نگهداشتن قطار داستان روی ریل




عنوان داستان : میخ آهنین
نویسنده داستان : مریم نصری

به نام خدا

برای آنکه زودتر به بهروز برسد بهترین گزینه گرفتن آژانس بود. سریع و بدون معطلی.
سر خیابان ایستاد. گوشی تلفن را از جیب شلوارش بیرون کشید. قفلش را باز کرد و با فشار دادن دکمه‌های آن شماره‌ای را گرفت. چند لحظه‌ای تأمل کرد. قبل از آنکه تماس برقرار شود، پوفی کشید و قطع کرد. به سمت ایستگاه اتوبوس رفت.
هرچقدر با خودش حساب کرد، کرایه‌ی چند کورس اتوبوس باز هم کمتر از کرایه‌ی آژانس می‌شد.
بعد از چهار پنج بار عوض کردن خط اتوبوس سر کوچه‌ آن‌ها رسید. از اتوبوس پیاده شد. لکه‌ی بزرگی در قسمت زیر بغل پیراهنش نمایان شده بود. چند چین عمیق به پیشانی‌اش داده بود. پلک‌هایش در جدال با اشعه‌های خورشید به هم نزدیک‌ شده بودند. دست چپش به کمک آن‌ها آمد و سایه‌بانی برایشان درست کرد.
ساختمان‌های به آن بلندی در کوچه با بخل از سایه افکندن دریغ می‌کردند. پشت درِ تنها خانه‌ی ویلایی آن کوچه رسید. به محض فشار دادن زنگ مش رحیم در را باز کرد. عرق چینی بر سر گذاشته بود‌‌‌‌. رد شلاق‌های زمانه روی صورتش خودنمایی می‌کرد. پیراهن سفید و جلیقه و شلوار قهوه‌ای رنگی به تن داشت. قیچی باغبانی در یک دست و چندین بوته‌ی مچاله شده‌ای در میان دستکش‌های دست دیگرش بود:
‐ بفرما تو پسرم. خوش اومدی. آقا پایین منتظرتونند. چرا اینقدر دیر کردی؟ برای صبحونه چشم به راهتون بود.
مش رحیم در را پشت سر مهران بست. قیچی و بوته‌ها را کنار باغچه‌ گذاشت. دستکش‌هایش را هم. ادامه داد:
‐راحت باش پسرم، غیر از من و آقا بهروز کسی خونه نیست. پایین برات مایو و حوله تمیز گذاشتم.
لبخندی که جزء جدا نشدنی مش رحیم بود عمیق تر شد:
‐ همه رفتن مسافرت.
- این مرغابی دوباره تو آبه؟ مش‌رحیم، تو خسته نمی‌شی تو این حیاط این ور و اون ور می‌ری؟ از اینجا تا ساختمان قشنگ یه کورسه!
مش رحیم و مهران از میان باغچه‌ها که فقط به اندازه‌ی قدم زدن دو نفر کنار هم سنگ فرش‌ شده بود به نزدیک ساختمان رسیدند.
مهران از پله‌ها بالا رفت. در ورودی را باز کرد. خنکای هوای ساختمان به صورتش خورد. عمیق نفس کشید و هوای داغ داخل ریه‌اش را با هوایی خنک عوض کرد‌. نگاهی به دور سالن انداخت. پله‌های نیم هلالی که به طبقه‌ی بالا می‌رسیدند با نرده‌های چوبی حصار بندی شده بود. با آنکه نزدیک به پانزده سال است که‌ رفاقتش با بهروز شکل گرفته و به این خانه رفت و آمد دارد ولی هیچ گاه پا به آن طبقه نگذاشته بود. اتاق‌های پدر و مادر و خواهر بهروز آن‌جا بود. مجسمه‌های ریز و درشت دور سالن، هم انسان را از تنهایی در می‌آورد و هم باعث وحشت می‌شد. با اینکه مش رحیم گفته بود بهروز پایین است، به سمت اتاق بهروز رفت. دستگیره‌‌ی در را به پایین کشید. در با ناله‌ای خفیف باز شد.سرکی به اتاقش کشید. با چشم دور تا دور اتاق چرخی زد. همه چیز طبق معمول به هم ریخته بود. سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان داد. در را بست. به سمت ورودی زیر زمین چرخید. از کنار مبلمان سبز رنگی که با پرده‌های نخودی و کوسن‌ها و پارکت‌های قهوه‌ای کف سالن هارمونی جذابی تشکیل داده‌بودند، گذشت. رنگ هیچ کدام اشتباه انتخاب نشده بود. به در شیشه‌ای مات با نقش و نگار‌های درهم رسید. نقش‌هایی که باید چند دقیقه‌ای را وقت صرف آن می‌کرد تا از میان آن‌ها طرحی را تشخیص دهد. بدون معطلی در را باز کرد. از پله‌های شیشه‌ای مارپیچ پایین رفت و کم‌کم کاشی‌های کوچک سفید کف سالن استخر نمایان شد. هر چه پایین‌تر می‌آمد کاشی‌های آبی رنگ تک تک خودشان را میان سفیدها جا کرده بودند، تا وقتی به پله‌ی آخر رسید فقط کاشی‌های آبی رنگ بودند که استخر دایره‌ای شکل را احاطه کرده‌بودند. تصویر لامپ‌های کوچک کار شده در سقف روی آب می‌لرزید. بهروز روی تخت کنار استخر دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود و زیر لب آهنگ ملایمی را که در حال پخش بود، زمزمه می‌کرد. مهران جلو رفت. میزی را که یک ظرف میوه و یک پارچ نوشیدنی پر از یخ روی خود جا داده بود، کنار کشید. صدای کشیده شدن میز روی کاشی‌ها پلک‌های بهروز را نیز کنار کشید.
‐ بالاخره آقا تشریف فرما شدند؟ بکن یه تنی به آب بزن که حسابی به مخت نیاز دارم.
مهران روی تخت کناری بهروز نشست. کمی به جلو خم شد. آرنج دو دستش را روی پاهایش تکیه داد:
‐ علیک سلام جناب مرغابی! همین جا خوبه.
با لبخندی ادامه داد:
‐ تو خسته نمی‌شی همیشه تو آبی؟ مخ منو میخوای چیکار؟ بله دیگه! منم همیشه تو آب بودم مغزم نم می‌کشید.
بهروز پاهایش را به پایین کشاند و نشست.
‐ مسخره بازی در نیار! می‌دونی چی می‌خوام بهت بگم.
‐ اگه می‌دونم پس تو هم جواب و نظر منو می‌دونی. دیگه چرا تو این گرما منو از اون سر شهر کشیدی اینجا؟
‐ خیلی خوب بابا! پول آژانست با خودم.
‐ داداش بهروز، حالا درسته خیلی با شما فاصله داریم ولی اندازه‌ یه بلیط اتوبوس ته جیبمون هست. خدا نذاشته تا حالا دستم جلو کسی دراز بشه از حالا به بعد هم نمی‌ذاره. کم بوده ولی رسونده!
- حالا این حرف‌ها مهم نیست. فعلا قضیه‌ی دلدادگی من مهمتره!
مهران دستش را بالا آورد:
- صبر کن، صبر کن، عشق و دلدادگی رو به لجن نکش.
- مهران تو چرا نمی‌فهمی؟ من شیدا رو دوسش دارم. تو تا حالا عاشق نشدی درد منو نمی‌فهمی. خوب منم اگه جای تو بودم جرئت عاشق شدن نداشتم. یعنی کسی بهم نگاه هم نمی‌کرد! آخه کدوم دختریه که...
مهران نیشخندی زد. از بالای چشم‌هایش به بهروز نگاه کرد:
- به من بله بگه! آره؟ بهروز جان دختری که هر شب سر از یه پارتی و یه خونه و باغی در بیاره زن زندگی نیست. به پیر به پیغمبر نیست. اینو چند بار بهت بگم؟
‐ شیدا منو خیلی دوست داره!
‐ تو سر قضیه‌ی هدیه هم همین‌ها رو می‌گفتی. آخرش چی شد؟ کلی تیغت زد و رفت با اون پسره‌ی.... استغفرالله... نمی‌ذاری دهن آدم بسته بمونه که. آخرش ولت کرد رفت.
‐ اون فرق می‌کرد. تو با دخترها نبودی نمی‌فهمی. هرچی بهت می‌گم بیا ببرمت چهارتا چیز میز یاد بگیری نمیای که!
- همون تو که علامه‌ای برای هفت پشتمون بسه! اولا هیچ فرقی نمی‌کرد حتی اون زمان حال و روزت بدتر از الان بود. دوما من بخاطر همین که از بیرون دارم نگاه می‌کنم بهت میگم شیدا بدتر از هدیه‌‌ست. بهروز چرا نمی‌خوای بفهمی؟ چرا عقلت زیر بوی گند هرزگی گم شده؟ مگه منو اینجا نکشوندی که کمکت کنم؟ اگه من بهت بگم بی‌خیال شیدا شو این کار رو می‌کنی؟
- آخه
‐ آخه و اما و اگر نداریم. می‌کنی یا نه؟
چند ثانیه سکوت کرد. سرش را خاراند. شستش را کنار لبش کشید و از گوشه‌ی چشم به مهران نگاه کرد. چشمش را به زمین دوخت:
- نه!
- مهران از جا بلند شد. دستی به سر شانه‌ی بهروز زد:
- خوش باشی رفیق! به ولای علی قسم اگه همون پانزده سال پیش به خدا قول نداده بودم الان راحت ولت می‌کردم هر کاری دوست داری بکنی. ولی اون روز تو بچه‌گی مردونگی کردی. منو از چنگ اون بی صفت‌ها نجات دادی. دوره‌ام کرده بودن تا دخلمو بیارن و پول‌هایی که از فروش گل سر چهار راه جمع کرده بودم ازم بدزدن. یادته که! کاش اون روز کتک خورده بودم و پولام هم برده بودن تا الان با خیال راحت ولت می‌کردم و اینقدر حرص نمی‌خوردم از دست این حماقت‌هات!
بهروز مچ دست مهران را گرفت:
- واستا ببینم، کجا؟
- واستم که چی بشه؟ وقتی تصمیمت رو گرفتی من چیکار می‌تونم بکنم؟ حالا تا صبح قیامت من برات روضه بخونم تو باز خر خودتو می‌رونی! عزیز من زندگی با عیش و نوش فرق می‌کنه. این کسی که تو می‌خوای انتخاب کنی، قراره بشه مادر بچه‌هات!
- اووووو... تو به چه چیزایی فکر می‌کنی؟ تا اون روز خوب می‌شه. اگه با من باشه دیگه سراغ کس دیگه‌ای نمی‌ره!
در بهت به بهروز نگاه کرد. فقط نگاهش کرد. با ناامیدی مسیری که آمده بود را برگشت. کل مسیر در عالم فکر و خیال خودش بود.
چند ماه بعد کارت دعوت عروسی به دست مهران رسید‌. پاکت را باز کرد. چشمانش روی نام بهروز و شیدا قفل شد...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم نصری سلام
خوشحالم همکاری‌تان را با پایگاه نقد داستان آغاز کرده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم.. «میخ آهنین» را خواندم. مهمترین مشکل اثر شما این است که داستان یک خط داستانی مشخص ندارد. انگار قطار داستان روی ریل نیست. در داستان فقط یک اتفاق اصلی را در نظر بگیرید و روی همان کار کنید. اینطوری به هیچکدام از اتفاق‌ها نمی‌شود پرداخت و همه نصفه نیمه و ناتمام می‌مانند و داستان هم دچار پراکندگی می‌شود و خواننده هم اصلا نمی‌داند به کدام درد این آدم‌ها دل بسوزاند و به اصطلاح خوانندۀ داستان هم دچار پراکندگی حسی می‌شود چون نمی‌شود فهمید نویسنده می‌خواسته چه حسی را منتقل بکند به دنبال چه بوده است. به سراغ یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. خرده‌روایت‌های پراکنده را حذف کنید. گاهی بعد از نوشتن صحنه‌ها و توصیف‌ها و ... از خودتان بپرسید اگر این بخش را حذف کنم، ساختار اصلی داستان آسیب می‌بیند؟ آیا اگر این ماجراها را بردارم، داستان الکن و نامفهوم می‌شود؟ آیا خواننده نکته یا بخش مهمی را از دست می‌دهد و از ماجرایی که به پیرنگ مربوط است، بی‌خبر می‌ماند؟ نکتۀ دیگر این است که مقدمه و تنۀ اصلی و پایان‌بندی در این اثر با هم جفت و جور نیستند. بهتر است مقدمه با میانۀ داستان و با پایان‌بندی در ارتباط باشد. مثلا فرض کنید نویسنده‌ای یک مقدمۀ مفصل و شاعرانه در وصف جنگلی پر از درخت بنویسد اما داستان نه در ظاهر و نه در مفاهیم پنهانی و باطنی‌اش هیچ ارتباطی به مقدمۀ پرشور شاعرانه‌اش نداشته باشد. اصلا می‌دانید کارکرد مقفدمه در داستان چگونه است؟ مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است و در داستان کوتاه طولی نمی‌کشد که خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است و بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالبی که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند. مطالب جالبی که ربطی با جریان داستان نداشته باشند، در مقدمه نمی‌آیند. در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند. خیلی مهم است که از ابتدا تکلیف نویسنده با خودش و با اثر روشن باشد تا تکلیف اثر هم با مخاطبش روشن باشد؛ حالا چگونه چنین امر مهمی امکان‌پذیر می‌شود؟ توضیح می‌دهم. یک مسألۀ تکراری اما بسیار حیاتی توجه به مسألۀ عدم تعادل در داستان است. معمولا در داستان ابتدا همه چیز سرجایش است. همه چیز خوب و خوش و روی روال است که در داستان‌نویسی به آن تعادل اولیه می‌گویند بعد اتفاقی می‌افتد که روال عادی زندگی آدم‌های داستان را بر هم می‌زند و جهان داستان از تعادل خارج می‌شود به این مرحله عدم تعادل می‌گویند و بعد در نهایت وقتی مشکل برطرف می‌شود تعادلی که از دست رفته بود دوباره به جهان داستان برمی‌گردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند. حالا اگر عدم تعادل در همان ابتدای داستان باشد بهتر است. اجازه بدهید در همان پاراگراف‌های ابتدایی تکلیف چند مسأله روشن یشود. اجازه بدهید خواننده بدون اتلاف وقت بفهمد داستان در چه زمان و در چه مکانی اتفاق می‌افتد و بفهمد که داستان، داستان چه کسی است یعنی شخصیت محوری داستان معلوم بشود و بعد روشن بشود که این آدم، این شخصیت اصلی داستان، چه دردی چه مشکلی دارد. اگر برای تمرین روی همین فرمول هم کار بکنید، تمرین خوبی است. جدی‌ترین پیشنهادم مطالعۀ جدی و حرفه‌ای داستان است و تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت