الگوی خوب برای لحن در داستان بومی




عنوان داستان : ننه پیردار
نویسنده داستان : محمدرضا زروندی

روی پیرنشین نفسی چاق مي‌کنم. این عصا هم زهوارش در رفته، مثل خودم پاشنه‌اش لق می‌خورد. دست می‌برم به گردنبندم، اندازه گردنیه دختران ترگل ورگل امروزی می‌ارزد. کلید را که لمس می‌کنم یکهو نگاهم می‌افتد به درز در. در چرا پیش شده؟ پیشانی‌ام داغ می‌شود. با دست راست جلوی لرزه دست چپ را می‌گیرم. لگدی می‌پرانم به در و آسته آسته از دهلیز سرد و نمور رد می‌شوم. در اتاق را باز و نان سنگک را پرت می‌‌کنم وسط سفره.
_حاج خانم، حاج خانم، خِدیجه خانم، ترسیدی؟ چرا جواب نمدی؟
پیشو از هال مي‌پرد بیرون و از بالای پله ها می‌جهد پایین. دورم چرخی می‌زند و مثل همیشه خودش را لوس می کند، سرش را مرتب می‌مالد به روی دمپایی‌ام.
_پیشو پیشو میو میو، پیشو خدیجه خانم کجایه؟
شب سیاهت دراز طاهره، آدم كه دشمنش را به خانه راه نمی‌دهد. پاهایم شل می‌شود و می‌تمرگم روی موزاییک سرد حیاط. روده‌هایم گُر می‌گیرد، درد کهنه‌ام نو‌نوار می‌شود. جلوی چشمانم اصغر را که برق گرفت و جوان مرگ شد، درد افتاد به روده‌هایم. دکترگفت این درد تا آخر عمر باهات می‌ماند. خدا از بابای شیخش نگذرد، همه‌ی کاسه کوزه‌ ها را سر من شکست. گفت ضیعفه فاطمه را فرستادی مدرسه، کار حرام کردی و حالا بخور چوب خدا را.
سوز سرما امان نمی‌دهد و پاهای استخوانی‌ام بشمار‌سه یخ می‌زند. کش چادر آمده تا لبه‌ی چانه‌ام، می‌کشانمش عقب و از جا بلند می‌شوم. از نرده‌ها کمک می‌گیرم و پله ها را بالا می روم. هال خانه را سرک می کشم و خدیجه را صدا می زنم. زبانم لال، نکند جا به جا افتاده و ریق رحمت را به نیش کشیده باشد. خبری نیست که نیست. خدیجه از قفس پرید. گردن آویزش افتاده روی گل قالی، چادر طوسی هم که از چوب لباسی آویزان است. پیرزن آخر عمری حیاءت کجا رفته؟ زبانم مو در آورد صدا بار گفتم خدیجه این کارت همیشه گردنت باشد، روش آدرس خانه و شماره دخترت را نوشته‌ام، تو که هوش و حواس درست و حسابی نداری، من هم جانِ درست و حسابی، حریفت نمی شوم، گم و گور می شوی و من می مانم و حساب و کتابِ با کرام الکاتبین و یک تیر و طائفه.
تلفن اتاق زنگ می‌خورد. صدای دینگ دینگ درگوشم می پیچد. از پله ها پایین می‌آیم و گام های عصا را بلند بلند بر می‌دارم. با دمپایی به چهارچوب اتاق گیر می‌کنم و با صورت زمین می‌خورم. چشمم سیاهی می‌رود و سرم سوت می‌کشد. صدا قطع می شود و دو مرتبه تلفن زنگ می‌خورد. روی موکت دست راستم را عمود می‌کنم و زور می‌زنم. با نوک زبان دندان مصنوعی را برمی‌گردانم سر جایش. قطره‌های عرق از کنار گوشم می‌سرد پایین. دو دستم را می‌گذارم روی دسته تلفن و نفس عمیق می‌کشم.
_الووو طاهره خانم چِره تلفون جُواب نَمِتی؟
_سلام خدیجه خانم رو برده بُدُم دستشویی دیر رسیدُم.
_جاده بِرفیس ما یَکم دِر مِرسِم. دِ هفتادکیلومتری مِشَدِم. ایمشالا شام مهمون شمایم.
_چارتا چار قل خاندُم و سه تا لعن سه ضرب تا بی خطر باشِن.
عشرت که از درد سلاطون خون مرد، با هزار جور ورد و دعا این خونه جور شد، همه خانمای جلسه قرآن پیگیر شدند. کل بولوار‌های مشهد رو با میلان هاش گشتند تا این اتاق دو متری گیرم آمد.
بچه های کوچک جلسه صدام می زدند ننه پیردار. شده بودم پیری عصاکش پیر دیگر. خدیجه سومین پیرداری من بود، تازه همان اول دختر خدیجه باهام طی کرد. طاهره خانوم از کنار مادر ما جم نمی‌خوری حتی برا سیم ثانیه. خدیجه هم مدام می‌گفت: من خریدمت‌، من خریدمت، تو برده زر خریدمی.
رگه‌های دود جلوی صورتم را می‌گیرد. با دست رگه‌ها را پاره و محو می‌کنم. همه حواسم را در دماغم جمع می‌کنم و بو می‌کشم. بوی عدس سوخته همه جا پیچیده، ای وای لخشک سوخت. دست از روی تلفن بر می‌دارم و واشر اجاق تک شعله را تا ته می‌چرخانم. سوخت که سوخت به درک، شب التماس هیئت سرکوچه می‌کنم و چند پرس غذا می‌جورم. عدس و سبزی فدای سرت طاهره، خدیجه را چکار کنم؟
نک انگشت اشاره را می‌کنم در سوراخ عدد صفر تلفن، شماره می‌گیرم، یک، یک، صفر، دست هایم می‌لرزد و دسته تلفن را می‌گذارم سرجایش. پای پلیس را فعلا به ماجرا نکشم بهتر است حتی اگر خدیجه را پیدا کنند برای این آبرو ریزی با اولدنگی بیرونم می‌کنند.
خودم باید دست به کار شوم. بد به دلت راه نده طاهره، لابد همین دور و بر هاست. دل و جرئت دور شدن ندارد. در کمد چوبی را باز می‌کنم و دستکش سیاه مخملی را می‌پوشم. شال را محکم می پیچم دور گردنم. دستکش و شال را خدیجه بافته بود. دو ماه وقت گذاشت، آخر سر هم گفت بیا اینا مال تو، نشان بردگیه. جلو من بپوششون تا خیالم جمع باشه.
از خانه بیرن می‌آیم. شمرده شمرده راه می‌روم. سید عباس جوالدوز تکیه داده به دیوار و سوزن در کفی کفش فرو می‎کند و در می‌آورد. با حلبی آتش کنار جول و پلاسش خودش را گرم می‌کند. با عباس رفیقم. هر موقعه خدیجه بد عنقی می‌کند و غذا را تا نصفه بشقاب می‌خورد، ته مانده را می‌آورم برای عباس، اول کلی خواهش و تمنا وبعد یاسین و الرحمن برای امواتم حواله می‌کند.
_عباس خدیجه خانم رو ندیدی؟
_نه والا ننه پیردار، مگه آفتابی هم مشه؟ البته مو چند دقیقه رفته بودم تو صف نذری.
به مغازه سبزی فروشی سر کوچه می‌رسم. بوی ریحان و جعفری دماغم را پر می‌کند. مغازه غلغله است. همه مشتری ها دارند برای مراسم شب سبزی تهیه می‌کنند. دم در رو پنجه پا می‌ایستم و داد می‌زنم.
_آهای عمو سبزی فروش، خدیجه خانم رو ندیدی؟
_چرا دیدمش ننه، داشت مرفت سمت چهاررا میدون بار.
سرم گیج می‌رود. چهار راه میدون بار؟ نگاه می‌کنم به پایین بولوار. سوی چشمم یاری نمی‌دهد. اما خیابان ها را بسته‌اند و فقط دسته ها از تقاطع، راه خودشان را می‌کشند و حتمی تا چهارراه شهدا می‌روند. کاش می‌شد همین حالا بیخیال خدیجه می‌شدم، خرت و پرت های ضروریم را جمع‌کردم و جیم می شدم. بعد مثل خدیجه خودم را می‌زدم به فراموشی که کسی یقعه‌ام را نگیرد. اما چاره ندارم‌، باقر بفهمد دست گل به آب داده‌ام دعوا و الم شنگه به پا می‌کند.
_نِنِه دست و پا چلفتی، شیخ حق داشت طِلاقت داد، به خدا نِدِرُم، خرج زن و بچمو بزور از جیب ای مردم مِکشُم بیرون، آخه ای نخود و لوبیا و روغن مگر چقدر سود دِرِه. ها دندت نرم، مُخواستی با شیخ بسازی و کنار بِچّه هات زندگی کنی. دست پاچه رَفتی آمدی تو ای شهر و مارم دنبال خودت کشوندی. ایَم چوب خدا حالا بخور.
کاش حداقل سر نخی داشتم. کاش خدیجه که عاشق قند بود و همیشه قندان را از جلوی دستش قایم قولک می‌کردم، راه رفته را با حبه های قند علامت گذاری می‌کرد. کاش امروز صبح جیبش را پر می‌کردم از قند.
راه می‌افتم سمت چهارراه. یک صف طولانی جلوی ایستگاه صلواتی، قطار شده. لابد شله پخش می‌کنند. لحظه‌ای در دل تاریکم، چراغی نیم سوز روشن و خاموش می شود. خدیجه عاشق شله بود، هر چیزی از یادش می‌رفت، طعم و بوی شله را فراموش نمی‌کرد. حتما رفته سر صف ایستاده یکدفعه یادش رفته چرا اینجاست، برگشته، بعد بوی شله به مشامش رسیده و دومرتبه رفته سر صف. اصلا اگر اینجا هم پیدایش نشد. هر جای شهر که شله بدهند را باید بگردم.
صف زنانه را یک به یک برانداز می‌کنم و از همه سوال می‌پرسم.
_حاج خانوم، دختر خانم، کوچولو، ببخشن یک پیرزن تپل عینکی ندیدن که بافتنی سبز تنش بِشه؟
کسی محل نمی‌گذارد، شاید حرف هایم را نمی‌شنوند، یا شاید حلزون گوششان سر در لاک برده، شایدهم بخاطر صدای زیاد باند است.
به راهم ادامه می‌دهم. پاهایم جان ندارند و لرزم گرفته. به چهارراه می‌رسم و می‌شینم روی جدول خیابون. دسته های زنجیر زنی دانه دانه و پشت سرهم رد می‌شوند. مداح می‌خواند: گلی گم کرده‌ام می جویم او را به هر گل می‎رسم می‌بویم او را. موج لرزش طبل ها‎ می‌لرزاندم. دست روی گوش ها می‌گیرم و سر را به شکم نزدیک می‌کنم. همراه با مداح می‌خوانم: خلی گم کرده‌ام می‌جویم او را به هر خل می‌رسم می‌بویم او را. خدیجه بوی شاش می‌داد. بیرون روی که می‌گرفت بوها ترکیب می‌شدند.کاش قند ها را می‌ریختم در حلقش، دیابتش عود می‌کرد و پاهایش را می‌بریدند تا به این مصیبت بلاگیر نمی‌شدم.
تارهای جارویی روی دمپایی‌ام کشیده می‌شود. سر را بالا می‌آوردم. علی سوفور می‌خندد، چین های روی پیشانی تا می‌شوند. بخار از دهانش بیرون می‌زند. دارد لیوان های یکبار مصرف جوب را جارو می‌کند. یک کلاه نارنجی سرکرده و تا روی ابروها کشیده است. علی، سوفور محله‌مان هست. سر هر ماه یک پولی کف دستش می‌گذارم و دعا می‌کند علیل و محتاج نشوم.
_ننه پیردار اینجه چکار مُکنی؟ شب تاسوعا، وسط چهار راه، تو ای هوای سرد.
_دنبال خدیجه‌یُم، ندیدیش؟
دست به ریش های سفید می‎‌کشد. نبش ها تا بنا گوش باز می‌شود.
_حدسشو مِزدُم، اگه دیده بِشُمش چی مِشه؟
_مژدگونی مِدُم بهت.
پنجاه هزار تومان گذاشته بودم لای قرآن نذر سفره‌ی امام جواد حالا آن را باید یک جا بکنم در خیک علی سفور.
_اگه بُخوام زنم مشی؟
_خاک به کِلَّم، قباحت دره. مو یک بار شو کردم بِره هفت پشتم بسه.
_خدیجه رو دیدم یک سر و وضعی داشت، گفتُم کجا مری؟ گفت دنبال بردمُم دو سه تا دسته جلو تره. حالا نگران نباش الان مُرُم دنبالش لابد الان به میدون شهدا رسیده بشه.
علی سوفور با جاروی در دستش دوید. گذر دسته ها را نگاه می‌کنم. بنشین در کنار دسته و گذر عمر ببین. خیره می‌شوم به طاوس سر علم. طاوسی که کنار شیرِ غران، بال ها را باز کرده و چشم نوازی می‌کند. بابا را جلوی دسته می‌بینم، گل به ریش های بلند زده و اشک از گوشه چشمش سرازیر است. می روم به روز تاسوعای پنجاه سال پیش. بابا نماینده تام الاختیار آقای بروجردی بود، یک نیشابور از آیت الله فقیه حرف می‌شنید. روز های عزا جلودار دسته بود و جمعیت عزادار پشت سرش حرکت می‌کردند، اصلا تقصیر آقاس، یکباره آمد و گفت دخترم می‌خواهم تو را به عقد شیخ حسین در بیاورم. من هم که حرف زدن روی حرفش را بلد نبودم، یک کلمه گفتم چشم. اما در دلم گفتم نه مرا زن این لاغر سیاه سوخته نکن، آخر هم عقد فضولی خواند و تیره بختم کرد. حالا سی ساله‌س که همینطور دنبال می‌گردم، دنبال یک نفس راحت، یک روز خوش اما هنوز نجستم، جوینده یابنده بود اما من نه خدیجه را پیدا کردم نه سالهاس خودم را. اصلا تقصیر باباس، سر کیسه را شل نکرد، شیخ حسین پیله کرد بود که از آن خمس و وجوهات به من و دخترت بده، به ما می‎رسد. گفت برو قم و از دست خود آقای بروجردی بگیر. شیخ حسین از همانجا لج افتاد، وضعش که خوب شد و مهر مرا با زن های دیگر تخس کرد، مهریه‌ام را بخشیدم و طلاق خواستم.
هوا رو به تاریکی است و حالا نیم ساعته که زیر این چراغ راهنما نشسته‌ام. الانه که برسند خانه و ببیند نه طاهره‌ای هست، نه خدیجه‌ای. طاقت من که طاق شد اما این دسته ها تمامی ندارند. دوباره باید خودم دست به کار شوم. دست به عصا می‌گیرم و بلند می‌شوم. برف ریزی نم نم شروع به باریدن می‌کند. خودم را قاطی دسته‌ای از زنها می‌کنم. خدا رو شکر آنقدر دسته کند پیش می‌رود که جا نمی‌مانم. یک چهار راه رد می‌کنیم. علی سوفور و خدیجه را آنطرف خیابان در عابر پیاده می‌بینم. به میدان شهدا می‌رسیم. مداح دعا می‌کند و همه سمت اتوبوسی حرکت می‌کنند. سوار می‌شوم. پیر زن کنارم عینک ته استکانی را بالا و پایین می‌دهد و سوال پیچ می‌کند.
_حاج خانوم شما اهل مِحل مایِن؟
_نمدِنُم اهل محل شمایُم یا نه.
_هیچ کس و کاری ندری؟
_یادم نِمیه.
_هیچ کارت و نشونی باهات نیست؟
_کارت چی؟ نشون چی؟ مو یه نشون دِرُم اویم رو پیشونیمه، مهر طلاق، نمی‌بینی؟ پیشونی منو کجا می‌‌شونی؟
همه چم و خم کار را از خدیجه یاد گرفته‌ام. حس جوریدن دارم. حس اینکه چوب خدا از رویم برداشته شده. این اتوبوس مرا در ایستگاه خوشبختی پیاده می‌کند. بین این جمعیت‌، قطعا کسی دلش برایم می‌سو‌زد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
یک داستان زمانی موفق است که جز به جز اش درست سر جای خود قرار گرفته باشد. درست مثل داستان شما که لحن بسیار تمیزی دارد. همیشه نقد وظیفه اش پیدا کردن نقاط ضعف یک داستان نیست. اگر چنین بود هیچ وقت داستان های خوب مورد بحث جدی قرار نمی گرفتند. داستان شما هم مجابم کرد نه برای نویسنده که آگاه به قوت داستانش است بلکه برای مخاطبی که داستان را می خواند نقد بنویسم تا بداند دلیل موفقیت این داستان و جذابیتش چیست و به یک کارگاه عملی برسیم.
اول این را بگویم داستان یک محصول اُرگانیک است که رشد می کند نه یک ماشین. منظور از ارگانیک چیست؟ شخصیت ها و پیرنگی را پرورش بدهیم که به شکل طبیعی از دل ایده دسته اول شما برای داستان رشد کرده و بیرون امده است. نویسنده داستان را از ده ها بلکه هزارها عنصر و با استفاده از مجموعه وسیعی از فنون می سازد. با این وجود مخاطب باید احساس کند با یک داستان ارگانیک طرف است. داستان باید به گونه ای باشد که انگار یک چیز واحد است که رشد می کند و به نقطه اوج می رسد. اگر می خواهید داستان گوی بزرگی شوید باید بر این تکنیک به حدی تسلط داشته باشید که به نظر برسد شخصیت های شما به اراده خود به نحوی که باید عمل می کنند (مثل حرکت مداوم ننه پیردار). حال آنکه در واقع شما هستید که آن ها را به عمل وا می دارید. درست مثل یک فوتبالیست حرفه ای. که چنان مهارت و تسلطی بر فنون رشته خود دارد که فن به کلی ناپدید شده و بیننده فقط شاهد زیبایی است. ما هیچ وقت زمین خوردن¬های بی شمار لیونل مسی را ندیده ایم اما بارها دیده ایم چطور مثل آب خوردن و به زیبایی پنج مدافع را جا می گذارد و با یک ضربه ی چیپ وسط دربی بزرگ دروازه بان را هم مجذوب خود می کند.
نویسنده با نوشتن داستان در حقیقت یک بازی خلق می کند. بازی موفق آن است که مخاطب را به یک تجربه ی مجدد زندگی می رساند (بخش احساسی-همدلی با ننه و پیرزن). در عین حال پازلی فراهم می کند تا مخاطب آن را حل کند (بخش فکری- چرا پیرزن رفته؟ چرا ننه با وجود پیری مجبور است از دیگری مراقبت کند؟ مگر خودش فرزند و همسر ندارد؟) برای فراهم کردن این پازل لازم است نویسنده درباره شخصیت های داستان بعضی اطلاعات را بدهد و بعضی دیگر را دریغ کند تا مخاطب مجبور شود بفهمد شخصیت کیست چه می کند. یادتان باشد اگر مخاطب مجبور به یافتن چیزی نباشد، از مخاطب بون دست بر می دارد و داستان از حرکت باز می ماند. مخاطب هر دو بخش داستان (احساسی و فکری) را دوست دارد. داستان خوب هر دو را دارد.
دنیای داستان به جمله «می اندیشم پس هستم» خلاصه نمی شود بلکه عصاره آن «می خواهم، پس هستم» است. چیزی که دنیای داستان را به حرکت در می آورد میل و خواسته در تمام ابعاد وجوه است. داستان یعنی دنبال کردن خواسته ی یک فرد کاری که برای رسیدن به آن می کند و بهایی که باید برای آن بپردازد. در حقیقت وقتی شخصیت آرزو و خواسته ای دارد داستان روی دو پا راه می رود زیرا وقتی قهرمان خواسته ای دارد برای رسیدن به آن دست به کنش می زند. با مانع رو به رو می شود. مجبور به تلاش و تقلاست. این تلاش باعث تغییر او می شود. هدف نهایی نشان دادن تغییر در شخصیت یا نشان دادن اینکه چرا تغییر روی نداد.
داستان بیش از انکه شبیه یک ماشین مکانیکی باشد به پیکره انسان شبیه است. مباحث اخلاقی ِ داستان به منزله مغز است، شخصیت معادل قلب و سیستم گردش خون است. مکاشفه ها سیستم عصبی هستند ساختار اسکت است و صحنه ها پوست. بنابراین نباید برای نوشتن یک داستان خوب از نوشتن صحنه ها و نوشتن خودِ داستان شروع کنیم.
حالا ببینیم یک داستان ارگانیک چگونه حرکت می کند.
1- الگوهای خطی: شخصیت اصلی منفرد را از آغاز تا پایان دنبال می کند
2- پرپیچ و خم: قهرمان خواسته و آرزویی دارد اما این خواسته شدید نیست، او قلمرو بزرگی را بدون نظم خاصی زیر پا می گذارد و با شماری از شخصیت ها از اقشار مختلف جامعه برخورد می کند.
3- حلزونی: شخصیت دائما به یک رویداد یا خاطره واحد باز می گرد و آن را در سطوح پیوسته عمیق تر می کاود. (مثل آنچه در ننه پیردار می بینیم)
4- شاخه ای: هر شاخه معرف یک جامعه با جزئیات است که قهمان به کاوش در این جواممع می پردازد. این نوع بیشتر در داستان های پیشرفته تر نظیر فانتزی های اجتماعی ( سفرهای گالیور) یا چند قهرمانی (نشویل) دیده می شود
5- انفجاری: این نوع حرکت در داستان ممکن نیست زیرا در یک لحظه نمی شود از چند عنصر استفاده کرد اما در سینما کاربردی می شود زیرا به کمک تدوینِ موازی یا میان برش می توانیم چند حادثه را به طور همزمان نشان بدهیم که مرکز شروعِ همه این حوادث یک نقطه است.
حالا برویم سراغ اینکه چگونه نوشتن یک داستان را شروع کنیم.
1- پیش فرض
2- هفت گام اصلی
3- شخصیت
4- مضمون
5- دنیای داستان
6- پیرنگ
7- بافت صحنه
8- ساخت صحنه و گفت و گو

1- پیش فرض عبارتست از داستانی که در یک جمله بیان شده است. پیش فرض ساده ترین ترکیب ممکن از شخصیت و پیرنگ است و معمولا این بخش ها را در خود دارد: رویدادی که کنش را آغاز می کند، حسی از شخصیت اصلی، تصوری از کنش اصلی و حسی از نتیجه داستان. برای مثال از فیلم « پدرخوانده » کمک میگیرم. پیش فرضش چیست؟ « جوان ترین پسر یک خاانواده ی مافیایی از سوقصد کنندگان به پدرش انتقام می گیرد و پدرخوانده جدید می شود. » پیش فرض داستانِ ننه پیردار چیست؟ « ننه پیردار از پیرزنی مراقبت می کند که آلزایمر دارد. پیرزن گم می شود. ننه پیردار به دنبالش می رود. به کمک رُفته گر محل پیرزن پیدا می شود. ننه پیردار فرار می کند و خود را به فراموشی می زند.»
پیش فرض در موفقیت نویسنده بسیار موثر است به چند دلیل 1- منبع الهام شماست و وقتی آن را برای اولین بار می بینید هیجان زده می گویید «خودش است». این هیجان به شما استقامت و پشتکار لازم برای ساعت ها کار سخت می دهد. 2- در عین حال یک زندان است زیرا درست از لحظه انتخاب پیش فرض، هزاران ایده بالقوه را کنار می گذارید. پ بهتر است دنیای ویژه ای انتخاب کنید تا از آن راضی باشید.3- هر تصمیم دیگری که درباره فرآیند نوشتن ی گیرید مبتنی بر همین انتاب پیش فرض است. یعنی شخصیت ها پیرنگ مضمون همگی از دل پیش فرض بیرون می آید.
این کار چنان سخت است که از هر ده نویسنده نه نفر با شکست مواجه می شوند پس از اینکه ساعت ها و هفته ها روی پیدا کردن پیش فرض وقت بگذاری نگران نباشید.
اما چگونه به یک پیش فرض خوب برسیم؟
گام اول- چیزی بنویسید که شاید زندگیتان را تغییر دهد. استاندارد خیلی بالایی است. اما اگر داستان برای شما تا این حد مهم است شاید برای تعداد زیادی مخاطبان هم به همان اندازه مهم باشد و با تمام شدنی نوشتن داستان صرف نظر از هر اتفاقی زندگی خودتان را تغییر داده اید. برای این مسئله باید خود را بهتر بشناسید. بنابراین یک لیست از ارزوهای شخصی، چیزهایی که سرگرمتان می کند م مضامینی که برایتان مهم است بنویسید.
گام دوم- به دنبال امکانات باشید. باید بتوانید ظرفیت های بالقوه داستان خود را پیدا کنید. در واقع می خواهید بدانید ایده شما به کجا می تواند برود چگونه می تواند رشد کند و شکوفا شود. فورا به یک امکان نچسبید. حتی اگر عالی باشد. یادتان باشد ایده های احمقانه را دست کم نگیرید معمولا منجر به موفقیت های هنری می شود. گام دوم را با فیلم سینمایی «قتل در قطار سریع السیر شرق» بهتر می توان فهمید. ایده در این فیلم چه بوده است؟ «قتل در کوپه ای درست در همسایگی کوپه یک کارگاه نابغه» نویسنده چگونه از دل این ایده به پیش فرض رسیده است؟ با درنظر گرفتن امکانات و احتمالات و موقعیت های متنوع و با جواب دادن به این پرسش که «ایده به کجا می تواند برود؟». چه خواهد شد اگر بخواهید نهایت عدالت شاعرانه را نشان بدهید؟ چه خواهد شد اگر مقتول مستحق مرگ باشد و هیات منصفه ی طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن هم قاضی او باشند و هم مامور اعدامش؟
می بینید چطور امکانات بالقوه یک ایده را بیرون می کشیم و به پیش فرض جذابِ این فیلم می رسیم؟
گام سوم- چالش های داستان را شناسایی کنید. یعنی پیش بینی کنید در زمان نگارش این داستان چه مشکلاتی ممکن است گریبان¬گیرتان شود. شناسایی مشکلات در این مرحله ضروری است بسیاری از نویسندگان این مرحله را پس از اتمام نوشتن تمام داستان انجام می دهند که شکست قطعی است زیرا خانه از پایبست ویران است! مثلا در فیلم «فارست گامپ» مشکلات پیش فرض چیست؟ خلق قهرمانی که علیرغم مشکلات ذهنی قادر است پیرنگ را پیش ببرد، دارای بینش هایی است که به شکل باورپذیری عمیق اند و در حالی که هوس را با احساس حقیقی و صادقانه متعادل می کند، دچار تحول شخصیت می شود.
نویسنده در مرحله پیش فرض برای این مشکل راه حل پیدا می کند و پیش فرضش را اصلاح می کند.
گام چهارم- اصل طراحی را بیابید. فرق پیش فرض و اصل طراحی در این است که پیش فرض ملموس است و چیزی است که در واقع اتفاق می افتد ( همه داستان ها این را دارند) اصل طراحی انتزاعی است.. فرآیند عمیق تری است که در داستان پیش می رود. یعنی تصمی بگیریم پیش فرضمان را با کدام فرآیند داستانی گسترش بدهیم.
برای مثال در فیلم پدرخوانده، ایده «طرز کار درونی مافیای امریکا» است، پیش فرض « پسر یک خانواده ی مافیایی از سوقصد کنندگان به پدرش انتقام می گیرد و پدرخوانده جدید می شود.» است و اصل طراحی استفاده از روش کلاسیک قصه های پریان است که چطور از میان سه پسر جوان ترین آن ها شاه می شود.
گام پنجم- بهترین شخصیت خود را در ایده تعیین کنید. منظور از بهترین خوب ترین نیست منظور جذاب ترین چالش برانگیز ترین و پیچیده ترین. اما چگونه بهترین شخصیت نهفته در ایده را پیدا کنیم؟ با جواب دادن به چند پرسش: «چه کسی را بیشتر از هم دوست دارم؟ آیا می خواهم او را در حال کنش ببینم؟ آیا شیوه تفکر او را دوست دارم؟ آیا چالش های پیش رویش برایم مهم است؟» اگر نمیتوانید شخصیت دوست داشتنی را در ایده داستانی پیدا کنید سراغ ایده دیگری بروید! اگر او را یافته اید اما در همین پیش فرض شخصیت اصلی نیست پیش فرض خود را تغییر دهید تا او شخصیت اصلی داستان باشد.
گام ششم- تصویری از کشمکش اصلی به دست آورید. برای پیدا کردن این کشمکش بهتر است به چند سوال جواب بدهید « چه کسی با چه کسی سر چه چیزی دعوا دارد؟»
گام هفتم- تصوری از یک مسیر علت و معلولیِ واحد به دست آورید. اگر پیش فرض اولیه این باشد« مردی عاشق می شود و سر اداره کارخانه با برادرش می جنگد» می بینید که در سیر علت و معلول یک چیزی کم است. از خود می پرسید عشق چگونه می تواند علت جنگ باشد؟ این پرسش یعنی یک حلقه مفقوده در زنجیره علت و معلولی پیش فرض وجود دارد. حالا پیش فرض را اصلاح می کنیم « مردی به واسطه عشق یک زن خوب، برادرش را بر سر اداره کارخانه شکست می دهد» این پیش فرض اگرچه هنوز حلقه مفقوده دارد اما یکی از این حلقه های مفقود شده پیدا شده است « عاشق زن خوب» خوبی زن علت حرکت مرد است.
شما وقتی پیش فرضِ اولیه خود را نوشته اید برای چک کرد سلامت رابطه علی معلولی باید به این سوال پاسخ بدهید« کنش اصلی قهرمان من کدام است؟» کنش¬ها زیاد است اما یکی از کنش¬ها اصلی است. برای این کنش باید خط علی معلولی بسازی.
گام هشتم- تعیین منحنی تحول قهرمان است. این همان چیزی است که صرف نظر از شکل داستان باعث عمیق ترین رضایت برای مخاطب می شود. حتی اگر تحول مثل فیلم پدرخوانده منفی باشد. تحول همان چیزیست که قهرمان به واسطه تقلا و تلاش تجربه می کند. شخصیتی که دارای نقاط ضعف است، وقتی در یک تلاش مشخص رنج فراوان می کشد به یک وجود تحول یافته تغییر شکل می دهد. برای رسیدن به این منحنس یک سه گام داریم. 1- پیش فرض ساده یک خطی خود را بنویسید 2- کنش اصلی قهرمان را تعیین کنید. 3- نقاطی که مقابل این کنش اصلی قرار می گیرند پیدا کنید و ضعف های قهرمان را مقابل این موانع بگذارید و تحول شخصیت را پیدا کنید.
به مثال پدرخوانده رجوع کنیم:
پیش فرض « جوان ترین پسر یک خاانواده ی مافیایی از سوقصد کنندگان به پدرش انتقام می گیرد و پدرخوانده جدید می شود. »
نقاط ضعف در ابتدای داستان: بی اعتنا، ترسیده، معمولی، معقول، جدا از خانواده
کنش اصلی: انتقام می گیرد
تحول شخصیت: مستبد، فرمانده مطلق خانواده
گام نهم- انتخاب اخلاقیِ ممکن برای قهرمان را پیدا کنید. بسیاری از نویسندگان دچار این اشتباه می شوند که به قهرمان یک انتخاب دروغین می دهند. انتخاب دروغین یعنی انتخاب میان یک چیز مثبت و منفی. مثلا انتخاب بین رفتن به زندان و رسیدن به معشوق. انتخاب صحیح آن است که قهرمان میان دو پیامد مثبت یکی را انتخاب کند یا میان دو پیامد منفی.
گام دهم- میزان جذب مخاطب را ارزیابی کنید. از خود بپرسید « آیا این داستان یک خطی آنقدر منحصر به فرد است که علاوه بر من خیلی های دیگر را جذب کند؟» یادتان باشد همیشه برای خودتان می نویسید درباره چیزی که برای شما مهم است اما به این تله نیفتید که فقط برای خودتان می نویسید. یعنی به این دو راهی یا برای خود بنویسم یا برای فروش وارد نشوید. در واقع بهترین پیش فرض آن است که مورد علاقه خودتان باشد ولی آن را برای مخاطب بنویسید.
حالا که پیش فرض را نوشته اید به سراغ ساختار داستان بروید. این مرحله هفت گام دارد که هفت گام اصلی است (معمولا برای داستان کوتاه همین 7 گام کار را به خوبی تمام می کند).
1- ضعف و نیاز
2- آرزو
3- حریف
4- نقشه
5- نبرد
6- مکاشفه نفس
7- تعادل جدید
قهرمان از ابتدای داستان ضعف و نیاز دارد. نیاز آن است که قهرمان باید دروناً به آن برسد تا زندگی بهتری داشته باشد. اما در آغاز به نیاز خود واقف نیست به ضعفش آگاهی ندارد در مسیر داستان است که ضعفش را می فهمد نیازش را می شناسد. اگر از اول داستان بداند نیازش چیست فاتحه داستان خوانده است. بهترین حالت کشف این نیاز در مرحله مکاشفه نفس و نزدیک به پایان داستان است، یعنی بعد از آنکه رنج زیادی متحمل شده. این نیاز می تواند روانشناختی باشد یعنی تنها سبب آسیب به خود قهرمان شود، می تواند اخلاقی باشد و باعث آسیب به دیگران شود. داستانی قدرتمند است که هر دو را پوشش دهد.
اما تکنیک این هفت گام چیست؟
گام اول- خلق نیاز اخلاقی و روان شناختی- برای نیاز اخلاقی باید قهرمان در ابتدای داستان حداقل به یک نفر آسیب وارد کند. در داستان خوب نیاز اخلاقی معمولا از یک نیاز روانشناختی سرچشمه گرفته است. یعنی قهرمان به دلیل ضعف روان شناختی دچار ضعف اخلاقی می شود و به دیگری آسیب وارد می کند.
گام دوم-خلق آرزو-حالا وقت آن است برای قهرمان یک آرزو خلق کنیم. یعنی خواسته قهرمان و هدف مشخص. آرزو خط آهن داستان است، نیروی محرکه داستان است. رابطه تنگاتنگی با نیاز دارد. اشتباه بزرگی است اگر نیاز و آرزو را یکی بدانیم. در حقیقت ضعف درون قهرمان است و آرزو چیزی خارج از قهرمان است. در حقیقت نیاز کلید کل داستان است و مخفی در زیر سطح ظاهری داستان قرار می گیرد. و آرزو چیزیست که قهرمان و مخاطب به دنبال آن حرکت می کنند و در راه رسیدن به این آرزو به نیاز و ضعف خود پی می برد (مکاشفه نفس).
برای روشن شدن این دو گام به فیلم سینمایی «نجات سرباز راین» مراجعه می کنم.
نیاز « قهرمان باید وظیفه ای را به رغم ترسی که دارد انجام دهد» (روان شناختی و اخلاقی)
آرزو « می خواهد سرباز راین را پیدا کند و او را زنده برگرداند»
آیا درست است که ما برای جذب مخاطب داستان را با آرزوی قهرمان آغاز کنیم؟ خیر زیرا چنین آغازی اگرچه طوفانی و سریع است اما پایان داستان را نابود می کند. زیرا وقتی قهرمان به آرزویش می رسد دیگر چه حرکتی می خواهد داشته باشد؟ پس گام اول یعنی خلق نیاز را درز نگیرید.
گام سوم- حریف- این شخصیت نه تنها قهرمان را از رسیدن به آرزویش باز می دارد بلکه با قهرمان بر سر یک هدف واحد رقابت می کند. هدف باید واحد باشد تا کشمکش اتفاق بیفتد اگر دو هدف مجزا داشته باشند هر کدام می توانند بدون کشمکش مستقیم به هدف خود برسند. که در این صورت اصلا داستان به وجود نمی آید. برای یافتن حریف به هدف اصلی قهرمان مراجعه کنید به آرزویش و ببینید کدام یک از شخصیت ها می تواند مانع شود. آن شخیت حریف است. چنین حریفی دیگر آن شیطانی که صرفا وسوسه می کند نیست، ساختار دارد چون در عین شیطان بودن رقیب است. (این حریف می تواند همان ضعف قهرمان باشد مثل آنچه در ننه پیردار می بینیم. اما این به تنهایی حریف قدری نیست و قهرمان به یک حریف بیرونی نیاز دارد. مثل پیرزن که در طی داستان برملا می شود)
در «پدرخوانده» حریف نخست سولاترو است، اما حریف اصلی و قوی تر «بارزینی» است که حریف اولی زیر پرچم اوست.
گام چهارم- نقشه- مجموعه ای از روش هاست که قهرمان برای غلبه بر حریف و رسیدن به آرزویش.
در فیلم «پدرخوانده» نقشه اولِ قهرمان کشتنِ «سولاتزو» و حامی او «سروان مک کلاسکی» است. و نقشه دوم نزدیک به پایان داستان کشتن سران دیگر خانواده ها در یک حمله واحد.
گام پنجم-نبرد- در میانه داستان میان قهرمان و حریف زد و خورد داریم و این نبرد است
گام ششم- مکاشفه نفس- قهرمان در نبرد با تجربه سخت و دردناکش به یک مکاشفه بزرگ درباره هویت واقعی خود می رسد. کیفیت داستان تا حد زیادی متصل به این مکاشفه است. این مکاشفه می تواند روانشناختی باشد یعنی قهرمن بعد از نبرد برای اولین بار صورتک خودد را بر میدارد و صادقانه به خود نگاه می کند. اما یادتان باشد این مکاشفه نباید مستقیم ابراز شود زیرا داستان را دچار شعارزدگی می کند. این مکاشفه بیش از هر چیز به نیاز قهرمان ارتباط دارد.
گام هفتم- تعادل جدید- در این مرحله همه چیز به تعادل رسیده است و قهرمان به آرزویش رسیده است.
این هفت گام را به صورت فشرده درباره فیلم پدرخوانده مرور می کنیم.
قهرمان: مایکل
نقاط ضعف: جوان، بی تجربه، ناآزموده، بیش از حد متکی به نفس
نیاز روان شناختی: مایکل باید حس برتری و حق به جانب بودن را کنار بگذارد
نیاز اخلاقی: نباید مثل باقی روسای مافیا بی رحم باشد در عین حال از خانواده محافظت کند.
مساله: دسته رقیب به پدر مایکل سوقصد می کنند
آرزو: انتقام گرفتن از سوقصدکنندگان و محافظت از خانواده
حریف: سولاتزو، بارزینی
نقشه: کشتن سولاتزو وسروان مک کلاسکی، کشتن سران خانواده های مافیایی
نبرد: کشتن سران پنج خانواده
مکاشفه نفس روان شناختی: داستان فاقد این قسمت است زیرا مایکل کماکان خودبرتر بین و حق به جانب است
مکاشفه نفس اخلاقی: وجود ندارد زیرا مایکل به یک قاتل بی رحم تبدیل شده است. این مکاشفه را نویسنده به همسر قهرمان واگذار می کند. «کِی» در لحظه ای که در اتاق مایکل به رویش بسته می شود شاهد است مایکل به چه آدمی تبدیل شده است.
تعادل جدید: مایکل دشمنان را کشته و به جایگاه پدرخوانده «صعود» کرده است.
حالا می رویم سراغ شخصیت پردازی قهرمان.
گام اول- مخاطب به واسطه دو عنصر با قهرمان همزاد پنداری می کند. آرزوی قهرمان و مساله اخلاقی که با آن مواجه است (آرزو و نیاز). مهم نیست قهرمان دوست داشتنی باشد یا نه مهم همدلی مخاطب با قهرمان است. این همدلی تنها با درک قهرمان اتفاق می افتد یعنی به مخاطب نشان بدهید قهرمان چرا به این شیوه عمل می کند. اگر این کار را بکنید مخاطب دلیل کنش قهرمان را درک می کند (همدلی) بدون اینکه لزوما خودِ کنش را تایید کند ( دوست داشته باشد).
گام دوم- تغییر شخصیت قهرمان می رسد که به واسطه آرزویی که دارد اتفاق می افتد.
گام سوم- یادتان باشد حریف کمک های بی شماری به شما می کند و از لحاظ ساختاری کلید همیشه دست حریف است زیرا قهرمان از طریق حریفش می آموزد (در نبرد) قهرمان تنها به این دلیل به نقطه ضعف بزرگ خود می رسد و رشد می کند که حریف به آن نقطه ضعف حمله می کند.
اما شخصیت پردازی حریف.
وجودش باید ضروری باشد. حریفی که به خوبی نقطه ضعف قهرمان را می شناسد و مداوم به آن حمله می کند. تا جایی که قهرمان مجبور شود بر این نقطه ضعف پیروز شود یا محکوم به نابودی باشد. به حریف چهره انسانی بدهید یعنی اجازه بدهید درک و همدلی برای این شخصیت هم اتفاق بیفتد. هتر است به حریف یک استدلال اخلاقی اما معیوب بدهید. در حقیقت حریف تلاش کند اعمالش را توجیه اخلاقی کند (درست مثل قهرمان) . یادتان باشد بهتر است شباهت هایی میان حریف و قهرمان باشد، این شباهت کمک می کند تا تضادِ موجود قدرتمند ظاهر شود و مانع پیدایش قهرمان خوب و حریف بد شود. بلکه هر دو خاکستری باشند. در این میان فراموش نکنید قهرمان و حریف را در یک فضا قرار بدهیدو از هم جدا نکنید تا کشمکش وجود داشته باشد.
تا اینجای کار به پیش فرض، 7گام اصلی نوشتن و شخصیت پردازی رسیدیم.
حالا می روم سراغ ساختار 22مرحله ای داستان که هفت گام اصلی نزدیک به آغاز و در پایان داستان قرار دارند، و 15 مرحله دیگر در میانه داستان یعنی همان جایی که اغلب داستان ها شکست می خورند یافت می شوند. ترجیح میدهم جای انتقال یکسری محفوظات با مثال این 22 مرحله را روی نمونه ی «پدرخوانده» طی کنیم. اما یادتان باشد برای نوشتن داستان کوتاه گاهی همان 7گام اصلی کفایت می کند.
قهرمان: مایکل کورلئونه
1- مکاشفه ی نفس، نیاز و آرزو (یکی از7گام اصلی)
1-1- مکاشفه ي نفس: مایکل به مکاشفه ی نفس نمی رسد. او به یک قاتل بی رحم تبدیل شده، اما
فقط همسرش، کی، شاهد سقوط اخالقي اوست.
1-2- نیاز: اجتناب از تبدیل شدن به یک قاتل بی رحم
1-3- آرزو: انتقام گرفتن از کسانی که به پدرش سوء قصد کردند.
1-4- خطای اولیه: مایکل فکر می کند با خانواده اش فرق دارد و فراتر از اعمال مجرمانه ی آن¬هاست.
2- خاطره ی تلخ و دنیای داستان (رویدادی در گذشته که هنوز ذهن قهرمان را در زمان حال به خود مشغول کرده است- مثل ننه پیردار- که می تواند حریف قهرمان باشد –مثل ننه پیردار- این نقطه نقط خوبی برای شروع داستان است اما در گفتن این خاطرات زیاده روی نکنید. همه را یکجا به خورد مخاطب ندهید. بگذارید این زخم کهنه در طول داستان تا رسیدن به مکاشفه دورنی و تحول شخصیت قهرمان ادامه داشته باشد) (دنیای داستان نیز از آغاز داستان وجود دارد. جایی که قهرمان در آن زندگی می کند. می تواند این دنیا یک اقلیم باشد. مانند انچه در ننه پیردار داریم و ما را به یک داستان اقلیمی خوب می رساند)
2-1- خاطره ی تلخ: خاطره ی تلخ مایکل یک رویداد خاص در گذشته ی او نیست، بلکه میراثی خانوادگی است از جرم و جنایت که مورد نفرت اوست.
2-2- دنیای داستان: دنیای داستان عبارت است از نظام مافیایی خانواده ی مایکل، این دنیا بی نهایت سلسله مراتبی است و مانند ارتش، با قوانین سفت و سخت، اداره می شود. پدرخوانده حاکم مطلق است که عدالت را آن طور که مناسب تشخیص می¬دهد، اجرا کند و خانواده از قتل برای رسیدن به خواسته خود استفاده می کند. طرز کار این دنیا در مراسم عروسی خواهر مایکل معرفی می شود؛ مراسمی که تمام شخصیت¬های داستان به آن دعوت شده اند، از جمله حريف پنهان، بارزینی. سپس قدرت خانواده در سطح ملی به نمایش در می آید و این زمانی است که یک تهیه کننده ی هالیوودی از انجام خواسته¬ی پدرخوانده طفره می رود. این مرد یک روز از خواب بیدار می شود و سر بریده شده¬ی اسب محبوبش را کنار خود می یابد.
3- ضعف و نیاز ( یکی دیگر از آن 7 گام اصلی- ننه پیردار در جوانی جرات نه گفتن نداشته است و همین ماجرا او را به ازدواجی ناموفق می کشاند)
3-1- نقاط ضعف: مایکل جوان، بی تجربه، ناآزموده و دارای اعتماد به نفس بیش از حد است.
3-2- نیاز روان شناختی: مایکل باید بر حس برتری و حق به جانب بودن غلبه کند.
3-3- نیاز اخلاقی: او نباید مانند بقیه ی رؤسای مافیا بی رحم باشد و در عین حال از خانواده محافظت کند.
3-4- مسأله: افراد دسته ی رقیب به پدر مایکل، رئیس خانواده، سوءقصد می¬کنند.
نکته: این سه مرحله عناصر تشکیل دهنده آغاز داستان است. آغاز داستان می تواند به سه نوع جمعی، سریع و کُند نوشته شود، بهترین نوع آغاز سریع است (مثل داستان ننه پیردار. قهرمان با یک خاطره تلخ و قوی –دوران جوانی ننه¬پیردار- در دنیای بردگی و اسارت زندگی می کند- مسئول مراقبت از پیرزنی که رسما برای او شال گردنی با مصداق افسار بندگی می بافد- قهرمان ضعف جدی دارد –تنها بودن و بی پشتوانه بودن ننه¬پیردار- قهرمان هر دو نیاز روانشناختی – ترس از نه گفتن - و اخلاقی – تمایل به اینکه به پیرزن آنقدر قند بدهد که هر دو پایش براثر عودِ دیابت قطع شود- را دارد وبا مسئله ای رو به رو می شود – گم شدن پیرزن که آلزایمر دارد-.
4- حادثه ی محرک: (حادثه ای که قهرمان را به حرکت در می آورد مثل گم شدن پیرزن، حادثه اگر نیاز و آرزو را به هم مرتبط نکند ضعیف خواهد بود. این ارتباط را به بهترین شکل در داستان ننه پیردار می بینیم-نیاز: آزادی آرزو: پیدا کردنِ پیرزن)
وقتی مایکل خبر سوء قصد به پدرش را می¬خواند، فاصله¬ی او از خانواده¬اش از بین می¬رود.
5- آرزو: (یکی دیگر از آن 7گام- پیدا کردن پیرزن در داستان ننه پیردار)
انتقام گرفتن از کسانی که به پدرش سوء قصد کردند و از این طریق، حمایت از خانواده
6- متحد یا متحدان: (متحدی که به قهرمان کمک می کند تا به آرزویش برسد. مثل رُفته گر محله که در میدان بار به ننه پیردار کمک می کند. این متحد تنها وظیفه انعکاس دیدگاه قهرمان را ندارد، بلکه می توان با دادنِ آرزویی مستقل به متحد – ازدواج رُفته گر با ننه پیردار- علت کافی برای کمک رساندنش به قهرمان فراهم کنیم و به تعریف بهتر قهرمان برسیم)
مایکل مجموعه¬ی بزرگی از متحدان را در خانواده دارد، از جمله پدرش دون کورلئونه، برادرانش سانی و فردو، تام، کلمتزا و همسرش کی.
7- حریف و راز: (یکی از 7گام اصلی)
حریف اول مایکل، سوالتزو است، اما حریف اصلی وی بارزینی است که قدرت بیشتری دارد، قدرت پنهان در پشت سوالتزو است و می¬خواهد کل خانواده¬ی کورلئونه را به زیر بکشد. مایکل و بارزینی بر سر بقای خانوادهی کورلئونه و تسلط بر جرم و جنایت در نیویورک با هم رقابت می کنند.
8- حریف در لباس متحد: ( شخصیتی که ظاهرا متحد قهرمان است اما در حقیقت حریف اوست و یا برای حریف اصلی کار می¬کند- در داستان ننه پیردار اگر فرزند پیرزن به خانه می رسید و با ننه مواجه می شد اگر چه به او در پیدا کردن پیرزن که آرزوی اوست کمک می کردند اما مانعی بزرگ برای نیاز قهرمان یعنی آزادی بود)
مایکل به شکلی غیر عادی تعداد زیادی حریف در لباس متحد دارد، که پیرنگ را به شدت افزایش می¬دهند. آن¬ها عبارت اند از: راننده ی پدر مایکل در زمان سوءقصد، محافظ سیسیلی مایكل، فابريزيو، که سعی می¬کند او را بکشد اما اشتباه همسرش را به قتل می رساند، شوهر خواهرش کارلو، که سانی را به قتلگاه می کشاند و تسیو، که به جبهه ی بارزینی ملحق می¬شود.
9- اولین مکاشفه و تصمیم: تغییر آرزو و انگیزه (این مکاشفه در میان برش¬هایی که به مرور خاطرات تلخ ننه پیردار در جوانی می پردازد به مرور اتفاق می افتد و در لحظه ای که ننه کنار خیابان نشسته است و رُفته گر به دنبال پیرزن می رود منجر به تصمیم نهایی ننه می شود-آزادی-)
9-1- مکاشفه: بیمارستانی که پدر مایکل در آن دوران نقاهت خود را می¬گذراند، فاقد محافظ و تقريبا خالی است. مایکل متوجه می¬شود که کسانی در راه اند تا پدرش را بکشند
9-2- تصميم: مایکل، تصمیم می¬گیرد با بردن تخت پدرش به اتاقی دیگر و ایستادن به عنوان محافظ در بیرون بیمارستان، از پدرش محافظت کند.
9-3- تغییر آرزو: به جای فاصله گرفتن از خانواده، مایکل حالا آرزو دارد از پدرش محافظت کند و خانواده را نجات دهد.
9-4- تغییر انگیزه: او عمیقا عاشق خانواده¬ی خود است و تلاشش برای رقابت و موفقیت، به او اجازه¬ی باخت نمی¬دهد.
10- نقشه: (یکی از هفت گام اصلی- ننه پیردار در نقشه اول به پرس و جو از آدم های محل می پردازد)
نقشه¬ی اول مایکل کشتن سولاتزو و محافظ او، سروان پلیس، است. نقشه¬ی دوم او کشتن سران دیگر خانواده ها در یک حمله ی واحد است.
11- نقشه ی حریف و ضدحمله¬ی اصلی: (حریف هم مثل قهرمان برای نبرد با او نقشه دارد، در داستان ننه پیردار شاید بتوان گفت پیش از آغاز داستان پیرزن نقشه می کشد و در فرصتی که ننه پیردار در خانه نیست از خانه بیرون میزند)
حریف اصلی مایکل بارزینی است. نقشه¬ی بارزینی استفاده از سولاتزو به عنوان نماینده¬ی خود در تالش برای کشتن دون کورلئونه است. بعد از این که دون کورلئونه را از پا می¬اندازد، به کارلو پول میدهد تا سانی را به تله بکشاند و به محافظ مایکل در سیسیل پول می¬دهد تا او را بکشد.
12- تلاش (مجموعه اعمالی است که قهرمان برای شکست حریف و رسیدن به آرزویش انجام می دهد- مثلا نوشتن آدرس روی کارتی که قراراست پیرزن به گردن بیاویزد. مثل پرس و جوی ننه پیردار برای پیدا کردن پیرزن)
ترتیب تلاش:
1- كلمنزا به مایکل نشان می دهد چگونه سولاتزو و مک کالسکی را بکشد.
2- در رستوران، مایکل به سولاتزو و مک کالسکی شلیک می¬کند.
3- مونتاژ سریعی از مقالات روزنامه ها می آید.
4- سانی و تام با هم مشاجره می کنند، چون سانی می خواهد بزرگ خانواده ی تاتالیا را بکشد
5- در سیسیل، مایکل دختر زیبایی را روی جاده می بیند و به پدر دختر می گوید که می خواهد او را مالقات کند
6- مایکل با آپولونيا مالقات می کند.
7- سانی متوجه می شود که چشم خواهرش، کانی، سیاه شده. او شوهر کانی، کارلو را در خیابان کتک می زند.
8- مایکل و آپولونیا با هم ازدواج می کنند.
9- تام نامه ی کِی به مایکل را نمی¬پذیرد.
10- مایکل به آپولونیا رانندگی یاد می دهد؛ مایکل خبر کشته شدن سانی را دریافت می کند
11- مکاشفه¬ی اضافی: مایکل دختر ایتالیایی زیبایی را در جاده ای در سیسیل می بیند.
12- تصميم: مایکل تصمیم می گیرد با او مالقات کند.
13- تغییر آرزو: مایکل او را می خواهد.
14- تغییر انگیزه: مایکل دارد عاشق میشود.
13- حمله از سوی متحد (وقتی قهرمان برای رسیدن به آرزویش در آستانه باخت دست به اقدامات غیراخلاقی میزند، متحد در برابرش می ایستد درست مثل وجدانِ قهرمان)
13-1- انتقاد متحد: وقتی مایکل از سیسیل برمی گردد، کِی از او به خاطر کار کردن برای پدرش انتقاد می کند. او به مایکل می¬گوید برای این کار ساخته نشده است.
13-2- توجیه قهرمان: مایکل به او قول می¬دهد کسب و کار خانواده ظرف پنج سال قانونی خواهد شد.
14- شکست ظاهری: (این شکست باید انفجاری باشد به شکلی که مخاطب احساس کند کار قهرمان واقعا تمام است- درست مثل لحظه ای که پیرزن در محله نیست. پیدا کردن پیرزن آلزایمری در شهری به وسعت مشهد کاری دشوار است و برای مخاطب می تواند تا حدودی ناممکن به نظر برسد، اینجاست که تعلیق در اوج خود اتفاق می افتد)
شکست ظاهری مایکل یک ضربه ی چپ و راست است. او خبردار می¬شود که سامی کشته شده و و بعد از آن شاهد مرگ همسرش با بمبی است که برای خودش کار گذاشته شده بود.
15- مکاشفه و تصمیم دوم: تلاش وسواسی، تغییر آرزو و انگیزه (درست بعد از شکست ظاهری قهرمان به مکاشفه بزرگ می رسد. اگر به این مکاشفه نرسد شکست واقعیست و داستان تمام می شود. این وضعیت تقریبا در لحظه ای که ننه ناامید در خیابان نشسته است و پیش از ملاقات با سوپور محله شان تکه ای دیگر از گذشته خود را مرور می کند و آرزوی خود را تغییر می دهد و انگیزه اش برای پیدا کردن پیرزن، فرار از آن خانه است بعد از انجام آخرین بار مسئولیت روی شانه هایش)
15-1- مکاشفه: مایکل متوجه میشود بمبی در ماشینش کار گذاشته شده و همسرش در شرف روشن کردن ماشین است.
15-2- تصمیم: سعی می کند جلو همسرش را بگیرد، اما خیلی دیر شده.
15-3- تغییر آرزو: مایکل میخواهد به خانه نزد خانواده اش برگردد.
15-4- تلاش وسواسی: مایکل مصمم است از کسانی که همسر و برادرش را کشتند، انتقام بگیرد.
15-5- تغییر انگیزه: آنها باید تاوان کشتن عزیزان مایکل را بپردازند.
16- مکاشفه¬ی مخاطب: ( این مکاشفه زمانی رخ می دهد که مخاطب به هویتِ واقعی حریف در لباس متحد پی می برد. درست لحظه ای که قهرمان در خاطرات گذشته اش به بافتن شالگردنی توسط پیرزن اشاره می کند و ما متوجه می شویم پیرزن چندان پیرزن بی آزاری نبوده است)
مخاطب شاهد کشته شدن لوکا براتزی، خطرناک ترین متحد دون کورلئونه، در ملاقات با تاتاليا و سولاتزو است.
17- مکاشفه و تصمیم سوم:
17-1- مکاشفه: مایکل میفهمد تسیو به جبهه ی مخالف پیوسته و بارزینی نقشه ی قتل او را کشیده است.
17-2- تصميم: تصمیم می گیرد قبل از حریف حمله کند.
17-3- تغییر آرزو: می خواهد تمام دشمنانش را در یک حمله بکشد.
17-4- تغییر انگیزه: می خواهد جنگ را یک بار برای همیشه ببرد.
18- دروازه، تونل وحشت، ملاقات با مرگ: (نزدیک به پایان داستان است و نبرد میان حریف و قهرمان به حد انفجاری می رسد و تقریبا شرایط تحمل ناپذیر می شود. این تونل وحشت در داستان ننه پیردار با بیان خاطرات تلخ گذشته تداعی می شود. در حقیقت ننه پیردار سال هاست در این تونل وحشت زندگی می کند)
چون مایکل جنگجوی بی نظیری است که حتی مخاطب را نیز فریب میدهد، تا قبل از نبرد نهایی از دروازه یا تونل وحشت عبور نمی کند. مالقات او با مرگ زمانی اتفاق می افتد که همسرش در انفجار بمبی که برای مایکل کار گذاشته شده بود، کشته می شود.
19- نبرد: ( یکی از 7 گام اصلی است)
نبرد نهایی یک میان برش است بین حضور مایکل در مراسم غسل تعمید خواهرزاده اش و کشتن سران پنج خانواده ی مافیایی در مراسم غسل تعمید، مایکل می گوید به خدا باور دارد. کلمنزا به سوی چند مرد که از آسانسور خارج می شوند، شلیک می کند. موگرین از ناحیه ی چشم هدف گلوله قرار می گیرد. مایکل، با تکرار دعای مراسم غسل تعمید، از شیطان تبری می جوید. یک مرد مسح یکی از سران خانواده ها را در یک در گردان هدف گلوله قرار میدهد. بارزینی هدف قرار می گیرد. نام دستور می دهد تسیو را به قتلگاه ببرند. کارلو را به دستور مایكل خفه می کنند.
20- مکاشفه ي نفس (یکی از 7 گام اصلی- این مکاشفه درباره ننه پیردار با مرور خاطره تلخ در طی داستان اتفاق می افتد)
20-1- مکاشفه ی نفس روانشناختی: وجود ندارد. مایکل هنوز باور دارد که حس برتری طلبی و حق به جانب بودنش موجه است.
20-2- مکاشفه ي نفس اخلاقی: وجود ندارد، مایکل به یک قاتل بی رحم تبدیل شده است. نویسندگان از یک تکنیک ساختاری پیشرفته استفاده می کنند و مکاشفه ي نفس اخلاقی را به همسر قهرمان، کی، میدهند که در لحظه ی بسته شدن در به رویش، شاهد تحول نامیمون مایکل است.
21- تصمیم اخلاقی: (وقتی قهرمان در مکاشفه نفس کردار درست را می آموزد، باید تصمیم بگیرد. در این مرحله قهرمان به مخاطب نشان می دهد چه تغییری کرده است – ترس از تنها و ترس از نه گفتن سرانجام در ننه پیردار تمام می شود و یک نه بزرگ به همه می گوید و سوار اتوبوس می شود و آزادی خود را به دست می آورد)
تصمیم اخلاقی بزرگ مایکل درست قبل از نبرد اتفاق می افتد؛ زمانی که تصمیم می گیرد تمام رقبا و نیز شوهر خواهرش را بعد از این که پدرخوانده ی بچه ی او شد، بکشد.
22- تعادل جدید: (یکی از 7گام اصلی-.وقتی آرزو و نیاز برآورده می شوند-یا ناکام می ماند- همه چیز به حالت عادی بر می گردد. اما یک تفاوت بزرگ وجود دارد. قهرمان به واسطه مکاشفه نفس در سطحی بالاتر یا پایین تر قرار گرفته است. با پیدا شدن پیرزن توسط رُفته¬گر، ننه پیردار در تعادل جدید اقدام به ترک فضا می کند و می رود. از نظر اخلاقی شاید به ظاهر سقوط کرده باشد و مسئولیت خود را رها کرده باشد - اما پایبندی به اخلاقیات در مقابل فردی که اخلاقیات را زیر پا گذاشته است، مگر چیزی جز تن دادن به همان ضد اخلاق است؟ پس به بهترین شکل ممکن تصمیم اخلاقی می گیرد. اما از نظر روان شناختی صعود می کند زیرا نه می گوید و خود را آزاد می کند)
مایکل دشمنانش را کشته و به مقام پدرخوانده رسیده است، اما از جنبه ی اخلاقی سقوط کرده و به آدمی شریر و شیطانی بدل شده است. مردی که زمانی می خواست کاری با خشونت و جرم و جنایت خانواده اش نداشته باشد، حالا رهبر آن شده و هر کسی را که به او خیانت کند یا سد راهش شود، می کشد.
این ساختار 22 مرحله ای داستان است. همان طور که گفتم می بینید 7گام اصلی در پیش از داستان و قسمت پایانی این مراحل دیده می شوند. حالا که پیش فرض تهیه شده است و ساختار داستان شکل گرفته است. به سراغ بافت صحنه می رویم و در این مرحله یک گامِ دیگر به آغاز نوشتن داستان نزدیک شده ایم.
بافت صحنه ها، آخرین گام قبل از نوشتن نسخه ی کامل داستان است. بافت صحنه ها عبارت است از فهرست تمام صحنه هایی که فکر می¬کنید در داستان نهایی خواهد بود، به علاوه ی یک برچسب برای هر صحنه ای که یک گام ساختاری در آن اتفاق می افتد. بافت صحنه¬ها گام بی نهایت ارزشمندی در فرایند نویسندگی است. بافت صحنه ها، مانند هفت گام اصلی، شبکه ی شخصیت و ترتیب مکاشفه ها، روشی است برای مشاهده ی این که چگونه داستان در زیر سطح ظاهری، جفت و جور می¬شود و به هماهنگی می¬رسد.
بافت صحنه¬ها در واقع ضمیمه¬ای است بر پیرنگ، بافت صحنه¬ها همان پیرنگ است در جزئیات خُرد. هدف از بافت صحنه ها، آخرین نگاه به معماری کل داستان است قبل از نوشتن آن. بنابراین، زیاد وارد جزئیات نشوید، چون باعث پنهان ماندن ساختار می شود. سعی کنید هر صحنه را در یک سطر توضیح دهید.
توجه داشته باشید فقط کنش اصلی هر صحنه فهرست شود. اگر شرح صحنه را به یک یا دو سطر محدود کنید، می¬توانید بافت صحنه ها را در چند صفحه فهرست کنید. بعد از شرح هر صحنه، گام ساختاری را که طی آن صحنه به انجام می¬رسد مانند آرزو، نقشه، شکست ظاهری فهرست کنید. برخی از صحنه ها دارای این برچسب ساختاری (22مرحله) هستند، اما خیلی از صحنه ها خیر. فراموش نکنید وقتی شروع به نوشتن تک تک صحنه¬ها می¬کنید، ممکن است بارها و بارها بافت صحنه¬ها تغییر کند. اما توالی صحنه ها چگونه باشد بهتر است؟ صحنه ها را بر اساس ساختار مرتب کنید، نه به ترتیب زمانی. اغلب نویسندگان، صحنه¬ی بعدی را بر اساس زمان انتخاب می کنند. نتیجه داستانی چاق و انباشته از تعداد زیادی صحنه¬های بی مصرف است (فرض کنید داستان ننه پیردار اگر از جوانی ننه شروع می شد و به پیری او می رسید رمان چند جلدی می شد؟) برای همین است که می گویم باید صحنه را بر اساس این که چگونه رشد قهرمان را پیش می برد، انتخاب کنید. اگر صحنه ای این رشد را پیش نمی برد یا آن را به شیوه ای بنیادی زمینه چینی نمی¬کند، آن را حذف کنید. این تکنیک تضمین می¬کند که تمام صحنه¬های داستان بنیادی هستند و نظم درستی دارند. معمولا در انتها، صحنه¬ها به ترتیب زمانی پشت سر هم قرار می¬گیرند، اما همیشه این طور نیست و اگر چنین نبود سعی نکنید آرایش صحنه¬ها را به نفع زمان تغییر دهید.
هر صحنه ای که یکی از 22 گام ساختاری را در خود دارد، نام گذاری کنید مثلا صحنه 1 مربوط به خاطره تلخ است.
در انتها ببینید می توانید صحنه ای را حذف کنید؟ آیا امکان ترکیب کردن صحنه ها وجود دارد؟هر جا شکافی در بسط و گسترش داستان وجود دارد، یک صحنه اضافه کنید.
بیایید برای درک بهتر بافت صحنه ها را در «پدرخوانده» بررسی کنیم
نسخه ی اولیه
1- مایکل، سولاتزو و مک کالسکی در رستوران حرف می¬زنند؛ مایکل اسلحه می¬کشد و آن¬ها را می¬کشد.
2- مونتاژی از مقالات روزنامه ها
3- سانی به خانه ی خواهرش كانی می رود.
4- سانی متوجه میشود یک چشم کانی سیاه شده.
5- سانی شوهر کانی، کارلو، را در خیابان کتک میزند.
6- تام نامه ی کی به مایکل را قبول نمی کند.
7- دون کورلئونه از بیمارستان به خانه آورده می شود.
8- تام به دون کورلئونه می گوید چه اتفاقی افتاده؛ دون غمگین است.
9- سانی و تام مشاجره می کنند چون سانی می خواهد بزرگ خانوادهی تاتالیا را بکشد.
10- دعوای سختی میان کانی و کارلو درمی¬گیرد، کانی با خانه تماس می¬گیرد، سانی از کوره در می رود.
11- سانی کنار باجه ی اخذ عوارض کشته می شود.
12- تام به دون کورلئونه می گوید سانی کشته شده - دون کورلئونه می گوید جنگ را خاتمه دهند
13- دون کورلئونه و تام جسد سانی را نزد بوناسرا، مأمور کفن ودفن، می برند.
14- دون کورلئونه با سران خانواده ها صلح می کند.
15- دون کورلئونه متوجه میشود همه چیز زیر سر بارزینی است.
16- در سیسیل، مایکل دختر زیبایی را در جاده می بیند و به پدر دختر می گوید که می خواهد با دختر مالقات
17- مایکل با أبولونيا ملاقات می کند.
18- مایکل و آپولونیا ازدواج می کنند.
19- شب عروسی.
20- مایکل به آپولونیا رانندگی یاد می دهد؛ خبر مرگ سانی را دریافت می کند.
21- ماشین مایکل در حالی که آپولونیا پشت فرمان است، منفجر می شود.
ترتیب این صحنه ها چند مشکل دارد. صحنه های مربوط به مرگ سانی و رازگشایی در مورد بارزینی که به لحاظ پیرنگ سنگین تر و دراماتیک تر هستند، ابتدا قرار گرفته اند. لذا وقتی پیرنگ به سیسیل منتقل می شود، افت شدیدی اتفاق می افتد. علاوه بر این، سکانس مربوط به مایکل در سیسیل، طولانی و به نسبت کُند است؛ بنابراین کل داستان با صدایی گوش خراش متوقف می¬شود و نویسندگان برای به حرکت در آوردن مجدد «قطار» بعد از اتمام این بخش، با مشکل زیادی روبه رو می شوند. به علاوه، قرار دادن تمام صحنه¬های مربوط به آپولونیا در کنار هم، ماهیت ناگهانی و تا حدی غیر قابل باور ازدواج مایکل با یک دختر سیسیلی روستایی را برجسته می¬کند. در گفت¬وگوها سعی می شود با بیان این که مایکل با یک رویداد بُهت¬آور روبه¬رو شده، این واقعیت لاپوشانی شود، اما وقتی مخاطب تمام این صحنه¬ها را پشت سر هم می¬بیند، توضیحی که داده می¬شود قانع کننده نیست.
بیایید به بافت نهایی «پدرخوانده» نگاه کنیم:
1- مایکل، سولاتزو و مک¬کالسکی در رستوران حرف می زنند؛ مایکل اسلحه می کشد و آنها را می کشد.
2- مونتاژی از مقالات روزنامه ها.
3- دون کورلئونه از بیمارستان به خانه آورده می شود.
4- تام به دون کورلئونه می گوید چه اتفاقی افتاده؛ دون غمگین است.
5- سانی و تام مشاجره می کنند چون سانی می خواهد بزرگ خانواده¬ی تاتالیا را بکشد.
6- در سیسیل، مایکل دختر زیبایی را در جاده می بیند و به پدر دختر می گوید که می خواهد با دختر ملاقات کند.
7- مایکل با آپولونيا ملاقات می کند.
8- سانی به خانه ی خواهرش کانی میرود.
9- سانی متوجه می شود یک چشم کانی سیاه شده.
10- سانی کارلو، شوهر کانی، را در خیابان کتک میزند.
11- مایکل و آپولونیا ازدواج می کنند.
12- شب عروسی
13- تام نامه ی کی به مایکل را قبول نمی کند.
14- دعوای سختی میان کانی و کارلو در می گیرد، کانی با خانه تماس می گیرد، سانی از کوره در می رود.
15- سانی کنار باجه ی اخذ عوارض کشته میشود.
16- تام به دون کورلئونه می گوید سانی کشته شده، دون کورلئونه می گوید جنگ را خاتمه دهند.
17- دون کورلئونه و تام جسد سانی را نزد بوناسرا، مأمور کفن ودفن، میبرند.
18- مایکل به آپولونیا رانندگی یاد می دهد؛ خبر مرگ سانی را دریافت می کند.
19- ماشین مایکل در حالی که آپولونیا پشت فرمان است، منفجر می شود.
20- دون کورلئونه با سران خانواده ها صلح می کند.
21- دون کورلئونه متوجه می شود همه چیز زیر سر بارزینی است.
برای تمرین پیشنهاد می دهم 7گام اصلیِ داستانِ ننه پیدار را که بخشی از آن در خاطرات گذشته ننه نهفته است پیدا کنید و لیست کنید. حالا می توانید نوشتن داستان خود را آغاز کنید و به موفقیت نویسنده در داستان ننه پیردار برسید و یادتان باشد داستان قرار نیست حرف بزرگی بزند فقط کافیست حرف کوچکی را با لحنی قوی بگوید مثل داستان ننه پیردار.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
مهدیه پوراسمعیل » چهارشنبه 31 شهریور 1400
داستان عالى، و نقدى بسيار يارى‌گر.
محمدرضا زروندی » دوشنبه 15 آذر 1400
ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت