وقتی به اشتباه انداختن خواننده، تنها راه نجات داستان می‌شود




عنوان داستان : سارا
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

بسم الله الرحمن الرحیم
سارا
روبه رویم ایستاده بود.با دستهای خونی وچشم هایی ازحدقه بیرون زده.چاقوهم همانجا کناردرحمام روی زمین افتاده بود .ازبس گریه کرده بود چشم هایش سرخ سرخ شده بود.تا دراین وضعیت دیدمش چشم هایم سیاهی رفت ویک آن همه جا تاریک شد.همانجاوسط هال نشستم .کیفم ازروی شانه ام سرخورد وافتاد روی زمین .جرات نداشتم بلند شوم بروم وتوی حمام را نگاه کنم.
بعد ازکاری که ماه قبل انجام داده بود.دکترگفته بود که بایدتحت مراقبت شدید باشد وتحت هیچ شرایطی توی خانه تنها نماند.اما مگرمی شد.امروزمجبوربودم بروم دفترچه بیمه اش را تمدید کنم وماه پیش هم رفته بودم به مغازه بقالی ومیوه فروشی سرخیابان بگویم که ازاین به بعد خریدهایم را تلفنی انجام می دهم وآنها هم لطف کنند وتا دم درخانه برایم بیاورند.
ازبوی ادراری که توی اتاق پیچیده بود فهمیدم که دوباره مثل آن روزخودش را خیس کرده است.رد خیسی تا پاچه شلوارش کشیده شده بود.با صدایی که می لرزید ودهانی که خشک شده بود وبه زحمت بازمی شد پرسیدم:
ـ چیکارکردی سارا؟
باید به توصیه دکترگوش می دادم وهمان ماه پیش وقتی به خانه رسیدم وچاقورا توی دستهایش دیدم می بردمش وبستری اش می کردم تا کاربه اینجا نکشد.اگرآن روزدرمقابل جیغ ها والتماس هایش برای نرفتن به دکترمقاومت می کردم و جلسات روان درمانی را عقب نمی انداختم حالا کاربه اینجا نمی کشید که اوبا دستهایی که خون شان خشک شده بود روبه رویم باایستد ومنم هم نتوانم قدم از قدم بردارم.
آن دفعه هم وقتی که خسته ودرمانده برگشته بودم خانه همین حال را داشتم . رسیدم ودیدم که سوگل درازبه درازافتاده.پستانکش یک طرف است .چشم آبی درشتش به سقف خیره شده ودهانش را با پارچه ای بسته بود وچاقوهم درست کف دستش فرورفته بود.
دکترمی گفت بیماری اش ارثی است .باید تحت درمان باشد ودارومصرف کند و حتما درجلسات مشاوره هم شرکت کند .اما سارا آنقدرازرفتن پیش دکترمتنفربود و حرف های عجیب وغریبی می زد که آدم در مقابلش کم می آورد.می دانستم که بیماری اش عود کرده وباید بستری بشود.اما نمی شد ،نمی آمد .خودش را به درودیوار میزد وبعد هم تشنج می کردوکف ازدهانش می ریخت بیرون.دکترگفته بود فقط با زبان خوش.
از ترس زبانم بند آمده بود هنوز حرفی نزده بودم که خودش شروع کرد.
ـ مگه هزارباربهت نگفته بودم که دوس ندارم یکی یه جمله رو صد بارتکرارکنه نگفته بودم ؟
اینها را که می گفت چانه اش می لرزید وآب ازدهانش می ریخت.چشمم به موهای فرفری اش افتاد که ازبس با شانه پلاستیکی کشیده بودشان پف کرده بودند و لابه لای شانه هم دسته دسته موهای طلایی کنده شده بود.
به زحمت ازجا بلند شدم .بوی خون تازه ازحمام می آمد.سارا همانطورکه به درتکیه داده بود ازجایش تکان نخورد.با احتیاط ازکنارچاقو رد شدم .مراقب بودم که لباسم به دستهای سارا که توی هوا نگه شان داشته بود نخورد .درحمام را که بیشتربازکردم شوکه شدم .تشت ازشیرآبی که پیچش هرزشده بود وچکه می کرد پرشده بود.آب سرریزشده بود وراه باز کرده بود تا کنارجنازه ملانی .خون آب حمام را پرکرده بود.چشم های ملانی بسته بود و دهانش بازبود.دست ها وپاهایش به یک طرف افتاده بود ودوروبرش موی قهوه ای ریخته بود.سارا چاقورا مستقیم توی شکمش فرو کرده بود .
سرم گیج رفت وحالم ازبوی نم وخون بهم خورد.دلم مالش رفت.پشتم را به ملانی کردم و نشستم وچند بارپشت سرهم عق زدم .
بعد دستم را ازدیوار گرفتم وازحمام بیرون آمدم .روی زمین نشستم .سارا آن طرف ترروی زمین نشست و گفت:
ـ می دونم که می خوای ازدواج کنی .
سرم را بالا آوردم و توی چشمای میشی اش که سرخ شده بود نگاه کردم .
ـ ملانی بهم گفت.دیروزوقتی که اون یارو خریداتوآورد وگذاشت توآشپزخونه و توهم براش یه لیوان شربت درست کردی.خودش دیده بود .روی مبل نشسته بود.از دیروزداره مدام میگه که می خوای با اون یارو ازدواج کنی .برای همینم هست که اصرارمی کنی که بستری شم می خوای ازشرم خلاص بشی .
پرسیدم :
ـ برای همین کشتی اش ؟
سرش را به نشانه بله چند بارتکان داد.آره زیاد می گفت .خیلی زیاد .خودم را به طرفش کشیدم وسیلی محکمی توی صورتش زدم.بعد هم موهای طلایی اش را که جابه جا ریخته بود و گوشه وکنارسرش به سفیدی می زد را گرفتم وکشیدم وگفتم
ـ چرا اینقدر اذیتم می کنی ها ؟چرا ؟
شروع کردم به گریه کردن .سارا اما ساکت بود .حتی گریه هم نکرده بود.بعد بلندشدم ودرحالیکه به طرف آشپزخانه می رفتم تاچندتا نایلن مشکی بیاورم گفتم :
ـ مینا خانم گفت اگه دفعه بعد با چاقو بیوفتی به جون این عروسکای بدبخت وآش و لاششون کنی دیگه نمی تونم برات درستشون کنم.
نایلن ها را توی هم کردم ورفتم توی حمام و جنازه گربه بیچاره راکه هنوز گرم بود برداشتم وانداختم توی شان وسرش را گره زدم .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمیه کاتبی سلام
شما یکی از همراهان قدیمی و پیگیر و پرکار پایگاه نقد داستان هستید. آثار خوبی هم از شما خوانده‌ام و همیشه خواندن آثارتان و اشتیاق و علاقمندی‌ و پشتکارتان باعث شادمانی و امیدواری است. معمولا در داستان‌های شما با عیب و ایراد آزاردهنده در نثر و زبان مواجه نیستیم. یا مثلا صحنه‌ها و توصیف‌های خوبی دارید و گاهی حس‌ها را هم خیلی خوب درمی‌آورید که کار دشواری است اما اغلب دیده‌ام که شما از پس آن برآمده‌اید با این حال گاه‌گدار ضعف‌هایی هم در کارتان پیدا می‌شود؛ البته طبیعی است به هر حال کار همین است؛ یک جور آزمون و خطاست. در اینجا از من‌راوی استفاده کرده‌اید. زنی دارد ماجرا را روایت می‌کند. خواننده با همان پاراگراف افتتاحیه متوجه می‌شود این زن میانسال است و بیرون از خانه کار می‌کند و مدتی است دختر نوجوان یا جوان او دچار اختلال روحی روانی شده است. زن در ابتدای داستان وارد خانه می‌شود و به محض ورود به خانه با صحنۀ هولناکی رو‌به‌رو می‌شود که همان صحنه را هم برای خواننده به نمایش می‌گذارد. در واقع خواننده فقط می‌تواند از زاویۀ دید این زن به تماشای آنچه رخ‌داده بنشیند اما نکته اینجاست که این راوی، همۀ ماجرا را به نمایش نمی‌گذارد؛ همۀ واقعیت را نمی‌گوید؛ بخشی از مشاهداتش را پنهان می‌کند یعنی که این راوی دارد در ارائۀ اطلاعات خست به خرج می‌دهد. راوی می‌گوید چاقو دست دخترم بود و ملانی توی حمام افتاده بود اما نمی‌گوید که ملانی، گربه است. برای چه این اطلاعات را پنهان می‌کند؟ برای اینکه مخاطب را به اشتباه بیندازد. برای اینکه به خواننده نشانی اشتباه بدهد اتفاقا نمی‌گوید ملانی گربه است درست به همین دلیل که می‌خواهد گربه بودن ملانی را پنهان کند برای اینکه وانمود کند ملانی انسان است. و چرا چنین کاری می‌کند؟ برای چه می‌خواهد به مخاطب نشانی اشتباه بدهد؟ به یک دلیل مشخص: برای اینکه تنها راهی است که برای کنجکاو کردن و یا نگاه‌داشتن مخاطب در اختیار دارد. برای اینکه داستان از درون پُر نیست برای اینکه تا حدودی پوک و میان‌تهی است و در مخمصه است و جز همین به اشتباه انداختن خواننده راه برون‌رفت دیگری برایش وجود ندارد. حالا متوجه شدید مشکل کار کجاست؟ درست است که چند تصویر و صحنه و حس خوب داریم اما همه‌اش همین است. داستان جز نشان دادن حمله‌ها و تنش‌های روحی یک دختر نوجوان یا جوان، کار دیگری نکرده است. نه معلوم است این مشکل از کجا آمده است و نه روابط علت و معلولی درست هستند و نه روزنۀ امیدی پیداست. اینکه راوی در یکی دو جمله و به شکل مستقیم بگوید که دکتر گفته مشکل دخترم ارثی است، ضعف اساسی پیرنگ را حل نمی‌کند. من شما را نویسنده‌ای خوب و با استعداد و خلاق می‌دانم که داستان‌نویسی را به شکل حرفه‌ای دنبال می‌کند و درست به همین دلایل به خودم اجازه می‌دهم از شما دعوت کنم مسألۀ تکراری اما حیاتی پیرنگ را یک بار دیگر مرور کنید. طرح یا پیرنگ یا همان پیلوت، مجموعه‌ای است از روابط علت و معلولی مستحکم. طرح داستان می‌تواند شامل شیوۀ فکر کردن شخصیت و حرف زدن او و کنش‌هایش هم باشد. گاهی می‌شود با یک پرسش بسیار ساده به طرح داستانی رسید. کافی است بعد از خواندن داستان ازخودتان بپرسید خوب داستان دربارۀ چه بود؛ بنابراین طرح، یکی از نخستین عناصری است که پس از خواندن داستان می‌توان دربارۀ آن حرف زد. روشن است که طرح یا پیرنگ با محتوا متفاوت است. اگر بگویید داستان می‌خواهد فلان مفاهیم و یا بهمان حقایق را دربارۀ زندگی به ما بگوید آنوقت دربارۀ محتوا حرف می‌زنید. طرح داستانی، شبکل استدلالی مستحکمی است که حوادث داستان را شکل می‌دهد و در طرح داستان حوادثی می‌آیند که با یکدیگر رابطه دارند. اجازه بدهید تعریف معروف مورگان فوستر را در اینجا بیاورم که اگرچه تکراری است اما یکی از روشن‌ترین و قابل فهم‌ترین تعریف‌هایی است که در این زمینه ارائه شده. مورگان فوستر می‌گوید: «طرح نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلول...» لطفا به این نکتۀ آخر توجه داشته باشید می‌گوید حوادث مبتنی بر موجبیت است یعنی عامل یا عواملی که آن حادثه را ایجاد کرده‌اند و موجب به وجود آمدن آن حادثه شده‌اند و همین است که طرح را می‌سازد بعد مطلب را با مثال ساده‌ای که حالا تقریبا همه آن را می‌شناسند و به کار می‌برند ادامه می‌دهد و آن مثال چیست؟ می‌گوید: «سلطان مرد و سپس ملکه مرد» این داستان است اما «سلطان مرد و پس از چندی ملکه از فرط اندوه درگذشت» طرح است. در اینجا نیز توالی زمانی حفظ شده لیکن حس سببیت بر آن سایه افکنده است...» چرا؟ چون حالا معلوم شده که علت مرگ سلطان چه بوده است یعنی همان موجبیت که به آن اشاره شده بود. حالا معلوم است علت ایجاد حادثۀ مرگ سلطان، چه بوده است. پس می‌بینیم که طرح داستانی یک مجموعۀ منظم و هدفدار است. این طرح چه آگاهانه باشد و چه ناخودآگاه و چه در چهارچوب فرمول و قانون و قاعده باشد و چه خوب باشد و چه بد باشد، در هر حال هدفمند است. تمامی اجزای طرح با یکدیگر در ارتباط هستند. حوادث و آدم‌ها بر یکدیگر اثر می‌گذارند و هر حادثه‌ای معلول حادثۀ قبل و علت حادثه یا حوادث بعدی است. نمی‌شود که در داستان حوادث فقط در کنار یکدیگر بیایند و هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند. همۀ حوادث و ماجراها و آدم‌ها به نقطۀ تلاقی می‌رسند. حوادث داستان در طرح، برای رسیدن به هدفی مشخص با هم در ارتباط هستند و به همین دلیل در کنار هم می‌آیند و در واقع قرار است مخاطب را به جایی و به نقطه‌ای که هدف داستان است برسانند. داستان، نقطۀ سیبلی دارد که حوادث داستان خواننده را به سمت همان نقطه سیبل هدایت می‌کنند. در یک طرح خوب و موفق داستانی ویژگی‌هایی هم وجود دارد. به عنوان مثال در طرح، شک و انتظار وجود دارد. خواننده با خواندن داستان مدام از خودش می‌پرسد «بعدش چه خواهد شد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و مدام به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است. البته در داستان‌های پیچیده‌تر این پرسش‌ها هم پیچیده‌تر می‌شوند. معمولا با طرحِ یک معما و یا قرار دادن شخصیت اصلی داستان در نوعی بلاتکلیفی شک و انتظار مورد نظر ایجاد می‌شود. طرح داستانی خوب، شگفت‌انگیز هم هست یعنی عنصر شگفت‌انگیزی هم در خودش دارد در واقع زمانی که داستان غیرمنتظره می‌شود و از حدسیات و انتظارات خواننده فاصله می‌گیرد، چنین اتفاقی می‌افتد. در یک داستان خوب، طرح داستان با شخصیت‌ها و با مفاهیم کلی داستان و با همۀ جزییات و اجزاء در ارتباط است. واقعیت این است که این متن چنین ویژگی‌هایی ندارد. باز هم روی پیرنگ کار کنید و به تمرین و تلاش ادامه بدهید. امیدوارم خوانندۀ آثار فراوان و درخشان از شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت