعکس همه ی خواب هایی که می دیدم برای هیچ وقت از یادم نرفت.
حدود بیست سال قبل و قبل از آن ما همگی با مادرم و برادرهایم در خانه ای زندگی می کردیم در محله قدیمی مان بود. این خانه را در خواب دیدم و اگر بخواهم دقیق تر بگویم حس کردم. مثل آن خانه قدیمی مان دو طبقه داشت ولی بزرگتر بود. حتی یادم میاد در ورودی آن بر خلاف خانه قدیمی بزرگ بود. بیشتر شبیه درب خانه ی همسایه بغلی مان بود.
نگاه کردم دیدم مادرم در خانه است. اما انگار توی خواب به وضعیت امروز مان بود پیر و شکست خورده بود. این صحنه ای که از او همیشه در خاطرم است. روی زمین نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود. روسری اش را روی سرش بسته بود و بالای گوش‌ها جمع کرده بود و از جلو روی پیشانیش گره زده بود. گاهی که سردرد می گرفت اینجوری می بست.
جلوتر رفتم و به چهره شکسته ، مظلوم و آرامش نگاه کردم ؛ روی زمین روی دو زانو نشستم و خم شدم و کف پاهایش را بوسیدم و گفتم : _ مادر جان الهی من قربون خستگی هات بشم ؛ میشه برای منم دعا کنی؟! عجیب بود برام خانه ما در کنار کوه های بزرگ سنگی بود. یک خیابان خیلی پهن و فراخ و بزرگ و طولانی به این جا که می رسید مسیرش ختم می شد. راستی حالا که فکر می کنم به این نتیجه میرسم آن خانه و زندگی انگار پایانی بر قسمتی از چیزی بود. این را که به مادر گفتم بیرون رفتم. بیرون که رسیدم نگاه کردم دیدم مسیر خیابان گویا به سمت راست امتداد پیدا کرده است. ایستگاه اتوبوس آن سمت خیابان پهن دیده می شد. نیمکت هایی که فقط از چند تکه فلز و پایه فلزی تشکیل شده بود. تازه روی نیمکت ها نشسته بودم که اتوبوس رسید. تا خواستم از روی نیمکت بلند شوم و سوار اتوبوس شوم بدون هیچ صدایی نیمکت‌ها حرکت کردند و داخل اتوبوس جا شدند و خودم را توی اتوبوس دیدم.انگار برقی و اتومات بودند. داخل اتوبوس که شدم اتوبوس کاملا خلوت بود و فقط چند نفری سوار بودند. بنظر اتوبوس از آنچه که از بیرون دیده می شد طولانی تر بود. سوار که شدم یادم آمد که هیچ چیزی همراهم نیست. در همین نگرانی بودم که چگونه کارت بزنم و کرایه ام را حساب کنم. به صفحه کارتخوان اتوبوس که نگاه کردم عدد ۷۵۰ را دیدم. نمی دانم چطور و کدام ایستگاه تصمیم گرفتم که پیاده شوم. لرزان و با تردید به سمت درب خروجی رفتم. عجیب بود نگاه که کردم نه راننده و نه کابین راننده را دیدم. به سمت در عقب رفتم در لحظه پیاده شدن خانمی بدون اینکه حرفی بینمان رد و بدل شود برایم یک کارت زد. در دستش چیزی بود به من داد و فقط گفت : این کارت اعتباری را بگیر به موقعش رمزش را خواهم گفت. یک کارت عابری که کاملا سفید بود و رویش هیچ نوشته ای نبود. اتوبوس در ایستگاه متوقف شد درب باز شد و نور شدید و درخشانی آمد و من از خواب بیدار شدم. غرق در عرق و با حالی عجیب.
***
چند ماه بعد وقتی که از بانکی که حساب داشتم زنگ زدند و آدرس دادند و اعلام کردند که شما برنده جایزه ویژه ما شده اید کاملا شوکه شدم و خوشحال نمی دانم چطور مدارکم را برداشتم و خودم را حاضر کردم و لباس بیرون پوشیدم و راه افتادم به ایستگاه اتوبوس که رسیدم بلافاصله اتوبوس آمد و سوار شدم تا خواستم سوال کنم کدام خط است راننده اشاره کرد بیا بالا تا انتهای مسیر می رویم آخه مسیر این خط اتوبوس دارای دو خط بود یکی تا نیمه مسیر و دیگری تا انتها که به پایانه ختم می شد. داشتم من کارت را درمی‌آوردم تا کرایه را بزنم که راننده گفت امروز خدمات رایگان است‌. در ایستگاه مورد نظر فورا و با عجله پیاده شدم و به سمت شعبه بانک به راه افتادم. وارد شعبه که شدم مستقیم به سمت یک باجه رفتم و به کارمند پشت باجه گفتم من فلانی هستم از بانک به من زنگ زدند و مرا برنده جایزه اعلام کردند. تا این را گفتم تحصیلدار از جا بلند شد و با خنده گفت بفرمایید تشریف ببرید پیش آقای رییس‌ . میز آقای رییس داخل و پشت باجه ها قرار داشت. تا پیش رییس شعبه رفتم و خودم را معرفی کردم از روی صندلی اش بلند شد و به این سمت آمد و با من دست محکمی داد و خم شد و با خوشحالی و حرارت دستم را دستانش تکان می داد و خوشآمد می گفت. بعد روی صندلی راحتی روبروی من نشست و از ظرف قندان شکل روی میز عسلی میان ما شیرینی تعارف کرد. من یک شکلات برداشتم و بدون توجه آن را در جیب پیراهنم قرار دادم و گفتم ممنون. من در تعجب و شوک بودم که مگر من چه برنده شده ام و جایزه ویژه چیست ؟!! آقای رییس گفت : مدارک همراهتان هست ؟ گفتم : بله و تا خواستم مدارک را که تا آن لحظه زیر لباسم مخفی کرده بودم تا نیفتد و گم نشود در بیاورم و به آقای رییس نشان دهم آقای رییس با صدای بلند یکی از تحصیلداران بانک را صدا کرد و گفت خانم فلانی ... جناب آقای ... برنده جایزه از شعبه ما هستند لطفاً بعد از احراز هویت حواله و جایزه را تحویل ایشان بدهید. من همان ابتدا به سمت کارمند خانم پشت باجه رفتم وقتی مقابل او ایستادم و مدارک را دادم منتظر ماندم. او همین طور مدارک مرا نگاه می کرد و درباره هویتم سوالاتی پرسید. و در آخر کار یک پاکت به من داد و گفت : داخل پاکت کارت اعتباری است که مبلغ دو میلیارد ریال جایزه شما است. حالا می توانید رمز کارت را از کاغذ داخل پاکت بخوانید. من خوشحال و شوکه شده بودم. با این مبلغ مشکلات خودم ، مادرم ، تهیه خانه و برادرم « مجید » را که زندگی اش به هم ریخته بود می توانستم رفع کنم. از اینکه دوباره شادی را به چهره ی او مادرم و دیگران برگردانم چقدر خوشحال بودم. لحظه ای انگار دوباره از فکر خارج شدم و به بانک و نزد باجه خانم تحصیل دار برگشتم. لحظه ای به خودم آمدم دیدم پاکت نامه در دستان خانم کارمند است و او همچنان دستش به سمت من دراز است. سریع پاکت را از دستش گرفتم و گفتم : ببخشید. _ فقط لطفاً اینجا را امضاء کنید. همینطور مات و مبهوت در جایم خشکم زده بود و پاکت در دستم بود و فقط به خانم کارمند نگاه می کردم. همانطور خیره به چهره و لبانش ماندم و فقط با لمس خودکار را در دست گرفتم. چهره اش یادم نمی آمد. خوب که دقت کردم چهره آن زن داخل اتوبوس را دقیق ندیده بودم. اما ناگهان چشمانم برق زد‌ ، کاملا مطمئن بودم که صدایش ، همان صدای خانم داخل اتوبوس بود .....
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده گرامی
خیلی مهم است که دوستان نویسنده خوش‌ذوق، دغدغه‌مند، سوژه‌یاب و خلاق، پس از مواجهه با سوژه تأمل‌برانگیزی که دارای ظرفیت‌های درونیِ روایی و قابل گسترشی است، روند روایت‌پردازی‌شان را برنامه‌ریزانه و مطابق با شیوه‌ای اولویت‌بندی شده به مرحله اجرایی شدن برسانند تا مخاطب سخت‌پسند و حرفه‌ای با داستانی منسجم، نیرومند و تأمل‌برانگیز مواجه شود که در صورت «ضرورت روایی»، از وجه تأویل‌پذیرانه‌ مؤثری هم بهره‌مند شود، طبعاً برای اجرای چنین روندی، یک مؤلف خلاق و روایت‌پرداز، به تدقیق بیشتر در ظرفیت‌های بالقوه روایی موجود در سوژه انتخابی و همچنین تعیین و به‌کارگیری ابزارهای روایت‌پردازی منطبق و حرفه‌ای نیاز دارد تا حتی‌الامکان به سوژه‌ای ارزشمند، تأمل‌برانگیز و خلاقانه‌اش، فرصت داستان‌پردازی صبورانه‌تر و مدیریت شده‌تری بدهد؛ بنابراین به همین منظور و جهت تقویت روند مدیریتِ شکل گیری این اثر ارسالی، مواردی را به اختصار و البته جهت یادآوری و تأکید، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
طبعاً پس از انتخاب سوژه‌ای قابل پرورش و تأمل‌برانگیز، نوبت به تدقیق در ظرفیت‌های درونی موجود [که از قابلیت تبدیل شدن به یک روایت منسجم و پیشبرنده منطقی برخوردار هستند] در سوژه مورد نظر می‌رسد، روندی که به طور معمول و در ابتدا، شامل انتخاب گزینشیِ مهم‌ترین وقایع رواییِ تشکیل‌دهنده «خط اصلی روایت»، تنظیم «سیر توالی» و مترتب این رخدادهای ضروری و همچنین طراحی مستدل و باورپذیرانه [درواقع حتی سوژه‌هایی که از وجه «فراواقع‌گرایانه»ای برخوردار هستند هم، نیاز به طراحی و ایجاد یک منطق باورپذیر مختص به خودشان دارند]، روابط علت و معلولی وقایع در داستان می‌شود.
بنابراین مطابق با بخش اولِ همین توضیح مختصر [که شامل رعایت و دقت در «ضرورت‌سنجی» گزینشی و تنظیم سیر توالیِ حوادث داستانی مهم و پیشبرنده روایت می‌شود]، خیلی مهم است که شخص مؤلف، حتی‌الامکان برنامه‌ریزی رواییِ دقیق‌تر و محاسبه شده‌تری را مد نظر قرار بدهد تا اول همه، برای خودش به وضوح مشخص شود که داستان مورد نظرش، دقیقاً از کجا، چگونه و با چه نوع ابزاری باید شروع بشود و به شیوه‌ای مدیریت شود و ادامه یابد تا بالاخره به مرحله «پایان‌بندی» اثر برسد؛ درواقع لازم به ذکر است که این اثر ارسالی، در نحوه به‌کارگیری ابزار متناسب، مدیریت برنامه‌ریزی شده و تعبیه مصالح روایی ضروری در بخش «ورودیه روایت» [علی‌رغم سوژه البته هنوز بالقوه خلاقانه‌ای که دارد]، جهت ایجاد اتصال جدایی‌ناپذیر روایی با سایر بخش‌های مهم و تأثیرگذار «میانه روایت» و پایان‌بندی، حداقل با دو مشکل مشهود [و البته قابل برطرف شدن] مواجه شده است:
1- اول این که به طور معمول، و البته به جز مواقعی که ضرورت روایی، شرایط اتخاذ چنین تصمیمی را ایجاد کند، مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر که حتی‌الامکان داستان نه با «دیالوگ» شروع شود و نه با دیالوگ به پایان برسد: «...، در زندگی بی‌بهانه شاد بودن کار سختی است، حیات بدون عشق کار بسیار مشکلی است. آخه سخته که فکر کنی چیزی که شاید بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین چیز در زندگیت است از دست داده باشی. این جملات را در حالی...»؛ همچنین لازم به ذکر است که هم به لحاظ رعایت وجه شکلی متن و طبعاً خوانشِ راحت‌تر و البته صحیح‌تر متن و هم به لحاظ رعایت قواعد رایج و مؤثر ویراستاری، صحیح‌تر و توصیه شده‌تر است که هم «دیالوگ»‌ها [گفتگوی مابین کاراکترها] و هم «مونولوگ»‌ها [تک‌گویی‌های درونی]، به صورت متمایز از بخش «بدنه توصیفی» متن و پس از علامت «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] قرار بگیرند تا مخاطب مشتاق، ارتباط مفهومی سریع‌تر و مؤثرتری را با متن برقرار کند.
2- مشکل دوم به وجود آمده در متن این است که بخش ورودیه داستان از همان سطر اول تا شروعِ بخشی که کاراکتر اصلی به خواب می‌رود، هم به لحاظ گزینش کاراکترهای مرتبط با روایت و هم به لحاظ ایجاد اتصال روایی مؤثر با سایر بخش‌های تشکیل‌دهنده متن، چندان هم در خدمت تشکیل یک ساختار منسجم، متصل و پیشبرنده روایت قرار نگرفته است و طبعاً به دلیل مجزا قرار گرفتن از خط اصلی روایت [البته شاید که این بخش در ذهن مؤلف محترم، از ارتباط مفهومی و روایی قابل قبولی با سایر بخش‌های داستان برخوردار باشد، اما به لحاظ روایت‌پردازی منسجم و متصل، هنوز چنین ارتباط جدایی‌ناپذیری در متن، تعبیه و تنظیم نشده است]، با مورد چشم‌پوشی قرار گرفتن و البته تنظیم مجددِ سیر توالی حوادث، از امکان ارائه داستان یک‌دست‌تر و مؤثرتری برخوردار خواهد شد؛ بنابراین مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر است که در صورت صلاحدید [و البته با اندکی، تنظیم توصیفیِ دقیق‌تر]، داستان از این بخش شروع شود: «...، آن شب خوابی دیدم که وقتی بیدار شدم، به یادم ماند و برعکس همه‌ی خواب‌هایی که می دیدم، هیچ وقت از یادم نرفت...».
همچنین مؤثرتر و خلاقانه‌تر است که مطابق با ظرفیت روایی و خلاقانه سوژه انتخابی، به جای گره زدنِ بخش خواب به «شانس» [یعنی اسم انتخابی داستان] و برنده شدن جایزه در بیداری، ضمن چشم‌پوشیِ مدیریت شده از بخش پایانی اثر که طبعاً چندان هم در خدمت باورپذیری و یک‌دست‌سازیِ ساختار منسجم روایی مورد نیاز متن قرار نگرفته است، درصورت علاقه‌مندی و صلاحدید، داستان به شیوه تألیف آثار داستانیِ فراواقع و متمرکز شدن بر روی وقایع متفاوت درون خواب [مانند: «...، بدون هیچ صدایی نیمکت‌ها حرکت کردند و...] و البته به شیوه مرتبط و متصلی، «بازآفرینی»، کاراکترگزینی و شخصیت‌پردازی شود؛ درواقع بخش خواب تعبیه شده در داستان، به صورت البته هنوز بالقوه‌ای، از این موقعیت خلاقانه و منحصربه‌فرد روایی بهره‌مند است که به وقایع رواییِ مرتبط‌تر، متصل‌تر و به ویژه تأویل‌پذیر‌تر و البته موجزتری بپردازد تا مخاطب را با اثر رواییِ متفاوت‌تر، منسجم‌تر و به دقت تألیف شده‌تری مواجه کند، بنابراین مؤثرتر و فراواقع‌گرایانه‌تر است که پس از برنامه‌ریزی مجدد و با چشم‌پوشی از «خواب» بودن کاراکتر اصلی، حتی‌الامکان داستان در زمان بیداری کاراکتر اصلی، از روی نیمکت ایستگاه اتوبوس شروع شود و پس از وقوع یک سری وقایع ضروری و پیشبرنده، درون همان اتوبوس عجیب، خلوت و بسیار طولانی [و البته با بهره‌گیری از یک «پایان باز»]، به شیوه تأویل‌پذیرانه‌تری به پایان برسد که طبعاً در صورت انجام چنین تغییر مهمی در داستان، احتمالاً اسم انتخابی اثر هم به طرز منطبق‌تر و «شاه‌کلید‌گونه»‌تری تغییر می‌کند.
همچنین با توجه به ضرورت انتخابِ «راوی» متناسب با ظرفیت‌های تعمیم‌پذیرانه سوژه انتخابی و همچنین جهت «رفع نیازهای ضروری روایی» در متن، به نظر می‌رسد که در هنگام ترمیم و تقویتِ روایت [اعم از صرفاً موجزتر، مترتب‌تر منسجم‌تر بازنویسی کردن متن و یا بازآفرینی ساختاری یک‌دست فراواقع‌گرایانه]، احتمالاً منطبق‌تر و مؤثرتر است که «زاویه دید» داستان از «اول‌شخص» به «سوم‌شخص» تغییر کند تا امکان پرداختن به سایر زوایای ضروریِ احتمالی روایی از دید این راوی «دانای کُل» در متن میسرتر شود؛ البته منظور از پرداختن به سایر زوایای احتمالی روایی، الزاماً حجیم‌تر نوشتن داستان نیست، بلکه مدیریت منطبق‌تر تألیفی و نحوه «اطلاع‌رسانی» احاطه‌مندانه‌تر روایت است.
از سویی دیگر و با توجه ضرورت انتقال هرچه‌صحیح‌تر و دقیق‌تر «مفاهیم ضروری روایی» از متن به ذهن مخاطب مکاشفه‌گر و حرفه‌ای، رایج‌تر و مؤثرتر است که زبان داستان در بخش «توصیف‌نویسی» متن، صرفاً به صورت رسمی و معیار نوشته و تنظیم شود و در صورت نیاز به ایجاد «صمیمیت واژگانی» در داستان، کاربردی‌تر است که حتی‌الامکان از واژگان مترادفی که وجه مفهومی صمیمانه‌تری داشته باشند [آن هم بدون این که ناخواسته دچار «محاوره‌نویسی» شوند: «...، دیگه، میاد، برام و...»]، بهره رواییِ مدیریت شده‌تر و روایت‌پردازانه‌‌تری گرفته شود؛ همچنین این تأکید بر رعایت یک‌دست بودن زبان در داستان، در مورد بخش دیالوگ‌نویسی متن هم صدق می‌کند و صحیح‌تر و مؤثرتر است که گفتگوهای ضروریِ تعبیه شده در متن، صرفاً با واژگان محاوره‌ای و به طرز یک‌دست و تنظیم شده‌ای نوشته شوند.
از سویی دیگر، یکی از ابزارهای مهم و مؤثر داستان‌نویسی حرفه‌ای که یک نویسنده خلاق و روایت‌پرداز، به طور معمول سعی در به‌‌کارگیری هرچه دقیق‌تر و مدیریت شده‌ترش دارد، پرداختن به وقایع ضروری روایت، از از طریق شیوه روایی ملموس و باورپذیر «توصیف پویا» است که موجب قابل تصورتر شدن رخدادهای داستانی در ذهن مخاطب مکاشفه‌گر خواهد شد، اتفاقاً شما هم در بخش‌هایی از داستان، تا حدی چنین توصیف‌های جزءپردازانه‌ای را به کار گرفته‌اید: «...، دو تا دستش را زیر چانه‌اش درهم قفل کرده بود...، از دو طرف گونه‌هایش قطرات...، را روی سرش بسته بود و بالای گوش‌ها جمع کرده بود و از جلو روی پیشانیش گره زده بود...، یک خیابان خیلی پهن و فراخ و بزرگ و طولانی...، نیمکت‌هایی که فقط از چند تکه فلز و پایه فلزی تشکیل...، لرزان و با تردید به سمت درب خروجی...، ظرف قندان‌شکل روی میز عسلی...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از بازبینی مجدد و در هنگام بازآفرینی احتمالی متن، تمامی وقایع داستان را با چنین توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای به مخاطب مشتاق و حرفه‌ای ارائه کنید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق با برخی از ظرفیت‌های روایی بالقوه موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما ذهن خلاق و دغدغه‌مندی دارید و همچنین از توانایی ذاتیِ ارزشمندی جهت ایجاد جزءپردازیی‌هایی دقیق و ملموسانه برخوردار هستید، به همین جهت پیشنهاد می‌کنم که پیشنهاد می‌کنم که علاوه بر مطالعه متون آموزشی معتبر، در صورت صلاحدید و تمایل به فراواقع‌نویسی، به خوانش هرچه دقیق‌تر و هدفمندتر آثار داستانیِ مرتبط و موفقی مبادرت کنید که توسط نویسندگان خلاق و صاحب‌نام ایران و خارجی تألیف شده‌اند تا در تجربه نوشتاری نویسندگان این آثار به راحتی سهیم شوید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
سعید رافعی پور » سه شنبه 02 شهریور 1400
با سلام و احترام جناب آقای سلحشوری مهر نقد شما را به داستانم خواندم، بسیار خوشحالم که می توانم از نظرات ارزنده و گرانبهای شما در مورد پیشبرد اهدافم استفاده کنم. آرزوی سلامتی برای شما را خواهانم.
کیوان سلحشوری‌مهر » سه شنبه 02 شهریور 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای سعید رافعی پور فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت