برای نوشتن داستان حوصله بیشتری به خرج دهید



عنوان داستان : هدیه گمشده

صدای ویبره گوشی آمد. دستم را از زیر پتو بیرون آوردم ، حدسم درست بود کی غیر از مامان این وقت به من زنگ می زند.. گوشی را را بر می گردانم تا نورش اذیتم نکند. دوباره سرم را به زیر پتو می برم.حوصله ی نق و نوق های پیرزنانه اش را ندارم. چشم هایم را می بندم تلاش می کنم دوباره به خواب برگردم و به آن ادامه بدهم.
حجم زیادی از فکرهای مختلف به ذهنم هچوم می آورد و مثل ابر های پراکنده توی مغزم می چرخند. دوباره ناله ی ویبره گوشی بلند می شود. ول کن نیست. هر چقدر منتظر می مانم که تلفن صدایش تمام شود فایده ای ندارد. درگیرم بین جواب دادن و یا ندادن که ابرک های عذاب وجدان جواب ندادن آسمان مغزم می شوند.
بلند می شوم توی تخت می نشینم گوشی را جواب می دهم . بدنم را در انتهای کش و قوس قرار می دهم تا کلید چراغ بالای سرم را بزنم. همانطور که چشمانم به آمدن نور زورکی که از چراغ می آیند دارند عادت می کنند جواب سلام مامان را می دهم.
می گوید خوابی؟ لنگ ظهر است.
صفحه ی گوشی را نگاه می کنم ساعت 6:32 دقیقه است یعنی آفتاب هم هنوز به شیفت کاری نیمکره شمالی نیامده است. البته برای مامان که روزش از ساعت 2نیمه شب شروع می شود این وقت صبح لنگ ظهر محسوب می شود.
کمی با بد عنقی می گویم : خب حالا چی شده این وقت ظهر یاد ما کردی؟
پشت تلفن حیفی می کشد و حجم هوایی را حواله می کند ، تا مامان می خواهد حرف های روزانه اش را شروع کند. بلند می شوم می روم سمت آشپزخانه،عادت روزانه اش است همین می بیند کمی تاریکی از آسمان در رفته است گوشی اش را بر می دارد و یکی مان را نشانه می گیرد و غیبت آن دوتا را سرش هوار می کند. و شروع می کند از بخت بد نامرادش شکایت کردن و از خدا می خواهد سریعتر زندگیش را به پابان برساند و الخ.
گوشی را می گذارم روی بلندگو می روم سمت شیر،آبی به صورت می زنم . خوابم به زور می پرد . زیر کتری را روشن می کنم میایم روی صندلی می نشینم گوشی را نزدیک میاورم ساعت نزدیک 7 شده است. می گویم مامان دست از یاسین خواندن برای من بردار. خودت میدانی من با این حرف ها آدم بشو نیستم .
می توانم قیافه اش را آن سمت تلفن تصور کنم که چطور صورتش سرخ می شود و دستانش را در هوا تکان می دهد و پف پف کنان می خواهد جواب من را بدهد
می گوید همین زبانت را اگر کمی قیچی می کردی الان ده تا نوه نتیجه داشتی .
هر وقت نتواند جوابم را بدهد بحث را می کشاند به مجردی من. به اینکه اگر الان من شوهر کرده بودم می توانست راحت سرش را بگذارد زمین و برود کنار بابا بخوابد.
می گویم : مامان تو را به خدا بس کن سر صبحی حوصله ندارم.
برای چه زنگ زده ای
می گوید: خانه ای؟
- آره خانه ام. امروز شیفت ندارم . می ترسم بگویم چند روزی را مرخصی گرفته ام و گرنه به طمع می افتد و برای هر 96 ساعتش برنامه ریزی می کند
- خیلی خوبه پاشو بیا کمک
- باز چه برنامه ای هوا کرده ای؟
- می گوید دیروز با جواد رفتیم توی انباری موش اومده همه جا رو به گند کشونده همه جا پر از فضله بود همه چیز بهم ریخته شده پاشو بیا کمک
کمی من من می کنم تا جئابش را بدهم حوصله ندارم ، این روزها حوصله هیچ کاری را ندارم. دلم می خواهد فقط بخوابم . تعللم را که می بیند دوباره بر می گردد سر خانه ی اول.
همه دختر دارند من هم دختر دارم. دخترای مردم همه ی کارهای مادرشان را خودشان انجام می دهند شما فقط من را عذاب می دهید.
بیشتر از این حوصله ی ادامهی تلفن را ندارم. می گویم چند تا کار اداری دارم . عصر می آیم طرفت خودت نروی توی انباری، بعدش هم کمر دردت را حواله ی من بیچاره کنی. که نمی برمت دکتر ونه برایت دلم می سوزد.
می گویددختر خدا چیکارت نکند که نمیتوانی مثل آدم حرف بزنی.
بهش دروغ گفته ام کار اداری ندارم . می خواستم وقت بیشتری بخرم تا دیرتر به انباری برسم. نگاهی به سراپای خانه که می کنم. قیافه اش از انباری مامان بدتر است. هر چیزی یک گوشه افتاده است. خانه ی که فقط محل خواب است بهتر از اینهم نباید باشد. چایم را می خورم بر می گردم توی رختخواب.
میخزم زیر پتو. بلکه دوباره خوابی بروم. تا برای انباری تکانی آماده شوم
***
پتو را کنار می زنم. خیلی عرق کردم. موها و پیراهنم خیس خیس شده است. سر درد همیشگی هم آمده سراغم میروم توی آشپزخانه ، در یخچال را باز می کنم بطری آب را سر می کشم. خشکی دهانم از بین می رود. لای قرص ها دنبال مسکن می گردم ،یکی را می خورم منتظر می شوم اثرش را بگذارد کرختی و بی خالی بعد از خواب دارد از بین می رود . گوشی را بر میدارم 5 تماس بی پاسخ روی گوشی افتاده است.
سه تاش مامان است . یکی زهرا،آن یکی هم مصطفی است. حوصله ی هیچکدامشان را ندارم. مامان معلوم است چیکار دارد می خواهد غر بزند که چرا دیر آمده ام. آن دوتا هم دنبال بهانه برای این هستند که یک جوری از زیر کار در بروند و دلیلی بیاورند برای نیامدنشان.
آهسته تر از همیشه توی کمد لباسی می گردم هیچ لباسی به دلم نمی شیند . مانتوی خردلی که پارسال خریده بودم را بر می دارم تا از نق و نوق های مامان در امان بمانم.همیشه وقتی تیره می پوشم هی غرغر میکند که چرا رنگتیره پوشیده ای.
آماده ی رفتن شده ام. همینطور که کلید را توی قفل می چرخانم به مامان زنگ میزنم ...
تا گوشی را بر میدارد جواب سلام را هم نمی دهد شروعمی کند به نق زدن، کجایی تو . چرا گوشیت رو جواب نمی دهی دلم هزار رفته خدا بگویم چیکارت کند. میگویم دارم می آیم نیم ساعت دیگر پیشت هستم.
صدایم را که می شنود انگار دوباره داغش تازه تر شود. خواب بودی؟ من اینجا داشتم جز و ولز می کردم خانم خواب بوده. صدایم را بلند تر می کنم لحنم را عصبی می کنم آره خواب بودم مگرخواب رفتن هم جرم است.
الان هم حوصله ندارم اگر میگذاری چند دقیقه دیگر می رسم پیشت هر چقدر خواستی آنجا غر بزن و بخاطر خوابیدن دعوایم کن خوب است. حالا هم دارم سوار ماشین می شوم کاری نداری؟
کمی عقب نشینی کرده است لحنش ملایم تر شده می گوید : آروم رانندگی کن نمی خواد عجله کنی.
می گویم چشم و خداحافظ می کنم.
هنوز تلفن مامان تمام نشده که مصطفی زنگ می زند، بعد از قربان صدقه های همیشگی اش معذرت خواهی می کند که نمی تواند بیاید و می گوید وسایل سنگین را جابجا نکنید تا شب که خودم بیایم به مامان هم گفتم
می گوید کاری نداری می گویم نه و خداحافظی می کنم.
هنوز گیجی و منگی توی سرم است. از شهر بیرون آمده ام تا خانه ی مامان تقریبا 15 کیلومتر مانده است.
توی مسیر همه اش به فکر بر گشتنم که چطور کارها را زودتر تمام کنم و برگردم خانه و بی حالی و کرختی این روزهایم را توی خانه بچپم و مابقی مرخصی ام را توی تنهایی بگذارنم هیچی چیز مثل تنهایی حالم را جا نمی آورد خستگی ام را بر طرف نمی کند. توی همین فکرو خیالاتم که خودم راجلوی در خانه مامان می بینم از ماشین پیاده می شوم زنگ اعلام حضور را می زنم کلیدم را تو قفل می چرخانم وارد خانه می شوم.
مامان روی سکوی جلوی خانه نشسته است قشنگ قیافه اش مشخص است چقدر از تنهایی کلافه شده است.
سلام بلندی می کنم و دستی تکان می دهم ، لبخندی روی لبش می آید برایم دست تکان می دهد. از کنار درخت نارنج توی حیاط می گذرم دو سه تا نارنج آن بالا خودنمایی می کنند. معلوم نیست چطور ازدست مصطفی جان سالم به در برده اند..
میرسم به مامان ، حین ماچ و بوسه ی استقبال شروع می کند معلوم است کجایی ، هیچ به ما سر نمی زنی باید هزار بار بهت زنگ بزنم شاید یکبار پا بشی و بیای اینجا.
هیچی نمی گویم . می گذارم راحت دق دلی هایش را خالی کند. می گوید زهرا هم تماس گرفته است که می آید. بیا تا ناهار بخوریم تا ظهر خودش را برساند.
نگاه ساعت می کنم ساعت یازده و نیمه ، می گویم من که گشنم نیست بیا بریم یک ساعتی کارکنیم
تا ظهر بیاید برسد همگی با هم ناهار بخوریم .
شروع می کند به تعریف کردن و از موشها می گوید که انباری را پر از فضله کرده اند.
در انباری را باز می کنم همه چیز مرتب سرجایشان گذاشته همانطور که قبل از عید تمیزشان کرده بودیم و جا داده ایم می گویم مامان اینجا که چیزیش نیست تمیز و مرتب است..
می گوید برو تو را ببین که موشها چه بلایی سرش آورده اند.
راست می گوید موش ها همه جا را را کثیف کرده اند. از کتابخانه ی بابا خدابیامرز شروع میکنم. رو می کنم به مامان باید این کتاب ها را رد کنی بروند کسی اینجا ازش استفاده نمی کند که هیچ دارند خراب می شوند کتاب برای خواندن است نه نگه داری. درکتابخانه را باز می کنم با جارو می افتم به جانش. چندتایی از کتابها موریانه زده اندن. میتکانمشان. خاک زیادی ازشان بلند می شود. به سرفه می افتم . روسری را جلوی دهانم می بندم و به کارم ادامه می دهم. کلی فضله ی موش بالای کتابخانه جا گرفته اند را جارو می کنم. .
هنوزهبچی نشده از نفس افتاده امرو می کنم به مامان که رفته سراغ چمدان قدیمی اش و دارد توی آن را وارسی می کند. همینطوری که دارد توی آن را می گردد بدون اینکه بهمن نگاه میکند راستی دیروز سمیه خانم آمده بود اینجا.
میگویم کدوم سمیه خانم می گوید همانی که پسرش رضا سال آخر جنگ شهید.
آهان یادم آمد اون که از روستا رفته بود.
می گوید آره ولی هر از گاهی می آید به قبر پسرش سر می زند.
رسیده ام به کف انباری جارو می زنم که یک مرتبه صدایش بلند می شودمی گوید پیداش کردم.
سرم را بالا می آورم. می گویم چی رو پیدای کردی
می گوید بیا نزدیکتر.
می روم کنارش می ایستم یک چادر سفید با گلهای ریز آبی توی دستش است. می گویم چقدر قشنگ است.این مال کی بوده که من ندیده ام.
آرام دستش را می آورد گوشه ی چشمش را پاک میکند.
می گوید سمیه خانم ، هر وقت می آید اینجا خیلی حال احوال تو را می پرسد. دلش می خواهد تو را ببیند.
چادر را به طرفم میگیرد می گوید بینداز روی سرت. بوی نفتالین تندی از چادر می آید می اندازم روی سرم
تا کمی پایینتر از زانویم می رسدو چادر خیلی خوشگلی است.
می گوید این را رضا برای تو آورده بود.
ابرویی بالا می اندازم می گویم رضا کیه دیگه
میگه رضا پسر سمیه خانم که شهید شده.
قیافه ام را توی هم می کنم. می گویم رضا که بنده خدا سالهاست شهید شده.
می گوید دو روز قبلی که رضا برود جبهه ، سمیه خانم آمد خانه.
گفت رضا از مرضیه خوشش آمده و این چادر را آورده ام برای نشونی. مرضی را بذارید برای رضای ما.
این سری که از جبهه بر گردد با پدرش میایم دست بوسی.
منهم برای اینکه هوایی نشوی چیزی بهت نگفتم. منتظرماندم تا بیایند خواستگاری بعدش هم که دو ماه نشده پیکر رضا از جبهه برگشت دیگر کلا فراموش کردم ماجرا را برایت تعریف کنم.

حالا دیروز سمیه خانم ازم پرسید مرضیه چکار می کند بهش گفتم که پرستار شده ای و هنوز ازدواجنکرده ای خنده ای کرد و گفت به نظرم رضا هنوز قید مرضیه را نزده است.
وقتی سمیه خانم رفت یاد این چادر افتادم.حوصله ی کار کردن نداشتم چادر را روی سرم انداختم و رفتم توی حیاط زیر درخت نارنج نشستم. صدای در حیاط بلند شد
مامان در را باز کرد رعنادختر زهرا عروسک به دست جلوتر از مامانش وارد حیاط شد.
رعنا رو به مامانش کرد و گفت مامان مامان خاله چقدر عروس شده.....
.

.
.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی سلام
«هدیه گم شده» را خواندم. پسری به دختری علاقمند می‌شود، این علاقه را به مادرش اعلام می‌کند. مادر هم طبق رسوم منطقه، یک چادر برای خانواده دختر به عنوان نشان می‌برد تا زمانی که پسرش از جبهه برگردد. پسر شهید می‌شود و دختر سالها بعد متوجه وجود این چادر می‌شود. داستان ایده انسانی و خوبی دارد، ولی متاسفانه در اجرا اصلا موفق نبوده‌اید. کار شما دو ایراد عمده دارد: شکل روایت و زبان.
در شروع داستان چه اتفاقی می‌افتد؟ تلفن دختر زنگ می‌خورد. مادرش است که طبق معمول غرولند می‌کند. دختر خیلی طولانی این را برای ما توضیح می‌دهد. گوشی را قطع می‌کند و می‌خوابد و دوباره بیدار می‌شود و دوباره بحث و جدل با مادر و بعد برادر و.... می‌بینید که عملا با هیچ داستانی روبرو نیستیم. در واقع داستان شما تا جمله‌های پایانی اصلا شروع نمی‌شود. دوست گرامی، خواننده برای اینکه داستانی را بخواند نیاز به دلیلی دارد. آن دلیل را نویسنده باید در همان جمله‌های ابتدایی ایجاد کند. نویسنده باید سوالی در ذهن خواننده ایجاد کند تا خواننده برای پیدا کردن جواب، داستان را ادامه دهد. به‌عنوان مثال اگر در این داستان، مادر تماس می‌گرفت و به دختر می‌گفت که می‌خواهد چیزی به او نشان بدهد، یا حرف مهمی دارد، تعلیقی در ذهن خواننده ایجاد می‌شد و پیش می‌رفت.
به‌طور کلی پیشنهاد می‌کنم وقتی ایده‌ای برای نوشتن دارید، عجله نکنید. ایده را خوب سبک سنگین کنید. از جهات مختلف به آن نگاه کنید. فکر کنید که کدام راوی این داستان را روایت کند، زاویه دید چه باشد، شکل روایت چگونه باشد، شخصیت‌ها چطور باشند و ... آنقدر در این ریزه‌کاری‌ها تامل کنید و بنویسید و بازنویسی کنید که ایده در بهترین شکل خودش اجرا شود. اساتید داستان‌نویسی برای شکل‌گیری یک داستان این سه مرحله را تعریف کرده‌اند:
1.زایش فکر اولیه یا سوژه
2.پرورش دادن فکر اولیه (پرداخت)
3.بازی کردن با آن در ذهن برای تبدیل سوژه به طرح (روایت)
به نظر می‌رسد شما به اندازه کافی در مراحل دو و سه توقف و تامل نکرده‌اید. «هدیه گم شده» پر از توصیف‌ها، کنش‌ها و دیالوگ‌هایی است که به درد خط اصلی داستان نمی‌خورند.
دومین مورد مهم بحث زبان است. بگذارید اعتراف کنم که وقتی برای اولین‌بار داستان شما را خواندم تصور کردم اساسا با زبان داستان آشنا نیستید. ولی وقتی به داستان‌های دیگرتان سرک کشیدم تعجب کردم. شما داستان‌های قابل قبولی هم برای پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید و در برخی از آنها نثر و زبان خوبی دارید. ولی بیایید چند جمله از «هدیه گمشده» را بخوانیم: «چشم‌هایم را می‌بندم تلاش می‌کنم دوباره به خواب برگردم و به آن ادامه بدهم.» علائم نگارشی ندارد و به جای بخش انتهای آن باید می‌نوشتید: تلاش می‌کنم دوباره بخوابم. برگشتن به خواب و ادامه دادن آن غلط است. این جمله: «بدنم را در انتهای کش و قوس قرار می‌دهم تا کلید چراغ بالای سرم را بزنم.» قرار دادن بدن در انتهای کش و قوس یعنی چه؟ خیلی راحت‌تر می‌توانستید منظورتان را بیان کنید. از جمله‌هایی که غلط دستوری و مفهومی دارند می‌رسیم به این‌گونه جمله‌ها: «می‌گوید دختر خدا چیکارت نکند که نمیتوانی مثل آدم حرف بزنی.» که در کمال بی‌حوصلگی نوشته شده‌اند و از متن کاملا بیرون زده‌اند. احساس می‌کنم حتی نویسنده حوصله گذاشتن دو نقطه و گیومه را هم نداشته. به عنوان آخرین نمونه این جمله‌ها را ببینید: «تا گوشی را بر می‌دارد جواب سلام را هم نمی‌دهد شروع می‌کند به نق زدن، کجایی تو . چرا گوشیت رو جواب نمی دهی دلم هزار رفته خدا بگویم چیکارت کند. میگویم دارم می آیم نیم ساعت دیگر پیشت هستم. صدایم را که می شنود انگار دوباره داغش تازه تر شود. خواب بودی؟ من اینجا داشتم جز و ولز می کردم خانم خواب بوده. صدایم را بلند تر می کنم لحنم را عصبی می کنم آره خواب بودم مگرخواب رفتن هم جرم است.الان هم حوصله ندارم اگر میگذاری چند دقیقه دیگر می رسم پیشت هر چقدر خواستی آنجا غر بزن و بخاطر خوابیدن دعوایم کن خوب است. حالا هم دارم سوار ماشین می شوم کاری نداری؟» هیچ‌گونه علائم نگارشی رعایت نشده و دیالوگ‌ها از سایر جمله‌ها جدا نشده‌اند. در ضمن اینکه اساسا گفتگوها در سطح مکالمه باقی می‌مانند و به دیالوگ بودن نمی‌رسند.
اینها را به عنوان نمونه عرض کردم و تقریبا همه جای داستان به همین شکل است. در جاهایی سعی کردید طنازی کنید ولی طنز خوبی ایجاد نکرده‌اید و این جمله‌های غلط و کشدار و غیر‌ضروری و صد البته عدم رعایت علائم نگارشی ضربه بزرگی به داستان شما زده‌اند. حتی اگر قصد شما ایجاد لحن برای راوی بوده باشد هم نباید چنین اشتباهاتی مرتکب شوید.
گفته‌اید کمتر از یک‌سال است که داستان‌نویسی را شروع کرده‌اید. نمی‌دانم در این مدت چقدر از کتابهای آموزش داستان‌نویسی استفاده کردید. در این کتاب‌ها حتما مبحث «زبان معیار» را بخوانید و تمرین کنید که داستان‌های بعدی را با زبان معیار داستانی بنویسید.
میزان مطالعه خودتان را هم افزایش دهید و آثار با کیفیت‌تری بخوانید. به‌عنوان مثال اگر آثار چخوف را بخواهید خواهید آموخت که چطور طنز را وارد داستان خود کنید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت