غافلگیرکردن مخاطب در آخرین جمله، مشکلات اثر را برطرف نمی‌کند




عنوان داستان : هور
نویسنده داستان : علی مریدی

هور

صدایی تو سرش بود. که وجودش را می آزرد. صدایی ممتد عذاب اور، صدایی شبیه  صدای سوتک بچه گیهای عبد پسر نعیم. همراه با آمدن این سرش به شدت گیج می رفت و جلوی چشمانش سیاه می شد.
بقیه خیلی وقت پیش رسیده بودند. اما او این چند روز حالش خوب نبوده خانه مانده  بود. شاید بهتر شود. اما دیگر تحمل خانه را نداشت و امروز با بقیه بیرون زده بود.
نمی توانست خوب راه برود. برای همین از دوستانش عقب افتاده بود. دوستان او به رسیده بودند. 
نعیم با او مانده بود نگرانش بود. سعی می کرد به زحمت خودش را به انها برساند.
از وقتی عبد به سربازی رفته بود. نعیم خودش  انها را به هور می برد. نعیم و رحیمه بعد از عبد دیگر بچه دار نشدن آخر سر عبد دکترها مجبور شدن رحیمه را کورتاژ کنند. عبد همه کس آنها بود.
او  و نعیم و هور سالها بود با هم پیوند خورده بودند بدون هم یک چیز کم داشتند. یک چیزی که اگر نبود. زندگی برایشان سخت می شد. حداقل برای او و  نعیم اینطور بود.
قدیمها تا چشم کار می کرد هور بود، چه عظمتی داشت. اما این روزها  تنگ و کوچک شده بود.
بوی شرجی و  نم هور همیشه  گذشته ها را به یادش می آورد. یادآور زمانی که عبد کودکی بیش نبود و با هم  شاد و سبک بال  میان نی ها بازی می کردن
امروز با اینکه حالش خوب نبود. دوست داشت خودش را به آب بزند. احساس می کرد. باید خودش را را توی آب  غرق کند تا حالش بهتر شود. توی این گرما شنا در  آب هور یک عالمی داشت. آب تنی توی این هوای گرم و دم‌ کرده  چقدر می چسبد. تنت را که به آب بزنی  جان می گیری، مثل وقتی که معشوقه ای، یارش را  بوسه باران می کند. هور معشوقه ی او بود. 
با خودش می گفت شاید در زندگی دیگرش ماهی بود کف هور یا یک آب دزدکی شاد و شنگول روی آب که تمام زندگیش در محوطه ای کوچک گذشته بود. که تا این حد عاشق هور بود.
پوستش به آب هور عادت کرده بود. این چند وقت  که خانه بود دلش لک زده بود برای آب هور،
نعیم کنارش بود.
دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت.
ولک ببین از آن همه زیبایی دیگر چیزی نمانده! آن همه نی کجا رفت. دست آنها بشکند  که   آتش زدند به نیزار می دانی چقدر حیوان بی گناه میان این نی ها سوخت.
چشمش افتاد به درخت كنار جاده ی بالای هور که همیشه زیر سایه اش با دوستانش استراحت می کرد چیزی از هیبت روزگار پر باریش نمانده، شاخه های بیمارش دیگر توان مقاوت نداشت،  درخت همیشه سبز،  از بی آبی خشک شده بود. چه حیف که دیگر چیزی از آن شاخ و برگ نمانده نه سایه ای و نه خنکایی چقدر دلش برای سایه خنکش تنگ شده بود.
نگاهی به نعیم کرد، فهمید که  نگرانش است. نگرانی از چهره ی افتاب سوخته اش می بارد. از چشمانش فهمید چقدر نگران حالش است.
نمی دانست چرا این روزها دلش برای همه چیز تنگ می شد برای آب سرد هور و سایه درخت كنار لب جاده، و عبد،  با خودش گفت ای کاش عبد می آمد.
اه بلندی از سینه اش گذشت.
قدیمها وقتی از خانه که بیرون می آمدند. خودشان  را  رها  می کردند در آب سرد هور اما انگار  این روزها با آنها  قهر کرده بود. خیلی باید راه می رفتند تا به برسند.
چشمش سیاهی رفت  احساس می کرد یک نفر راه نفسش را بسته است. نفسش در نمی آمد تلو تلو خورد و توان راه رفتنش را از دست داد . کرخت و بی حال روی ماسه های داغ کف خشکیده ی هور افتاد.
نعیم کنارش نشست.
زیر این افتاب داغ تابستان دلش لک زده بود. برای بوی نم دیوارهای کاه گلی خانه نعیم وقتی باران می بارید. بوی دیوارهای  باران زده چقدر خوب بود. آن روزها صبح با صدای تاپ تاپ نان پختن رحیمه زن نعیم از خواب بیدار می شدند.  آفتاب نزده خمیر را می زد به تنور گاه گلی گوشه ی حیاط، چقدر بوی نان تازه را دوست داشت  بوی علف تازه بریده شده، و کودکی عبد. همبازی همیشگی اش
اما حالا خیلی وقت است نعیم از شهر نان می خرد. عبد هم خیلی وقت بود که دیگر نیست.
زمستان گذشته چقدر  باران، کم بارید.
نعیم کمی از آب دبه اش را روی سرش خالی کرد و بقیه اب را هم در دهان خشکش ریخت. 
تمام توانش را جمع کرد و به زحمت از ماسه زار داغ بلند شد. همچون درخت نو ساقه ای در مسیر باد به زحمت خودش را سر پا نگه داشت
نعیم در گوشش زمزمه کرد آفرین پسر
ناتوان و بی رمق راه افتاد دویست  سیصد متر مانده بود تا به آب هور برسد هنوزچند متری نرفته بود که دوباره دست و پاهایش سست شد.  روی زمین افتاد صدای در سرش بلندتر شد. سقف دهنش خشک خشک شده بود.
زیر افتاب داغ احساس سرما می کرد. چند بار می خواست بلند شود اما نتوانست. تقلا کرد اما فایده ای نداشت.
نعیم غصه دار بالای سرش ایستاده بود. تابیدن افتاب داغ روی ماسه های کف خشک هور تنش را می سوزاند. اما لرزی عجیب درونش را گرفته بود.
 نعیم ماتم زده کنارش نشست،  چشمان خیس نعیم دلش را سوزاند، سرش سنگین شد. سرش روی ماسه های داغ افتاد. بی اختیار اشکی گوشه چشمش نشست.
درخت کُنارِ جلوی چشمش  بود. درخت هم مثل او پیر شده بود، یک روز گرم تابستان زیر همین کُنار پیر به دنیا امد بود. سالها از ان روز می گذرد. یادش آمد  وقتی زیر آن درخت کُنار در حاشیه جاده به دنیا آمد.  نعیم سر از پا نمی شناخت. کنار مادرش که به خانه برگشت نعیم داد زد.
بیا دختر عمو بیا پسرمون و ببین.
رحمیه کنار گهواره عبد نشسته بود. با دیدن او کنار مادرش از خوشحالی کل کشید.
رحیمه زن نعیم مهربان ترین زن دنیا، با آن چشمان درشت و ابروهای کشیده و پوست سبز ه اش از دور داد می زد که زاده ی جنوب است. او دختر عموی نعیم بود. انها را از کودکی برای هم نشان کرده بودند. چقدر هم به هم می آمدند.
روزهای آخر جنگ یادش آمد. همان روزها بود که عبد رفت سربازی،
قدیمها وقتی نعیم و رحیمه می خواستند به شهر بروند. نعیم دشداشه تترون سفیدش را می پوشید و عگال و چفیه می گذاشت قدش بلند بود و دشداشه به او می آمد.  رحیمه هم میان آن عبای مشکی بلندش قدش دو برابر نشان می داد. چقدر به هم می آمدند.
عبد هم سر پدر مادرش رفته بود. قد بلند و رشید.
سالهای زیادی از آن روزها گذشته بود. و عبد که آن روزها سه چهار ماهه بود. حالا خیلی وقت بود که به سربازی رفته بود.
او  و نعیم و رحیمه بی عبد پیر شده بودند.
دردی میان قفسه سینه اش پیچید. دست و پایش بی اختیار تکان می خورد. نعیم  گریه می کرد.
دلش برای نعیم می سوخت.  دوست داشت به او بگوید گریه نکن،  من اینجا به دنیا آمدم، اینجا کنار هور
بهترین جای دنیا هرچند خشک و بی آب شده  اما هور همیشه برای من هور است.
حالا هم اگر می خواهم بمیرم چه جایی بهتر از اینجا،
یواش یواش تکانهای دست و پایش  کمتر می شد، صدای بوق در سرش فرو نشست. دیگر تشنه اش نبود. احساس خوبی به او دست داده بود. مثل همان زمانی بچگی که  با عبد میان نیزارهای هور  بازی می کردند. همانقدر سبک و خوشحال بی باک.
چشمانش دیگر نمی دید. بوی نعیم را حس می کرد. کنارش نشسته بود.
دستش را روی پیشانیش گذاشت.
نعیم گریه می کرد. مثل  زمانی که جنازه ی عبد را بعد از چند سال میان یک توره ی سفید کوچک در یک تابوت پوشیده با پرچم آوردند.
دوست داشت به او بگوید گریه نکن زندگی من در کنار شما به خوبی گذشت. اگر آب هور کم نمی شد اگر این همه دور نمی شدیم. هنوز می توانستیم در کنار هم باشیم
دلم می خواست به نعیم بگویم من از زندگی کردن با تو و خانواده ات راضی هستم. من از بی آبی مریض شدم و دارم می میرم آز این همه جفا در حق هور مریض شدم. ای کاش هور تا این حد بی آب نمی شد.
اما افسوس که نمی توانست اینها را به نعیم بگوید. هیچ گاومیشی نمی تواند!

پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علی مریدی سلام
خوشحالم بعد از مدتها اثر دیگری از شما همراه همیشگی پایگاه نقد داستان می‌خوانم و از اعتمادتان سپاسگزارم. در این اثر خواسته‌اید به خشک‌شدن هور اشاره کنید. در واقع نقطۀ سیبل داستان شما هور بوده است و مسألۀ اصلی همین است خوب این درست، هیچ اشکالی هم ندارد. در این صورت قرار است همۀ عناصر و همۀ جزییات جوری چیده شوند که خواننده داستان شما بتواند به جایی برسد که شما دارید مسیر آن‌ را آماده می‌کنید. اما معنی‌اش این نیست که وقتی مشکل اصلی داستان معلوم شد، همۀ عناصر باید فدای نشان دادن همان مشکل اصلی بشوند درست است؟ قرار نیست داستان ناقص و الکن بشود. در اینجا متن پر شده از پراکنده‌گویی و فلش‌بک‌هایی که به یاد روزهای خوش گذشته اشاره می‌کند اما داستانی درکار نیست. یعنی داستانی که منسجم باشد و به ماجرای داستانی و متمرکزی بپردازد نداریم. نکتۀ مهمتر اینکه گاومیش را به عنوان راوی انتخاب کرده‌اید و تلاش کرده‌اید ماجرا را از نگاه گاومیش به نمایش بگذارید و تا پایان کار یعنی درست تا جملۀ آخر، این راوی را از مخاطب پنهان کرده‌اید و چرا چنین پنهان‌کاری اتفاق افتاده است؟ فقط و فقط برای اینکه با این کار خواننده در پایان‌ داستان غافلگیر شود. اما این راه درستی برای ایجاد جاذبه در داستان نیست درست‌تر اینکه اگر داستان مشکل داشته باشد، تنها غافلگیر کردن مخاطب، آن را نجات نمی‌دهد. پنهان کردن راوی هم نه تنها راهکار مناسبی نیست بلکه خودش تبدیل به مشکل می‌شود. حتما می‌دانید در داستان انتخاب زاویۀ دید و انتخاب راوی یکی از مهمترین انتخاب‌های نویسنده است. خوب باید هم اینطور باشد. فرض کنید شما به عنوان نویسنده همه عناصر اصلی و اولیه را آماده کرده‌اید. مثلا فکر اولیه خیلی خوب و درجۀ یکی دارید و شخصیت اصلی داستانتان هم معلوم است. فرض کنید پیرنگ داستانتان روشن است و طراحی کرده‌اید و مکان و زمان و اتفاق محوری هم دارید و به نثر و زبان هم کاملا مسلط هستید و همه لوازم کارتان حاضر و آماده است. حالا می‌خواهید وارد مرحلۀ پرداخت و گسترش داستان بشوید. یک داستان تمام و کمال دارید آنوقت به جایی می‌رسید که به خودتان می‌گویید خوب حالا این داستانی است که قرار است از چهارچوب ذهنی من خارج شود و دیده شود اما از کدام زاویه قرار است به آن نگاه کنیم؟ و این داستان را چه کسی قرار است تعریف کند؟ اینجاست که اگر نویسنده دچار اشتباه شود ممکن است بخش عمدۀ زحماتش بر باد ‌رود. گاهی نویسنده زاویه دید و راوی را حسی انتخاب می‌کند به این معنی که انگار از همان ابتدا متن، راوی را در خودش داشته است و نویسنده می‌داند راوی چه کسی است و اصلا در طراحی اولیه کارش، این مسأله را لحاظ کرده اما گاهی هم اینطور نیست. معلوم است که اگر نویسنده از راوی انسانی استفاده کند کار معمولی انجام داده است اما گاهی ممکن است از راوی غیر انسانی هم استفاده کند مثلا کسی که مرده است داستان را روایت می‌کند یا هر چیز دیگری به جز انسان در این صورت نویسنده به اصطلاح از راوی شگفت استفاده کرده است. مثل همین کاری که شما انجام داده‌اید. از این دست کارها در ادبیات داستانی داشته‌ایم. شما هم از زاویۀ دید اول شخص استفاده کرده‌اید از زاویۀ دید من راوی اما راوی چه کسی یا چه چیزی است؟ راوی گاومیش است پس به نوعی از راوی شگفت استفاده کرده‌اید. در قدم نخست به این انتخاب کاری نداریم. نویسنده حق انتخاب داشته و از آن استفاده کرده است. مخاطب هم با چنین انتخاب‌هایی مشکلی ندارد. اما قدم بعدی این است که ببینیم اصلا داستانی در کار هست؟ این فکر اولیه توانایی، قدرت، ظرفیت و پتانسیل لازم را دارد؟ و دیگر اینکه این راوی، توانایی روایت داستان را دارد یا خیر؟ و مشکل از همین نقطه آغاز می‌شود. داستان چیست؟ ماجرا چیست؟ واقعیت این است که در اینجا داستان نداریم از اتفاق منسجم و متمرکز داستانی خبری نیست. این سطر‌ها که در تنۀ اصلی این متن آمده‌اند، خط داستانی ندارند. اگر قرار باشد همین داستان را تعریف کنیم چه باید بگوییم؟ هور خشک شده و یک گاومیش در حال مرگ، دارد خاطرات خوش گذشته‌اش را مرور می‌کند. خوب بعدش چه؟ می‌بینید که چیزی نداریم که بتواند دست مخاطب را یگیرد. تمام کاری که نویسنده در این اثر توانسته انجام بدهد چه بوده است؟ تمام کار این بوده که از ابتدا راوی را پنهان کرده است تا در آخرین جمله از او رونمایی کند و خواننده غافلگیر شود. در واقع متن، به این شیوه به دنبال غافلگیر کردن مخاطب است اما جواب نمی‌دهد. به طور کلی این کار در داستان‌نویسی اشتباه است. می‌دانید چرا؟ برای اینکه داستان چیستان یا معما نیست و اگر قرار است از عنصر غافل‌گیری استفاده کنیم، بهتر است آن را در جزییات ساختاری داستان بگنجانیم آن هم به شکل درست. یادتان هست همیشه پیشنهاد می‌شود در همان چند سطر ابتدای داستان که به اصطلاح به آن افتتاحیه هم می‌گوییم، تکلیف چند چیز یا در واقع تکلیف چند پرسش اساسی را روشن کنید. آن چند مورد یا آن چند پرسش مهم را یادتان هست؟ یک اینکه از همان ابتدا معلوم بشود که اینجا کجاست؟ منظور از اینجا جهان داستانی است که شما خلق می‌کنید. مکان و زمان داستان شما معلوم باشد. اصلا مهم نیست داستان رئال است یا فانتزی است یا علمی تخیلی است یا هر جور دیگری مهم این است که معلوم باشد در چه مکان و زمانی اتفاق می‌افتد. پرسش دوم این است که داستان شما داستان چه کسی یا چه چیزی است؟ اگر شخصیت اصلی داستان خودش راوی است، در این صورت راوی داستان شما چه کسی یا چه چیزی است؟ نشان بدهید که راوی در داستان انسان است یا موجودی غیر انسانی است. اگر انسان است معلوم بشود زن است یا مرد است و معلوم باشد چه سن و سالی دارد و شغل او چیست و از چه طبقۀ اجتماعی است و همۀ این اطلاعات هم قرار نیست به طور مستقیم در متن داستان بیایند. اطلاعات اساسی را می‌شود به شکل کاملا غیر مستقیم در دل متن گنجاند. خوب اگر تکلیف شخصیت اصلی داستان شما هم روشن شد بعد باید بروید سراغ پرسش سوم. سومین پرسش اساسی این است که این آدم یا این موجود چه دردی دارد؟ مشکل او چیست؟ این‌ها سه پرسش اصلی و اساسی هستند که لازم است پاسخ آن‌ها در خود متن وجود داشته باشد آن‌هم در همان پاراگراف‌های ابتدایی داستان. اما پاسخ پرسش دوم را در اینجا نداریم. راوی فقط در جملۀ پایانی خودش را نشان می‌‌دهد. لطفا روی پیرنگ، روی اتفاق داستانی و روی انتخاب درست زاویۀ دید و راوی کار کنید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت