داستان بی‌دردسر، داستان نیست!




عنوان داستان : کوچه‌ی شهید حسینی
نویسنده داستان : الهام موسوی

پنج نفر بودند. سه تا حسین و دوتایِ دیگر یکی قاسم و دیگری ابوالفضل. هر سال محرم، چادر مشکی‌هایِ کهنه و آفتاب‌خورده‌ی مادر‌هایشان را می‌گرفتند، می‌آوردند سرِکوچه، یک دانه را نگه می‌داشتند و بقیه را گوشه به گوشه‌یِ هم گره‌می‌زدند. یک سرش را می‌بستند به تیر‌چراغ‌‌برقِ این سرِ کوچه و سر دیگرش را می‌بستند به چنارِ پیر و تنومند آن سرِ کوچه. بعد می‌رفتند از خانه‌ی یکی از حسین‌ها، میزِچوبیِ‌قدیمی‌شان را می‌آوردند و می‌گذاشتند زیرِ سایه‌ی چادرها و آن چادری که مانده بود را رویش پهن می‌کردند. نزدیکی‌های ظهر که می‌شد، می‌رفتند خانه‌ی ابوالفضل و قابلمه‌ی روحیِ بزرگ‌ِشان را می‌آوردند. بعد هر کدام یخ‌هایی که از خانه آورده بودند را می‌انداختند داخل قابلمه و رویش شربت زعفرانی که مادر آن یکی حسین زحمتش را کشیده بود، می‌ریختند. البته زعفرانش را هر سال پدر قاسم که زعفرانکاری داشت، می‌‌داد و شِکرش را هم پدر آن حسینِ دیگر که سرِخیابانِ‌شان سوپری داشت. لیوان‌های یکبار‌ مصرف راهم که با پول‌توجیبی‌ِشان که از یک‌ماه قبل جمع کرده‌بودند، می‌خریدند. بعد هر کدام یک کلمن از خانه‌هایِ‌شان می‌آوردند و شربت‌های خنک را داخلش می‌ریختند و به ردیف روی میز می‌گذاشتند. سرِظهر که اهل محل از نماز بر‌می‌گشتند؛ می‌دانستند که سرِکوچه‌ی شهید غلامِ حسینی، شربتِ زعفرانیِ خنکِ نذری، متتظرشان است.
اما امسال، فرق می‌کرد. خانواده‌ها می‌گفتند کروناست و صلاح نیست دور هم جمع شوند. آنها گفتند که ماسک می‌زنند و دستکش می‌پوشند و فاصله را رعایت می‌کنند، اما خانواده‌ها گفتند که این کرونای جدید شوخی بردار نیست و باید در خانه بمانند.
آنها غصه خوردند و دل‌ِشان خیلی گرفت، اما پافشاری نکردند، چون می‌دانستند که در این شرایط این "حسینی‌ترین" کاری‌ست که می‌توانند بکنند و آنها عجیب " حسینی" بودند.
روز اول محرم، نزدیکی‌های ظهر، پرچمِ سیاهی که یک سرش به تیرِچراغ‌برقِ این سرِ کوچه و سرِ دیگرش به چنارِ پیر و تنومندِ آن سرِ کوچه گره‌خورده بود و با رنگِ سبز و خط‌خوش رویش نوشته بود،"سلام بر حسین"، همراه با نسیم، می‌رقصید. زمزمه‌هایِ زیارتِ عاشورا و روضه‌ی حسین( ع)، از تک‌تکِ خانه‌هایِ آن کوچه که در سر درِشان، پرچم سیاه، رقصان بود به گوش می‌رسید. فرشته‌ها خوب می‌دانستند که در این کوچه هر خانه یک هیئت است و خدا در حالیکه لبخند می‌زد، با عشق به کوچه‌ی شهید حسینی نگاه می‌کرد.
الهام موسوی‌زاده
۱۴۰۰/۵/۱۹
اول محرم
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
داستان شما را خواندم. از اینکه به مضمون‌های روز فکر می‌کنید و تعهد خود را نسبت به جامعه بر اساس آنچه به صلاح است، می‌نویسید، باید از شما تقدیر کنم.
اما واقعیت این است که نوشته‌ی شما داستان نیست و بلکه گزارش است. گزارشی با نثری روان و خوب.
داستان نیست چون ویژگی‌های کامل داستان را ندارد. گزارش است چون فقط اتفاقی را گزارش می‌کند.
انتخاب زاویه دید دانای کل نامحدود هم به نوشته‌ی شما لطمه می‌زند و آن را از یک اثر هنری به یک اثر شعاری تقلیل می‌دهد.
پاراگراف آخر داستان که معمولا جای ضربه نهایی و نتیجه‌گیری داستان است به یک نوشته‌ی شعاری و دم‌دستی تبدیل شده است.
می‌توانستید غم بچه‌ها را از اینکه نمی‌توانند کار هرساله‌ی خود را نشان بدهید و برای حضور فرشته‌ها در صحنه نشانه‌ای بیاورید نه اینکه خودتان آن را بیان کنید.
اصل کلی در داستان همین است. وقتی نویسنده همه چیز را ببیند، از ارزش داستان می‌کاهد. شما به‌عنوان نویسنده باید خودتان را از داستانتان بکشید بیرون.
مخاطب نباید حتی برای یک لحظه متوجه حضور شما بشود.
تبدیل کردن این اثر به داستان، می‌تواند با ایجاد کشمکش باشد. برای مثال یکی دو نفر از اعضای گروه اصرار داشته باشند که هر طور شده باید کار هرساله‌شان را انجام بدهند.
و کشمکش بین انها می‌توانست نوشته‌تان را به داستان نزدیک کند. مگر داستان چیزی جز کشمکش است؟
شما در داستان همیشه باید بتوانید یک دردسر تازه ایجاد کنید و در بقیه داستان به حل آن دردسر بپردازید.
خب با این حساب خودتان ببینید دردسر داستانتان که بتواند باعث یک کشمکش اساسی بشود کجاست.
نکته‌ی بعدی این است که وقتی این دردسر را ایجاد نکرده‌اید، نمی‌توانید کنش داستانی ایجاد کنید. شاید بگویید کرونا یک دردسر است، قبول دارم اما در داستان شما کرونا به یک دردسر داستانی تبدیل نشده است. پس برای ایجاد دردسر داستانی که منجر به کشمکشی بین شخصیت‌های داستان شود، باید بیشتر بخوانید و بیشتر بنویسید.
موفق باشید.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۱
الهام موسوی » چهارشنبه 20 مرداد 1400
سپاس استاد، بله حق با شماست، انشاالله بازنویسی میکنم و دوباره از نظرات مفید شما بهره‌مند میشم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت