شبکه ضعیف استدلالی




عنوان داستان : قرص‌های آبی
نویسنده داستان : سجاد احمدی

می‌خواستم در یکی از مهمانی‌های مرگ شرکت کنم اما حس کردم نباید آخرین لحظه‌های عمرم را جشن بگیرم. امروز تولد سی سالگی‌ام بود و وقتی وارد داروخانه شدم، فروشنده خودش فهمید. پیرمردی بود سرحال که تا چشمش به من افتاد، لبخندش محو شد. گفت: نکن این کار رو؛ و گذاشتم نصیحت‌هایش تمام شود. کارت شناسایی را نشانش دادم و چهره‌ی چروکیده‌اش به حالم تأسف خورد. برگه‌های متعدد را آرود؛ همه را امضا کردم. اما پیرمرد هنوز مردد بود که بیشتر نصیحتم کند یا نه. برای لحظه‌ای به چشم‌های همدیگر نگاه کردیم. پیرمرد آهی کشید و بسته را آورد. شبیه جعبه‌ی انگشتر بود. با روکشی شیشه‌ای که داخل آن قرصی آبی رنگ می‌درخشید. پولش را دادم و یادم آمد که حتی اگر می‌خواستم، پول کافی برای شرکت در مهمانیِ مرگ را نداشتم. برای اولین بار در آن روز خندیدم. به روش‌های دیگر هم فکر کردم. به اینکه ساعت‌ها در صف بایستم. بلیط بخرم و درست مثل خواب‌هایم، سقوط کنم از بلندترین برج شهر؛ معلق میان زمین و آسمان، قرص را قورت دهم. یا فکر کردم چقدر خوب می‌شد اگر من هم چند ماه پیش، در حرکتِ سالانه‌ی آن کشتی می‌بودم. وسط اقیانوس، میان موج‌ها و رقص‌ها، کشتی متوقف می‌شد. همه قرص‌ها را آماده می‌کردند. از ترس به همدیگر می‌چسبیدیم و هر ارتعاش و کج شدنِ کشتی، قرص‌ها را به دهانمان نزدیکتر می‌کرد. غرق می‌شدیم در آخرین بوسه، در اقیانوس؛ و قرص را که قورت می‌دادیم، دیگر هیچ چیز مقابل چشمانمان نبود.
نمی‌دانم چرا اینجا را انتخاب کردم. دشتی خشک و بی‌انتها، سکوتِ شب و ستاره‌ها. برگشتم، روشناییِ شهر می‌درخشید. صدایی شنیده نمی‌شد، اما تاریکیِ روبه‌رو با من حرف می‌زد؛ با آرامش افکارم را می‌شنید و وسوسه‌ام می‌کرد به میلی عجیب؛ به افتادن در چاه؛ فرو رفتن در تاریکی. قرصِ آبی مقابل چشمانم می‌درخشید و آیا می‌خواستم همه چیز به همین راحتی تمام شود؟ می‌خواستم آخرین لحظه‌های عمرم خاص و برای خودم باشد اما چیزی به ذهنم نمی‌رسید جز درد و رنج؛ و بوته‌های خار و سکوتِ شب، آن را تأیید می‌کردند. فکر کردم یعنی باید سی سال می‌گذشت تا به اینجا برسم؟ و قرص آبی مستقیم نگاهم می‌کرد. همه منتظر تصمیمم بودند. چراغ‌قوه را خاموش کردم و ستاره‌ها هم به من لبخند زدند. تاریکی هجوم آورد و قرص را پرت کردم به سمت شهر. قدم گذاشتم در تاریکی مطلق، در دشتی بی‌انتها و مرگی که آهسته آهسته آغوشش را به رویم باز می‌کرد.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای سجاد احمدی سلام
از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم.‌ اثرتان با عنوان «قرص‌های آبی» را خواندم
دست شما درد نکند. خدا قوت.
اثر شما را چند بار خواندم. راستش هربار کمتر فهمیدم و گیج‌تر شدم!
‏من خلاصه تعریف می‌کنم ببینید اصلاً متوجه منظور شما شده‌ام؟
‏جوانی در سی‌سالگی تصمیم می‌گیرد در جشن مرگ شرکت کند و با خوردن قرص به زندگی خود خاتمه دهد. به داروخانه مراجعه می‌کند تا قرص آبی‌رنگ مخصوص این کار را بگیرد. علی‌رغم نصیحت داروخانه‌چی پیر، راوی قرص را می‌گیرد تا تصمیم‌اش را اجرا کند.‌ راوی برای اجرای نقشه‌اش چند سناریو در ذهن دارد. اما در نهایت ترجیح می‌دهد تنها به بیابان برود و در سکوت و تنهایی و تاریکی به زندگیش خاتمه دهد. از اینجا به بعد کار دشوارتر شد. یعنی فهم من از داستان شما کمتر شد. راوی همان جوان ۳۰ ساله که قصد خودکشی دارد نگاهی به آسمان و ستاره‌ها و چراغ‌های شهر می‌کند. بعد نوشته‌های قرص را پرت می‌کند! من متوجه نشدم به دهانش پرت می‌کند و می‌بلعد، یا می‌اندازد توی بیابان. اولش مطمئن بودم از خیر خودکشی گذشته است. اما پایان‌بندی شما مرا به تردید جدی انداخت؛ چون نوشته‌ای به سوی مرگ می‌رفتم. مرگ آرام آرام آغوشش را به رویم باز می‌کرد. این یعنی خوردن قرص آبی‌رنگ. بسیار خوب. سوال اول چرا جوان می خواهد در ۳۰ سالگی خودکشی کند؟ مشکلش چیست؟ من به‌عنوان خواننده باید بدانم. چطور داروخانه قرص خودکشی به جوان می‌دهد؟ با کدام مجوز؟ با کدام نسخه؟ اگر کار قانونی است چرا پیرمرد داروفروش سعی در انصراف جوان دارد؟ چرا جوان بیابان را انتخاب می‌کند آن هم در سکوت و تاریکی، در تنهایی؟! مگر قرار نبود این مرگ را به نمایش بگذارد به یک شو تبدیل کند؟! پایان داستان را هم که عرض کردم کاملاً مخدوش شده است. اطلاعات متناقض ارایه شده است و خواننده را فریب می‌دهد.
دوست جوان هنرمندم داستان یعنی شبکه استدلالی قوی. مثل تور ماهی‌گیری، شبکیه‌ای بهم‌تنیده و محکم. برای هر معلولی، علتی لازم است. وقتی من می‌گویم مادر علی مرد باید توضیح دهم چرا مرد تصادف کرد بیمار بود یا انتحار کرد. نمی‌گویم این را خیلی رو و شعاری مطرح کنیم، اما خواننده حق دارد بداند چرا. اگر در داستان می‌گویم نرگس در کنکور رتبه مناسب نیاورد، علیرغم همه تلاشی که داشت، باید توضیح دهم، آیا مریض شد آیا اشتباه رشته را انتخاب کرده بود و یا دلایل دیگری داشت.
داستان یک چرایی مخفی مطرح می‌کند و خواننده منتظر یک چون است: رضا ناهار نخورد. چرا نخورد؟ این سوال است این سوالی است که خواننده می‌پرسد. حال بر نویسنده واجب است پاسخ دهد مثلا بگویند چون روز‌ه است. یا بیمار است یا رژیم دارد. یا هر چیز دیگر. مهمان‌ها دیر رسیدند. خواننده سوال می‌کند چرا دیر رسیدن؟ نویسنده باید دلیلی منطقی و محکم به این سوال بدهد. منتها نه در سطح و شعار. بلکه در عمق و نهان. مثلاً بگوید در راه تصادف کرده بودند. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم می‌خواهم بگویم داستان نیاز به پیرنگ دارد پیرنگ همین چون و چراهاست. شما این اصل مهم را رعایت نکردید! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید در حالت فعلی شما کلی سوال و ابهام در ذهن مخاطب گذاشتید بی‌پاسخ، بی‌روشنگری!
مورد بعدی که می‌خواستم اشاره کنم مسئله بسیار مهمی است. انتخاب اولیه یا سوژه از کجا آوردی سوژه انرژی بسیار زیادی دارد اما به علت تجربه نکردنش عدم مطالعه پیرامونش، موفق به گسترش و پرداخت آن نشده‌اید در ادامه مطلب کوتاهی هم درباره سوژه عرض می‌کنم برای نوشتن داستان اولین چیزی که می‌خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کار کرد موتور می‌دهید. یا فرد را پشت فرمان می‌نشانید، خودتان هم کنارش می‌نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می‌کنید. داستان‌نویسی هم همین‌طور است. برگردیم سراغ سوال اول‌مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟ پسرم آقای سجاد گرامی اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام، مهم‌ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی‌شک یک تکه زمین آست. تا زمین نباشد از ده‌ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه‌کش و دوربین به دست کاری برنمی‌آید. داستان هم نیاز به زمین دارد. اگر از نویسنده‌ها بپرسیم چه شد داستان نوشتید؟ می‌گویند یک چیزی به ذهن‌مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیم‌ش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان‌نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش، دیالوگ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید؟ (اصلأ عجله نکنید این مباحث بسیار کلیدی آست و اگر بخواهید داستان‌نویسی را به‌طور جدی ادامه دهید، بسیار به کارتان می‌آید.) فکر اولیه‌تر مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می‌آید. مثلاً صبح زود موقع خروج از منزل جسد بی‌جان گنجشکی را می‌بینیم (حادثه بیرونی) غمگین می‌شویم. (برانگیخته‌شدن حس) یا نه در ذهن‌مان به شفای فرزند همسایه‌مان فکر می‌کنیم) حادثه ذهنی) و خوشحال می‌شویم (برانگیخته‌شدن حس). نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایده، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می‌شود. در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا جوک تعریف می‌کند یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی برهم می‌خورد. ۳_دارای عنصر انسانی است.(شخصیت‌ اصلی) ۴_حس‌برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می‌شود، عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم، عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو باشد.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه‌منبع کسب می‌کنند.: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل (براساس شنیده بود شنیده‌ها و دیده‌های دیگران. فیلم‌ها و امثالهم). ج _ حوزه تخیل یا همان اگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین‌تن بودم چه می‌کردم؟ اگر شب می‌خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می‌شدم، چه می‌کردم؟ اگر به بیماری صعب‌العالمین مبتلا می‌شدم چه می‌شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. فروید می‌گوید تخیلی‌ترین ایده و افکار، آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده ولی انسان آگاه به آن نیست.‌
یک نکته بسیار مهم: «نویسندگان نوقلم لازم است تا ایده‌ها یا فکرهای اولیه را از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند.»
این نکته همان نکته‌ای است که شما رعایت نکردید. سوژه یا فکر اولیه‌ای را برای نوشتن داستان انتخاب کردید که هیچ تجربه‌ای از آن ندارید. برای همین بر آن مسلط نبودید و نتوانستید از پس گسترشی و پرداخت آن برآیید. متوجه منظورم شدید؟ اگر سوژه یا فکر اولیه‌ای انتخاب می‌کردید که آن را با تمام وجود تجربه کرده بودید بی‌شک داستانی که می‌نوشتید قوی‌تر و کم‌نقص‌تر از آب در می‌آمد.
بعد انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد: نویسنده از خود می‌پرسد چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ، چگونگی رفتار و گفتار شخصیت‌ها.... کجاست؟ (منظور زمان است. در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به این مراحل کنترلینگ می‌گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه‌تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو است. باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌درکیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می‌کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_ کشمکش فرد با خودش. ۲_ کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چه نوع کشمکشی هستیم؟
مورد دیگری که لازم می‌بینم به آن اشاره کنم موضوع نثر و زبان است. پسرم سعی کن از جملات کوتاه و کلمات ساده استفاده کنید.
برای این جلسه کافی است. امیدوارم به مواردی که گفتم توجه کنید و اهمیت بدهند و بسیار تمرین کنید. امیدوارم به زودی شاهد آثار بهتری از شما باشیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت