اصول شکسته‌نویسی




عنوان داستان : زمین سوخته
نویسنده داستان : مجيد رحمانی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «زمین سوخته» منتشر شده است.

داستان کوتاه
زمین سوخته
به دلتنگی های احمد محمود
خالد
«ننه باران وسط مسجد ایستاد و فریاد کشید : شهید من کجاست؟!. و بعد ، بی آنکه دیگر کلامی بگوید به شبستان مسجد خیره شد و زانوهایش سست شد و جای خودش رو زمین چندک زد و هق هق تو گلویش گره خورد . ننه باران ، شلوار نظامی پوشیده است . رو شلوار ،بلوز پشمی یقه بسته و آستین بلند تیره رنگی به تن کرده است . به جای روسری چپیه بسته است و گوشه چپیه – که گل با قلائی رنگ است – از کنار گونه اش رها شده است رو شانه اش. چهره ننه باران به سنگ می ماند . از چشمانش که راست به روبرو خیره شده اند ، انگار که آتش می بارد .»
کتابو می بندم . ننه منتظر شنیدنِ بقیه داستانه . مگسا تو اتاق وزوز می کنن .چفیه رو می کشم روی گردن و صورتم. باید بزنم به آب. هر روز می رم تو رودخانه خودمو می شورم . می خوام غروب برم بیرون . با بچه ها قرار دارم . دیشب تو عامری یه نفر زخمی شد . چند شبه که می زنیم بیرون . زن و بچمو فرستادم خرم آباد پیش مادرش . اونجا می تونه بچه رو بشوره. منم پیشه ننه باران می مونم تا ببینم چی می شه . خدا بخواد مادرشو میارم پیشه ننه یه مدت با هم باشن.
ننه باران عرق کرده ، خودشو باد می زنه ، سرشو گرفته بالا ، پلکاش رو هم چسبیده. یه خط کبود از زیر پلکای چروکیدَش معلومه . دستاش شده پوست و استخوان. پارچِ لیوان جلوشه . پوشیه و عبایه جوانی هاشو تا کرده گذاشته روی تاقچه . دبه هامون خالیه . باید برم دنبال آب . ننه سرفه می کنه و می گه:
- الهی قربونت برم خالد
طوری می خندم که صدای خندمو بشنوه :
- ننه باز گفتی خالد ، من عباسم ،پسر خالد
- تو برام همون خالدی ، صدا تو که می شنوم انگار باباته حرف می زنه ، خب بقیه اش را بخون
- چَشم
« کج می کنم تو خیابان کمیته و می روم بطرف میدان ننه باران . سر نبش میدان ، امیر سلیمان نشسته است سایه دیوار . سیگارش و پارچ آبش بغل دستش است ... » .
دستشو می بره سمت پارچ . لیوانشو می گیره زیرش . صدای قورت قورت آب خوردنشو دوست دارم. نفسشو تازه می کنه و می گه :
- سلام به حسین
بعد می گه :
- امیر سلیمانو می شناسمش . هم محلمون بود . زلزله که آمد خودش تَکُ تنها مونده بود توی خونه خرابش. بعدشم زیر آوار جان داد...»
بهش می گم :
- ننه زلزله نیامد ، جنگ شد
سرشو می گیره به طرفم . خط پلکهاش می لرزه . کتابو می بندم. هفت سالم بود که جنگ تموم شد. اون موقع خالد پدرم ، همسایه ننه باران بود . تو بمباران شهید شد. بعد جنگ با مادرم و ننه باران آمدیم عامر کنار کارون . از وقتی چشامو باز کردم به جای پدر دو تا مادر دیدم . کتابو باز می کنم و براش می خونم :
« ...شاهد ، سینه خالد را به سینه چسبانده است . دستها را دورکمر خالد حلقه کرده است و تو سردخانه پابه پا می شود . پای خالد برهنه است . موی جو گندمی اش خونی است . پیراهن لاجوردی رنگش از خون سیاه شده است ...».
ننه باران سرشو می اندازه پایین. مثه کسی که نمی خوان گریه شو ببینن ، دستشو گذاشته رو پیشانیش سرشو تکون می ده . طاقت نمی آرم ، چفیه رو می ذارم رو چشام . خیلی دلم می خواست پدرم زنده بود . اما باید زودتر برم . ساعت نزدیکه هشته . ننه داره تسبیح می اندازه . لباش می لرزه. مثه اینکه فکرمو می خونه . سرشو می گیره طرفم و می گه :
- می ری حجره؟
- ننه من حجره ندارم . سر جالیز کار می کنم
- پس آمدی برام یه سیر روغن بخر
- چشم
اگه به ننه بگم مدتیه آب نداریم بدیم به زمین باور نمی کنه . بلند می شم و زنگ ساعتشو برای اذان مغرب تنظیم می کنم . الان دیگه شب می شه . برم دبه رو بردارم .
ننه باران
بادبزنم کو ؟ قلبم داره تند تند می زنه . بیرون داد و بیداده . نکنه یه بلایی سر خالد آمده باشه؟ شب شده؟ دَرو کی باز گذاشته؟ مگه برقا رفته؟ این دو نفری که مثه اجل معلق آمدن توی اتاق کی بودن؟ چرا سراغ خالدو گرفتن؟ شایدم آمده بودن دنبال باران . مگه بَچّم چکار کرده؟ اون که الان تو جِبهَس ، داره با عراقیای کافر می جنگه. می خواستم بهشان بگم بارانم که خیلی وقته با باباش مُرد . با کامیون تصادف کرد . اَه ، چقدر تو اتاق مگسه! بس که هوا گرمه. نفسم بالا نمی آد . دهانم شده چوب .دلم می خاد یه نفر یه سطل آب بریزه تو سرم . قرصامو گم کردم . خدا کنه زن خالد بیاد اینجا برام خاکشیر درست کنه. سماورو آب ببنده یه چایی با خرما بخورم . مگه خالد نگفت می ره آب بیاره ؟ مگه از شیر حیاط آب نمی آد؟ کی بود می گفت اگه کف دستمو بکشم روی چِشام قدیما بیشتر یادم می آد؟ وقتی چِش داشتم آفتابو می دیدم. رختای بارانمو می شستم می انداختمش روی طناب . آها یادم آمد ، باران با باباش نمرد . رفته بود جبهه به گمانم . خدا لعنت کنه این دو نفری که مثه اجل معلق سر زده آمدن تو. آخه کسی نیست بگه مسلمانی کجا رفته؟ هیچ نمی گن توی خانه زن سر برهنه باشه . اگه خبر می کردن عُصابه ام را زودتر می ذاشتم سَرم . خالد می گه قدیما خوب یادته . می گم چه فرق می کنه ، من الان باید هفتاد کفن پوسانده باشم . اون دو نفر یک نفرشان صداش جوان بود . اون یکی صداش به جوانا نمی خورد . هی می گفت ، چند تا پسر داری؟ اسمشون چیه ؟ کارشون چیه ؟ می خواستم بگم به تو چه ! می بینی که ، چشم و چار ندارم . اما یه زمان چِش بسته اسلحه باز و بسته می کردم . خودم با دستای خودم دو تا دزد خونه ها رو کشتم . یادش بخیر ، اون موقعی که چش داشتم می تونستم غروب کارونو ببینم . باران توش شنا می کرد . قایقاش، پرنده هایی که روی کارون پرواز می کردن و جنگل نخلستانها خوب یادمه . بارانمو می دیدم که آفتاب نمی تونس صورتشو بسوزنه. بَچّم شده بود پوست و استخوان . طفلک لباس سربازی توی تنش زار می زد . بعدشم که زلزله آمد . خانه همسایه ها یکی یکی خراب شد . اون همه نخلستان آتیش گرفت .
این صدای داد و بیداد کیه از بیرون می آد. انگار یه سری جمع شدن دَم در. آها یادم آمد . اون موقعی که خیلی سر صدا می آمد به خاطر بمب بود . زلزله نبود . مردم جیغ می کشیدند . بی شرفا از هوا بمب و راکت می زدن . خونمونو ویران کردن . بچه های مردمو پرپر کردن. تیکه های بدنشونو پیدا می کردن می انداختن تو نایلون . بارانم که توی جبهه نمی دونم چی شد . می خواستم به این دو نفر بگم خالد یه کتاب خریده که همه این چیزارو توش نوشته . نمی دونم اسمش چی بود . یه مقدارشم برام خونده . الانم منتظرم بیاد بقیشو بخونه . دلم مثه سیر سرکه می جوشه . خدا کنه زودتر بیاد .زن و بچشو بیاره .
هوا خیلی گرمه. کتابو کجا گذاشتم ؟ دستمو می کشم کف اتاق ، بادبزنمو پیدا می کنم . صورتم داغه . دستمو آرام می زنم به پارچ .دَستَشو می گیرم . لیوانو می گیرم زیرش. دستم می لرزه . ببین چی کشید امام حسین . بارانم که می آمد خانه شیشه آب یخو بر می داشت و قُلپ قُلپ یه جا سر می کشید ماشالله.
پارچ خالیه . تو دبه ها آب نیست. خالد نیامد . سماور کنارمه . خالد همیشه سفارش می کنه که مواظب آب جوش باشم . خانه که باشه خودش برام چای می ذاره .هر بار سماورو کنارتر می بره که مبادا برگرده و آب جوش منو بسوزونه . آها یادم آمد خالد می گه ، اسم کتابش زمین سوختس . تا گفت زمین سوخته سرمو به طرف صداش گرفتمو و گفتم ، من دیگه سینه سوختم ،هم چِشام ، همسایه هام ، خونم ، بَچّم.
اگه خالد شب نیاد چی؟ شبا باید قرصمو با آب بخورم . خیلی وخته که حمام نرفتم . بدنم بوی بدی می ده . شب بیاد می گم کتابو بخونه . صدای دو رگه اش چقدر گرمه . برام قصه خوزستانو که می خونه یاد صدای پدرش می افتم. قصه این کتاب چقدر شبیه قصه منه. بیشترآدماش همون آدمایی هستن که می شناختمشان . ننه باران که مثه خودمه . حتما اون پدرآمرزیده ایی که این کتابو نوشته با ما نشست برخاست کرده . سایه به سایه دنبالمان بوده .من خیلی پیرم و نمی دونم صاحب این کتابو به یاد بیارم. خالد که قصه را می خوند صداش می لرزید.
صدای تیر می آد . پا ندارم برم دم در ببینم چه خبره . بادبزن مچ دستمو خسته می کنه . عرق صورتمو با چفیه خشک می کنم. صورتم خنک نمی شه . مگس کشو کجا گذاشتم ؟ اون موقع جنازه ها باد می کرد و یه عالمه مگس دورش وزوز می کردن . بوی بدی توی اتاق پیچیده .می دانم کجا بنشینم که وقتی بلند شم سرم به تاقچه نخوره . به نظرم تا یک ساعته دیگه اذانو می گن . اون وقت خالد دبه آب را می آره . خدا خیرش بده . زن و بچشو بهش ببخشه .ساعت زنگ که بزنه مثه همیشه یا علی می گم و عصامو بر می دارم . هر روز خودمو کِر می کشم تا دم در . نوک عصارو چند بار می زنم زمین .دستمو می کشم بیرون از چهار چوب . دمپایمو پیدا می کنم . خودمو می کشم تا بیرون در. نفسم می گیره تا بلند شم و دمپایامو بپوشم . باید تکیه بدم به دیوار تا سرم گیج نخوره . خالد یادم داده که از در تا پله ها به اندازه سه قدمه . بعد نوک عصامو می زنم به پله اول . خالد گفته که خیلی مواظب باشم . می گه پله ها شکسته ، می خوری زمین . می گم من دیگه از زندگی سیر شدم . چند سال پیش که خانشو ساخت یک آلونکم برای من ساخت . دوباره شدیم همسایه . گاهی زن و بچه اش می آیند پیشم . خالد می گه ، بیرون خیلی گرم شده . از کارون بوی فاضلاب می آد . ماهی خیلی گران شده . مردم هر روز توی صف آبند . بهش گفتم ، سر رات دو قران پنیر از کل شعبان بخر، الهی پیر شی ننه . برگشت گفت ، کل شعبان چهل ساله مرده یادت نیست ؟ خودت گفتی تو بمباران کشته شد.
باز مثه اینکه دارن داد می زنن . دستمو می ذارم رو قلبم . پامو می ذارم روی پله آخر . با احتیاط می رم پایین. نوک عصامو می زنم به تنه نخلم .می کشم کنار و می رم سمت شیر آب . تکیه می دم روی عصا . دستام می لرزه . خالد راست می گه . هوا شده یه گلوله آتش . عُصابه سرم نیست ، اما انگار سرمو کردن تو تنور. عصا را می ذارم زمین و شیرو باز می کنم . دستمو می گیرم زیرش . دستامو رو هم می مالم . هنوز زبره . می رم رو خاک کنار نخلم می شینم و تیمم می کنم . بیشتر وقتا کارم اینه .
صدای تیک تیک ساعت می آد . هنوز زنگ نزده . دلم می خواد قبل از مُردنم ، می تونستم عکس بارانو ببینم. بعد می رفتم می نشستم ساحل کارون . صورتمو با آب رودخانه می شُستم که دیگه تشنه ام نشه.بعدش می رفتم قهوه خانه مهدی پاپتی یک استکان چای قند پهلو می خوردم. کتابو پیدا می کنم . کنارم گذاشته بودم . بوی شرجی کارونو می ده . و بوی بارانم.
ساعت زنگ می زنه . مغرب شد . بَچّم نیامد . پاشم نمازو بخونم بعد بشینم دم در. یا علی . عصامو بر می دارم . خودمو کر می کشم تا دم در . نوک عصا رو چند بار می زنم زمین . دستمو می کشم بیرون از چهار چوب . دمپایمو پیدا می کنم . خودمو می کشم تا بیرون در. بلند می شم و دمپایامو می پوشم . این صداها چیه؟ دستمو می ذارم پشت کمرم. سه قدم تا پله هاس . نوک عصامو می زنم به پله اول . خالد گفته که پله رو درست کرده. خدا خیرش بده. پامو می ذارم روی پله دوم . صدای تیراندازی می آد . سرم گیج می خوره . دست و پام می لرزه . پام پیچ می خوره . مردم دارن داد می زنن . صدای موتور می آد . از پله ها پرت می شم پایین. از درد داد می زنم. سرم می خوره روی پله . مثه اینکه کمرم می شکنه . دهانم شور می شه . انگار یه نفر با مشت زده توی صورتم . حتما در کوچه بازه ، صدای پا می آد . دستام خاکو چنگ می زنه . پاهام کشیده می شه روی خاک . خودمو عین مار رو خاکا می کشم . از درد فریاد می زنم:
- باران
باران جواب نمی ده . صدای پا می آد . دیدی می گفتم زلزله آمده . مردم زیر آوار موندن . دندانام از دهانم در آمده . خودمو می کشم جلو و خالدو صداش می زنم . دستمو روی خاک می کشم . جلوتر می رم . صدای جیغ می آد . یه نفر داره تیراندازی می کنه . خون داره می ره تو چشام . دندانام کجاس؟ دستمو می کشم رو تنه نخلم. خالد می گه خیلی وقته خشک شده، خرما نمی ده . نا ندارم به درخت تکیه بدم . کمرم از تنه درخت سُر می خوره می افتم توی خاک . خالد برام نون خریده . داره از سر کوچه می آد . صداها زیادتر شده . خون داره می ره تو دهانم . مردم دارن داد می زنن . سرمو می گیرم به سمت صداها. بلکه صدای بارانو بشنوم . خالد می آد، کتابو باز می کنه . برام قصه می خونه ، چشام یواش یواش گرم می شه ...
...نور می ریزه تو چشام . پلکامو از هم باز می کنم . دیگه دست و پام درد نمی کنه. دندانام دیگه مصنوعی نیست . می دوم تو خیابون . یه کامیون تانکر آب تو میدانه . همه جا رو می بینم . شهر پر از دوده. دنبال باران و خالد می گردم .صدای هواپیما و هلی کوپتر می آد . مردم می کوبن رو طبل . یه عده موتورسوار دارن میان طرفم . اون دو نفری که سرزده اومدن خونم رو می بینم . سوار موتورن. من شلوار نظامی پوشیده ام . صدایی از کارون می شنوم . مثه اینکه داد می زنن «ننه »، به طرف صدا می دوم . می رسم به کارون . نفس نفس نمی زنم . هوا دیگه گرم نیست . ماهیگیرا دارن تورو از دریا می کشن. بوی ماهی می آد . مش سلیمان نشسته کنار ساحل . مهدی پاپتی ام کنارشه . دارن تخته نرد بازی می کنن . خالد و باران برام دست تکون می دن ، بعد می پرن توی آب . یه آقایی پیر و مو سفید تکیه داده به قایقی که تو ساحله . نگاهش به طرف رودخانَس.
تمام – مجید رحمانی مرداد 1400
نقد این داستان از : علی چنگیزی
ضربه اصلی به این داستان را شکسته‌نویسی نابجا زده است. به‌طورکلی شکسته‌نویسی در این متن خواننده را از داستان فراری می‌دهد یا در نهایت چندان جدی‌اش نمی‌گیرد.
برای من مشخص نشد چه لزومی دارد داستان این‌طور نوشته شود و چرا از زبان معیار استفاده نشده است؟
تا انتها هم این پرسش بی‌پاسخ را داشتم.
به نظرم اگر نویسنده به جز دیالوگ‌ها باقی متن را با زبان معیار بنویسد یا کمی شکسته‌نویسی را تعدیل کند داستان بهتری از آب در می‌آید.
اما گفت‌وگوی داستان با زمین سوخته احمد محمود خوب از آب در آمده است و نویسنده توانسته است حرفش را و مشکلات امروز آن خطه را با مشکلات دیروزش پیوند بزند و نمایش دهد و مقایسه کند. گو اینکه در دام شعار هم نیفتاده است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
مجيد رحمانی » چهارشنبه 13 مرداد 1400
ممنون از شما آقای چنگیزی نقد جنابعالی را پذیرام فقط در مورد شکسته نویسی میشود بیشتر توضیح دهید؟ نثر معیار و تفکیک آن را از محاوره قبول دارم اما اگر هر کدام از آنها مثلا گفتار یک دست باشد چطور؟ مثل سنگ صبور چوبک و همینطور گوربه گور فاکنر من می خواستم با نثر محاوره بنویسم و کمی هم آن را با لهجه و بومی کنم که متلسفانه کسی را پیدا نکردم که در این رابطه کمکم کند. در هر حال اگر این امکان فراهم شد حتما بازنویسی را انجام خواهم داد ممنون میشم اگر پاسخی هست بفرمایید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت