انتخاب درست زاویه دید حیاتی است




عنوان داستان : عروس معتاد بود ياعروس خانم
نویسنده داستان : جابر طاهرزاده

برای بار سوم میپرسم . دوشیزه فائزه خرم بنده وکیلم ؟

- بااجازه پدر ومادرم وهمه بزرگترها .

ناگهان صدای فریاد خواهر داماد که سراسیمه وارد مجلس عقد شد بگوش رسید : دست نگهدارید ، دست نگهدارید !

نگاه های حاضران به سمت خواهر داماد چرخید .

عروس خانم هاجوواج بانگا ه های مضطرب سرجایش میخکوب شد .

داماد بادلی که به تپش افتاده بود رنگ پریده وخجل زده ، باچشمانی گرد شده ، به خواهرش خیره شد .

خانمهایی که بالای سرعروس وداماد قند میسابیدند دست از کار کشیدند .

عاقد که روی مبل ردیف مقابل سمت راست عروس وسط پدران عروس وداماد نشسته بود ، دست پاچه ومُتحیّر شد ، باخود گفت :
خدا بخیر کنه ، این خانم حتما زن اول داماده . چه زود این بدبخت لو رفت ! بارک الله به من که بیشتر از پنج ساله زن دوم گرفتم . هنوز هم زن اولم متوجه نشده . ده تا هم بگیرم نمیذارم بفهمه . البته من کجا این جوان خام بی تجربه کجا . خرمن کوفتن کار هرکس که نیست .

چند ثانیه ای سکوت مطلق وپرسشجویانه ای بسان آرامش قبل از طوفان بر فضا سايه افكند ، نفسها درسينه ها حبس شد . علامت سؤالي در ذهن همه نقش بست :
خواهر داماد چه چیزی میخواد بگه ؟
در آن چند ثانیه که انگار یک قرن طول کشید . كسي نميداند چه حدس وگمانهای مثبت ومنفي در ذهن حاضرین خطور کرد .
برادر عروس وفامیلهای هردو خانواده که روی مبلهای ردیف مقابل سمت چپ عروس نشسته بودند . زاویه دیدشان بگونه ای بود که نتوانستند وقتی خواهر داماد دستش مقابل برادرش گرفت وبسته لول تریاک نشان داد ببینند .
ولی فریادش توی اتاق پیچید :
چشمت روشن داداش این دختر نجیب وپاکی بود که انتخاب کردی ؟ این خانم معتاده الان یک نفر اینو آورد گفت مال عروس خانومه . گفتم اشتباه میکنی گفت : نه . هر هفته براش میارم .
هنوز حرفهای رگباری وپشت سر هم خواهر کاملا تمام نشده بود . که داماد باخشم وعصبانیت از جا بلند شد وبافریاد :
بی حیا دروغگو ، محکم زد تو گوش عروس . بعد رو به پدر عروس کرد وداد زد دروغگوها !
برادر عروس ‌که جوان ورزشکار وقوی هیکلی بود ، به رگ غیرتش برخورد ، بشکل انفجاری از جا کنده شد وچنان مشت محکمی تو صورت داماد لاغر ونازك نارنجي زد كه داماد تلو تلو
کنان عقب رفت وکمی به راست وچپ متمایل شد وروي میز شمعدان وآینه افتاد .
صدای شکستن آینه وجیغ زنها که در هم آمیخته شده بود حكم شيپور شروع جنگ داشت . در پی آن درگیری وگلاویز شدن مردها باهم که یادآور یورش عمومی جنگهای قدیم بود شروع شد .
زد وخورد به خانمها هم سرایت کرد ، بخصوص خواهر داماد که زبانی تیز وفحاشی داشت کتک مفصلی خورد ، ونیمه جان روی زمین افتاد ، یکی از زنها چنگ زد واو را از موهایش روی زمین کشید ، مقداری از موي سرش کنده شد . دردناکتر از همه دختر بچه ها ی وحشت زده بودند ، که از ترس به مادرانشان چسبیده وگریه میکردند . در لابلاي آن همه داد وفرياد صدای مردانه ضعيفي بگوش میرسید : اشتباه ميکنید ، سؤ تفاهم شده ، دخترم معتاد نيست .
ولي صدای او عطسه ای در بازار مسگرها بود . توی آن سروصدا گم شده بود .

مهمانانی که درصحن حیات دور میزهای شربت وشیرنی حلقه زده بودند .
باشنیدن جیغ وداد که انگار روباهی به قفص مرغها زده بود دست از خوردن ونوشیدن کشیدند . دختر وپسری که درحال نواختن موسیقی ملایمی بودند ، خاموش شدند . چند نفر نوجوان که لباسهاي آراسته به تن داشتند و مشغول پذیرائی بودند ، دست از کار کشیدند . همه نگاه ها منتظرانه به درب هال دوخته شده بود . ناگهان عاقد که پالتوی بلند خاکستری بتن داشت وکلاه کاموای مشکی به سر گذاشته بود . رنگ پریده ودست وپا گم کرده بیرون آمد . ودرحالی که داشت کفشهای خودش را به پا میکرد باصدای بلند تکرار میکرد : همدیگرو کشتن ، زنگ بزنید پلیس .
هرچه از عاقد میپرسیدند حاج آقا چه شد ؟ جوابی غیر از تکرار این جمله از او نشنیدند ، او باقدمهای تند وبلندش پا به فرار گذاشت وخودش را از معرکه رها کرد .

در کلانتری تنها پدران عروس وداماد که جراحت خفیف داشتند ومادر عروس ودوسه نفر از فامیلهای طرفین حاضر شدند . خواهر داماد وخود داماد وبرادر عروس وچند نفر دیگر در بیمارستان بستری شده بودند .
پدر عروس که دکمه های پیراهنش کنده شده بودند وعصبانی بود داد میزد : جناب سروان من حق شرف میخوام . اینها آبروی چندین وچند ساله خانوادم بردند .
پدر داماد باصورتی برافروخته میان حرفش دوید :
شما پسرمون گول زدید ، دخترت معتاده .
پدر عروس در حالیکه از شدت خشم دستش میلرزید . از جیب بغل کتش شناسنامه قهوه ای رنگي درآورد وگذاشت روی میز افسر پرونده وادامه داد : جناب سروان این شناسنامه خاله بنده است که کسی نداره وباما زندگی میکنه . پیر زنی باهزار درد وبیماری . تنها داروی مسکنش تریاکه . از قدیم هفته ای یک لول مصرف میکنه .
افسر شناسنامه را باز کرد ودرحین مطالعه وتفحص باتعجب سرش را تکان میداد . وزمزمه میکرد :
قضاوت را گذارم درقیامت .
خدایم داند وبازم خدایم

در ان لحظه که تو دادی عذابم .
شکایت کردم از تو باخدایم

چه چیزی درشناسنامه نوشته شده بود که باعث تعجب او شد ؟
افسر سرش را بلند کرد ، نگاهی به تابلوی روی دیوار که حدیثی از امام علی نوشته شده بود انداخت وشمرده شمرده باصدای بلند خواند :
ضَعْ أَمْرَ أَخِیکَ عَلَى أَحْسَنِهِ حَتَّى یَأْتِیَکَ مَا یَغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیکَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلًا .
رفتار برادر (یا خواهر) مسلمانت را بر نیکوترین وجه ممکن حمل کن ، تا زمانی که دلیلی بر خلاف آن قائم شود و هرگز نسبت به سخنی که راجع به برادر مسلمانت می‌شنوی گمان بد مبر.» 
بعد رو به پدر داماد کرد :
پدر جان مگر شما مسلمان نیستید ؟ که اینجوری راحت به مردم تهمت میزنید وآبروی یک خانواده محترم ودخترشان میبرید ؟ ای کاش به این دستورات اخلاقی دین اسلام عمل میکردید . تاهم آبروی دیگران نميریختید ، هم عروسی دختر مردم وپسر خودت تبدیل به دشمنی نمیشد . بفرما این شناسنامه رو بخونید ، نام خاله اين حاج اقا ، عروس خانم هستش
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای جابر طاهرزاده سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. نوشته‌تان با عنوان «عروس معتاد یا عروس‌خانم» را خواندم. دست شما درد نکند.‌ خسته نباشید.
ببینید من داستان را درست متوجه شدم ؟ در شب عروسی در هنگامی که عروس‌خانم می‌خواهد بله را بگوید؛ ناگهان کسی از راه می‌رسد با یک لول تریاک در دست! با این اتهام که عروس خانم معتاد است . طبیعی است با این خبر عروسی به‌هم بریزد، که می‌ریزد.‌ فامیل عروس و داماد درگیر می‌شوند. همه چیز می‌رود روی هوا. سرانجام کار به کلانتری کشیده می‌شود. در کلانتری معلوم می‌شود که عروس‌خانم معتاد نیست.‌ بلکه خاله‌ای دارد بسیار پیر و مریض. برای تسکین درد او عروس خانم تریاک تهیه می کرده است. اتفاقاً اسم خاله عروس‌خانم است! این باعث سوء‌تفاهم شده است.
جناب طاهرزاده عزیز حالا اگر کسی عین این ماجرا را برای شما تعریف می‌کرد، یا جایی می‌خواندید این داستان باور می‌کردید؟ من بعید می‌دانم. می‌دانید چه می‌خواهم عرض کنم؟ می‌خواهم بگویم باورپذیری یکی از مهمترین ویژگی‌های یک داستان است. مهم نیست داستان در چه ژانری نوشته شود. مهم نیست چقدر عجیب و غریب باشد. مهم این است که در دنیای داستانی منطق داشته باشد، و با پیرنگی که نویسنده می‌چیند همخوانی داشته باشد و باور‌پذیر باشد. مثلاً می‌گویم یک گله گوسفند هستند که با چوپان صحبت می‌کنند با زبان انسانی. این منطق داستان من است.‌ از همان اول خواننده این قرارداد را می‌پذیرد. تصور بفرمایید گرگی به گله نزدیک می‌شود. حواس چوپان نیست. در این میان یکی از گوسفندها متوجه گرگ می‌شود. می‌خواهد برود و چوپان را خبر کند ناگهان من به‌عنوان نویسنده قراردادم را زیر پا بگذارم و برای هیجان بیشتر کاری کنم که این تنها گوسفندی باشد که زبان انسانی بلد نباشد. اینجاست که می‌گوییم منطق باورپذیری داستان من لنگ می‌زند، مشکل دارد. این موضوع اول. اما موضوع دوم از همان اول از همان لحظه ورود مردی که یک لول تریاک در دست دارد و اتهامی به عروس می‌زند، خواننده می‌داند یک سوءتفاهم است یا یک شوخی یا یک فریب اطلاعاتی. وقتی این را بداند دیگر میلی به ادامه خواندن داستان پیدا نمی‌کند. داستان شما این ضعف اساسی را دارد خواننده خیلی زودتر از طرح شما به پایان آن پی برده است، و لذا بعید است که تا انتها داستان را‌بخواند. غیر از این دو مورد اثر شما چند اشکال فنی هم دارد. به یکی از مهم‌ترین آنها اشاره می‌کنم و آن زاویه دید است. شما ابتدا داستان را با زاویه دید بیرونی یا نمایشی آغاز کرده‌اید درست مثل یکی از مهمان‌ها یعنی آنچه را که می‌بیند گزارش می‌کند. خیلی هم خوب است. هیچ اشکالی ندارد، اما یک‌دفعه بدون هیچ‌گونه منطقی وارد ذهن بعضی از مهمان‌ها می‌شوید مثل پدر عروس. چرا وارد ذهن آدم‌های دیگران نمی‌شوید؟ ورود به دنیای ذهنی شخصیت‌ها باید منطق داشته باشد. چرا وارد ذهن عروس نشدید چون داستان بیش از این‌ها لو می‌رفت درست است؟
اجازه بدهید در ادامه از زاویه دید به‌صورت کارگاهی مثال بزنم. داستانی یا رخدادی یا اتفاقی را طرح و با انواع زاویه دیدی سعی در روایتش می‌کنم. خواهید دید چقدر تفاوت می‌کند اجازه میفرمایید؟ بله! متشکرم

فکر کنید سوژه و فکر اولیه ما، ورز داده شده و حس برانگیز است. و عدم تعادل قوی، قابلیت گسترش و عنصر انسانی دارد، مسئله حیاتی این است که چه کسی این قصه را تعریف کند و در کدام جایگاه بگوید. در تئوری داستان نویسی از آن به عنوان زاویه دید یاد می شود. ما ده زاویه دید داریم. برای آنکه فقط بدانید چقدر تنوع درآن وجود دارد، من به دو سه مورد مهم آن اشاره می کنم. یکی از معروفترین زاویه دیدها، جایگاه من راوی است.
من قصه را تعریف می‌کنم. «از خواب بیدار شدم و رفتم سر کار. در مغازه باز نبود، سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب در مغازه را باز می کرد و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامد. گفتم شاید کاری پیش آمده. نشستم روی سکوی مغازه به انتظار. آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، هرکس مرا میدید می پرسید: پس اوستا اکبر کجاست؟ و من شانه بالا می انداختم و می گفتم: نمیدانم. تا ظهر به انتظار ماندم. از اوستا اکبر خبری نشد. و الان ده سال است که از اوستا اکبر خبری نیست.»
زاویه دید بعدی، دوم شخص است. این زاویه دید خیلی کم استفاده می شود. متن قبلی با زاویه دید دوم شخص این گونه می شود: « از خواب بیدار شدی و رفتی سر کار. در مغازه باز نبود، سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب در مغازه را باز می کرد و جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامد. گفتی شاید کاری پیش آمده. نشستی روی سکوی مغازه به انتظار. آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، هرکس تو را میدید می پرسید: پس اوستا اکبر کجاست؟ و تو شانه بالا می انداختی و می گفتی: نمیدانم. تا ظهر به انتظار ماندی. از اوستا اکبر خبری نشد. و الان ده سال است که از اوستا اکبر خبری نیست.»
زاویه دید دیگری هم داریم به نام زاویه دید سوم شخص. که می تواند محدود شود به شخصیت ما که شبیه دوم شخص از کار در می آید: «علی از خواب بیدار شد. رفت مغازه. در مغازه بسته بود. قفل بزرگی روی آن زده بودند. علی تعجب کرد. سابقه نداشت اوستا اکبر دیر کند. همیشه قبل از طلوع آفتاب می آمد. جلوی مغازه را آب و جارو می کرد. اما آن روز نیامده بود. علی خیلی نگران نشد. با خود فکر کرد آدمیزاد است دیگر. ممکن است کاری پیش آمده باشد. ممکن است مریض شده باشد. هرجور باشد یا خودش یا یکی از اعضای خانواده اش می آیند و خبر می دهند. پس نشست به انتظار. کم کم آفتاب بالا آمد و خیابانها شلوغ شد. همسایه ها مغازه را باز کردند، اما از اوستا اکبر خبری نشد که نشد.»
زاویه دیگری داریم به نام دانای کل نامحدود (سوم شخص نامحدود) که نویسنده جایگاه خدایی دارد. همه چیز از درون و برون آدمها را می بیند و هرجا دلش بخواهد می‌رود. این زاویه دید هم می تواند علی را روایت کند و هم دیگران را. «علی در مغازه آمد و نشست به انتظار. اوستا اکبر ساعت سه نصفه شب قلبش گرفته بود. حالش بد بود. همسرش را صدا کرد. گفت: حالم خوب نیست. مرا به بیمارستان برسانید. اوستا اکبر در راه بیمارستان تمام کرده بود. فرصت وصیت هم نکرده بود. خانواده اش تا ظهر در بیمارستان ماندند. حتی فرصت نکردند که بروند علی را خبر کنند. علی همچنان درمغازه نشسته بود و دائم منتظر بود که هر آن اوستا اکبر از راه برسد اما از اوستا اکبر خبری نشد که نشد.»
این که چه کسی قصه را تعریف کند. بسیار در تأثیرگزاری، منطق، پیرنگ و طرح قصه اثر می‌گذارد. بیشتر قصه‌هایی که لطمه می‌بینند به‌خاطر انتخاب زاویه دید غلط است
فعلا در همین حد کافی است.‌ پرچانگی من را ببخشید.‌ من و دوستان فرهیخته‌ام در پایگاه نقد منتظر داستان‌های بعدی‌ات هستیم به یقین آثار بهتری خواهند بود، بی‌نصیب‌مان نگذارید. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
جابر طاهرزاده » شنبه 16 مرداد 1400
سلام جناب آقای خسرو باباخانی . بر خود لازم وواجب میدانم که از جنابعالی بخاطر مطالعه داستان بنده واز این همه لطف و دقت نظر وهم بخاطر نکات فراوان آموزشی که مرحمت فرمودید تشکر وسپاس بی حد واندازه داشته باشم . سعی خواهم کرد در نوشتهای بعدی توصیه های استادانه شما بکار بگیرم . از خداوند متعال برای شما وهمکارانتان عزت وتوفیق روز افزون طالبم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت