حاشیه‌های زیاد، موضوع اصلی را گم یا کم‌رنگ می‌کنند




عنوان داستان : سقاخانه
نویسنده داستان : نرگس جودکی

یک ماه از تعطیلات تابستان گذشته، چند ین صفحه‌ازروزنامه‌ هایی که در طول سال از زیر سبزی های مادر کش رفته ام را بدون غلط خواندم. مابقی را زیر پیراهن سیاهی که آستین های پفی دارد، در چمدان قایم می کنم.بعداز هفت ساعت رانندگی لاک پشتی بابا به خانه حاج بابا می رسیم. آدرس خانه شان را بلد نیستم. فقط می دانم از کنار کارخانه سیمان دورود می گذردودست چپِ خیابان، خانه حاج بابا است. فردا اول محرم است. همسایه های قدیمی وفک وفامیل تمام نشدنی مان آنجا جمع اند.به در نرسیده پسر دایی ام زنجیر وطبل اش را نشان ام می دهد. پز هم می دهد. انگارتحفه است.
از در چوبی دولنگه اش که وارد می شوی یک راهروی دراز بی قواره دارد. اولین برش از این تونل وحشت به توالت با دو پله سیمانی می رسد . سمت چپ، کمی جلوتر از توالت به حیاط بزرگی می رسیم. حوض آبی شش ضلعی من را به پنج سال پیش وقتی پنج ساله بودم می برد. مشغول آب بازی بودم که با صدای خان دایی محسن، غش کردم. مامان می گوید :
_ وقتی یک ساله بودی بابا به جبهه رفت. شش ماه بعد وقتی که داشتی روی کرسی ورجه ورجه می کردی از دیدن بابا با مو وریش بلند ترسیدی وغش کردی. از آن روز وقتی هیجان داری برای 3 تا 5 ثانیه از هوش میری.
غش من ازنوع غش سکینه باجی همسایه مان که دندان هایش قفل می شود وکف می کند نیست.
انتهای حیاط، پلکانی است که به زیرزمین دعوتت می کند وزیر لبش می گوید:
_بیا پایین، بیا پایین تا بهت بگم.
حمام درست در انتهای پیچ همین پلکان جا خوش کرده ومن غلط زیادی بکنم اگر بخواهم تنهایی پا به آنجا بگذارم. یک اتاق که با دوفرش دست بافت لاکی پر شده مال بی بی خانم است. اتاق بغلی هم برای حاج بابا و زری خانم، زن بابای مامان است. اتاق که نه سالن بزرگ که هرسال محرم، دیوار هایش با پارچه های سیاه پوشانده می شود، سقاخانه است. وسایل را توی اتاق بی‌بی خانم جابه جا می کنیم. پیراهن مشکی چین دارم که پشتش پروانه بزرگ بال بال می زند را می پوشم. به سقا خانه می روم. زری خانم قنداق علی اصغر را از گهواره با دست های چروکش بیرون می آورد. مامان گریه می کند. اسکناسی را با سنجاق قفلی به قنداق می زند. می دانم که نذر من است. با گوش های خودم شنیدم که به خاله می گفت:
_دختر غشی رو کی می گیره. دیگه حوصله چشم وابرو آمدن های زن خان داداش رو ندارم. دعا کن خواهر از سرش بیفته
خاله می گوید.
نگو خواهر، زن خان داداش هم زور بیجا می زنه. حاج بابا این دوتا بچه رو ناف بر هم کرده. دلش هم بخواددختر به این قشنگی، قد بلند، نازک، گیسو کمند. خدا قهرش می گیره.
_عیدی که اومدم، به اصرار عمه اش رفتیم پیش دعانویس. تو که میدونی من اعتقاد ندارم اما خاطر این دختر هرکاری می کنم.
_خوب، چی گفت؟
_هیچی والا. پرسید اسم دختر ومادر گفتم. بعد روی یه کاغذ مستطیل لاغر بلند دو تا خط کشید ونوشت رنگ چشم قهوه ای و مو وابرو مشکی.
_وا چه چیزا. چکار به رنگ چشم وموی بچه داشت.
_چی بگم خواهر.
از مامان لج ام گرفت. از اینکه پیش همه به خاطر من گریه وزاری می کند، بدم می آید. . دوباره
دلم می گیرد. غصه می خورم. من که چیزیم نیست. تازه هم دکتر گفته، فقط هیجان بده برام همین.
فردای آنروز حیاط را خاله ومامان که پر بود از گرد سفید سیمان آب وجارو می کنند. صبح خیلی زود رحم خدا که بنا است، کنار حوض با سیمان دایره کوچکی درست کرده است. پیش بی‌بی خانم می روم.
_بی بی
_ جانکم، رولکم چی های بوو.
_شما که حوض دارین چرا باز ساختید؟
بی بی لب های سرخش را که بین دو خال آبی، زیبا تر است را جمع می کند.
_روله جوو ای حوض نذر رحم خدا برای خره خس کردنِ روز عاشورا.
موهای بلندم را از روی کتفم کنار می زنم.
_خره خس دیگه چیه؟
بی بی جارو رابا دست حنایی کناری می گذارد.
_ ننه قوم لر برای عزاداری گل درست می کنن وروی سرشون می زنن.
_آها فهمیدم
لی لی کنان دم درمی روم. موزائیک های کف حیاط قلمبه سلمبه است وپای آدم را فحش می دهد.
دایی وبابا فرش های لاکی وچندین جفت پشتی را از وانت به حیاط می آورند. بوی اسپند وعودی که زری خانم از بروجرد خریده، توی حیاط پیچیده است. دو سماور بزرگ گوشه آشپزخانه قل می زند. استکان های کمر باریک کنار نعلبکی های گل سرخی تولگن مسی وچند کاسه بزرگ ملامین پر از شکر پنیر است. غروب زن ها دسته دسته می آیند. درب ورود رو به
زری خانم وبی بی خانم که جلوی در برای خوش آمدگویی ایستادند. به صورت می زنند وچند بار کلمه وِ وِ را تکرار می کنند ومی گویند.
_بر قاتلان سید الشهدا لعنت.
زری خانم وبی بی خانم هم در جواب به صورت می زنند و چندبار وِوِ را تکرا می کنند ومی گویند.
_بیش باد.
زن ها که پیراهن های بلندشان از زیر چادر پیدا است اول به سقا خانه می روند.پای منبر چوبی که زری خانم پارچه سیاه رویش کشیده وچند چراغ نفتی کوچک روشن، رویش گذاشته است. بالای اتاق می نشینند. زیر لب چیزی می گویند. موقع بیرون آمدن از اتاق روی شمایل امام حسین (ع) دست می گذارند وبعد به صورت می کشند. دم درچراغ فتیله ای با پایه های برنزی و یاشیشه ای روی رف راروشن می کنند. بعد توی حیاط دایره وار می نشینند.
دستمال های پارچه ای را از چاک یقه در می آورند.
روی سرگُلوَنی، همان سربند سیاه وسفید که تنها قسمتی از موها را پوشانده جابه جا می کنند. موهای دو طرف بافته شده روی کت مخمل سکه دوزی شده پیدا است. بعد چادر را روی سر وصورت می کشند. نمی دانم چرا فکر می کنم می خواهند با این کار گردن بندهای طلا را به رخ یکدیگر بکشند.
روضه خوان، پیرمرد ریز نقشی است. کلاه نمدی به سر دارد. شال سبزی را دور کمر روی شلوارپر چینش پیچانده وگیوه های سفید به پا دارد.
روی صندلی پشت پرده اتاق مشرف به حیاط با عبای قهوه ای نشسته و صدایش را سرش انداخته است. زن ها بی خود وبی جهت به سر وصورت می زنند. شیون می کنند.بعضی فین می کشند والکی چشم های خشک را پاک می کنند. موقع رفتن به نیت گرفتن حاجت یک چراغ یا یک نعلبکی رازیر چادر گرفته ومی برند تا سال دیگر با دو چراغ یا یک دست نعلبکی برگردند. از زری خانم که بنای سقاخانه را از بروجرد زادگاهش به خانه حاج بابا سال ها پیش آورده. شنیدم خیلی ها از در این سقاخانه حاجت روا بیرون رفته اند.
آقا سید، تنها مرد در خانه است. چون مردها بعد از نهار می روند وموقع شام به خانه می آیند. پسر دایی ابلهه من هم همراه پسرهای دیگر گورش را گم کرده توی کوچه، تا روضه تمام شود. از اینکه مدام بگوید.
_دوست دارم باتو بازی کنم.
ومدام پروانه وقاصدک ها را توی شیشه بیندازد تا من را خوشحال کند، بدم می آید. برای کمک در چاق کردن قلیان، پیش دختر ها می روم. آتشگردان را توی هوا می گردانم. زغال ها روی زمین پخش می شود.
دختر دایی ام دست به کمر می زند ومی گوید:
_بده، بده به من . آخه بگو غشی تو آتشگردون جهنمی.
بغض می کنم وبه سقاخانه می روم . قنداق علی اصغر (ع) را برمی دارم وتوی گوشش می گویم.
_به بابات بگو منو خوب کنه وگرنه سال دیگه سقا خونه نمیام. بعد هم حباب روی چراغی را برمی دارم وکبریت را می کشم.
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام به خانم نرگس جودکی دست مریزاد و خسته نباشید
داستان شما چند خوبی و امتیاز دارد. اولین حسن داستان این است که نویسنده موضوعی انتخاب کرده که شخصیت اصلی داستان، از جنس خودش است. نویسنده دختر است و شخصیت داستان هم دختر. این حسن انتخاب برای نویسنده‌های نوپا بسیار لازم است. چرا که یک دختر بیش از مرد یا پسری می‌تواند حس و حال دخترانه را فهم و منتقل کند. در این داستان هم شخصیت اصلی دختر است و هم موضوع داستان. پس نویسنده تا این جای کار را خوب پیش آمده.
خوبی دیگر داستان، موضوع آن است. این موضوع، ظرفیت داستان شدن دارد. دختری که از یک سو مشکل جسمی دارد و از دیگر سو، قرار است به ازدواجی سنتی و ناخواسته تن در دهد.

اشکال در این است که حواشی داستان قدری اضافه است. نویسنده، هر آنچه در داستان می‌آورد، لزوما باید کاربرد داستانی داشته باشد. این که راه را بلد نیستند، باید در داستان کاربرد داشته باشد که نداشت. باید گم شوند، علاف شوند، بگردند و.... هیچ کدام نبود، پس نیازی به طرح آن هم نبود. توصیف‌ها و توضیح‌های مسیر رسیدن هم کمکی به داستان نکرد و نیازی به آن‌ها نبود.
داستان باید از جایی شروع شود که اصل ماجراست.مثلا همه آماده سفر شده‌اند اما دختر مخالف است و ناراضی، چرا که مثلا آن‌جا پسر مورد نظر را می‌بیند و او دوست ندارد. یا از این ناراحت است که مادرش برای شفای او پیش این و آن صحبت می‌کند و این ذهن دختر را به‌هم می‌ریزد. یا پول در صندوق می‌اندازد که شفا پیدا کند. این کار، دختر را بیشتر به یاد مشکل جسمانی‌اش می‌اندازد.

مشکل بعدی زبان داستان است. داستان ساختار و زبانی خاص خود دارد. این زبان، توضیح‌دادنی نیست. باید آن را شناخت و دریافت. راه رسیدن به آن هم تنها مطالعه و جستجو است. زبان داستانی نوشته، در برخی از جاها، خیلی حرفه‌ای نیست. مطالعه و تحقیق بیشتری می‌طلبد. بهترین راه هم مطالعه داستان‌های پخته و بسامان است. چه داستان‌های تالیفی و چه ترجمه‌ای. کارگاه‌های داستان‌نویسی هم به شرطی که استاد خوب، در دسترس باشد، عالی است. اگر هم به هر دلیل دسترسی به استاد نداشتید، همین پایگاه نقد خوب است. هیچ هزینه‌ای هم برای سرکار ندارد
امیدوارم با این نثر روان شاهد داستان‌های قدرتمندتر شما هم‌صدای نازنین و عزیز باشیم.
به امید خدا.

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
نرگس جودکی » شنبه 30 مرداد 1400
سلام وعرض ادب.خیلی خوشحال ومفتخر هستم که شمااستاد فراست گرامی داستان بنده را به مهرخواندید ونقد فرمودید. در بازنویسی حتما به نکات ارزشمند شما توجه می کنم. مانا باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت