قول بدهید شعار ندهید، قول می‌دهیم باور کنیم




عنوان داستان : لبخندی با شکم خالی
نویسنده داستان : کبری معروفی

بچه از صبح ونگ می زند.مادر گاهی پستانک وگاهی پستانش را دردهان بچه می گذارد اما او آرام نمی گیرد.تق تق صدای در حیاط بلند می شود.
_برو دخترم ببین کیه؟
دخترک با کاسه ای بر می گردد.
_همسایه بود ، سوپ آورده
مادر لبخندی می زند
_دخترم برو قاشق بیار و شامت رو بخور
دخترک تندی می دود و قاشق را می آورد .کنار کاسه ی سوپ می نشیند.قاشق را در سوپ فرو می برد .چشمش به برادرش می افتد که در حال خواب و بیداری به پستانک مک می زند.
_مامان من سیرم
_تو که چیزی نخوردی !
_یادم رفت بهت بگم زن همسایه روبه رویی به من و دخترش یکی یه دونه ساندویج داد.
_تو که از صبح جایی نرفتی !
_آها اون موقع که داداشی رو می خوابوندی رفتم تو کوچه
زن کاسه ی سوپ را با وله سر می کشد
نصف شب است دخترک با صدای قارو قور شکم اش از خواب می پرد.
_گرسنه ای دخترم ؟
_نه مامان فکر کنم بخاطر اون ساندویچه
_می خوای یک دارو گیاهی بهت بدم
_چیزیم نیست خوب میشم
_پس بخواب دخترم
- دادشی خوابیده ؟
_ داره شیر می خوره
دخترک نزدیک مادر می آید و به چهره ی آرام برادرش خیره می شود.
_برو بخواب دخترم
دخترک سر روی بالش می گذارد و با لبخندی به خواب می رود .
نقد این داستان از : معید داستان
سلام
خانم معروفی خوشحالم داستان جدیدی از شما می‌خوانم. تلاش شما در مسیرِ نوشتن و حضور فعالِ شما در کارگاه‌های داستان‌نویسی در سال‌های اخیر بر بنده پوشیده نبوده و نیست. پیش از این و جدا از آثاری که به پایگاه ارسال کرده‌اید داستان‌های خوب و قابل قبولی از شما در خاطرم مانده. پس بدیهی است که انتظارم از شما بسیار فراتر از متنی باشد که با عنوانِ «لبخندی با شکم خالی» ارسال کرده‌اید. مینیمال‌نویسی انتخابِ من نیست و این حجم از تمایل به کوتاه‌نویسی را در میانِ علاقه‌مندان به داستان‌نویسی خیلی طبیعی نمی‌دانم. خصوصاً این که شما در نمونه‌های داستانی با حجم و تعداد کلمه‌ی بیشتر موفّق‌تر عمل می‌کنید. البته که به نظرِ من اکتفا نکنید ولی اگر این بازخورد را به دفعات و به تناوب از دیگران هم دریافت کرده‌اید پس جدّی بگیریدش. نوشته شدنِ این تعداد داستان‌های دیالوگ‌محور هم خیلی منطقی به نظر نمی‌رسد. حالا از بدِ ماجرا، این‌جا در «لبخندی با شکمِ خالی» با یک مینی‌مالِ دیالوگ‌محور طرف هستیم که کار را سخت‌تر هم می‌کند. خوشبختانه منتقدین محترم پایگاه در نقد آثار ارسالی پیشین شما به پایگاهِ نقد، به اجمال موارد مهمّی را در ارتباط با آثارتان متذکّر شده‌اند. من فقط چند نکته‌ی بدیهی را خدمت شما عرض می‌کنم و درنهایت هم پیشنهاد می‌کنم برای داستان‌هایی بلندتر، با فرصتِ خلقِ شخصیت و پرداختِ بیشتر، وقت بگذارید.
«لبخندی با شکم خالی» مخاطب را به یادِ تیزرهای تبلیغاتی درجه دوی تلویزیون می‌اندازد. آن‌هایی که چند ویژگی برجسته را حتماً با خود خواهند داشت. شعاری بودن، قابل پیش‌بینی بودن و به تبعِ این دو خصلت نیمه‌کاره رها شدن توسطِ مخاطب. شاید توجیهِ شما برای این حجم از رو بازی کردن این باشد که مثلاً این یک داستان کودک و نوجوان است. ولی واقعیت این است که این توجیه هم پذیرفته نیست. ذهنِ مخاطبِ کودک قرار نیست از پسِ پیچش‌های معناییِ هرچند کوتاه و ساده‌ی متن بربیاید.
«_مامان من سیرم
_تو که چیزی نخوردی !
_یادم رفت بهت بگم زن همسایه روبه رویی به من و دخترش یکی یه دونه ساندویج داد.
_تو که از صبح جایی نرفتی !
_آها اون موقع که داداشی رو می خوابوندی رفتم تو کوچه»
مخاطب بزرگسال متوجّهِ آن‌چه در پسِ این دیالوگ‌ها رُخ داده، هست. امّا مخاطب کودک و نوجوان چی؟ یا اتّفاقِ حسّیِ پایانِ داستان:
«- دادشی خوابیده؟
_ داره شیر می خوره
دخترک نزدیک مادر می آید و به چهره ی آرام برادرش خیره می شود.
_برو بخواب دخترم
دخترک سر روی بالش می گذارد و با لبخندی به خواب می رود .»
شما به عنوانِ نویسنده یا قصد داشته‌اید داستانی برای مخاطبِ کودک و نوجوان بنویسید که این امر حاصل نشده (این دو حسّی که بالاتر به آن اشاره شد شاید در مقامِ تصویر راحت‌تر قابل بیان و فهم باشند امّا در قالبِ کلمه و واژه برای کودک باید سرراست‌تر و بدونِ ابهام و پوشش منظورتان را بیان می‌کردید) یا این‌که چنین قصدی نداشته‌اید و هدف همان مخاطبِ بزرگسال بوده است. که در این مورد هم اثر خیلی رو و دمِ دستی به نظر می‌رسد. جدا از این مسئله‌ی اصلی، مشکلات دیگری هم احساس می‌شود.
مشکلِ اوّل: عنوان مناسب نیست. به گمانم خود شما نیز با سابقه‌ای که در امرِ نویسندگی کسب کرده‌اید وقتی با کمی وسواسِ بیشتر به عنوان داستان‌تان نگاه کنید متوجّه این خواهید بود که نامِ این اثر بیش از اندازه ساده و توضیح‌دهنده‌ی خودِ داستان است. «دختری که به خاطرِ برادرِ کوچک‌ترش با شکمِ خالی لبخند زد(ایثار کرد)» با «لبخندی با شکمِ خالی» تفاوتِ چندانی ندارد و این هر دو هم انگار خلاصه‌ی همان چیزی هستند که در متنِ داستان سعی کرده‌اید تعریف کنید. عنوانِ خوب طبیعتاً آن چیزی نیست که در همان لحظه‌ی اوّۀ دستِ نویسنده را برای مخاطب رو کند.
مشکلِ دوم: وله یا ولع؟! و چند اشکال املایی و نگارشی دیگر که مراقبت و حساسیت بیشتری از جانبِ نویسنده طلب می‌کند. با وسواسِ بیشتر سعی کنید به متنی که می‌نویسید احترام بگذارید.
مشکل سوم: دخترک چند ساله است؟ چنین ازخودگذشتگی و ایثاری را برای چه سنّی از کودکان می‌توان متصوّر بود؟ خصوصاً این که در لحظه به ذهنش می‌رسد دروغ مصلحتی «ساندویچِ زن همسایه» را تعریف کند. کمی باورش سخت است. شعاری بودن و باورپذیربودن دو کفه‌ی یک ترازو هستند. به اندازه‌ی باور نکردنِ داستان و شخصیت‌های خلق‌شده‌ی نویسنده، احساس خواهیم کرد به ضرب و زور قرار است مفهومِ مدّنظرِ نویسنده بهمان غالب شود. اوّلین نتیجه‌ی این اصرار به بیانِ مفاهیمِ باورناپذیر هم، شعار دادن خواهد بود.
امیدوارم در ادامه‌ی مسیر داستان‌نویسی‌تان موفق باشید.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت