ابتدا یک سوژۀ خوب پیدا کنید




عنوان داستان : مزرعه کدو
نویسنده داستان : زینب زنگی آبادی

ما داشتیم توی مزرعه عمویم کدو برداشت می کردیم که یک دفعه سایه ای بزرگ روی سرمان افتاد خیال کردیم که ابری جلوی نور خورشید را گرفته است اما وقتی که نگاه کردیم یک بشقاب پرنده بزرگی دیدیم که داشت تقریباً یک کیلومتر آن طرف فرود می آمد فکر کردم که دارم خواب میبینم اما درست نبود فکر کنم آدم فضایی ها به روستای ما حمله کردند اما چرا روستای ما؟
قایمکی دویدم و خودم را به آنجا رساندم آدم فضایی ها می خواستند به خانه آقای محسنی حمله کنند بزرگترین آدم فضایی به آنها دستور می داد فکر کنم فرمانده آنها باشد به آنها می‌گفت سریعتر تنبلهای بی‌خاصیت باید با سر به دیوار این خانه حمله شود سریعتر لباس های مخصوص این کار را بپوشید و با شاخ هایتان به دیوار بکوبید قیافه فرمانده آنها مثل یک دایناسور بود روی سرش شاخی پهن داشت و روی دماغش هم یک شاخ مثل شاخ کرگدن و پوست آنها نارنجی رنگ بود.
آقای محسنی یکی از ثروتمندترین خانواده هایی بود که در این روستا زندگی می کردند او در خانه‌اش مقدار بسیاری کدو داشت فرمانده آن ها صندلی مخصوص خودش را آورد و جلوی در خانه آقای محسنی گذاشت خدمتکار او یک ظرف پر از کدو آورد فرمانده سرش را بالا گرفت و چشم هایش را بست و گفت هرچه سریعتر کدوها را در دهانم بگذار فرمانده آنها خیلی کدو دوست داشت و به همین دلیل به خانه آقای محسنی حمله ور شده بود در همین لحظه فکری در ذهنم جرقه زد دویدم و از مغازه آقا فریبرز یک مقدار کدو تهیه کردم می خواستم با آن کدوها آدم فضایی ها را از روستا دور کنم و به بیابان بکشانم نگاهم به فرماند آن ها افتاد یک اتفاق عجیب رخ داده بود وقتی فرمانده چشمانش را می بست تا کدو بخورد حمله آدم فضایی ها متوقف می‌شد یعنی با چشمانش حمله افرادش را کنترل میکند با خودم گفتم شاید اگر من کدوها را در دهانش بگذارم کمی طول بکشد و خانواده آقای محسنی بتوانند فرار بکنند وقتی خدمتکارش رفت رفتم و کدوها را در دهانش گذاشتم اما فقط ۵ دقیقه طول کشید و مجبور شدم که دوباره کدو بخرم با تمام پولی که داشتم کدو خریدم اما طولی نکشید تا این کدو ها هم تمام شد
انها توانستتند تمام روستای مارا تخریب کنند و مارا به اسارت ببرند. از آن موقع تا الان 5 ماه گذشته و من طول این 5 ماه فقط و فقط فکر کردم تا چاره ای پیدا کنم
و به این نتیجه رسیدم که وقتی انها کدو های مارا دزدیدند پس یعنی انها کدویی برای خوردن ندارند و نمیدانند که چطور باید کدو به دست بیاورند. پس به فرمانده آنها پیشنهاد دادم که اگر مارا آزاد کنند ما هم به آنها یاد میدهیم که چطور کدو بکارند و برداشت کنند.
فرمانده آنها کمی فکر کرد و گفت قبوله اما تا نتیجه ای نده شمارا آزاد نمیکنم.
من قبول کردم و روش کاشت کدو را به آنها آموزش دادم.
پس از یک سال کدو ها آماده برداشت شدند وقتی فرمانده کدو هارا دید مارا آزاد کرد و ما به روستای خودمان برگشتیم
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زینت زنگی‌آبادی سلام
خوشحالم خوانندۀ داستان نویسندۀ نوجوان و علاقمند به نویسندگی هستم. علاقه و اشتیاق شما برای داستان‌نویسی باعث شادمانی و امیدواری است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. در یادداشتتان اشاره کرده‌اید که می‌خواهید نویسنده بشوید مایلم همین ابتدای کار بگویم که چنین خواسته یا آرزویی اصلا دور و دست‌نیافتنی نیست به‌طور کلی هیچ رؤیایی دست‌نیافتنی نیست این را یقین بدانید. کافی است تلاش کنید و مسیرها و ابزار درست برای رسیدن به خواسته‌هایتان را بشناسید و رؤیاهایتان را دنبال کنید؛ بنابراین برای نویسنده شدن هم به مطالعه و تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر و همینطور به آموزش نیاز دارید. امیدوارم مجموعۀ نقدها و یادداشت‌هایی که در پایگاه نقد داستان دریافت می‌کنید برای شما آموزنده و راهگشا باشند. در داستان شما راوی (یعنی همین دخترخانمی که دارد ماجرا را تعریف می‌کند) دربارۀ مزرعه‌ای حرف می‌زند که یکدفعه فضایی‌ها به آن حمله می‌کنند بعد راوی را هم با خودشان می‌برند و چون راوی شیوۀ کشت و برداشت سیب‌زمینی را به آن‌ها یاد می‌دهد، او را آزاد می‌کنند. خوب این سوژه‌ای که برای داستان انتخاب کره‌اید سوژۀ مناسبی نیست یا اینکه به این شکلی که نوشته شده، خوب از کار درنیامده است. در اینجا لازم است به چند نکتۀ مهم توجه کنید تا بتوانید در داستان بعدی آن را به‌کار بگیرید. ببینید شما برای نوشتن داستان به سوژه نیاز دارید درست است؟ در داستان‌نویسی به سوژه، فکر اولیه هم می‌گویند. اگر سوژه مناسب را پیدا کردید، باید آن را به شکل داستانی بنویسید. هر داستانی حتی داستان‌های علمی‌تخیلی هم به باورپذیری نیاز دارند یعنی لازم است جوری نوشته شوند که خواننده بتواند ماجراهایش را باور کند. هری‌پاتر را یادتان هست؟ همۀ ماجرا تخیلی است اما خانم رولینگ جوری آن را نوشته که مخاطب همه‌اش را باور می‌کند. پس قدم اول برای نوشتن داستان این است که شما سوژۀ مناسبی داشته باشید. اما چه جوری می‌شود یک سوژۀ مناسب داستانی انتخاب کرد؟ برای سوژه یا فکر اولیه سه منبع اساسی وجود دارد. منبع اول تجربه نویسنده است. نویسنده‌های بسیاری در ایران و در سایر کشورهای جهان از تجربه‌های زیستی‌شان برای نوشتن داستان استفاده کرده‌اند و این روند همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت و اتفاقا اغلب به نویسنده‌هایی که تازه به داستان‌نویسی علاقمند شده‌اند پیشنهاد می‌کنند از تجربه‌های زیستی‌شان استفاده کنند. تجربۀ زیستی یعنی ماجراها و اتفاق‌هایی که نویسنده خودش تجربه کرده است. یک چیزی مثل خاطره‌هایی که همۀ ما داریم. اما خاطره‌هایی که بشود آن‌ها را به داستان تبدیل کرد. به عنوان مثال اگر نویسنده‌ای خودش از جنگ و مهاجرت و یا هر اتفاق دیگری تجربۀ مستقیم داشته باشد و از این‌ها بنویسد، سرچشمۀ اصلی سوژه یا فکر اولیه، تجربه‌های زیستی اوست. اما واضح است که همۀ نویسنده‌ها دربارۀ همۀ سوژه‌ها تجربه زیستی ندارند پس تکلیف چیست؟ مثلا همه نویسنده‌ها که جنگ یا هر اتفاق بزرگ بیرونی را به طور مستقیم تجربه نکرده‌اند پس در این صورت اصلا نمی‌توانند بنویسند؟ در این صورت نباید به آن سوژه‌ها نزدیک شوند؟ معلوم است که اینطور نیست. منبع دوم شنیده‌ها و دیده‌هاست. به این معنی که گاهی نویسنده خودش از اتفاق‌هایی که در داستان به آن‌ها اشاره کرده تجربۀ مستقیم ندارد اما بیننده و شنوندۀ خوبی بوده است. به عنوان مثال دعواهای وحشتناک خانوادگی را در خانوادۀ خودش نداشته اما در همسایگی‌اش دیده است یا اگر در جنگ حضور نداشته است و از جنگ تجربه‌ای ندارد و یا اگر به لحاظ سنی آنقدر جوان است که جنگ پیش از تولد او اتفاق افتاده و به پایان رسیده است، در عوض همیشه شنوندۀ خوبی بوده است و ماجراها را با جزییات از دیگران شنیده و در این زمینه مطالعۀ گسترده داشته است. پس می‌شود از دیده‌ها و شنیده‌ها هم استفاده کرد و یا حتی از مطالعۀ خبرهای مختلف. مثلا فرض کنید در همسایگی شما پیرزنی باشد که قبل‌تر در روستا زندگی کرده و از زندگی در روستا خاطرات جالب و شنیدنی دارد و گاهی خاطراتش را برای شما تعریف می‌کند در این صورت اگر شما به عنوان نویسنده، شنوندۀ خوبی هم باشید می‌توانید از لابه‌لای خاطرات او سوژه‌های داستانی خوبی پیدا کنید و منبع سوم چیست؟ منبع سوم برای فکر اولیه، تخیل نویسنده است. گاهی نویسنده نه خودش در مورد سوژۀ مورد نظر تجربۀ زیستی دارد و نه از کسی شنیده است و نه جایی دیده است بلکه سوژه را از تخیل خودش استخراج می‌کند تقریبا می‌شود شبیه سوژۀ داستانی شما اما همانطور که اشاره کردم در این صورت به باورپذیری نیاز دارید پس پیشنهاد من این است که برای شروع از روش اول و دوم استفاده کنید. داستان را از دل خاطرات جالب زندگی خودتان بیرون بکشید و یا به آدم‌های اطرافتان نزدیک شوید و دل به قصه‌هایشان بسپارید. تلاش کنید رنچ‌ها و رؤیاهایشان را از لا‌به‌لای حرف‌هایشان پیدا کنید. دیگر اینکه مهمترین پیشنهادم برای شما نویسندۀ نوجوان مطالعۀ داستان‌های خوب است. آثار داستانی قوی که برای گروه سنی نوجوان و جوان نوشته شده است بخوانید. آثاری مثل «تیستو سبزانگشتی» نوشتۀ موریس دروئون، «پراسپر عزیز» نوشتۀ پائولا فاکس، «پی‌پی جوراب بلند» و «پی‌پی در دریاهای جنوب» از نوشته‌های آسترید لیندگِرِن، «شازده کوچولو» نوشتۀ اگزوپری، داستان‌های رولد دال، «جاناتان مرغ دریایی» نوشتۀ ریچارد باخ، کتاب‌های معروف جان کریستوفر (همان سه‌گانۀ معروفش) یعنی «کوههای سفید»، «برکۀ آتش» و «شهر طلا و سرب»، «برده رقصان» نوشتۀ پائولا فاکس، «هستی» و «زیبا صدایم کن» از نوشته‌های فرهاد حسن‌زاده، «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» و «شبی که جرواسک نخواند» از نوشته‌های جمشید خانیان، «لافکادیو؛ شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» نوشتۀ شل‌سیلور استاین، «کلاغو» نوشتۀ شهرام شفیعی را هم حتما بخوانید و...و... و... تا می‌توانید داستان‌های خوب بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت