برداشت تجربی از داستان تابع جغرافیای زمان و مکان است.




عنوان داستان : منتظَر
نویسنده داستان : مریم صفدری

کلید را داد بقالی سرکوچه
-می‌روم امامزاده، علی آمد پشت در نماند.
۳۳ سال بود همینکار را می‌کرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
هرچه نشانه‌ها کمتر باشند خواننده مسیرهای بیشتری را در متن طی خواهد نمود. اگر آدرس شما کامل و دقیق نباشد مسافر سرگردانتر خواهد بود و جاهای بیشتری را سر خواهد زد تا در نهایت به مقصد برسد. اگر اسم چند فروشگاه مشابه باشند مشتری نمی‌داند آنی که شما تبلیغش را کرده‌اید و آدرسش را داده‌اید کدام است. پس همیشه باید دقیق‌ترین نشانه‌ها را داد تا مخاطب شما سرگردان نشود.
در داستان فعلی، ما سرگذشت زنی را داریم که به طور مشخص آمدن فردی به نام علی را انتظار می‌کشد. حال دو سئوال مطرح می‌شود که به نوعی همان غیردقیق بودن آدرس شما هستند و لذا مخاطب را سرگردان می‌کنند:
اول، علی چه نسبتی با این زن دارد؟ آیا پسر اوست یا همسر او و یا اصلا برادر یا فامیل او؟
دوم، علی چرا گم شده و نیست؟ آیا مفقود الاثر است؟ یا همین طوری گم شده؟
یکی از بزرگ‌ترین مشکلات داستان‌های کوچک همین است که نویسنده تصور می‌کند اگر چیزی در ذهن او روشن و واضح است در ذهن مخاطب هم حتماً مشخص خواهد بود. فراموش نکنید مخاطب شما دیگر مخاطب دهه 60 نیست که با این موضوع و مضمون به طور ناخودآگاه عجین باشد. مخاطب شما قرار هم نیست چنین مخاطبی بماند یعنی داستان به احتمال، چند سال آینده هم قرار است خوانده شود پس برای خواننده چند سال آینده هم باید معنا پیدا کند.
معانی می‌باید در قالب نشانه‌ها در درون متن عرضه شوند نه در قالب تفسیرهای ذهنی یا برداشت‌های تجربی. برداشت‌های تجربی تابع موقعیت‌های زمانی و مکانی هستند که چون برای هر فرد متفاوت است طبیعتا متفاوت خواهند بود. کسی که فرزند خود را در کودکی در ازدحام جایی گم کرده باشد و یا او را دزدیده باشند و یا به هر دلیلی آن فرزند را از دست داده باشد برداشت دیگری از این داستان خواهد داشت. او هم در انتظار برگشت فرزند خود است. عدد 33 درست است که به اواخر دهه 60 اشاره دارد اما چند سال دیگر می‌تواند به دهه 70 و بعد 80 ارجاع کند و همینطور ادامه پیدا کند. من می‌دانم که شما مادری را به تصویر کشیده‌اید که در انتظار آمدن فرزند مفقودالاثر خود است اما همه ضرورتا این برداشت را نخواهند داشت.
علی ایحال داستان بسیار ساده و احساسی است و از این حیث نمره خیلی خوبی می‌گیرد.
شخصیت‌ها علیرغم آن که خاص نشده‌اند بسیار ملموس‌اند (منظور از خاص نشدن یعنی نداشتن نام و نسبت جغرافیایی و توصیف فیزیکی و امثال این‌ها وگرنه همین طوری و از لحاظ داستانی هم خاص هستند). خیلی راحت می‌شود آنها را شناخت حتی آن بقالی که اصلا دیده نمی‌شود. تنوع متنی که از دو بخش توصیف و دیالوگ تشکیل شده خیلی عالی است. صحنه برای کسانی که متولد دهه‌های پیش از 60 هستند می‌تواند خیلی زیبا و طبیعی باشد. نسل جدید شاید کمی با این تصویر بیگانه باشد، مثلا با دادن کلید به بقال سر کوچه (در محیط شهری دیگر چنین چیزی اتفاق نمی افتد به خصوص که اگر بازگشت کسی به خانه ضروری بود همه موبایل دارند و به هم خبر می دهند). این صحنه یک صحنه کاملا دهه 60 است.
البته نمی‌شود این نکته را ایراد اصلی بر داستان دانست چون داستان قرار است حال و هوای خود را داشته باشد و به جغرافیای زمانی و مکانی خود بازگردد اما به هر حال شما باید این نکات را بدانید تا متوجه باشید که چه مخاطبینی را به احتمال از دست می‌دهید و این داستان شاید برای همگان آن حس و معنا را نداشته باشد.
عرایضم را این طور جمع می‌بندم که در مجموع، "من" یک داستان بسیار زیبای دفاع مقدسی از دهه 60 خواندم که خیلی ساده و راحت و پر احساس نوشته شده بود و همه قواعد کوچک‌نویسی را هم رعایت کرده بود. ممنون از شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت