داستانی با مقدمه‌ای طولانی و پایانی شتاب‌زده




عنوان داستان : سینزده
نویسنده داستان : محمدامین قربانی

کلاس دم داشت.ستوده نگاهی به کولر انداخت و پرسید:((چرا روشن نیست؟)) حقیقی از تخت اول پاسخ داد:((خرابه آقا.هفته پیش برق قطع و وصل شد فکر کنم سوخت.)) ستوده سری تکان داد کتش را درآورد و روی میز گذاشت.صندلی اش را برداشت و آورد گذاشت وسط کلاس روبروی تختِ اول ردیف وسط. به محبی و رجبی که روی تخت اول نشسته بودند اشاره کرد وسایلشان را جمع و جور کنند.کیفش را روی پایش گذاشت و با دو دست مشغول جستجو در درز های مختلفش شد. ورقه ها را درآورد و روی میز جلوی محبی و رجبی گذاشت.صورتش غرق عرق بود.سر برگرداند طرف پنجره و به حسین زاده گفت:((پرده هارو بکش،پنجره هارم تا آخر باز کن.)) حسین زاده سریع از جا جست و دستورات آقای ستوده را انجام داد.
کلاس تاریک شد.پرده های آبی رنگ زیر حمله مستقیم نور به سیاهی می زدند.ستوده به صندلی اش تکیه داد،نفسی کشید و شروع کرد:((همون طور که هفته پیش بهتون گفتم این آخرین امتحان ریاضی مون بود.دیگه امتحانی نداریم.باید برای امتحان ترم آماده بشین. ورقه ها با دقت تصحیح شده بخاطر همین اعتراض ورقه نداریم.نمره ی این امتحان با نه امتحان قبلی با هم میشه نمره مستمر ریاضی تون.مطمئن باشین کسایی که در طول سال تلاش کردن نمره خوبی می گیرن اوناییم که درس واسشون مهم نبود و همش دنبال توپ و کارای دیگه بودن انتظار نمره خوب نداشته باشن، هر کس به قدر تلاشش.)) حرف هایش که تمام شد سرش را به میز نزدیک کرد و گفت:(( محبی تو ورقه های سمت چپ رو میدی،رجبی تو ورقه های سمت راست.)) محبی و رجبی هم با افتخار سر تکان دادند.
ستوده آستین هایش را بالا زد و نام اولین ورقه را خواند.-((اکبری ، هجده و نیم!)) هجده ونیم! پس قرار است نمره ها را هم بخواند. دست هایم از استرس شروع کردند به گزگز کردن. خودم را گوشه میز جمع کردم و چسبیدم به دیوار.سرامیک های دیوار کمی خنکم می کردند.داشتم آتش می گرفتم.دکمه بالایی را گشودم تا کمی هوا برسد.اولین بار نیست که اینطور می شوم.اگر بخواهم دقیق بگویم دهمین بار است.از دفعه پنجم به بعد رفتم پیش مشاور مدرسه مان آقای محمدی و پرسیدم زمان هایی که اینطور می شوم چه کنم؟ گفت:(( استرس تا یه حدی طبیعیه.اگه دیدی برات غیر قابل تحمله چند تا نفس عمیق بکش ،چشماتو ببند و سعی کن به خاطرات و اتفاقات خوب فکر کنی.)) نفس عمیقی کشیدم.جوابگو نبود. دوباره ، سه باره تکرار کردم اما هیچ! انگار بور های ذغال را فوت می کردم.همچنان گر می گرفتم. چشمانم رابستم تا مگر منظره ای آرامش بخش را تصویر کنم.نشد.به جایش فقط صدای ستوده که بلند بلند نمره ها را اعلام می کرد و بعد از آن صدای پای رجبی و محبی را می شنیدم.-((هفده و نیم.هجده . نوزده و بیست و پنج . شانزده.)) همه ی نمرات بالای پانزده بودند.اسامی برایم مهم نبود،فقط به نمرات گوش می دادم.کم کم داشتم با وضعیت کنار می آمدم که ناگهان ستوده گفت:((فکوری!)) با وحشت چشمانم را باز کردم و به دهان ستوده خیره شدم.منتظر بودم نمره اش را اعلام کند اما گفت :(( خودت پاشو بیا ورقه تو بگیر.)) خشکم زد. یعنی بالاخره به آرزویم رسیدم؟ بالاخره فکوری هم نمره ای گرفت که نمی شود اعلام کرد.قلبم تند تند می زد. دوباره گر گرفتم این بار از هیجان نه استرس.فکوری بلند شد و خیلی آرام و مطمئن به طرف ستوده رفت.ورقه را گرفت. نگاه کرد و لبخند زد.ستوده که لبخندش را دید اشاره کرد که بیاید جلو و در گوشش چیزی گفت.با هم خندیدند.فکوری گفت:(( ممنونم آقا.)) و برگشت که بنشیند. در راه بازگشت حسین زاده پرسید:((چند؟)) و فکوری زیر لب گفت:((بیست!)) باز هم بیست،باز هم بالاترین نمره کلاس. آمارش را داشتم.از ده امتحان فقط یکی را نوزده شده بود بقیه همه بیست. آن نوزده را هم احتمالا ستوده برایش درست می کند. علی فکوری، مستمر بیست. تمام تعطیلات قبل از امتحان آخر مشغول بازی و گردش با دوستانش بوده.فکر نکنم سر هم دو ساعت برای ریاضی وقت گذاشته باشد.آخر چطور؟ با چه منطقی؟ مگر ستوده اول کلاس نگفت هر کس به قدر تلاشش؟ من که برای همه امتحانات ریاضی آن قدر تلاش کردم، خانه ماندم ، بارها سوال حل کردم،تمرین نوشتم نمرات آنطور فکوری که به زور دو ساعت کتاب را ورق می زند بیست.
-((قربانی!)) پاک فراموش کرده بودم بعد از ((ف)) نوبت به ((ق)) می رسد. مظلومانه به ستوده چشم دوختم تا نمره ام را اعلام کند.سرش را انداخت پایین و گفت:((پاشو بیا ورقه تو بگیر.)) می لرزیدم.بغل دستی ام بلند شد. آرام و لرزان رفتم پیش ستوده. ورقه را گذاشت روی میز ، به دستم نداد. برداشتم. جرئت نداشتم نمره را نگاه کنم. چند لحظه ایستادم.ستوده با چشم اشاره کرد که بروم بنشینم. بدون نگاه کردن به نمره برگشتم تا بروم سر جایم که اسدپور پرسید:((چند؟)) نمی توانستم نگویم.نمی دانم چرا ولی انگار باید نمره ام را به اسدپور می گفتم. با دستهای لرزان ورقه را باز کردم و سریع به نمره نگاه انداختم. نمره را که دیدم نزدیک بود پخش زمین شوم. آرام گفتم :((سینزده.)) تمام کلاس زد زیر خنده. اسدپور با قهقه می گفت:(( ده بار سیزده شدی آخر نتونستی عین آدم تلفظش کنی، اسکل سیزده نه سینزده.)) دلم می خواست گریه کنم اما نمی توانستم.بغل دستی ام صالحی بلند شد که بروم داخل بنشینم. تلاش می کرد لبخندش را بخورد اما نمی توانست. دندان های زرد و پوسیده اش از لای لبخند رذلانه اش مشخص بود. در همین حال بودم که صدای ستوده از پشت سرم گفت:(( به بابات بگو فردا بیاد مدرسه ،دوباره باید درباره ی نمرهات صحبت کنیم.)) بابا. تحمل این یکی را دیگر نداشتم. به محض شنیدن کلمه ((بابا)) انبوه پرسش ها،سرزنش ها و تاسف ها به مغزم هجوم آوردند. امشب هم از آن شب ها می شود. طبق معمول ورقه ریاضی را که نشان بدهم می پرسد:(( فکوری چند شد؟)) من هم باید همان همیشگی را بگویم. به محض جاری شدن ((بیست)) بر زبانم شروع می شود.-((خوش به حال پدرش . با هم در یک مدرسه درس می خواندیم.چه بچه ای نصیبش شده. یک بار نشنیدم زیر بیست و نوزده نمره ای آورده باشد.البته تو هم در ثبات شبیه اونی. ثبات در سینزده.)) این ها را که گفت می رسد به سیبل همیشگی اش.-((یکبار ندیدم فکوری دنبال توپ باشه.یکبار نشنیدم فوتبال نگاه کنه،درگیر اخبار فلان بازیکن باشه ،فلانی رفت فلان جا،فلان تیم خبر مرگش قهرمان شد.)) من هم چیزی ندارم بگویم غیر از اینکه :(( خب منم تلاش کردم.حتی فوتبالا رو هم چند روزه ندیدم که برای امتحان بخونم. نمی دونم چرا تهش همش میشه سینزده.)) سری تکان می دهد ،آهی می کشد و آرام می گوید:(( این هم شانس ماست. بیست همیشه برای مردمه، سینزده برای من.)) و روی سینزده هم تاکید می کند. ساعت ها باید التماس کنم ،مادرم را واسطه کنم تا راضی شود فردا بیاید مدرسه و با ستوده حرف بزند. وقتی هم که می آید حتما باید فکوری را ببیند،تشویقش کند ،سرش را ببوسد و بگوید که به عنوان دوست پدرش بهش افتخار می کند.
از تمام این فکرها،از تمام این تکرارها کلافه شده بودم.برگه را به گوشه ای پرت کردم و نگاه غضب آلودی به فکوری که سرگرم صحبت و شوخی با بغل دستی هایش بود انداختم و بدون اجازه از کلاس بیرون دویدم. اسدپور فریاد زذ:((آقا، سینزده فرار کرد.)) دیگر نشنیدم ستوده چه می گفت.دویدم و از پله ها پایین رفتم و یک راست رفتم به طرف زمین فوتبال و همانجا نشستم تا زنگ بخورد و بچه ها توپ را بیاورند. تمام مدت روی سکوی سیمانی کنار زمین نسشتم. صداهای مختلف و مبهم در سرم چرخ می خوردند.فکوری،شانس،ستوده،تلاش،استعداد،توپ،فوتبال،سینزده و...انقدر درگیر خودم بودم که نفهمیدم کی زنگ خورد.صالحی توپ به دست به همراه بقیه بچه ها به سمت زمین فوتبال می آمدند.از دور می شنیدم درباره ی من صحبت می کنند.صداهای موهومی درباره ی من می آمد:((سینزده، باباش بیشتر از کارش میاد مدرسه و...)) نزدیکتر که رسیدند ساکت شدند و خنده هایشان را خوردند.آمدند طرف من. اسدپور با لبخند فرو خورده ای گفت:((بابا اشکال نداره.این دفعه نشد، ایشالله دفعه بعد.)) همه بچه ها با هم زدند زیر خنده. بین خنده هایشان نگاهم به فرد جدیدی افتاد. تا حالا ندیده بودم برای بازی بیاید. معمولا زنگ تفریح ها می نشست توی کلاس و با گوشی اش که قایمکی می آورد مدرسه ور می رفت. تعجب کردم که آمده بود پایین. با خودم فکر کردم شاید برای خندیدن به من با بچه ها همراه شده و بعد از اینکه ضیافت مسخره بازیشان تمام شد دوباره به کلاس بازمی گردد که ناگهان صالحی گفت:(( امروز یه مهمون ویژه داریم ، فکوری هم اومده باری کنه میاد تیم ما.)) با بی خیالی سرم را تکان دادم و رفتم طرف زمین خودمان.بد هم نشد. موقعیت خوبی برای انتقام است.ای کاش بابا اینجا بود.می نشست روی سکوهای سیمانی و می دید که سینزده چگونه بیست را به سخره می گیرد.
بازی شروع شد.منتظر بودم توپ برود طرفش. دو سه بار بهش پاس دادند.خوب بود یا بهتر بگویم بالاتر از حد انتظار. دنبال موقعیتی بودم که با هم رو به رو شویم . می خواستم بهش بفهمانم قرار نیست همه جا اول باشد. اینجا من رییسم. موقعیت خیلی زود پیش آمد.توپ را پاس داد به صالحی و خودش حرکت کرد صالحی هم با یک پاس عمقی توپ را به او برگرداند.حالا در نیمه ما فقط من بودم و فکوری و دروازه بان. می دانستم اگر از من رد شود گل خواهد زد. به دروازه بانمان چندان امیدی نبود. با اعتماد به نفس و سرمست از اینکه بالاخره فرصت تخقیرش را بدست آوردم چند قدم به سمت چپ برداشتم و تصمیم گرفتم بایستم تا او به سمتم بیاید. فکوری که مرا ایستاده مقابلش دید کمی سرعتش را کم کرد ،نگاهی به پشت سر انداخت تا مبادا کسی از پشت سرش توپش را بزند. با طمانیه و چشم هایی که هر کنجی را می کاویدند به سمت من گام برداشت. به یک قدمی من که رسید ایستاد. زانوهایم را کمی خم کردم و به جلو متمایل شدم. نمی خواستم پا بیندازم ،می خواستم او تلاش کند تا مرا دریبل بزند. با سرعت به سمت راست دوید. بلافاصله به همان سمت پریدم و راهش را بستم. توپ را بین پاهایش عوض کرد و نشان داد که می خواهد شوت بزند. واکنشی نشان ندادم. بی حرکت ماند. فکر کردم شاید نفسش بریده. تصمیم گرفتم حمله کنم و توپ را بگیرم. پای چپ ثابت،با پای راست به سمت توپ هجوم بردم. پایم که به زمین رسید شستم خبردار شد که اثری از فکوری نیست. سر برگردادنم و دیدم تک به تک با دروازه بان گارد شوت گرفته. گل! فریاد صالحی ،اسدپور و بقیه بود که در گوشم می پیچید:((گل!عحب گلی. چه لایه ای. قربانی بپا خشتکت جر نخورده باشه.)) همانجا روی زمین ولو شدم. روی سکوی سیمانی بابا را می دیدم که سر تکان میدهد و زیر لب می گوید:((اینم شانس ماست، بیست برای بقیه س سینزده برای من.)) نفهمیدم چه شد کی بچه ها توپ را از وسط شروع کردند. وقتی حالم سر جایش آمد فکوری گوشه زمین ،کنار سکوی سیمانی، مشغول دریبل زدن یکی از بچه ها بود. برخاستم و با چشم هایی که می سوختند دویدم. پشتش به من بود. به نهایت سرعت که رسیدم دستم را روی سینه جمع کردم و با کتف به پشتش کوبیدم. پرتاب شد و با سر خورد به لبه تیز سکو.
جیغ و فریاد می شنیدم:(( کشتیش!برین معاون رو خبر کنین، بدویین...)) چند قدم برداشتم و از میان جمعیت نگاهی انداختم. صورتش غرق خون بود و چشمانش بسته. نمی دانم زنده بود یا مرده فقط می دانم وقتی چشمانش بسته و مغزش خاموش بود راحت تر بودم.سینه ام سبک بود.دیگر صدای بابا را هم نمی شنیدم. تکان های سرش و حرکات لبش که می گفتند سینزده محو شده بودند. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. چه آرامشی. نفس عمیق این بار تاثیر داشت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من داستان شما را خواندم. مهم‌ترین مساله‌ای که به ذهنم می‌رسد و باید اول آن را مطرح کرد. نوع داستان شماست. این داستان ویژه کودک و نوجوان است و قطعاً مخاطب کودک و نوجوان دارد. پس شما در همان ابتدا باید متوجه باشید و بپذیرید که این داستان به درد کودک و نوجوان خواهد خورد و هیچ انتظاری از بزرگ‌سالان نباید داشته باشید که با داستان شما ارتباط برقرار کنند. ببینید هر اثری که داستان یک یا چند نوجوان یا کودک را بازگو کند، لزوماً در گونه داستانی کودک و نوجوان قرار نمی‌گیرد. ما داستان‌های زیادی داریم که شخصیت اصلی‌شان نوجوان یا کودک است ولی لزوماً در گونه کودک و نوجوان قرار نمی‌گیرند و مخاطبان‌شان تنها کودک نیستند. مانند کتاب «ناطور دشت» اثر «دیوید سلینجر» یا کتاب «شازده کوچولو» و کلی از کتاب‌های دیگر. این اولین نکته است که شما باید حواس‌تان به این باشد.
از اینجا من استفاده می‌کنم و مضمون کار شما را بررسی می‌کنم. ببینید اولاً هر داستانی باید مضمون یا پیام داشته باشد. چه در ژانر کودک و نوجوان باشد و چه ویژه بزرگ‌سالان. مخصوصاً اگر شما در ژانر کودک و نوجوان بخواهید داستان بنویسید، حتماً باید پیامی گُل‌درشت و بزرگ‌نمایی‌شده داشته باشید. در داستان‌های ویژه مخاطبان بزرگ‌سال نیز شما باید مضمون داشته باشید. یک مضمون درگیرکننده و عمیق. مثلاً اگر به دو کتابی که مثال زدم رجوع کنید خواهید دید هر دو کتاب مضمون‌های عمیق انسانی را دربرگرفته‌اند و مخاطب را به چالش می‌کشند. این تفاوت، این دو گونه (داستان‌های ویژه بزرگ‌سال و کودک و نوجوان) را از هم متمایز می‌کند.
داستان شما در چند جا می‌توانست به سمت مخاطب بزرگ‌سال برود که نرفته است. مثلاً اگر دغدغه اصلی شما به عنوان نویسنده و به تبع آن راوی این بود که واقعاً چرا بچه‌ای باید این همه نبوغ و استعداد داشته باشد و بچه‌ای بی‌استعداد باشد؟ آیا عدالت خدا رعایت شده است؟ آیا می‌شود کسی بی‌استعداد باشد و هیچ استعدادی نداشته باشد؟ آیا عدالت در خلقت خداوند زیر سوال می‌رود؟ اگر این موضوعات عمیق دغدغه اصلی داستان شما می‌بود، طبیعتاً مخاطب بزرگ‌سال با داستان شما ارتباط برقرار می‌کرد. ولی الآن شما سراغ این موضوع نرفته‌اید و همه چیز را ساده و دم‌دستی برگزار کرده‌اید.
مورد مهم این است که اکنون که نوشته شما ویژه کودک و نوجوان است نیز چندان پیامی را ندارد. شما چه می‌خواهید بگویید؟ بچه‌ای باهوش است؟ هم در درس خواندن و هم در فوتبال؟ بچه‌ای به این نتیجه می‌رسد که بی‌استعداد است؟ ما باید از خودمان ناامید باشیم؟ پیام و مضمون اصلی کار شما چیست؟ این سوالی است که داستان به آن جواب نمی‌دهد.
اما وارد داستان شما شویم. مهم‌ترین مشکل داستان شما این است که طرح خوبی ندارد. طرح داستان شما چیست؟ بچه‌ای در درس ریاضی سیزده می‌گیرد. هم معلم هم دوستان و هم پدرش سرکوفت می‌زنند. تا اینجا خوب است. اما این فقط مقدمه یک طرح است. بعد از آن داستانی در کار نیست. داستان وِل می‌شود. این پیش درآمد و این مقدمه می‌طلبد که در ادامه راوی تلاش کند تا خودش را اثبات کند. مثلاً او شبانه روز باید درس بخواند تا خودش را اثبات کند. یا مثلاً او ادعا کند که هرکس در چیزی استعداد دارد و من هم در فوتبال استعداد دارم و فکوری را به مبارزه در فوتبال دعوت کند. یا از سرِ حسادت سعی کند ورقه فکوری را گم ‌وگور کند تا معلم از دستش عصبانی شود. یا سعی کند به فکوری آسیب بزند. یا مانع حضور او در سر امتحان بعدی باشد. شما مقدمه خوبی دارید ولی در ادامه، داستان به بیراهه می‌رود. می‌توانستید یک مسیر خوب و پُراُفت‌وخیز را دنبال کنید و به هدف برسید.
ایراد بعدی داستان شما این است که مقدمه شما بیش از حد طولانی شده است. یک داستان‌کوتاه باید در یکی دو پاراگراف اول مقدمه‌اش را بچیند و برود سر موضوع اصلی. در داستان شما بیش از نصف داستان به مقدمه طولانی تلف شده است. شما باید ورقه دادن معلم در سر کلاس را در دو یا سه پاراگراف جمع می‌کردی و سراغ ادامه ماجرا می‌رفتید.
مورد بعدی داستان شما این است که راوی یا شخصیت اصلی داستان شما منفعل است. فراموش نکنید که با شخصیت منفعل هیچ‌کس ارتباط برقرار نمی‌کند. شخصیت باید اکتیو باشد. کُنِش‌گر باشد. اقدام‌کننده باشد. خودش جلو برود. الآن راوی هیچ اقدامی در مورد فکوری یا درس خواند یا فوتبال بازی کردن یا پدرش یا معلم یا سایر دانش‌آموزان نمی‌کند و همه به نوعی او را می‌زنند و تحقیر می‌کنند و او خنثی است. ما تلاشی از راوی نمی‌بینیم.
یکی دیگر از اشکالات مهم کار شما پایان‌بندی‌تان است. پایان‌بندی داستان‌تان خوب نیست. فوتبال می‌توانست نقطه عطفی برای داستان‌تان باشد و مسیر داستان را عوض کند. اما راوی داستان در فوتبال هم از فکوری شکست می‌خورد. سپس او با عجله سمت فکوری می‌رود و او را هل می‌دهد و نقش زمینش می‌کند. این نقش زمین کردن آنی و ناگهانی است و برای پایان‌بندی خوب نیست. بعد از این همه اتفاق ما چه نتیجه‌ای از داستان می‌گیریم؟ داستان تکه‌تکه است و ما با یک داستان منسجم طرف نیستیم. شما باید در پایان مخاطب را قانع می‌کردید و به او یک پیام می‌فهماندید و مخاطب بعد از داستان راضی می‌شد. اما الآن این نتیجه‌گیری اتفاق نیافتاده است.
اما داستان شما نقاط مثبتی دارد که به نظرم نمره قبولی می‌گیرد. شما به خوبی تعلیق را در کارتان ایجاد کرده‌اید. جذابیت را خوب در کار ایجاد کرده‌اید. روایت شما هم خوب است و حتی رگه‌هایی از طنز هم در داستان شما دیده می‌شود و هرچند اگر بیشتر بود به مراتب بهتر بود. هدف از اینکه این موارد را عرض کردم این بود که داستان شما تبدیل به یک داستان خوب شود. وگرنه بی‌انصافی است بگوییم داستان شما فقط ایراد دارد! داستان شما قبل از هرچیز یک داستان محسوب می‌شود. شروع، میانه و پایان دارد. هرچند پایان‌بندی‌اش را عرض کردم که خوب نیست ولی بالاخره یک داستان است و این ارزشمند است.
من پیشنهاد می‌کنم کتاب‌های استاد مهدی آذریزدی را حتماً بخوانید. مخصوصاً کتاب «داستان آن خمره». ضمناً بنده خودم نیز کتابی با یک راوی نوجوان نوشته‌ام اگر دوست داشتید بخوانید. با عنوان «من یک لاک‌پشتم.»
منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت