طرح رمان




عنوان داستان : انسان
نویسنده داستان : سعید عنایتی

بعد از پیدا شدن موجودات بی شمار در این کره ی خاکی، در یک زمان نا معلوم، نوبت به خلق موجودی شد که انسان نامیده شد، موجودی که با دیگر حیوانات متمایز بود، او بر روی دو پا راه می رفت.
بعد از مدتی گرسنگی به انسان فشار آورد، همین باعث شد به جان دیگر حیوانات بیفتد و وحشیانه هر حیوانی غیر از خود را که می دید از پای در می آورد.
گرسنگی رفع شد، تا مدتی انسان احساس بی نیازی پیدا کرد، اما غریزه ی جنسی نمود پیدا کرد و دوباره انسان را نیازمند کرد، انسان زن را طلب کرد، زن خلق شد و در خدمت انسان قرار گرفت و به تدریج جمعیت انسان روز به روز بیشتر شد.
*
مردی که از همه پیر تر بود، بر بالای سنگ بزرگی رو به روی همه ایستاد و گفت :
ما همه با هم برابریم، کسی بر دیگری برتری ندارد، اما برای حفظ این برابری من شخصاً نظارت می کنم و نمی گذارم حق کسی پایمال شود.
همه پذیرفتند و او را برای سخنرانی زیبایش تحسین کردند.
مدتی بعد دوباره بر روی سنگ ایستاد و از برابری سخن گفت و حفظ آن را وظیفه‌ی خود دانست و ادامه داد:
- من برای حفظ این برابری زحمت زیادی می کشم، تمام وقت خود را در این راه صرف می کنم، در عوض از شما می خواهم هر روز مقداری از شکار روزانه ی خود را به من بدهید تا من بتوانم روی هدفمان بیشتر کار کنم.
همه یکدیگر را نگاه می کردند و سرشان را به نشانه ی تایید سخنان او تکان می دادند و از زحمت های زیادی که برای آن ها می کشد، قدردانی می کردند.
او دیگر هرگز به شکار نرفت و هر روز سهم زیادی از شکار دیگران را دریافت می کرد.
*
جمعیت انسان ها در نقاط مختلف کره‌ی خاکی افزایش یافت، رفته رفته تعداد دیگر حیوانات کاهش یافت، همین کمبود شکار باعث شد میان گروه های مختلف انسانی اختلاف در بگیرد و آن ها به جان همدیگر افتادند.
پیر انسان ها تقاضا کرد او را به عنوان رئیس خود بپذیرند تا با تدابیر و دستورات وی بتوانند بر دیگر گروه ها پیروز شوند، همین اتفاق هم افتاد و رئیس انسان ها اولین دستور های خود را صادر کرد.
انسان ها وحشیانه با جان همدیگر افتادند، رئیس هر گروه بر بلندی ایستاده بود و گروه خود را به پیشروی تشویق می کردند.
دیگر حیوانات هراسان خود را پشت درختان پنهان کرده بودند و آن موجود عجیب را نگاه می کردند که حتی به خودشان هم رحم نمی کردند و به جان هم افتاده اند.
خون زیادی روی زمین ریخته شد، از اولین خون هایی از انسان که روی زمین ریخته شد. همان خون زمین را نفرین کرد و خون بیشتری به دنبال خود کشید.
یکی از گروه ها بر دیگری غلبه کرد، بسیاری کشته شدند و بسیاری هم پا به فرار گذاشتند.
رئیس گروه چوبی برداشت و بر روی خاک خطی کشید و دستور داد آن را سنگ چین کنند، از آن لحظه به بعد گروه های دیگر حق نداشتند از آن عبور کنند و به محدوده ی آن ها پای بگذارند و این چنین بود که اولین مرز ها شکل گرفت.
*
رئیس انسان ها به مثابه ی پیروزی در جنگ امتیازات زیادی برای خود و خانواده اش قرار داد، او در بهترین خانه که حالا دیگر به جای غار سنگ چین بود، زندگی می کرد، بهترین غذا ها را می خورد، خانواده ی او نباید به شکار می رفت، دیگران بودند که غذای آن ها را تامین می کردند، او حتی اعلام کرد که بعد از مرگش، پسر بزرگش رئیس قبیله خواهد شد و برای او مأمورانی گماشت که از او محافظت کنند.
رئیس پیر مرد و بلافاصله پسرش رییس جدید انسان ها شد.
همه فکر می کردند که با روی کار آمدن رییس جوان از نابرابری ها کاسته می شود، اما نابرابری ها با سرعت بیشتری ادامه پیدا کردند، او روز به روز بر امتیازات خانواده و نزدیکانش افزود، تا جایی که طبقه ای متفاوت از دیگر انسان ها شکل گرفت که آن ها را می شد از خانه هایشان، پوششان، غذایشان و مأمورانی که همیشه همراه با آن ها قدم می زدند، تشخیص داد.
گهگاهی اعتراضاتی از طبقه ی پایین نسبت به نابرابری ها انجام می شد، آن جا بود که سخنرانان ماهر طبقه ی بالا که مورد اعتماد مردم بودند وارد می شدند و شروع به توجیه نابرابری ها می کردند.
آن ها می گفتند که چنین کارهایی برای حفظ سرزمین ما از خطر دشمن لازم است، آن ها می گفتند که طبقه ی بالا باید از جانب شما حمایت شوند تا بتوانند در هنگام خطر از سرزمین ما حمایت کنند و بهترین تصمیم ها را اتخاذ کنند، آن ها حتی می گفتند که رییس انسان ها از جانب خدا تعیین می شود و انسان ها نقشی در آن ندارند‌.
آن ها قبلاً هم هنگام مرگ رییس پیر گفته بودند که روح او واسطه ی بین انسان ها و خداست و دستور دادند که آرامگاه او را را با سنگ های زیبا تزیین کنند و هر چند روز یک بار انسان ها بر مزار او رفته و حیوانی را قربانی کنند ‌و برای گناهان خود طلب آمرزش کنند.
توجیهات سخنرانان که همانند آدمک های رباتی رییس جوان بودند غالبا می توانست اعتراضات را فروکش کند، اگر هم کسانی در برابر سخنان آن ها مقاومت می کرد و سر باز می داشت تحویل مامور ها داده می شد و آن ها با زبان دیگری او را توجیه می کردند.
*
جمعیت انسان ها افزایش یافت، به تدریج کره ی خاکی پر از انسان ها شد، همزمان تقاضا برای خوراک نیز بیشتر شد و حیوانات بیشتری شکار شدند.
رییس جدید که حالا دیگر عنوان شاه را بر خود گذاشته بود همچنان بر برتری خود می افزود و طبقه ی اشراف را کاملا از طبقه ی فرودست جدا کرده بود، طوری که بچه های آن ها نیز با بچه های طبقه ی پایین حرف نمی زدند و بازی نمی کردند.

اعتراضات انسان های بینوا همچنان ادامه پیدا کرد و اسم قیام به خود گرفته بود، قیام ها غالبا سرکوب می شدند و جرقه ای که ایجاد می شد به سرعت خاموش می شد، اما در این میان قیام هایی بودند که از یک جنبش فراتر رفتند، یک نهضت شکل گرفت، جرقه روشن شده بود و بادی که می خواست او را خاموش کند، به او قوت بخشید و حالا آتشی روشن شده بود که به راحتی قابل مهار نبود.
رهبر قیام با شعار های آزادی و برابری طبقه ی فرودست را علیه اشراف می شوراند، جنگ های خونین دوباره میان انسان ها شکل گرفت، طبقه ی اشراف با اسلحه ها و امکانات بیشتری که داشتند معترضین را به عقب می کشاندند، اما آن ها با تکیه بر انگیزه ها و آرمان های خود دوباره جلو می آمدند، کشته های زیادی می دادند اما آن ها عقب نمی کشیدند، بالاخره موفق می شوند، موفق می شوند طبقه ی اشراف را منحل کنند و نظام شاهی را براندازند.
همه برای یک مدت کوتاه به آرمان های خود دست می یابند، برای یک مدت کوتاهی همه حس می کنند که همه با هم برابرند، اما قدرت چیز عجیب و خطرناکیه، بدترین آدم ها را جذب خود می کند و بهترین ها را فاسد می کند، رهبر قیام هم سنت شکنی نمی کند، قدرت به او ندا می دهد که تو نباید با بقیه برابر باشی، تو بودی که قیام را پیروز گرداندی، تو متفاوتی و باید متفاوت بمانی.
رهبر قیام تسلیم می شود، تسلیم ندا ها و وسوسه ها می شود، عده ای را دور خود جمع می کند، از آن ها قول اطاعت می گیرد و به آن ها دستور می دهد دروازه ی قصر را ببندند و خودشان را با بقیه متفاوت گردانند و از آن ها فاصله بگیرند.
نظام شاهی قبلی دوباره خود را نشان می دهد، با شاهی جدید و مردمانی جدید و طبقه ی فرودست دوباره در جست و جوی قیام می گردد.
***
زندگی انسان ها روز به روز پیشرفته تر می شود، قاره های جدید کشف می شود، کشورهای جدید ساخته می شود و شهر های مدرن و آسمان خراش ها نمایان می شوند.
کشورهای قدرتمند همانند انسان های قدرتمند در پی سلطه بر کشورهای ضعیف هستند، آن ها در رقابت با یکدیگر به کشورهای ضعیف هجوم می آورند، آن ها را تجزیه می کنند، غارت می کنند، ثروت آن ها را استخراج می کنند و مردم را به بردگی می گیرند.

در میان کشورهای استعمار زده، در میان فقر و فلاکت، در پی کوچه های شهر های غارت شده، انسان هایی متولد می شوند که از نظم و سلطه ی جهانی فراتر می روند، آن ها دست هایشان را مشت می کنند و محکم در برابر کشورهای قدرتمند می ایستند و از سرزمینشان دفاع می کنند.
بالاخره موفق می شوند، بعضی از آن ها با اسلحه و بعضی با سخن، اما آخر سر موفق می شوند استعمارگران را از کشورشان بیرون کنند و این روند در جاهای مختلف این کره ی خاکی ادامه پیدا می کند، دنیا برای مدت کوتاهی نفسی راحت می کشد، نظریه پردازان ادعا می کنند که جنگ از زندگی بشر رخت بر داشته، اما طبیعت خلاف آن را نشان می دهد.
*
امیال و غرایز انسان ها همچنان بیشتر می شود، بعضی از انسان ها ادعای دنیا را دارند، آن ها عده ای از انسان ها را دور خود جمع می کنند و به نام دین، ملی گرایی و ناسیونالیسم آن ها را وادار می کنند به دیگر انسان ها حمله ور شوند و به کسی رحم نکنند.
جنگ از آنچه که مردم دنیا انتظارش را داشتند فراتر می رود، همزمان چندین دیکتاتور به جان یکدیگر می افتند، آن ها سخنرانان ماهری هستند، صدایشان را بالا می برند و با شور و هیجانی حماسی سخن می‌گویند، همزمان با سخنرانی آن ها عده ای در سنگر های جنگ یکدیگر را تکه پاره می کنند، هر کس را که از نژاد و ملیت آن ها نباشند را هدف قرار می‌دهند.
دیکتاتور ها هر چقدر هم که قدرتمند و بی رحم باشند نمی توانند برای مدت طولانی از چنگال مرگ فرار کنند، بالاخره مرگ سراغ آن ها را هم می گیرد.

جنگ دیکتاتور ها به پایان می رسد و دنیا چهره ای جدید به خود می گیرد، مکاتب فلسفی، ایدئولوژی های صلح، برابری، فمنیستی به وجود می آیند، صنعت و ارتباطات به سرعت پیشرفت می کند و رسانه تبدیل به عامل قدرت می شود.
ظاهراً در عصر حاضر خبری از نظام های پادشاهی، رابطه ی ارباب -رعیتی و قصرهای باشکوه، دور از محله های فقیر نیست، اما ...اما فاصله های طبقاتی همچنان جریان دارد، با سرعتی بیشتر، ولی پنهان تر.
فاصله های طبقاتی در زندگی روزمره، در ارتباط با زنان، در تفاوت مدارس و دانشگاه های بچه های سرمایه دارن با مردمان عادی، در دهک های اقتصادی، و حتی در سرکوب کردن عشق پسر و دختر جوانی که از دو طبقه ی متفاوت هستند، خود را نشان می دهد.
-از من پرسیدی که چرا نمی گذارند تو با من ازدواج کنی، چون پدر تو ثروتمند است و باید با یکی ازدواج کنی که از طبقه ای همسان با شما باشد.
- چه می شود اگر ما هم از نظم موجود فراتر برویم؟
-نمیدانم، شاید کشته شویم، شاید هم جاودانه.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز و بزرگوار. نوشته شما مرا یاد چند رمان و فیلم انداخت که در همین ابتدای کار پیشنهاد می‌کنم آنها را اگر نخوانده و ندیده‌اید حتماً بخوانید و ببنید! دو رمان معروف 1986 و قلعه حیوانات جرج اورول در همین فضایی است که شما آن را برای داستان‌تان ساخته‌اید. و فیلم فرزندان بشر ساخته آلفونسو کوارون. البته داستان‌های زیادی در این فضا گفته شده است و در طول تاریخ انسان‌ها اینگونه فضا و اتمسفر را بارها تجربه کرده‌اند. اگر این کتاب‌ها را بخوانید قطعاً ذهن‌تان بازتر خواهد شد و زاویه دید بهتری خواهید داشت.
شما جمله ای را در آخر داستان‌تان نوشته‌اید: «فکر نکنم نوشته‌ام به قالب داستان شبیه باشد.» ببینید شما وقتی نوشته‌تان را به پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید یعنی که شما ادعا دارید داستان نوشته‌اید. داستان قوانین و ویژگی‌های خاص خود را دارد و ما بر اساس همین متر و معیارها داستان‌تان را خواهیم سنجید. سعی کنید این ویژگی‌ها را از کلاس‌ها و کتاب‌ها یاد بگیرید و آنها را به کار گیرید.
این اولین نوشته‌ای است که من از شما می‌خوانم. ببینید دوست عزیز سوال اول این است آیا این نوشته یک داستان است یا نه؟ در واقع بهتر است بگویم آیا شما موفق شده‌اید داستان بنویسید یا نه؟ جواب سوال این است که به نظرم این نوشته بیشتر طرح یک داستان بلند یا رمان است تا یک داستان کوتاه. ما وقایع و اتفاقات و حوادث و ماجراهایی را در دل نوشته‌تان می‌بینیم اما این نوشته را نمی‌توانیم داستان‌کوتاه حساب کنیم. بلکه بیشتر طرح کلی یک رمان را می‌بینیم. انگار شما خلاصه کتاب قلعه حیوانات جرج اورول را نوشته‌اید! مثلاً در جایی شما نوشته‌اید: «پیر انسان ها تقاضا کرد او را به عنوان رئیس خود بپذیرند تا با تدابیر و دستورات وی بتوانند بر دیگر گروه ها پیروز شوند، همین اتفاق هم افتاد و رئیس انسان ها اولین دستور های خود را صادر کرد.
انسان ها وحشیانه با جان همدیگر افتادند، رئیس هر گروه بر بلندی ایستاده بود و گروه خود را به پیشروی تشویق می کردند.» خب تک‌تک این جملات باید بسط پیدا کنند و با حوصله و جزئیات داستانی بیان شوند. پروسه انتخاب پیر انسان‌ها به عنوان رییس باید در چندین صفحه توضیح داده شود تا مخاطب بتواند ارتباط برقرار کند و ما باید نقشه او را مفصلاً بدانیم و بفهمیم که او چه نقشه‌ای سوار کرده تا رییس شده است.
شما وقتی ماجرای بزرگی را در دو خط می‌نویسید و رد می‌شوید مخاطب با آن ماجرا همذات‌پنداری نمی‌کند و از دور نظاره‌گر است. و رد می‌شود و اهمیتی برایش ندارد. تصور کنید یک شخصی از داخل اتوبوس دعوایی را در کنار خیابان می‌بیند و رد می‌شود. چقدر این دعوا رویش تاثیر خواهد گذاشت؟ حال تصور کنید خود همین فرد در پیاده‌رو با یک نفر دیگر دعوا کند. یا از نزدیک شاهد دعوای برادرش یا دوستش با فرد دیگری باشد. حال چقدر تاثیر خواهد گذاشت؟ قطعاً خیلی بیشتر. سعی کنید مخاطب را به ماجراها نزدیک کنید و او را درگیر کنید.
موضوع بعد این است که شما اتفاقات خوبی را در داستان‌تان مهندسی کرده‌اید و کاشته‌اید اما متاسفانه نبود جزئیات باعث شده که باورپذیر نباشند و به شکل داستان درنیایند. شما باید به عنوان یک نویسنده ایستگاه‌های داستانی را بشناسید و بدانید که کجاها باید بایستید و مفصلاً داستان تعریف کنید. حتی داستان را کش دهید و تعلیق بیافرینید. و نیز باید بدانید کجاها داستان را بیهوده معطل نکنید و سریع رد شوید. الآن به طور مثال «رهبر قیام با شعار های آزادی و برابری طبقه ی فرودست را علیه اشراف می شوراند، جنگ های خونین دوباره میان انسان ها شکل گرفت، طبقه ی اشراف با اسلحه ها و امکانات بیشتری که داشتند معترضین را به عقب می کشاندند، اما آن ها با تکیه بر انگیزه ها و آرمان های خود دوباره جلو می آمدند، کشته های زیادی می دادند اما آن ها عقب نمی کشیدند، بالاخره موفق می شوند، موفق می شوند طبقه ی اشراف را منحل کنند و نظام شاهی را براندازند.» اینجا را شما گذرا رد شده‌اید در صورتی که بستری مناسب برای گفتن داستان است و می‌تواند یک فصل از کتاب‌تان باشد. اینجا توقف‌گاه داستان‌تان است و باید شما می‌ایستادید و داستان را با آب و تاب تعریف می‌کردید.
مشکل بعدی نوشته شما این است که نیمه اول نوشته‌تان داستانی و پرماجراست، ولی نیمه دوم داستان‌تان ماجراهای زیادی ندارد. شما باید در داستان‌تان بتوانید تعادل و توازن را برقرار کنید. داستان‌ها و ماجراها را درست بچینید تا مخاطب در قسمتی از داستان احساس خستگی نکند. در نیمه اول داستان‌تان از انتخاب رییس انسان‌ها و تشکیل حکومت حرف می‌زنید. این حکومت رفته‌رفته بزرگ‌تر می‌شود و فاسدتر می‌شود. تا اینکه در اواسط داستان اشاره می‌کنید که قیام مردمی مجدداً پیروز می‌شود. اما بعد از این دیگر ماجرای چندانی در نوشته‌تان دیده نمی‌شود و داستان رفته‌رفته افول می‌کند.
اشکال بعدی نوشته شما این است که متن‌تان کمی شعاری است. مخصوصاً نیمه دوم داستان‌تان با کلمات گل‌درشت از داستان بودن خارج شده است و شکل بیانیه به خودش گرفته است. مخاطب جلوی شعار جبهه می‌گیرد و مقاومت می‌کند. داستان ما باید از شعار به دور باشد تا مخاطب بتواند راحت با داستان ارتباط برقرار کند. «امیال و غرایز انسان‌ها هم‌چنان بیشتر می‌شود، بعضی از انسان‌ها ادعای دنیا را دارند، آن‌ها عده‌ای از انسان‌ها را دور خود جمع می‌کنند و به نام دین، ملی‌گرایی و ناسیونالیسم آن ها را وادار می کنند به دیگر انسان ها حمله ور شوند و به کسی رحم نکنند.» یا درجایی اشاره می‌کنید: «جنگ دیکتاتور ها به پایان می رسد و دنیا چهره ای جدید به خود می گیرد، مکاتب فلسفی، ایدئولوژی های صلح، برابری، فمنیستی به وجود می آیند، صنعت و ارتباطات به سرعت پیشرفت می کند و رسانه تبدیل به عامل قدرت می شود.» این شعارها باید کمی در داستان تلطیف شوند.
شروع داستان شما خوب است. بدون معطلی سراغ داستان رفته‌اید. یک پاراگراف مقدمه دارید و سپس سراغ داستان رفته‌اید. «مردی که از همه پیرتر بود، بر بالای سنگ بزرگی رو به روی همه ایستاد و گفت:» اینجا آغاز داستان شماست. اما پایان داستان‌تان چندان خوب درنیامده است. در واقع ربطی به موضوع اصلی ندارد. موضوع‌تان رفته‌رفته افول پیدا کرده است و مخصوصاً پاراگراف آخر و دیالوگ‌هایی که معلوم نیست مال چه کسانی هستند رد و بدل می‌شود که کاملاً بی‌ربط به موضوع کلی داستان هستند. و قطعاً باید حذف شوند.
در کل باید بگویم نوشته شما پتانسیل تبدیل شدن به داستان بلند و یا حتی رمان را دارد. سعی کنید روزانه رمان بخوانید و روزانه نوشتن را در برنامه خود داشته باشید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند و پیروز باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت