داستان جای سخنرانی نیست



عنوان داستان : فاتح جهان

جمعیت عظیمی از مردم در میدان بزرگ وسط شهر جمع شده بودند و با فریاد های درود بر فاتح دنیا، رهبر خود را طلب می کردند.
به آرامی از پله ها بالا رفت و خود را به جایگاه سخنرانی رساند، طرفدارن بی شمار او، همچنان در حال افزایش بود و فریاد های درود بر فاتح جهان، صدای شهر شده بود.
دست های خود را بالا گرفت، بلافاصله سکوت سنگینی حاکم شد، چند قدمی جلوتر رفت، دست هایش را به هم قفل می کرد و باز می کرد، خواست زبانش را باز کند اما بغض گلویش را گرفته بود، با سرفه ای بغضش را شکست و به آرامی شروع کرد:
- متاسفم ...متاسفم، من دیگر نمی خواهم فاتح جهان باشم، از این به بعد می خواهم به همه کمک کنم، فرقی ندارد از چه نژادی، چه رنگی و چه زبانی باشد و در این راه به کمک شما مردم نیاز دارم.
- پس بیایید با هم زندگی را زیباتر کنیم و دنیایی بهتر برای خودمان و نسل بعد از خود بسازیم.
*
مدتی سکوت کرد، همهمه ای در میان جمعیت پیچید ، چنین سخنانی از بی رحم ترین مرد جهان، کسی که دیروز اعلام کرده بود تمام دنیا را تحت فرمان خود می گیرد، دور از انتظار بود.سوال همه یکسان بود، یعنی در شبانه روز گذشته چه اتفاقی افتاده بود که او را تغییر داده بود؟
به سرزنش های فرمانده های خود که هر کدام با چشمان حدقه در آمده، خود را به او نزدیک می کردند را پاسخی نداد و سخنانش را ادامه داد:
- ریشه ب تمام بدبختی ها و فلاکت حرص و طمع انسان هاست،کسانی که با عنوان رهبر و منجی، اراده‌ی انسان ها را از آن ها سلب می کنند و بر آن ها حکومت می کنند‌. دیکتاتور هرگز به وعده های خود عمل نمی کنند.
دوباره حرفش را قطع کرد و به جمعیت خیره شد، بعد از سال ها کشتار و ظلم بر انسان ها، اولین باری بود که فکر می کرد واقعا کار مهمی انجام داده.
وقتی به جمعیتی که حالا دیگر سوال ها و پچ پچ های خود را کنار گذاشته، یکصدا او را صدا می زند و سخنان او را تأیید می کردند، به خود می بالید. به خود می گفت کاش پدر و مادرش الان در میان جمعیت بودند و من را مشاهده می کردند، من که حالا تغییر کرده ام، دیگر آن پسر سرکش و کینه توز گذشته نیستم، دیگر دیکتاتور شماره یک جهان نبودم ، دیگر کسی از من نمی ترسد. کاش زودتر تغییر کرده بودم، زودتر از وقتی که من را از خانه طرد کردند. حتما من را در آغوش می گرفتند و می‌گفتند که به من افتخار می کنند.
*
احساس کرد باید سخنان خود را ادامه دهد، دوست نداشت این لحظات به زودی تمام شود، باید این استقبال را بیشتر ببیند. حالا دیگر صدایش را بالا برده بود:
- اقتدار خداوند بر تمام انسان ها حاکم است، نه یک انسان، نه یک نژاد، بلکه تمام انسان ها.
- من در برابر شما و مردم دنیا شرمسارم و امید دارم من را بپذیرند. من به تمام نیروهای اعزامی به جبهه ها فرمان بازگشت را می دهم و پایان جنگ را ....، از اتمام دیالوگ خود عاجز ماند، غرش تفنگی همه را به سکوت کشانده بود. پیکر بی جان او در عرض چند دقیقه نقش بر زمین شد و در پشت آن، فرمانده ی کل قوا با هفت تیری بر دست و چشمانی غضب آور ظاهر شد.
همه وحشت کرده بودند، همه ی تصورات زیبای مردم با گلوله ای از هم پاشید، در جلوی چشم آن ها بزرگ و سرورشان را که نوید زندگی بهتر را می داد، کشته بودند، اما همه ساکت شده بودند، هیچ کس واکنشی نشان نداد.
*
خم شد و بازوبند رهبری را از جسد افتاده باز کرد و بر بازوی خود بست، با پای راست خود، پیکر بی جان او را کنار زد و در حالی که عینک دایره ای خود را از قطرات خون پاک می کرد، با چهره ای مصمم رو به جمعیت کرد و گفت:
- دمکراسی، آزادی و برابری کلماتی هستند برای فریب ملت ها، هیچ ملتی نمی تواند با چنین عقایدی پیشرفت کند، مردم در حکومت های به اصطلاح دمکراتیک، به هیچ وجه اهمیتی ندارند. چیزی که واقعا اهمیت دارد وجود چند سرمایه دار بزرگ است.
- تصور کردن برابری نژادی ما و بقیه ی مردم دنیا شرم آور است، این ما هستیم که برتر هستیم و برای حفظ این برتری خون می دهیم.
- تمام دنیا خواهند دید که چه کسی برتر است، آن ها شاهد قدرت نمایی ما خواهند بود، آن هم با خون.
سخنی از رهبر سابق که همانجا بی جان افتاده بود نبرده شد، خبر از ظهور دیکتاتوری جدید می داد، شاید همان دیکتاتور ظالم قبلی در قالب جسمی دیگر.
مردم دست ها را مشت کرده بودند و به نشانه ی تایید سخنان بالا می آوردند و یکصدا فریاد های درود بر فاتح جهان را سر می دادند.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی سلام
«فاتح جهان» را خواندم. اولین نکته‌ای که در مواجه با داستان توجهم را جلب کرد قدرت تخیل شماست که در فضایی متفاوت قلم زده‌اید. اگر در آینده تصمیم داشته باشید داستان‌هایی در فضای سورئال یا فانتزی بنویسید این قدرت تخیل به شما کمک خواهد کرد. ولی «فاتح جهان» یک داستان رئال است و باید با اصول داستان‌های کلاسیک با آنها برخورد کرد. برای نوشتن یک داستان به شخصیت نیاز دارید. شخصیت خود را باید در یک موقعیت قرار دهید تا او کنش و واکنش خود را انجام دهد. شخصیت داستان شما کیست؟ همان سخنران اول که فاتح دنیاست. اولین مشکلی که در داستان شما به آن بر می‌خوریم ماهیت این شخص است. او کیست؟ با چه انگیزه‌ای دنیا را فتح کرده؟ و مهمترین سوال داستان این است که او چرا تصمیم گرفته تغییر کند؟ در «فاتح جهان» مردی پشت بلندگو می‌آید و اعلام می‌کند که تغییر کرده. ناگهان خداباور و عدالت‌خواه شده و... این سوال اطرافیان او هم هست که چه اتفاقی برای او افتاده:« مدتی سکوت کرد، همهمه‌ای در میان جمعیت پیچید، چنین سخنانی از بی‌رحم‌ترین مرد جهان، کسی که دیروز اعلام کرده بود تمام دنیا را تحت فرمان خود می‌گیرد، دور از انتظار بود. سوال همه یکسان بود، یعنی در شبانه‌روز گذشته چه اتفاقی افتاده بود که او را تغییر داده بود؟» در داستان بدون اینکه پاسخی ارائه دهید، جمعیت را به تائید او وامی‌دارید. یعنی جمعیت او را ناگهان باور می‌کنند و در موقعیت جدید می‌پذیرند. ولی سوال برای خواننده همچنان باقی‌ست. حتی آن درد و دلی که با پدر و مادرش می‌کند هم جواب خواننده نیست. دوست گرامی، هر داستان به چند سوال در رابطه با شخصیت داستانی خودش پاسخ دهد: او کیست؟ کجاست؟ مشکلش چیست؟ چطور این مشکل را حل می‌کند؟ و سوالاتی از این دست. شخصیت شما وارد داستان می‌شود، اعلام می‌کند می‌خواهد تغییر کند و بعد کشته می‌شود. نه پیشینه او را می‌فهمیم و نه دلیل تغییرش را. به نظر من نقطه اوج داستان شما جایی است که شخصیت شما به دست فرمانده‌اش کشته می‌شود. رفتار این فرمانده قابل قبول‌تر و ملموس‌تر از شخصیت فاتح جهان است. قابل قبول‌تر است چون ما متوجه انگیزه او برای این قتل می‌شویم.
مورد بعدی بحث دیالوگ‌های داستان شماست. دوست گرامی، فضای داستان جای سخنرانی نیست. ما این جنس سخنرانی‌ها را در رمان‌های قطور قرن 18 و 19 داشته‌ایم و این کار در زمانه خودش پذیرفته شده بود. ولی دیگر در این زمانه و به‌ویژه در داستان کوتاه جایی ندارد. سخنرانی‌ها و شعارهای شما حتی انگیزه نهانی شخصیت فاتح جهان را هم مشخص نمی‌کنند و کارکردی در داستان ندارند. در ضمن نباید بین یک دیالوگ واحد شکستی وجود داشته باشد. شما برخی از سخنرانی‌های این دو مرد را به چند بخش تقسیم کرده‌اید که درست نیست. مثل این:
- «متاسفم...متاسفم، من دیگر نمی خواهم فاتح جهان باشم، از این به بعد می‌خواهم به همه کمک کنم، فرقی ندارد از چه نژادی، چه رنگی و چه زبانی باشد و در این راه به کمک شما مردم نیاز دارم.
- پس بیایید با هم زندگی را زیباتر کنیم و دنیایی بهتر برای خودمان و نسل بعد از خود بسازیم.»
و نکته آخری که باید برای اصلاح آن بسیار تلاش کنید بحث نثر داستان شماست. سعی کنید کمتر از قیدها و صفت‌ها استفاده کنید. مثل: «چشمانی غضب‌آور» علاوه‌بر اینکه غضب‌آور کلمه درستی نیست، چنین ترکیبی اساسا داستانی نیست. شما اگر می‌خواهید عصبانی بودن انسانی را بیان کنید بهتر است آن را نشان دهید. یعنی مثلا بگویید سرخ شده بود، یا دستهایش می‌لرزید، یا رگ گردنش بیرون زده بود و... در کل کلمه‌های غیرداستانی زیادی استفاده کرده‌اید و از زبان معیار دور افتاده‌اید. زبان معیار زبانی حد فاصل زبان گفتار و نوشتار است که برای داستان‌نویسی قبل از هر کاری باید آن را بیاموزید. مثلا در اولین جمله داستان:‌ «‌جمعیت عظیمی از مردم در میدان بزرگ وسط شهر جمع شده بودند و با فریادهای درود بر فاتح دنیا، رهبر خود را طلب می کردند.» عبارت «جمعیت عظیم» و فعل «طلب کردن» داستانی نیستند. همین‌طور از کلمه‌ها و عبارت‌هایی استفاده کرده‌اید که سعی در القای احساس به خواننده دارند و اجازه نمی‌دهند خود خواننده با متن ارتباط برقرار کند.
دوست عزیز، شما بسیار جوان هستید و در ابتدای راه. همه این مشکلات در شرایط شما کاملا طبیعی هستند. حتما از کتابهای آموزش داستان‌نویسی استفاده کنید، اگر برایتان ممکن است در کلاسهای آموزشی ثبت نام کنید و مهمتر از همه اینها آثار خوب داستانی را به وفور بخوانید تا شاهد تاثیرشان در داستان‌نویسی خود باشید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت