خیلی مصنوعی خواننده را گول نزنید.




عنوان داستان : فصل قفس
نویسنده داستان : سعید فلاحی

نگاهش به نگاهش گره خورده بود.
جلوتر رفت.
برای اینکه در سخن را باز کند، لبخندی زد و سلام کرد.
- سلام!
- باغ زیبایی است؟!
- آره!
- درختان تا چند روز دیگر غرق گل و شکوفه می‌شوند!
- آره، واقعن زیباست!
- بعد تابستان می‌آید و میوه‌های خوشمزه و آبدار باغ!
- میوه؟!!!
- بعد پاییز می‌شود و باغ انگار نقاشی خداست. رنگارنگ و جذاب.
- پاییز؟!
- و بعد زمستان از راه می‌رسد؛ مشکلاتی هم برای ما دارد اما خوشی‌هایی هم دارد!.
- زمستان؟!
سهره‌ی نر، هی می‌گفت و می‌گفت و سهره‌ی ماده درون قفس‌اش با خودش زمزمه می‌کرد: پاییز؟! زمستان؟! ...
سهره‌ی نر نمی‌فهمید؛ درون قفس، چهار فصلش اسارت است.


#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اول از نام داستان بگویم که حس‌آمیزی قشنگی دارد. دو کلمه که به‌طور طبیعی نباید کنار هم بنشینند اما در کنار هم نگاه انتقادی و کنایه خوبی دارند.
در ادامه به گشایش اثر می‌رسیم که نوعی تعلیق را با خود همراه دارد و خواننده نمی‌داند این‌ها که نگاه‌شان به هم گره خورده و با هم گفتگویی دارند کیستند و چیستند. البته هنر ساخت تعلیق کمی ضعیف می‌شود وقتی برای گول زدن خواننده، سهره نر را بیش از حد انسانی می‌کنیم. استفاده از فعل "لبخند زدن" برای سهره نر خیلی غیرطبیعی و مصنوعی است. این گونه گول زدن خواننده چون مصنوعی و تعمدی است چندان مورد قبول قرار نمی‌گیرد.
این تعلیق در مورد کیستی شخصیت‌ها با سئوال‌های شخصیت دوم (یعنی سهره ماده) در مورد فصول بیشتر می‌شود و کنجکاوی خواننده از پی این می رود که مقصود این شخصیت از ندانستن فصول چیست.
پایان‌بندی داستان گره از تعلیق داستان بر می‌دارد و هم تمام موضوع را مشخص می‌کند، هم ارتباطات معنایی و عنصری داستان را برقرار می‌سازد، هم پیرنگ را شکل می‌دهد و هم در نهایت نگاه انتقادی خود را بیان می‌دارد.
مانند عموم داستان‌های کوچک (مینیمال) نیز جمله انتهایی دارای یک کوبندگی است که ذهن مخاطب را به خود مشغول می‌کند و برآیند معنایی کل داستان می‌شود.
شاعرانگی زبان با موضوع و مضمون آن همخوانی و تناسب دارد و از این حیث ایرادی بر آن نیست. شاید تنها ایراد وارده این باشد که چرا زبان غیررسمی و رسمی یکی شده‌اند. جملات سهره ماده تلفیقی از کلمات رسمی و غیررسمی هستند. "آره" و "واقعن" شکلی غیررسمی پیدا کرده‌اند در حالی که "زیباست" کامل ادا شده و اگر قرار بود این هم غیررسمی باشد باید می‌شد "زیباس". یا حتی شاید "زمستان" باید می‌شد "زمستون".
انتخاب سهره ماده به عنوان سهره اسیر به نظر انتخاب خوب و هوشمندانه‌ای شده چرا که احساس مخاطب با جنس ماده در این مسیر بهتر چفت می شود زیرا همواره نوعی مطلومیت در جنس ماده وجود دارد.
حال این احتمال وجود دارد که برخی ایراد بگیرند که اگر سهره ماده در محیط بیرون از خانه است پس باید فصول را بشناسد. چیزی که تجربه نکرده زندگی در فصول است و نه خود فصول. صحنه موجود از تجربه زندگی بیرونی او در حد دیدن فصول حکایت دارد و حتی تا این اندازه می‌داند که باغ و گل و شکوفه زیبا هستند پس تجربه زیباشناختی هم دارد. نمی شود پذیرفت که خوب او اسامی و کلمات را نمی‌داند؛ مثلا زمستان را تجربه کرده اما کلمه زمستان را نمی‌داند. دلیل نپذیرفتن این برهان و عذر آن است که اولاً همان طور که اشاره شد او زیبایی و باغ را می‌شناسد پس وقتی کلمات زیبایی و باغ و شکوفه را می‌داند زمستان را هم باید بداند. در ثانی محور معنایی داستان بر این می‌چرخد که او معنای این‌ها را می‌داند اما زندگی در این‌ها را نباید بداند چرا که لمس‌شان نکرده. نشانه‌ای نداریم که سهره ماده، زاده‌ی قفس باشد، فقط او را اسیر قفس می‌بینیم. به نظر به جای سئوال اگر نوعی تکرار نوستالژیک از زبان سهره ماده انجام می‌شد بیشتر قابل قبول واقع می‌شد. مثلا داشتیم:
- "بعد پاییز می‌شود و باغ انگار نقاشی خداست. رنگارنگ و جذاب.
- پاییز...
- و بعد زمستان از راه می‌رسد؛ مشکلاتی هم برای ما دارد اما خوشی‌هایی هم دارد!.
- زمستان..."

و این تکرار نوعی یادآوری و تاکید بر زیبایی و گذشته آزاد را در او زنده می‌کرد. ضمن آن که فراموش نکنیم درد و رنج کسی که چیزی را تجربه کرده اما اینک از آن دور است به مراتب بیشتر از کسی است که چیزی را تجربه نکرده اصلاً. برای کسی که آزادی را نجربه کرده قفس معنادارتر و عذاب آورتر است تا کسی که در زندان به دنیا آمده باشد.
با این همه داستان احساسی زیبایی است. ممنون از شما.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت