هر جهانی را می‌توانید برای خوانننده خلق کنید به شرط اینکه او باورش کند!




عنوان داستان : دنیای سوفی
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

سوفی تک‌وتنها توی اتاقش نشسته بود. حوصله‌ هیچ کاری را نداشت. حتی دوست نداشت با اسباب‌بازی‌هایش بازی کند. اینجور وقت‌ها همیشه نقاشی می‌کشید. آن روز هم همین کار را کرد ولی نقاشی‌اش خوب از آب درنیامد. یکهو دید یک گربۀ پشمالوی کج‌وکوله وسط دفترش کشیده است. خب، وقتی آدم حوصله نداشته باشد همین می‌شود دیگر.
به گربه که نگاه کرد خنده‌اش گرفت. پاک‌کن را برداشت و خواست پاکش کند. پاک‌کن به سوفی چشمک زد و گفت: «حسابی خرابکاری کردیا».
سوفی پاک‌کن را پرت کرد روی میز و عقب رفت. پاک‌کن گفت: «آخ... وای... اوی... .» سوفی چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد و چشم‌هایش را مالید. فکر می‌کرد خیالاتی شده یا دارد خواب می‌بیند. ولی اینطور نبود. یک پاک‌کن سخنگوی واقعی توی اتاق سوفی بود. نزدیک بود سوفی از خوشحالی جیغ بزند. ولی جلوی خودش را گرفت.
خم شد و به پاک‌کن گفت: «تو داری حرف می‌زنی. مگه پاک‌کنا هم حرف می‌زنن؟»
پاک‌کن خندید و گفت: «دِهه... من ‌که یه پاک‌کن معمولی نیستم.» بعد، پیچ و تابی به کمرش داد، قلنجش را شکست و پرسید: «حالا، چیو می‌خواستی پاک کنی؟»
سوفی تندی نقاشی‌اش را نشان داد و گفت: «این کپل خان کج و کوله رو.»
دوتایی زدند زیر خنده.
پاک کن پرید روی پاهای پشمالو. ولی یک دفعه جیغ بلندی کشید و خودش را پرت کرد آن طرف میز.
سوفی با تعجب گفت: «وا چت شد؟»
پاک‌کن گفت: «گربۀ وحشی چنگ انداخته رو دستم.»
سوفی با تعجب به نقاشی نگاه کرد.
گربه خودش را جمع کرده بود گوشۀ دفتر و زیرچشمی به سوفی و پاک‌کن نگاه می‌کرد.
_ چرا می‌خوای منو پاک کنی؟ دفتر به این بزرگی. یه گوشه‌ش هم من بشینم. چی می‌شه حالا؟
چه قیافۀ مظلومی هم به خودش گرفته بود. انگار نه انگار همین چند لحظه پیش، با پنجول‌های تیزش، دل و زهرۀ پاک‌کن بیچاره را ترکانده بود.
سوفی گفت: «آخه بد کشیدمت. ببین چشمات باباقوری شده. دماغت کج و کوله ست. دهنت یه وریه».
بعد، یک آینه گذاشت روبه‌روی گربه و گفت: «دیدی راست می‌گم؟»
گربه، همین که خودش را در آینه دید، زد زیر گریه.
سوفی دلش سوخت. دستی به سر گربه کشید و گفت: «حالا گریه نکن. خودم خوشگلت می‌کنم».
بعد، با حوصله، چشم و دماغ و دهن گربه را پاک کرد و از نو کشید.
حالا یک گربۀ ناز و ملوس توی دفتر جست می‌زد و بالا و پایین می‌پرید. آنقدر بالا و پایین پرید تا تالاپی از توی دفتر افتاد پایین. محکم خورد به گوشۀ میز و از آنجا پرت شد کف اتاق.
دفتر نقاشی گفت: «آخیییش خوب شد رفت. داشت پاره پورم می‌کرد».
مدادرنگی‌ها زدند زیر خنده.
سوفی نگاهی به دور و برش کرد. یک دنیای شگفت‌انگیز خیالی. این بهترین اتفاقی بود که می‌شد برای او بیفتد.
یک لحظه حس ماجراجویی‌‌اش گل کرد. پیش خودش گفت: «وقتی پشمالو از دفتر پریده بیرون، پس من هم می‌تونم برم توی دفتر.»
از فکری که توی سرش افتاده بود خوشش آمد. فکرش را به مدادها و پاک‌کن و پشمالو گفت. آنها هم خوششان آمد. همه دور سوفی حلقه زدند. سوفی، اول، آب دهانش را قورت داد. بعد، چشم‌هایش را بست و پرید توی دفتر.
یکهو، احساس کرد تکانی خورده است. چیزی شبیه لِی‌لِی کردن بود. انگار از توی یکی از خانه‌ها پریده باشد توی آن یکی. وقتی چشم‌هایش را باز ‌کرد دید کنار یک رودخانۀ بزرگ و پرآب ایستاده است. آنجا صفحۀ اول دفتر نقاشی‌اش بود. سوفی آنقدر هیجان‌زده بود که شروع کرد به دویدن و خندیدن؛ اما خیلی زود خنده روی لبش خشک شد.
رودخانه سیاه و کثیف بود و ماهی‌ها، مثل تکه چوب‌های کوچکِ سبک، آمده بودند روی آب. سوفی می‌دانست ماهی‌ها وقتی بمیرند می‌آیند روی آب. دلش پر از غصه شد. ولی نمی‌توانست کاری بکند. ماهی‌ها راستی‌راستی مرده بودند و او نمی‌دانست چرا.
بوی بد رودخانه و ماهی‌های مرده سوفی را به سرفه انداخت. بینی‌اش را گرفت و به حاشیۀ دفتر رفت. در بین راه، چند باری هم به عقب برگشت و با غصه به ماهی‌ها نگاه کرد. حالا، باید به صفحۀ دوم دفتر نقاشی می‌رفت. از حاشیۀ دفتر پرید توی صفحۀ دوم. آنجا پیست دوچرخه‌سواری بود. با دیدن آن همه دوچرخۀ رنگی‌رنگی حسابی ذوق‌زده شد. دوید سمت اولین دوچرخۀ صورتی که جلوی چشمش بود. اُه نه. دوچرخه پنچر بود. دوچرخۀ قرمز را هم امتحان کرد. بعد هم زرد و نارنجی و آبی و... ولی همۀ دوچرخه‌ها پنچر بود. دوچرخۀ پنچر هم که به درد سوار شدن نمی‌خورد. با لب و لوچۀ آویزان، دوباره در حاشیۀ دفتر ایستاد و پرید توی نقاشی بعدی. توی زمستانِ دفترش، وسط برف‌ها. می‌خواست آنجا یک گوله‌برفی کوچک درست کند و مثل توی کارتون‌ها، آنقدر قلش بدهد که قد یک خانه بزرگ شود. ولی آنجا هم وضع بهتری نداشت. برف‌ها کثیف و خاکستری بود.
حال سوفی حسابی گرفته شد. یک گوشه نشست و رفت توی فکر. یکهو، یاد دیروز افتاد که عصبانی شد و نقاشی‌هایش را خط‌خطی کرد. فهمید کثیفی رودخانه، سیاهی برف‌ها و پنچری دوچرخه‌ها به خاطر آن خط‌خطی‌هاست.
خیلی خجالت کشید. سرش را انداخت پایین و از دفتر بیرون رفت.
پشمالو و پاک‌کن و مدادرنگی دور دفتر نشسته بودند. منتظر بودند سوفی برگردد و از سفر رؤیایی‌اش برایشان بگوید.
سوفی کنارشان نشست و با خجالت و ناراحتی همه چیز را تعریف کرد.
پاک‌کن و دفتر و مدادرنگی‌ها به هم نگاه کردند. بعد هم سرشان را انداختند پایین و چیزی نگفتند.
سوفی به پاک‌کن گفت: «می‌تونم روت حساب کنم؟ کمکم می‌کنی خط‌خطی‌ها رو پاک ‌کنم؟»
پاک‌کن چرک‌های تنش را تکاند و با خوشحالی گفت: «گمونم بتونم یه کارایی بکنم.»
سوفی تندی پاک‌کن را برداشت و مشغول پاک کردن شد. کار سختی بود ولی بالأخره تمام شد. حالا، سوفی با خیال راحت می‌توانست برود توی دنیای نقاشی و حسابی کیف کند. ولی قبل از آن، به کمک مدادرنگی‌ها چند تا نقاشی قشنگ دیگر هم توی دفترش کشید.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
سرکار خانم رمضان‌نژاد گرامی، با سلام و احترام.
داستان شما را خواندم. شما به چند تمرین اساسی نیاز دارید. آن هم تمرین حذف است. و تمرین بعدی اعتماد به درک کودکان است. بگذارید از داستان خودتان شروع کنم. نوشته‌اید:
«سوفی تک‌وتنها توی اتاقش نشسته بود. حوصلۀ هیچ کاری را نداشت. حتی دوست نداشت با اسباب‌بازی‌هایش بازی کند. اینجور وقت‌ها همیشه نقاشی می‌کشید.»
می‌تواند همین یک جمله آغازکننده‌ی داستان شما باشد:
سوفی داشت نقاشی می‌کشید.
نوشته‌اید: «خب، وقتی آدم حوصله نداشته باشد همین می‌شود دیگر.»
نیازی به قضاوت نویسنده نیست. این جمله از همان جملاتی است که نویسنده سایه‌ی خودش را برداستانش می‌اندازد.
اگر قرار است بی‌حوصلگی را نشان بدهید، باید بی‌حوصله‌گی را نشان بدهید و نه اینکه به ما بگویید و یا اینکه کاری را نتیجه‌ی آن بدانید.

نوشته‌اید: «پاک‌کن به سوفی چشمک زد و گفت: «حسابی خرابکاری کردیا».
سوفی پاک‌کن را پرت کرد روی میز و عقب رفت. پاک‌کن گفت: «آخ... وای... اوی...» سوفی چند بار سرش را به چپ و راست تکان داد و چشم‌هایش را مالید. فکر می‌کرد خیالاتی شده یا دارد خواب می‌بیند. ولی اینطور نبود. یک پاک‌کن سخنگوی واقعی توی اتاق سوفی بود. نزدیک بود سوفی از خوشحالی جیغ بزند. ولی جلوی خودش را گرفت.
خم شد و به پاک‌کن گفت: «تو داری حرف می‌زنی. مگه پاک‌کنا هم حرف می‌زنن؟»
پاک‌کن خندید و گفت: «دِهه... من ‌که یه پاک‌کن معمولی نیستم.» بعد، پیچ و تابی به کمرش داد، قلنجش را شکست و پرسید: «حالا، چیو می‌خواستی پاک کنی؟»»
به نکته‌ای که می‌خواهم درباره‌ی این بخش از داستانتان بگویم خوب دقت کنید:
تا وقتی خودتان باور نکرده‌اید که پاک‌کن هم می‌تواند حرف بزند، حق ندارید این ناباوری خودتان را به شخصیت داستانتان تحمیل کنید.
اگر پاک‌کن شما سخن‌گو است، باید سخن‌گو باشد. ناباوری معنی ندارد.
خیلی راحت بنویسید. سوفی از گربه‌ای که کشیده بود خوشش نیامد.
نگاهی به پاک‌کنش انداخت که بی‌حوصله کنار مدادها لم داده بود. برش داشت. پاک‌کن که هنوز داشت چرت می‌زد گفت: چی کارم داری؟ یک کمی دقت کن. قشنگ‌تر نقاشی کن. که مجبور نشی پاکش کنی.
سوفی گفت: ای پاک‌کن تنبل! یالا زود این پای کج گربه رو پاک‌ کن می‌خوام درستش کنم. زیادی کج شده!
- الان حالشو ندارم. مگه ندیدی خواب بودم؟
سوفی کمی پاک‌کن را ماش داد تا سر حال بیاید... و بقیه ماجرا. شاید درگیری با گربه و شاید غر زدن گربه از دست سوفی. و هر ماجرای بعدی که به می‌تواند به داستانتان کمک کند.
وقتی از این طریق وارد داستان بشوید نیازی به زیاده‌گویی یا زیاده‌نویسی ندارید.
هر کلمه یا جمله یا عبارت یا جمله‌ی که زیادی باشد، حوصله‌ی خواننده را سر می‌برد.
تا می‌توانید حذف کنید.
یکی از راهکارهای عادت به حذف کردن ننوشتن اضافات است! پس سعی کنید آن‌قدر با ذهن روشن به نوشتن رو بیاورید که اصولا چیز اضافه‌ای ننویسید.
و یکی دیگر از اصول آن این است که ماجرا از ابتدا طوری شروع شود که نیاز به توضیخات اضافه نداشته باشد. و باصطلاح با کمترین واژه‌ها بیشترین اطلاعات به بچه‌ها منتقل شود.
و فقط باید همه‌ی اینها را باورپذیر کنید.
مارکز جمله‌ی خوبی دارد. می‌گوید نویسنده وقتی شروع به نوشتن می‌کند می‌تواند هر جهانی را که دلش خواست خلق کند فقط یک شرط دارد، خواننده باید آن جهان را باور کند.
شما باید هر انچه را که می‌خواهید بگویید و بنویسید، طوری بگویید که ما باورمان شود.
مثلا سخنگو بودن پاک‌کن و رابطه‌اش با موجود انسانی را آنقدر باید باورش کرده باشید که انگار داستانی را که دیده‌اید تعریف می‌کنید. بدون هیچ شگفتی!

وقتی به ما می‌گویید:«دنیای شگفت‌انگیز خیالی!» ما باورمان نمی‌شود. باید خیال را طوری بگویید که ما باورمان بشود. با اینکه می‌دانیم راستش را نمی‌گویید اما ما باورمان می‌شود. یا دلمان می‌خواهد باورش کنیم. این جادوی داستان است. از این جادو استفاده کنید.
می‌توانید با همین نقد داستانتان را دوباره بازنویسی کنید.
ناامید نشوید دارید به لحظه‌های روشن‌بینی در باره‌ی داستان کودک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوید.
منتظرم.

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۲
سپیده رمضان‌نژاد » شنبه 16 مرداد 1400
سلام استاد. سپاسگزارم که داستانم را خواندید و نقد کردید. بسیار راهگشا بود. حتما به کار می‌گیرم و بازنویسی می‌کنم. نکته‌های جدید را به فهرست نکته‌هایی که پیشتر یادم دادید اضافه می‌کنم. زنده باشید استاد بزرگوارم.
علیرضا متولی » شنبه 16 مرداد 1400
منتقد داستان
سلام، پاینده باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت