روایت‌پردازانه‌تر و مؤثرتر است که حتی‌الامکان تمامیِ وزن روایت را صرفاً بر روی سطرهای پایانیِ داستان قرار ندهیم




عنوان داستان : مختصر و مفید
نویسنده داستان : علی فرزین

بحران رو به اتمام است. و این، در من بحرانی نو انداخته. بحرانی که به موجبش زین پس، نمی توانم به مانندِ این ایام، با خیالِ راحت به رفت و آمد در میانِ مردم بپردازم و در واقع، به گذشته های نه چندان دورم باز می گشتم. البته اگر نخواهم دروغ بگویم، باید اعتراف کنم در گذشته تر نیز این ترفند را اجرا می کردم. اما تفاوتش این است که در این روزها، میتوانی در تمامِ لحظات، آن چند لایه پارچه ی روی دهان را تکان ندهی اما وقتی مثلا در وضع آلودگی هوا قرار داری، بالاخره در مکان سربسته یا ساختمان باید که رخ بنمایی. غیر از این باشد، بهرحال به تو نگاه خوبی نمی کنند. نگاهی از جنس سرکوفت که می گوید: این چه حساسیت وسواس گونه ای است که داری پسر؟
راستش را بخواهید در این ایام، فکر اینکه خود را از تنهایی در بیاورم نیز به سرم زد. در محل کارم، که دقیقا چند وقتی بعد از شروع بحران در آن مشغول شدم، بانویی زیبا، قلبم را از قفسه سینه ام با چشمانش بیرون کشید و در جیبِ بلندِ مانتوی خاکستری اش گذاشت!
ای خدا! غمِ آمد و شد در میانِ خلق کجا و غم یار کجا؟ تو خود ببین که این منِ آسمان جول، تا به کجا در زندگی به جلورفته ام. تازگی ها احساس می کنم به جهتِ روابط اجتماعیِ حسنه ای که در این ایام، بر خلاف رویه گذشته و گوشه گیرم، در محلِ کار پیش گرفته ام، مدیرِ محترم، برایم جایگاه بهتری در نظر گرفته و مترصد فرصتی است تا آن را به من ارائه کند. تمام این ها، تمام این پیشرفت ها، تمام این امیدها و آرزوها را مدیون این نادیدنیِ نفس گیر هستم. تمام این قطعات پازل را با حوصله در کنار هم چیده ام تا کاملش کنم. و آن پازل چیزی نیست جز خانم ستوده!
تا کی تنهایی به تماشا در سینما بنشینم؟ تا به کی تنهایی غم و غصه هایم را هضم کنم؟ یا بدتر از آن، سوءهاضمه های فکری ام را تنهایی چاره کنم؟ تا کی در آینه به صورتم زل بزنم و با خود صحبت کنم؟ تا به کی این چغندرغاز دریافتی ام را برنامه بریزم برای تنهایی خرج کردن یا برای تنهاییِ خودم پس انداز کنم؟ به چه بهانه ای از خودم بگذرم و خود را غرق در وجود دیگری کنم؟ مگر قبل از این می توانستم خیالات و رویاهایم را برای تبدیل به واقعیت بچینم و جلو بروم؟ خدایا من از خود خسته ام، میخواهم بدنم را، دوچرخه برقی ام را، دفترچه یادداشت هایم را، پول اجاره خانه ام را، قسط هایم را، بی پولی هایم را، حسرت هایم را، غصه هایم را، و در نهایت حتی خود تو را با دیگری به اشتراک بگذارم.
خدایا این بحران را پایدار نگه دار، خدایا به حق ناله های تنهای عاجزی مانند من این اوضاع را برای همیشه حکمفرما بفرما! خدایا میدانم که نفس مردم گرفته شده، اما یکبار هم شده به حرف من گوش کن. در عوض برای بنده های خوب تو دعا می کنم. برای مالک فروشگاه که عکس پرسنلی مرا دید ولی با اینحال مرا پذیرش کرد و حتی به رویم نیاورد. ای پروردگار من! میبینی که من حتی این فقدانِ خلقتیِ مادرزادی ام را هم فراموش کرده ام؟ زمانی که از آینده و رویاهایم صحبت می کنم، انگار نه انگار که وجود دارد. انگار نه انگار که زندگی چهل ساله ی من تا به چند سال پیشِ قبل از بحران در انزوا و تنهایی بغض کرده بوده. میدانم! میدانم که بالاخره باید از راز بزرگی که پشتِ مشتی پارچه پنهان نگاه داشته ام پرده بردارم اما چه می شود اگر دمی بیشتر مرا به حال خوشم وانهی؟ اصلا یا خدا! حال که میدانم احتمالا درد مرا وقعی نمی نهی، میخواهم امروز ...

ناگهان،
درب دستشویی باز شد و فردِ کارمندی وارد شد.

گفت:
- روز بخیر جناب.
- سَ...سَلام...روز شما هم بخیر باشه؛ جناب.
- ممنونم.
و به شیر بازِ آب نگاه کرد که تا انتها باز بود و روان.
داخلِ یک کابین از دو کابین موجود شد.
دمی گذشت، به خود آمدم، نفسی کشیدم، شیر را بستم و بیرون شدم.
خدایا، دیدی گفتم؟ گفته بودم که، تا به کی در آینه زل بزنم و با خود صحبت کنم؟ تو خود بینایی، برایم شنواتر باش.
داخل محیط کاری شدم. ساعت هشت صبح است. به سر جایم که رسیدم، همکارم بی مقدمه گفت: راستی، جناب خُرّم، شما نوبت علاجت برسه میری؟ والا من که اعتماد ندارم.
- کاملا درسته، همشون مشکوکن و میخوان ما رو کنترل کنن.
- به چه طریق؟ از طریق تراشه؟
- بله، یقینا.
باقی همکارانم، کم کم، در حالِ جای گیری و شروع روز کاری خود می شدند. از خانم ستوده خبری نبود.
- ولی این خیلی محاله!
- دوست عزیز من. با سودای علم، و رویای تسلط آن بر زمین، ما رو به این نقطه از فلاکت رسوندند. ما رو در آستانه فجایع عظیم زیست محیطی قرار دادن. همونطور هم با سودایِ سلطه ی آزادی بر سپهر سیاسی جهان، ما رو فریب دادن و حال قصد کنترل کردن مون رو دارن، تا کوچیکترین اقدامات مون رو هم در مشت بگیرن. تا بدونن چه ساعتی میریم دستشویی، چند دقیقه کارمون طول می کشه، چقدر املاح جذب و چقدر دفع می کنیم و از این قبیل حقایق دهشتناک.
- اختیار دارید؛ خودمو تابحال حساب نکردم، اما دستشویی رفتن شما رو که ملاحظه می کردم زیاد طول کشید. خیلی زیاد!
جا خوردم. گفتم:
- ما انسانها علاقه ذاتی به کنترل کردن یکدیگر داریم.
- نه جناب خُرّم. کنترل چیه؟ مزاح کردم.
- نفرمایید، احساس می کنم وقتی من مشغول اجابت مزاج بودم، به جزئیات دیگری نیز توجه داشتید. نه؟
- آقای خُرّم! بسوزه پدر تجربه.
آمدم جواب دندان شکنی بدهم که شوربختانه مدیر سر رسید. خودمان را جمع و جور کردیم. فروشگاه را باز کردند، راس ساعت هشت و نیم صبح. همکار فضولِ مبادی آدابم سر جایش یعنی قفسه کیک و بیسکویت ها رفت و من هم به قفسه شوینده ها و دستمال. جالب است، درست گفته اند که، هر چیز که در جستن آنی، آنی. از وقتی به یاد دارم همیشه در حال تمیز کردن افکارم بوده ام، چه از خس و خاشاک های فکری، چه از انحرافات.
اجازه نداشتیم بنشینیم، پس مشغول سرگرمی شدم؛ به خط کردن و، قرینه کردن اجناسِ قفسه ها. ملت کم کم می آمدند و اجناس اول صبحی شان را می خریدند. چندی بعد مدیر صدایم کرد.
- خُرّم، آقای خُرّم.
- جانم جناب مدیر.
دوان دوان به صدا نزدیک شدم، از میان قفسه ها بود. نزدیک بود پیرمردی را با یک سبدِ خرید پر از پوشک به زمین بیندازم. زیر لب لعنتم کرد ولی بخاطر پوشک هایش از او گذشتم.
- جانم، جانم جناب مدیر. حقیر رو صدا فرمودید؟
نگاهی به من انداخت.
- توی دستمال ها هستی؟
- بله؛ دستمال ها و شوینده ها!
- شنیدم خیلی وسواسی و سیریش هستی؟
- بله، بیش از حد.
- امروز رو میری پشت صندوق. متوجهی؟ تا کارگر جدید بگیریم.
- صندوق؟
- یکی از کارگرای زنمون امروز نیومده.
- جسارتا کی؟
- به شما ربطی داره؟
- خیر، مِن باب سوال بود، فقط.
- فامیلی پر طمطراقی داشت.
- سُ...
- لیلا ستوده، همون.
- اسم کوچیکشون لیلا بود؟
- آره.
نگاهی عاقل اندرسفیه انداخت و ادامه داد: دیگه چی میخوای بدونی؟
- هیچی؛ هیچی ... درست میفرمودید؛ گوش می کنم.
- چیز گوش کردنی وجود نداره، برو سر کارت.
- چشم.
رفتم سر کارم. روی میزم نشستم و به صندوقِ فروشگاهی، بارکدخوان، دسته کیسه های خرید در سه سایز بزرگ، متوسط و کوچک، خودکار، سنجاق، پول خرد، پایه ی چسب نواری، رولِ کاغذِ فاکتور و انواع و اقسام آدامس و تافی نگاهی انداختم. از روی صندلی خم شدم و کشوی زیرین پیشخوان را بیرون کشیدم اما نیامد. انگار گیر داشت، زور زدم. ناگهان بیرون پرید و من همانطور که دستم دستگیره کشو را گرفته بود، به پشت سر، و از روی صندلی سرنگون شدم. سروصدا کل فروشگاه را پر کرد. بلند شدم، خودم را تکاندم. یک ماگ بزرگ سفید رنگ با لوگوتایپ جذاب انگلیسی متشکل از رنگ های آبی و قرمز روی زمین بود و دسته اش شکسته بود، مقداری خرده کاغذ که رویش سیاه مشق شده بود، یک جاسوئیچی زنانه که خرسی عروسکی و صورتی رنگ بود اما کلیدی به آن آویزان نبود، و، یک عدد رژ لب. مدیر بالاسرم ایستاد، نگاهی به اوضاع کرد. گفتم:
- از صندلی افتادم، چیزیم نیست.
جمله ی دومم را هنوز نگفته بودم که رفت. در واقع، جمله ی "چیزیم نیست" از گلویم بیرون آمد، به در و دیوار و قفسه ها خورد، به گوش خودم بازگشت و در سرم پژواک شد.
خم شدم و وسایل را جمع کردم. خانم صندوقدار کناری که دیده بودم چند مشتری را اعم از مشتری های من، حساب می کند، سرک کشید و حالم را پرسید.
- چیزیم نیست!
- جای خانم ستوده اومدی؟
- بله، امروز.
نگاهش بین صورتم و اشیایی که دستم جمع می کرد می چرخید.
- وسایل لیلاست؟
- عه...بله بله، داخل کشو بودن.
- اون ماگ رو خیلی دوست داره، فکر کنم از ترکیه خریده بوده.
- واقعا، ازینا که همه جا ریخته.
- دوستش داشت بهرحال، خودم می شنیدم اینجا بعضی مواقع با موبایل صحبت می کرد مواقع بیکاری. یه سری به یه نفری که اسمش راحله بود، داشت تعریف می کرد که اینو طی یه اتفاق دراماتیک از ترکیه خریدم.
- چه اتفاق دراماتیکی؟
- دیگه بقیشو نفهمیدم.
- مگه برای شما تعریف نکرده؟
- نه.
- پس از کجا میدونید؟
- بالاخره اینجام و چه بخوام چه نخوام میشنوم.
ادامه داد:
- شما تازه استخدام شدید؟
- خانم من یک ساله که اینجا مشغولم.
- عجـــــــب!
- تابحال منو ندیدید؟
- بعید میدونم. شما آقای؟
- خُرّم هستم.
- نه، اسمتون رو هم تابحال نشنیدم.
- ولی من فامیلی شما رو میدونم. شما خانم دلفانی هستید، تابستون بود که استخدام شدید. همسرتون یه ماشین پراید داره که هرازگاهی میاد دنبالتون و شما رو میبره. اسم همسرتون هم گرزعلی هستش. یه خواهر دارید که همین اطراف ساکنه و بعضی واقع که نمی تونید برید خونه یا همسرتون شیفت شب کاری داره میرید خونه خواهرتون که من از همینجا توصیه می کنم اینکار رو خیلی ادامه ندید یا حداقل از دو شب قبل هماهنگ کنید چون شوهر خواهرتون یه وقت دیدید زد به سیم آخر.
- یعنی چی آقا؟ شما این اطلاعات رو از کجا دارید؟
- اختیار دارید خانوم. تمام این موارد بیشتر دیدنی بوده. به جز اسم شوهرتون که خودتون یه بار مجبور شدید آروم صداش کنید که داخل پرانتز بگم مشخص بود از اسم همسرتون خجالت می کشید، مورد خانه ی خواهرتون رو هم خودتون داشتید با موبایل صحبت می کردید و من داشتم این ور تر گونی های برنج رو جابجا می کردم. تقریبا یه چیزی مثل شنیده های شما از خانم ستوده رو می مونه.
- اما من حتی تابحال یکبار هم شما رو ندیدم.
- شاید بخاطر این ماسک هاییه که تمام روز روی دهانمون چسبیده اما اجازه بفرمایید که باور نکنم.
- باور نکنید آقا! نمی فهمم اصلا چرا دارم با شما صحبت می کنم؟
- نمی دونید چرا خانم ستوده امروز نیومده؟
چشمانش برقی زد و حدس زدم که لبخندی کثیف بر لبش نشسته باشد. گفت:
- چیه؟ خبریه؟
- خجالت بکشید خانم. واسه من حرف در نیارید.
- تورو خدا اگه خبریه بهم بگو. ببین، قول میدم به کسی نگم.
- چرا باید فکر کنید که خبریه؟
- والا ستوده اینجا خاطرخواه زیاد داشت، چون خوش بر و رو و خوش صدا بود حتی از مشتری ها هم میومدن باهاش صحبت کنن. منتها نکته اینجاست که اخیرا شنیدم که پشت تلفن داشت واسه کسی می گفت اینجا از پرسنل برام خواستگار اومده، ول کنم نیست.
قلبم تیر کشید و ناگاه به قاعده چندین کیلو، بر سینه ام سنگینی کرد. پرسید:
- بی خبر بودید؟
سرم را به تایید تکان دادم.
- چطور میشه آدم پیگیری مثل تو از این قضیه بی خبر باشه آخه؟ اونم درباره زنی مثل لیلا.
- راست میگی. خودمم تازگیا بهش علاقه مند شده بودم، همین چند وقت پیش. میخواستم صبر کنم یه کم توی کارم موفق بشم بعد بهش بگم. حالا شما ... شما میدونید که کی خواستگارش بوده؟
- نفهمیدم. یه چند باری وقتی نبود اون کاغذ هاش رو برداشتم خوندم، چیزی نفهمیدم.
- میتونید حدس بزنید؟
- اینجا بیست نفر پرسنل آقا داره. از کجا بدونم؟!
- رفتار مشکوکی نداشته کسی؟ رفت و آمد زیاد، ازین جور کارا.
- نه آقا. من دیگه دنبال زندگی خصوصی کسی نیستم.
- پپپپـوف! جا داره بترکم از خنده.
- بی نزاکت. بهتره حواست به کارت باشه، دو دقیقه دیگه که مشتری بیاد دیگه جور تو رو نمیکشم.
کمی خودم را به سمتش خم کردم.
- عذرمیخوام بی ادبی کردم. خواهش میکنم اگر چیز بیشتری از لیلا میدونید بهم بگید.
- چه غلطا. هنوز نه به باره نه به داره بهش میگی لیلا؟
- خب خانم ستوده خوبه؟ سرکار خانم ستوده.
- خودت بگرد ببین.
و رویش را برگرداند.
کمی کاغذها را وارسی کردم. چند شماره تلفن، چند اسم که زیرشان خط کشیده بود و مشخص بود که هیچ کدام به فاصله زمانی نزدیکی از هم یادداشت نشده، یکی با خودکار قرمز به شکلی زیبا و با حوصله نوشته شده بود و یکی با خودکار آبی و مشخصا هول هولکی. متنی زیبا هم نوشته بود که زیرش را محکم خط کشیده بود:
" عدالت بنیان رفاه است و رفاه، مقویِ محبت، و محبت بنیانِ آرامش، و آرامش بنیانِ آسایش، و آسایش، جاده ی منتهی به کمال است. "
ناگهان مدیر از جلوی ما عبور کرد و به سمت درب رفت. کاغذی را به شیشه چسباند: یک نفر کارگر-صندوقدارِ تمام وقتِ خانوم.
کاغذ را چسباند، پیش ما آمد و رو به خانم دلفانی گفت:
- تو شماره ای از ستوده داری؟ شماره موبایلی که تو فرم نوشته جواب نمیده.
- عه ... ، خیر؛ خیر جناب.
- خوشم نمیاد پاشه بیاد اینجا ببینه اخراجش کردیم بیوفته به دست و پام که تو رو خدا منو مشغول کنید، من به این شغل نیاز دارم و ازین کارا.
با صدایی تقریبا بلند گفتم:
- اخراج؟! چرا اخراج. حالا یه روز نیومده.
مدیر به رویم چشم چرخاند، و دوباره به خانم دلفانی برگرداند.
- بهرحال برای تو هم عبرت باشه خانم دلفانی.
- بله، حتما.
ناگهان دختری جوان درب فروشگاه را باز کرد و با شتاب پیش مدیر آمد.
- عذرخواهم، برای آگهی مزاحمتون شدم.
- کار بلدی؟
- بله.
- میتونی همین الان مشغول شی؟
- از همین لحظه!
مدیر کمی جا خورد. مِن و مِن کرد و پرسید:
- سابقه کار داری؟
- بله، دو سال منشی بودم، بعد درسم رو خوندم تا مقطع کارشناسی ارشد مدیریت. مدتی کارآموز بودم در شرکت های نفتی، مدتی مدیر منابع انسانی یکی از شرکت های نفتی هم بودم.
مدیر آب دهانش را قورت داد و دستپاچه پرسید:
- سابقه کاری مرتبط منظورمه.
- خیر، به تازگی از کار تعلیق شدیم. اما استعداد بالایی دارم در امر یادگیری. و از بچگی آرزوی این رو داشتم که در همچنین فروشگاه زنجیره ای بزرگی در سطح کشور، کار صندوقداری و چیدمان انجام بدم.
چشم هایش داشت التماس می کرد تا این دروغش را نمایان نکند، احتمالا به همین علت یک قطره اشک در چاله ی چشمانش چرخید و مردمک را خیس کرد اما سرازیر نشد.
مدیر خود را جمع و جور کرد، صدایش را صاف کرد و گفت:
- ما امروز صندوقداری که مسئول این صندوق بود رو اخراج کردیم و دنبال فردی هستیم مطیع و توانا و سر به زیر. این مشخصه ها رو در شما می بینم اما ...
- اما چی حضرتعالی؟
- اما میخوام که شما از فردا شروع به کار کنید.
- نمیشه از همین الان؟
- شما ظاهرا مطیع و سر به زیر نیستید؟
- چرا ... چرا ... هستم. اما باور بفرمایید که به این کار احتیاج دارم.
مکثی کرد و ادامه داد:
- تمنا میکنم.
- باشه ... به نظافت بپردازید. قفسه ها رو گردگیری کنید، سالن رو تی بزنید و ازین دست کارا.
- چشم.
دختر به سمت یکی از کارگران نظافتی رفت، به او مدیر را نشان داد و یک دسته پر گردگیری تحویل گرفت. با لباس هایی خلاف یونیفرم فروشگاه، شامل کفش پاشنه بلند اداری، جوراب های مشکی، شلوار سرمه ای اتوکشیده که خط اتویش انگشت را می برید، مانتوی سرمه ای خوش رنگ که خوب در تن ایستاده بود، و مقنعه ای شکیل که شبیه مقنعه مهمانداران هواپیما بسته شده بود. در کل صحنه زیبایی بود، حضور موثر و مستمر زنان در امر اجتماعی را نمایان بود.
دلفانی پرسید:
- چرا از همین الان مشغولش نکردید جناب؟
- همینجوری، احساس کردم میخواد رو اراده ی من تاثیر بذاره.
نگاهی به دختر کرد، لبخندی زد.
- صندوقدارم نشد، نشد. همه جا به درد میخوره. نیازمنده؛ نیازمند.
دوباره رو کرد به دلفانی و گفت:
- خلاصه دلفانی، اگر ستوده تا عصر نیومد دیگه وظیفه توئه که راهش ندی.
دلفانی مثل سربازان گفت: چشم.
- من میخوام برم جایی، شاید تا غروب هم نیام. اگر کاری شد بهم زنگ بزن.
- چشم.
قصد بیرون رفتن کرد که یک زن از در فروشگاه وارد شد و گفت برای آگهی تون مزاحم میشم.
دلفانی پیش دستی کرد و گفت: گرفتیم خانم.
مدیر گفت: دلفانی پاشو بیا این کاغذ رو بکن.
و درب را باز کرد اما ناگهان دختری دیگر داخل شد. به مدیر محلی نداد و مستقیم پیش دلفانی آمد: واسه آگهی ...
- گرفتیم خانم.
و بلند شد، و کاغذ را از شیشه کند.
زیرلب با خود گفت: نتونسته یه کلمه ی "نیازمندیم" رو روش بنویسه.
نگاهی به مدیر کرد که داشت به آن سمت خیابان میرفت: مردک!
باید کاری میکردم. به دلفانی گفتم:
- یه لطفی در حقم بکن.
- چه لطفی مثلا آقای بی نزاکت؟
- آدرس ستوده رو برام در بیار، میخوام برم حضوری بهش بگم بیاد.
- کارت پس چی؟
- کسی نمیفمه اگه هماهنگ باشی باهام. قول میدم تک تک اتفاقات رو باهات در میون بذارم.
- آدرسش رو دارم.
- از کجا؟
- از صحبت های خودش شنیدم، مثل همیشه.
- بگو خب، سریع.
- همین چهارراه اصلی، سمت راستت، بلوار رو تا آخر میری، کوچه ی ستوده، پلاک یک، واحد یک.
- همین! چه سر راست. مطمئنی سر کارت نذاشته؟
- آره، مطمئنم.
- پس من رفتم.
- کجا؟ کی جات وایسه؟
- همون دختره رو بفرست اینجا.
و بیرون شدم.
تا چهارراه دویدم، سر بلوار ایستادم تا تاکسی بگیرم. ناگهان از سمت راستم، مدیر از داخل گل فروشی با یک دسته گل بیرون شد. گوشه ای خودم را پنهان کردم. سوار شد و رفت. تاکسی را گرفتم. در ماشین با خودم مرور کردم که چه میخواهم بگویم. بهترین بهانه دستم بود، اما من چه صنمی با او دارم که اینطور برایش پیغام ببرم؟ نمیدانم. اما هر چه باشد خوش است، راه دیگری ندارم.
تاکسی نزدیک شد. کوچه ستوده را دیدم. گفتم نگه دارد. پیاده شدم. پلاک یک را دیدم. یک ماشین آشنا آنجا دیدم. کسی در آن بود. درب خانه باز شد. لیلا به جلوی درب آمد. خودم را پشت دیوار پرتاب کردم. آدم داخل ماشین پیاده شد. مدیر بود! جلو رفت. بغض در گلویم گره افکند. مدیر لبخند زد. لیلا اما به زیبایی اخم کرده بود. مدیر دسته گل را پیش گرفت. اما، مقبول نشد. پس زده شد. دلم خنک شد. مدیر اوقاتش تنگ شد. اما، دوباره لبخند زد. گردنش را کج کرد. گفت:
- من بخاطر شما اومدم خانم ستوده.
- اشتباه کردید جناب مدیر. شما دیروز به من نهایت بی احترامی رو ابراز کردید.
- من که چیزی نگفتم. فقط ازتون خواستگاری کردم.
- همین! چطور خودتون رو برای زندگی در کنار آدمی چون من لایق دونستید؟ من شاهد ظلم هر روزه شما به تمام کارگران و کارمندان هستم. چطور میتونید به خودتون اجازه بدید که از من خواستگاری کنید؟
مدیر انگار جوابی نداشت که بدهد.
- الان هم هر چه زودتر از اینجا مرخص بشید، مهمان عزیزی دارم.
- خواهش می کنم خانم ستوده، من نمیتونم بدون شما اونجا دووم بیارم. زندگی من به حضور شما بنده خانم عزیز. خواهش می کنم منت سر من بذارید، قدم به چشمم بذارید تشریف بیارید اونجا ادامه کار تون رو پی بگیرید. من قول میدم با راهنمایی های شما اخلاقم رو اصلاح کنم. چه انگیزه ای از شما بزرگتر و قوی تر؟
- اتفاقا! امروز که تصمیم گرفتم دیگه پام رو در اون فروشگاه نذارم، بیشتر تونستم به احوالات والدین پیرم رسیدگی کنم. تصمیمی برای بازگشت ندارم.
- عیبی نداره! من از شما دست برنمیدارم. من بدون شما ناقصم.
- شما با زندگی کنار من هم ناقصید. چون ریشه تون خرابه. من از شما هیچ خوشم نمیاد.
مدیر دسته گل را پرتاب کرد و نمیدانم چرا، اما درست وقتی برگشت تا سوار ماشین بشود چشمانش دقیقا در چشمان من افتاد. لحظه ای سکوت شد، ناگهان به سمتم حمله کرد. پاهایم قفل شده بود انگار. یقه ام را گرفت و به وسط کوچه کشاند. بلند میگفت:
- اینه مهمان عزیزت؟ آره؟ میخوای بری به این آسمون جل یه لا قبای بی همه چیز؟ خانم ستوده انتظارم از شما بیشتر بود. این در حد شما نیست.
لیلا با خونسردی گفت:
- شما هم در حد من نیستید.
مدیر دندان قرچه ای کرد، رو به من کرد و با غیض پرسید:
- پوستت رو می کنم.
چند دقیقه ای به این کشمکش ها و تهدیدات گذشت.
ناگهان اتومبیلی لوکس و گران قیمت وارد شد.دقیقا در بالای سر من ترمز کرد. مدیر یخه ام را ول کرد و مات و مبهوت ایستاد. از جایم بلند شدم، برگشتم، او را دیدم که پیاده می شد، جناب انصاری بود. مالک فروشگاه!
تعظیم کوچکی برای خانم ستوده کرد. سپس رو به مدیر گفت: آقای همتیان، شما کجا اینجا کجا؟
مدیر که زبانش قفل شده بود گفت:
- م م م م م من، والا اینجا بودم که درست کنم. آره، درست کنم کاری رو که، عـــه، کاری رو که بالا نیومده هنوز. بله.
- موفق بودید؟
مدیر به هق هق افتاد، نگاهی به خانم ستوده کرد و گفت: نه!
و اشکی از چشمانش سرازیر شد.
انصاری به ستوده اشاره ای کرد، درب ماشین را برایش باز کرد و خودش منتظر او ایستاد. ستوده آمد، و سوار شد.
ماشین با شکوه به حرکت افتاد، عقب رفت، چرخید و دور شد.
احساس کردم که از بچگی لال بوده ام و این چند سال عمرم را به لطف خداوند میتوانستم کلماتی را صحبت کنم و حال، در این واقعه، این مهم به من ثابت شده بود. هر دویمان بعد از چند دقیقه زل زدن به مسیری که ماشین پرجمال و جبروت چند لحظه پیش آنجا بود، به هم نگاه کردیم. چقدر مدیر را دوست داشتم، این را همان لحظه احساس کردم. پرسید:
- اینجا چیکار میکردی؟
- اومده بودم به خانم ستوده بگم که بیاد سر کارش.
- واسه چی اومده بودی که بگی بیاد سر کارش؟
- چون نمیخواستم اخراجش کنی.
- واسه چی نمیخواستی اخراجش کنم؟
- چون کارش رو از دست نده.
- واسه چی نمیخواستی کارش رو از دست نده؟
- چون ...
- چون چی؟
- چون میخواستم به این بهونه باهاش صحبت کنم.
- چرا میخواستی خصوصی باهاش صحبت کنی؟
- چون کارش داشتم.
- چبکارش داشتی؟
و یک قدم نزدیکم شد.
- میخواستم، میخواستم ازش خواستگاری کنم.
مدیر بلند قهقهه زد، خودم هم خندیدم!
پرسید: چرا میخواستی ازش خواستگاری کنی؟
وقتش بود. امروز را باید اینطور تمام میکردم. ماسکم را کنار زدم و گفتم:
چون لب ندارم!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای علی فرزین
راستش را بخواهید، بایستی پذیرفت که گرچه و احتمالاً راه‌های متفاوتی برای داستان‌نویس حرفه‌ای شدن وجود دارد و طبعاً هم، یکی از سخت‌ترین و طولانی‌ترین روش‌های ممکن، این است که برخی از دوستان علاقه‌مند به داستان‌نویسی حرفه‌ای، صرفاً به کسب تجربه شخصی خودشان برای نوشتن اکتفاء می‌کنند، اما از سویی دیگر، راه‌های سریع‌تر و کاربردی‌تری هم برای گذراندن این دوران نسبتاً سخت و صبورانۀ «آزمون و خطا»، تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزیِ پیگیرانه وجود دارند که طبعاً به طرز مؤثرتر و مطمئن‌تری، موجب ارتقاء روند داستان‌پردازی دوستان نویسنده گرامی خواهند شد؛ مانندِ بهره‌گیری از محیط‌های آموزشی مرتبط [اعم از کلاس‌ها و کارگاه‌های حضوری و یا بهره‌گیری از محیط‌های آموزشی و تعریف شدۀ فضای مجازی، مانند همین رویکرد ارزشمندِ ارسال آثار ارزشمندتان به «پایگاه نقد داستان»]، خوانش هدفمند و برنامه‌ریزی شده آثار داستانی موفق ایرانی و خارجی، سعی در شناخت و رعایت هرچه منطبق‌ترِ قواعد داستان‌نویسی حرفه‌ایِ توصیه شده در متون آموزشی مرتبط و معتبری که توسط نویسندگان و اساتید صاحب‌نام ایرانی و خارجی تألیف شده‌اند [مانندِ «عناصر داستان»، اثر «جمال میرصادقی»، «داستان و نقد داستان»، اثر «احمد گلشیری»، «درس‌هایی درباره داستان‌نویسی»، تألیف «لئونارد بیشاپ» که توسط آقای «محسن سلیمانی» ترجمه شده و توسط انتشارات «سوره مهر» به چاپ رسیده‌ است و...] و همچنین علاوه بر مورد عنایت قرار دادنِ توصیه‌هایی که مطابق با روند شکل‌گیری اثر ارسالی خودش شخص مؤلف و به شیوه «نقد آموزشی» در پایگاه نقد داستان ارائه می‌شوند، مبادرت به خوانش دقیق و پیگیرانۀ سایر نقدهای آموزشی ارائه شده که برای سایر دوستان نویسنده گرامی نوشته شده‌اند؛ چون که به طور معمول، تعداد قابل توجهی از دوستان نویسنده گرامی که دوران آزمون و خطا را در زمینه داستان‌نویسی حرفه‌ای و قاعده‌مند سپری و تجربه می‌کنند، علی‌رغم تفاوت‌هایی که در زمینه دغدغه‌مندی‌های روایی، نحوه مواجهه با وقایع پیرامون و سوژه‌یابی هوشمندانه، داستان‌پردازی قاعده‌مند و... دارند، اما از سویی دیگر، در شیوه نوشتاریِ تجربه‌اندوزانه‌شان، احتمالاً از نقاط قوت و ضعف مشترکی هم برخوردار هستند و طبعاً از طریق مطالعه توصیه‌های شخص منتقد ادبی در مورد آثار سایر دوستان مؤلف گرامی، امکان سهیم شدن در تجربه‌های نوشتاری مشترک و تسریع در روند تجربه‌اندوزی، به طرز مدیریت شده‌تر و هدفمندتری میسر خواهد شد.
برگردیم به سراغ تجزیه و تحلیل نحوه تألیف این اثر ارسالی و مطابق با شیوه نام‌گذاری این اثر ارسالی «مختصر و مفید» و همچنین روند شکل‌گیری متن، منطبق‌تر و مؤثرتر است که این نقد تقدیمی، به ارائه چند توصیه رایج و کاربردی اختصاص داده شود تا حتی‌الامکان، روند روایت‌پردازی منسجم‌تر، تأثیرگذارتر و نظام‌مندتری برای مؤلف خوش‌ذوق و دغدغه‌مند اثر میسر شود، بنابراین برخی از موارد ضروری به اختصار و جهت یادآوری، تقدیم حضور شریف‌تان می‌شوند.
به طور معمول، مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر است که حتی‌الامکان، روند داستان‌پردازی اثر، نه از «سطر اول داستان»، بلکه از خود «اسم انتخابی» اثر شروع شود، طبعاً اهتمام مدیریت شده در چنین رویکردی، به مد نظر قرار دادن برخی از ویژگی‌های رایجِ اولیه نیاز دارد، مانند این که اسم مورد نظر، حتی الامکان متفاوت، تأمل‌برانگیز و جذب‌کننده باشد و طبعاً برملاکننده سوژه هم نباشد، نقشی «شاه‌کلیدگونه» و پیشبرنده در شکل‌گیری تمامی عناصر ضروری و رواییِ تعبیه شده در متن داشته باشد و همچنین صرفاً برای رسیدن به «یک سطر» و یا «بخش پایانی» متن انتخاب نشده باشد: «...، وقتش بود، امروز را باید این‌طور تمام می‌کردم، ماسکم را کنار زدم و گفتم...» ؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که که پس از دوباره‌خوانی، جهت تدقیق در تنظیم و ترمیم [و حتی در صورت ضرورت اقدام به «بازآفرینی» روایی] روایت، اسم تأمل‌برانگیز‌تر و روایی‌تری را برای داستان‌تان انتخاب کنید تا از وجه تنظیمیِ داستانی‌تر و تأثیرگذارتری برخوردار شود.
از سویی دیگر، برخی از همین توصیه‌های ارائه شده در مورد شیوه نام‌گذاری داستان، تا حدی در مورد نحوه روایت‌پردازی برنامه‌ریزی و مدیریت شده هم صدق می‌کنند؛ یعنی مؤثرتر است تا با توجه به این امر مهم که بخش پایان‌بندی [حتی در صورت به دقت و تأمل‌برانگیز نوشته شدن]، صرفاً بخشی مهمی از ساختار داستانی است و نه این که تمامیِ ساختار روایت باشد، لازم به ذکر است که به طور معمول، برنامه‌ریزی شده‌تر و روایت‌پردازانه‌تر است ناخواسته تمام وزن روایت را صرفاً بر روی شانه‌های چند سطر نهایی داستان قرار ندهیم تا کُل روایت، صرفاً و ناخواسته منوط به تنها «گره‌گشایی» تعبیه شده در بخش انتهایی متن نشود: «...، چون لب ندارم»؛ درواقع داستان‌هایی که بدون توجه حداکثری و تمرکز مدیریت شدۀ روایی، بر روی تمامی اجزاء ضروری و تشکیل‌دهنده روایت [ایجاد «انسجام روایی»، متصل‌کننده و پیشبرنده بودن، طراحی و تقویت روابط علت و معلولی مستدل و منطقی وقایع داستانی، سعی در اجرایِ شخصیت‌پردازی‌هایی ملموس و همزادپندارانه و...]، صرفاً برای رسیدن به بخش نتیجه‌گیری چند سطر پایانی نوشته می‌شوند، به طور معمول، در ترغیب مخاطب مکاشفه‌گر، سخت‌پسند و حرفه‌ای [پس از خوانش بخش گره‌گشایی پایانی]، به خوانش مجدد و تدقیق در شیوه‌های روایت‌پردازی و نکات تأمل‌برانگیز رواییِ تعبیه شده در متن، از اقبال چندان زیادی برخوردار نخواهند شد.
همچنین به جز مواردی که «ضرورت روایی» [مطابق با ظرفیت‌های روایی سوژه انتخابی] ایجاب کند، کاربردی‌تر است که حتی‌الامکان داستان نه با دیالوگ شروع نشود و نه با دیالوگ به پایان برسد، همچنین لازم به یادآوری و تأکید است که درواقع بخش دیالوگ‌نویسی تأمل‌برانگیز و قاعده‌مند داستانی، برای نویسنده خلاق و برنامه‌ریز، همواره این فرصت ارزشمند را ایجاد می‌کند تا در بخش‌هایی از «بدنه توصیفی» متن که دیگر از موقعیت مناسب و مؤثری جهت انتقال روایت‌پردازانه مفاهیم ضروری، متوالی و پیشبرندۀ روایی برخوردار نیستند، با بهره‌گیری مدیریت شده و احاطه‌مندانه از حضور گفتگوهایی غیر‌قابل چشم‌پوشی، غیرقابل جایگزینی و به دقت و قاعده‌مند تألیف و تنظیم شده، به اتصال و تقویت نقاط ضروریِ روایی اثر بپردازد؛ مطابق با همین توضیح مختصر، لازم به ذکر است که تقریباً تمامی گفتگوهای تعبیه شده در این اثر ارسالی،هنوز از چندان وجه ضروری و پیشبرنده‌ای در روند روایت‌پردازی برخوردار نشده‌اند و همچنین جهت مدیریت و انطباق با قواعد توصیه شده دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای، به گزینش، تعبیه و تنظیم دقیق‌تری نیاز دارند.
از سویی دیگر، اهمیت دادن در به‌کارگیری توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه در متن، به طرز مؤثری موجب تقویت روند «واقعه‌پردازی» پیشبرنده و منطقی در روایت خواهد شد [البته پس از تدقیق در ظرفیت‌های درونیِ روایی سوژه انتخابی و گزینش رخدادهای صرفاً مهم و تشکیل‌دهنده «خط اصلی روایت»] تا مخاطب مکاشفه‌گر به طرز ملموس‌تری، قادر به درک و تصور رخدادهای ضروری، متوالی و مستدل داستانی شود و اتفاقاً در بخش‌هایی از این اثر ارسالی تا حدی چنین رویکرد ارزشمندی، مد نظر مؤلف گرامی اثر قرار گرفته است: «...، جیبِ بلندِ مانتوی خاکستری...، نفسی کشیدم، شیر را بستم و...، دسته کیسه های خرید در سه سایز بزرگ، متوسط و کوچک، خودکار، سنجاق، پول خرد، پایه‌ی چسب نواری، رولِ کاغذِ فاکتور و انواع و اقسام آدامس و تافی...، کشوی زیرین پیشخوان...، مقداری خرده کاغذ که...، یک جاسوئیچی زنانه که خرسی عروسکی و صورتی‌رنگ بودٍ اما کلیدی به آن آویزان نبود...، مانتوی سرمه‌ای خوش رنگ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از انتخاب گزینشی‌تر رخدادهای ضروری داستانی و البته به شیوه منسجم‌تر و مدیریت شده‌تری، تمامی متن را با چنین توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای ترمیم و تقویت کنید.
درواقع لازم به ذکر است که به طور معمول، حتی در موفق‌ترین و ماندگارترین داستان‌های «دیالوگ‌محور» هم، هر نویسنده خلاق و احاطه‌مندی، روند داستان‌پردازی مدیریت شده‌اش را به توصیف‌هایی دقیق و روایت‌پردازانه مجهز می‌کند، برای شاهد مثالِ کاربردی، منطبق‌تر است که توصیف‌های دقیق و مؤثرِ تعبیه و تنظیم شده در داستان «تپه‌هایی چون فیل‌های سفید»، اثر«ارنست همینگوی» اشاره کرد: «...، ایستگاه، میان دو ردیف خط ‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و...، در سوی دیگر، کنار ساحل ایبرو، مزارع گندم و صفِ درازِ درخت‌ها...، سایه ابری از روی گندمزار می‌گذشت و...، دو کیف سنگین را بلند کرد و...، از روی خط آهن سرش را بلند کرد، اما قطار دیده نمی‌شد...، از لای پرده مهره‌ای بیرون رفت...»؛ توصیف‌های قدرتمند و به دقت تألیف شده‌ای که در تعاملی سازنده با بدنه دیالوگ‌نویسی و به دقت تنظیم شده داستان عمل می‌کنند تا مخاطب با اثری تأمل‌برانگیز و ماندگار مواجه شود، طبعاً مطالعه مجدد و دقیق‌تر این داستان ماندگار و ارزشمند، علاوه بر بهره‌مندی مجدد از لذت خوانشی دوباره [و حتی‌الامکان چندین و چند باره]، فرصت مغتنمی را جهت سهیم شدن در تجربه‌های نوشتاری ارزشمند مؤلف اثر [اعم از توصیف‌پردازی دقیق، قابل تصور و منطبق و همچنین دیالوگ‌نویسی‌های ضروری، موجز و مؤثر] برای مخاطب علاقه‌مند و پیگیر ایجاد خواهد کرد.
همچنین با توجه به این که داستان با حدود «سه هزار و هشتصد» واژه [که هنوز به مدیریت واژگانی و انسجام روایی مؤثرتری نیاز دارند] نوشته شده است و حجم قابل ‌توجهی از متن، به رخدادها و دیالوگ‌هایی غیرضروری اختصاص داده شده است [علی‌رغم وجه تأمل‌برانگیزی برخی از این وقایع که احتمالاً از امکان حضور در روند البته گزینش و مدیریت شده روایت‌پردازی «داستان کوتاه» مستقل دیگری برخوردار هستند]، نه تنها در خدمت پیشبرد سیر منطقی روایت قرار نگرفته‌اند، بلکه تا حدی هم موجب صرفاً حجیم‌تر شدن وجه شکلی و روایی متن شده‌اند؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که جهت مدیریتِ «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیری حداکثری روایی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان]، «لطفاً و حتماً»، برای مدت زمانی، شیوه تألیف داستان‌هایتان را با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر تجربه کنید؛ مطمئن باشید که اجرای چنین تمرین و تجربه نوشتاریِ نسبتاً سخت و صبورانه‌ای، در هنگام تنظیم هرچه دقیق‌تر و قدرتمند‌تر جزئیات ضروری و متصل‌کنندۀ یک روایت قاعده‌مند، تأثیرگذار و ماندگار [اعم از داستان کوتاه و یا رمان]، کاربرد بسیار مؤثری خواهد داشت.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان نویسنده «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » چهارشنبه 20 مرداد 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای علی فرزین فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
علی فرزین » چهارشنبه 20 مرداد 1400
سلام خمدت جناب سلحشوری مهر. خیلی خیلی ممنونم از وقت و زحمتی که گذاشتید. دوست دارم بدونید که برام خیلی ارزشمنده. چندین بار نقد رو خوندم و ان شالله از تمام نکاتش استفاده خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت