در مورد گذشته متن مبهم نباشید.




عنوان داستان : دریا
نویسنده داستان : شایان یزدانمهر

این داستان ویرایشی از داستان «عشق جاودان» می باشد.

به هم خیره‌شده‌بودند ‌.فکر میکردند بالاخره کار بیخ پیدا میکند. مرد پیش خودش فکر کرد《شبح باغ گل سرخ.》اما زن گفت《باغ گل سرخی وجود نداره.فقط دریاس.من از دریا اومدم و دوست دارم همیشه کنار دریا باشم.مرد دیگر به باغ گل سرخ فکر نمی‌کرد.فکر میکرد《دریا کجاس》زن گفت《دریا رو می‌شناسم.تورو میبرم اونجا وبرای همیشه با هم‌ تو دریا غرق می‌شیم》مرد فکر کرد《فقط خورشید می‌دونه دریا کجاس》برای چند لحظه به چهره‌ی زن خیره شد و لبخندی زد.
.هردو برگه‌ها را امضا کردند و چند مرد و زن تبریک گفتند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین نکته‌ای که در مورد نوشته شما می‌شود گفت عدم تناسب میان گشایش و بدنه با پایان‌بندی است. این تناسب نه در امتداد و همراستا با خود موقعیت اولیه شکل گرفته و نه در قالب یک تضاد که بشود آن را شوک و ضربه دانست. گشایش و بدنه به گونه‌ای رقم خورده که انتظار یک اتفاق خاص را از این دیدار میان زن و مرد داستان شما داریم. چیزی که ابتدا مرد را دچار شک و تردید کرده و این شک و تردید را در قالب سوال‌های او هم می شود حس کرد. اما زن در توجیه وضعیت و رفع شک مرد، از غرق شدن هم سخن می‌گوید و این ضمن غیرعادی و غیرمنتظره کردن وضعیت همان انتظار یک حادثه را در ما شکل می‌دهد. از تفاوت‌ها و موضع صحبت‌های زن و مرد به نظر می‌رسد زن قرار است مرد را از شکل عادی زندگی به مرحله‌ای از خطر بکشاند و یا حداقل اگر خطری هم نیست، وضعیت نرمال او را برهم بزند. اما پایان‌بندی نوشته که در خط آخر خلاصه شده همه چیز را خیلی خوش و خرم و بدون هیچ گونه اتفاق خاصی ختم به خیر می‌کند و تمام هیجان صحبت‌های اولیه را خیلی راحت به سمت آرامش و سکون می‌کشاند. این عدم تناسب تمام شوق مخاطب را از بین برده و او را ناگهان با یک خلاء روبرو می‌کند. رقم زدن پایان داستان هم خود هنر بزرگی است. باید بدانید احساس خواننده را چگونه باید ارضاء نمود. ما شاید گاه به خواننده جواب ندهیم و یا پایان بسته‌ای برای متن در اختیار او نگذاریم اما این به معنای آن نیست که احساس خواننده را در نقطه پایانی نوشته نادیده بگیریم و او را با یک حس خنثی رها کنیم که گیج بماند بالاخره چه شد و چه گذشت. می‌شود خواننده را در مورد آینده داستان در تعلیق گذاشت اما در مورد گذشته متن و هرآنچه گفته شده باید شفاف بود.
شما داستان را با دو مرد و زن آغاز کرده‌اید و تمام مسیر داستان با حضور آن دو طی شده است. حال ناگهان در انتها چند مرد و زن را داریم که تمام خلوت این داستان دو شخصیتی را برهم می‌زند. چه کارکرد خاصی این حضور جمعی داشت که شما بدان اشاره کرده‌اید؟ و آیا نمی‌شد این کارکرد را به گونه‌ای نوشت که در همان حضور دونفره هم بدان رسید و آن را دریافت کرد؟ اگر منظور و مقصود شما یک جشن بوده که طبیعتا جور دیگری هم می‌شد با حضور همین دو نفر نیز وجود آن را رساند.
حضور این چند نفر در انتهای متن بر واقعگرایی داستان افزوده است و اگر این یک داستان واقعی باشد آیا باید جواب‌های زن را در همان بستر واقعگرایانه تفسیر کرد و صرفا داشته شاعرانه حرف می‌زده؟ آن هم در فضائی رئال؟ اصلاً اگر موقعیت رئال بوده زن از کجا می‌توانسته ذهن مرد را بخواند؟ مرد مدام در تفکرات خود است و زن به این تفکرات جواب می‌دهد بدون آن که معلوم شود چگونه این ارتباط میان ذهن و مرد و ذهن زن برقرار شده است؟
عباراتی هم که ابهام دارند نباید در داستان‌های کوچک (مینیمال) به کار برده شوند. برای نمونه مرد خیلی ناگهانی و بی‌مقدمه از عبارت "شبح گل سرخ" استفاده کرده که اصلاً معلوم نیست به چه کسی یا به چه چیزی دارد اشاره می‌کند. احیاناً مرجع و مخاطب این عبارت در ذهن شمای نویسنده وجود داشته اما خواننده ضرورتاً نمی‌داند منظور کیست و چیست. به طور قطع منظور زن نیست چرا که او در جواب می‌گوید "باغی نیست". پس باید شبح را چه کسی بگیریم؟
متن شما یک توصیف شاعرانه از یک موقعیت است که در هر حال نمی‌شود آن را داستان دانست. برای داستان شدن خیلی صریح‌تر و ساده‌تر باید بنویسید. حتی اگر از نثر مسجع یا نثر منظوم هم بخواهیم برای داستانی استفاده کنیم باز ابتدا باید داستانی در نوشته قرار داد، یعنی جدای از شخصیت‌ها باید گره و گره‌گشایی هم باشد. فقط یک دیالوگ ساده در یک موقعیت نه چندان مشخص و واضح به ما داستان نمی‌دهد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
شایان یزدانمهر » جمعه 29 مرداد 1400
خیلی ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت