افتتاحیه‌ای که مخاطب را به اصل مطلب برساند




عنوان داستان : نفس تنگي
نویسنده داستان : سامه ابتهاج

نفس تنگي
قيچی‌ها و تيغهھای ماشين اصلاح را روي چراغ الكلي مي گيرم.بوي دود و الكل گلويم را مي‌سوزاند و دوباره نفسم تنگ مي شود. اسپري را به دهانم مي چسبانم و گازش را با دو نفس جاگير مي كنم توي ريه ام. محسن قول داده يك اتوكلاو دست دوم از شهر برايم پيدا كند تا از شر اين بو و دود خلاص بشوم.حوله ها را از توي كهنه شوي در مي آورم و توي آفتاب خنك بعد از ظهرسوسرا، روي بند پهن مي كنم. ديگركاري نمانده است. آن لت در را هم باز مي كنم و منتظر آمدن مشتري مي‌شوم.
فروردين و ارديبهشت اينجا گدا ماه است و مشتري من كمتر. باز هم شكرخدا ماه قبل بخاطر عروسي اميد پسر اوستا رجب دخلم خوب بود. عروسي هاي اينجا هميشه با ياوري سوسرايي ها راحت تر برگزار مي شود و براي همين است كه با وجود نداري مردم، هنوز هفت شبانه روز طول مي كشد. اوستا رجب دستش به دهانش مي رسد و سنگ تمام مي گذارد براي عروسي اميد. همه پسرهاي جوان سوسرا و وطن به خرجش آمده بودند اصلاح دامادي. بعدش هم رفتيم داماد حمام و حنا بندان و فردا روزش هم عروسي.
گوشي ام زنگ مي خورد.حتمي يك مشتري است كه وقت مي خواهد.تيز مي پرم سمت موبايل. پسرخاله يحيي است. مي خواهم چاق سلامتي كنم و گله كه چه عجب خبر فقيرفقرا را گرفته ايد ؟! مي بينم صدايش گرفته است، دلم به شور مي افتد .
مي گويد:" سلماني را ببند، ميام دنبالت بايد بريم جايي".
مي گويم:"جان مسعود بگو چي شده؟ ماندگار خاله چيزي اش شده؟"
مي گويد :"نه ! پنج دقيقه ديگه مي رسم ".
دارم كركره سلماني را قفل مي زنم كه مي رسد. سوار ماشين مي شوم. پلكهايش باد كرده و نوك بيني اش سرخ شده. سرش را روي فرمان مي گذارد و هاي هاي گريه مي كند و شانه هاي پهنش بالاوپايين مي رود.
-نزديكاي ظهر معدن منفجر شده. خيلي ها مردن و چند نفرهم هنوز زيرآوارن. ابراهيم و فرهاد هم امروز شيفتشون بوده.بايد بريم كمك و شناسايي جنازه ها.
دودستي مي كوبم توي سرم و اشكهايم راه مي گيرد به دهانم. بغض راه گلويم را مي بندد ونفسم تنگ مي شود .اسپري را توي سلماني جاگذاشته ام.
سرم را برمي گردانم سمت شيشه و با خودم فكر مي كنم اگر اين نفس تنگي نبود و دو سه بار به خرخرنمي افتادم توي آن گوردخمه لعنتي و لشم را فرهاد و ابراهيم بيرون نمي كشيدند، حتمي من هم الان زيرخروارها خروار ذغال سنگ و آوار چال شده بودم.
ما سه نفرهميشه باهم بوديم از بچگي، مدرسه و همين معدن خراب شده. شیفت‌مان هفده ساعته بود. یک روز کار می‌کردیم، یک روز تعطیل بودیم. ده سال توی عمق هزار و چهارصد- هزار و پانصد متري مثل سگ جان كنديم. جایی که نه نور داشت و نه هوا. آخرش هم جلویمان قرارداد سفید ‌گذاشتند و‌گفتند امضا کنيد. بيشتر به خاطر بيمه آنجا بودم نه هشتصد هزارتومني كه تا ده روز نرسيده با خرج دو تا بچه مدرسه اي ته مي كشيد و اگر گلي خياطي نمي كرد، معلوم نبود چطور بايد شكم‌مان را سير مي كرديم.
وقتي بازرس بيمه آمد و نماينده پيمانكار با بي شرمي تمام جلويش گفت كه بیمه آرايشگر و دفتردار وکتابدار برايتان ريخته ايم، زدم زير همه چيز. گفتم حالا كه بيمه آرايشگري مي دهيد، مي روم همان آرايشگري ام را مي كنم. با آنكه ديپلم ردي بودم و مثل فرهاد فوق ديپلم فني نداشتم ولي سرم توي حساب و كتاب بود و مي فهميدم توي کارهایی مثل معدن که جان مي كني و اينقدر سخت است باید چهاردرصد سختی کار در بیمه آورده شود و اين ها برای ما بیمه عادی رد مي كردند. البته بيشتر اين ها را داداش محسن يادم داده بود و توي تلگرام برايم فرستاده بود كه جلوي كارفرما از رويش بخوانم .
چقدر التماس فرهاد و ابراهيم را كردم كه شما هم دست بكشيد از اينجا. به گوش نگرفتند كه نگر فتند.فرهاد را سركارگرمان يك مهندس به دمش مي بست و خرش مي كرد. مي گفت :
- بيام بيرون چكار كنم؟ درس نخوندم كه برم مسافركشي. مادر و پدر انيس بدونند كه از كار بيكار شدم قبول نمي كنند زنم بشه.
ابراهيم هم گفت:
- يادت نميادپارسال النگو هاي زهرا و گوشوار مرضيه رو فروختم دادم اون ده تا كندو رو خريدم.چي شد ؟ كنه و انگل افتاد به جان کندوها و بيچاره و بدبخت شدم.تو دست هنر داري برو بچسب به سلماني و شاعري ات.
بعد از اولين حمله تنفسي ام توي معدن،يك هفته توي بخش سي سي يو ي بيمارستان دكتربسكي گنبد بستري بودم و به گلي اجازه دادند بيايد به ديدنم برايش خواندم:
-آوار می شود همه دردها و وای
«اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است»
از آن روز ابراهيم سر به سرم مي گذاشت .
كمركش كوه را كه رد كرديم افتاديم توي پيچ واپيچ جاده معدن. رسيديم جلوي دهانه، همه جا بوی متان می‌داد و به کسی هم اجازه نمي دادند برود داخل. مثل اينكه سه نفري كه ظهر براي كمك رفته بودند به خاطر انتشارگاز توي تونل معدن کشته شده بودند.


يكي از معدنچياني را كه كشيده بوند بيرون مي گفت:
- نزدیکی‌های ظهر يك تعداد از كارگرا که تا عمق هزار و هشتصد متری جلو رفته بودن ،لوکوموتیو حمل زغا‌لشون خاموش می‌شه و برای روشن کردنش مجبور می‌شن از باتری کمکی استفاده کنن و همون جرقه کوچيک کار خودشو می‌کنه.
پسرخاله يحيي به زور و با داد و بيداد مي خواهد برود داخل. ماموران را هل مي دهد و داد مي زند:
-برادرم اونجاست لامصبا.
هيچكس جلودارش نيست . ناسلامتي قهرمان كشتي با شال منطقه است. همه آزادشهر و گنبد و گرگان و حتي مازندران مي شناسندش. صدايش مي كنند پهلوان يحيي. من هم دنبالش راه مي افتم كه بروم داخل. به من مي گويد تو بمان نفس نداري خطرناك است. مي رود داخل تونل دو. يك نفر سراسيمه مي آيد بيرون و خبر مي دهد تونل یک ریخته. چند تا از معدنچي ها به تاخت مي روند داخل تونل يك.
يكي از كارگرها به يحيي مي گويد ابراهيم را ظهر ديده كه توي تونل يك رفته بود. يحيي كلنگ را برمي دارد و مي رود داخل تونل. نیروهای امداد جديد هم رسيده اند. دستگاه هاي کپسول نجات را به خودشان مي بندند. اول نمی‌گذارند معدن کاران بروند. اما زورشان به آنها نمي رسد و مي روند داخل. چهارصد-پانصد متر كه جلو مي روند خيلي هاشان به خاطر تجمع گاز می‌افتند زمین و به همراه دو سه تا امدادگر برمي گردند بيرون.
دونفر بي سيم به دست به تكاپو افتاده اند. مثل اينكه كت و شلواري ها هم از پايتخت آمده اند و توي راه معدن هستند. با خودم مي گويم تاحالا كجا بوده اند؟ وقتي كه حقوق ما را شش ماه شش ماه نمي دادند و مجبور بوديم با زن و بچه هايمان برويم بست بنشينيم جلوي فرمانداري آزاد شهر.كت شلواري ها مي آيند. وزير و وكيل و بازرس .خبرنگارها هم پي شان . اجازه نمي دهند عكس بگيرند. كارگرها دوره شان كرده اند. چند تايي هم با غيظ و بغض سرشان آوار مي شوند. كت و شلواري ها دلداري شان مي دهند، بعد مي زنند به دل تونل. ساعت نزديك چهار است .گوشي يكي از كت و شلواري ها كوك شده روي اذان صبح. رد جنازه‌ها پیدا مي شود. معدن ده جنازه را از دل و دهانش پس مي زند. يحيي هم مي آيد بيرون با جنازه بي جان ابراهيم روي دست. ابراهيم مي آيد بيرون با دهان نيمه باز پرشده از زغال و دست هاي جزغاله و سوخته. آتش كه براي ما كارگرها گلستان نمي شود. ضجه ميزنم. هوار مي كشم.كفر مي گويم. سه جنازه ديگر پشت بندش مي آيد. بيشتري ها صورتشان له و داغان شده. يك نفرشان اهل روستاي وطن است، مي شناسمش .لال است بهش مي گفتيم ممو. محمود گنجي وطن. زنش هم لال است ولي پنج تا پسر قد و نيم قد سالم دارند. برادر زن هايش مي آيند و دور جنازه اش به سر و صورت شان مي كوبند. دوتا جنازه ديگر را مي كشند بيرون. نرگس چالي هستند. اينجا محشر كبري شده.

- از اين وطن،تن سرباز بر نگشت
آن كهنه پيرهنت فقط شكل پرچم است
هنوز ده - پانزده نفر ديگر مانده اند. عملیات خارج کردن جنازه ها چندین شبانه‌روز طول مي کشد. ابراهيم را سپرديم به دست خاك، ولي جنازه فرهاد هنوز پيدا نشده.
ماندگارخاله کف حال دائم از هوش مي رود و وقتي هم به هوش است، فقط به سر و سينه اش خنج مي كشد و مويه مي كند. دختر خاله عذرا و عطيه هم حال و روزشان بهتر از ماندگار خاله نيست. زهرا اما گريه نمي كند. زل زده به قاب عكس روي ترمه و گلويش باد كرده. مرضيه هم بي خيال توي بغل گلي جا خوش كرده و با روجا عروسك بازي مي كند. به گوش بدون گوشوارش نگاه مي كنم و بغضم مي گيرد. چقدر به ابراهيم گفتم ول كند آن خراب شده را. ابراهيم دو ماه بود كه آمده بود تازه خانه اش. دو در اتاق را كه آجرچيني كرد، گفت مي روم خانه خودم .نمي توانم با اين حقوق و خرج خانه مستاجري بنشينم. سفيدكاري اش هنوز تمام نشد كه رفت سينه كش منزل نو .
سوسرايي ها توي عزا هم ياوري مي كنند. هفت شبانه روز مي آيند و مي روند و خانه هي پر و خالي از آدم مي شود.انيس و مادرش هم مي آيند و خودشان را مي اندازند توي بغل ماندگار خاله. فرهاد مادر مرده هم كه كسي را ندارد كه حتي براي گورخالي اش گريه كندف جز همين انيس كه همدم و مونسش بود. انگار زده به سرش .مي نشيند توي ترنج قالي خرسي سرخ و دست مي كشد به گل هاي قالي و مي خندد ومي گويد :
-مگه نگفتي تو شيرين من باش من با تيشه ام كوهو برات ميارم. فرهادجانم،كجايي؟
ماندگار خاله دوباره جيغ مي كشد و از هوش مي رود. سيد احمد تنش را مثل آونگ تكان تكان مي دهد و دعا مي خواند:
- وَ يا مَن رَد يُوسُفَ عَلي يَعقوب
سوسرا يي ها دست به آسمان مي شوند:
- وَ يا مَن رَد يُوسُفَ عَلي يَعقوب
ده روز از انفجار معدن گذشته كه آقا نادري دهيار محل مي آيد سراغم كه بيا بايد برويم معدن چند تا جنازه ديگر بيرون كشيده اند .
به زمستان يورت مي رسيم. پشته پشته خاک و سنگ و زغال و داربست از تونل ها كشيده اند بيرون. هنوز هم بوي تيز متان و زغال و استخوان سوخته مي آيد.
چهار تا جنازه را تنگ هم خوابانده اند به قد و قواره هم. صورت ها تقريباً متلاشي شده و بوي مردار همه جا را برداشته .حالم بد مي شود. قلبم به تپش مي افتد و نفسم بالا نمي آيد. آخر من از روي اين تن هاي بي صورت چه چيز را بشناسم؟ يكي از امدادگران توي جيب هايشان را مي گردد كه شايد كارت شناسايي، نشانه اي پيدا بشود.توي جيب يكي شان يك بسته مشما پيچ سياه است به اندازه دو نخود شيره.كسي به اين فكر نمي كند كه اين چه است و قباحت دارد و اين چيزها. بقيه جيب ها خالي است .آقا نادري كه مي بيند حالم خراب شده، مي گويد برگرديم. جنازه ها را دارند منتقل مي كنند توي آمبولانس تا ببرند سردخانه. يكي از پوتين ها شُل مي شود و از پاي جنازه به زمين مي افتد. رو به امداد گر مي كنم و مي گويم :
- پوتينِ هر چهار تا رو در بيار.
فكر مي كند زده به سرم. به همكارش نگاه مي كند تا تأييد او را هم بگيرد.كلافه ام، داد ميزنم:
- بجنب ديگه
هيچكس سوالي نمي پرسد كه چرا . امدادگر يكي يكي بند پوتين ها را شُل مي كند و جوراب ها را از پايشان كه به گوشت چسبيده جدا مي كند. اولي نبود. دومي هم. سومي اما خودش بود.همان پاهاي حنا بسته حنابندان اميد كه وقتي داماد حمام را قرق كرديم و قربان حمام چي تشت حنا را آورد و دور چرخان كرد بين جوان ها و به فرهاد گفتيم توي دستت حنا بگذار، انشاالله داماديت.گفت:
- فردا بايد برم سركار، حنا رو بذاركف پام. مي گن خاصيت داره و خنكيه. ديگه تو معدن تش و اَلو نمي گيرن توي پوتين.
فرهاد می كُشد این كوه نامراد
شیرین، عروسِ حجله خونینِ ماتم است

مراسم چهلم را كه مي گيرند كت و شلواري ها مي آيند مسجد اعظم سوسرا براي عرض تسليت. مدير معدن هم همراهشان است. فردايش هم به حساب مرده و زنده كارگران نفري هفت -هشت ميليون تومان واريز مي كنند. به خانواده مرده ها هم مي گويند به زودي دويست و ده ميليون هم ديه مي دهيم.
فرهاد و ابراهيم كه مي روند ديگر نمي توانم توي سوسرا بمانم.كوچه و در و ديوارش انگار دارد مرا مي خورد. نمي توانم هر روز جاي خاليشان را ببينم.مي روم گنبد و يك در خانه اجاره مي كنم ،پايينش هم سلماني .
دوازدهم ارديبهشت است كه يحيي زنگ مي زند بيا، فردا مي خواهيم سال بگيريم براي ابراهيم و فرهاد. پايم نمي كشد ولي بايد برويم. از کنار خرمارود رد مي شويم.توي چيله تا چشم كار مي كند زرد و سبز كلزا است. نوده خاندوز و پادگان را رد مي كنيم. اول قبرستاني سوسرا تابلوی بزرگی از تصاویر فرهاد گنجي وطن و ابراهيم سوخته سرايي و مهدي و نورالله سوسرايي نصب کرده‌اند و جلوي اسمشان نوشته اند شهيد.
پا كشان خودم را مي رسانم قبرستاني. نم باران ارديبهشت سنگفرش وسنگ قبرهاي قبرستان را خيس مي كند. سوسرايي ها مي آيند فاتحه مي دهند و مي روند.

ماندگار خاله جيغ مي كشد و از هوش مي رود. سيد احمد تنش را مثل آونگ تكان مي دهد و مي خواند:
- اَلْغوث اَلْغوث خَلِصْنا مِنَ النّارِ يا رَبْ
سوسرايي ها تكرار مي كنند:
- اَلْغوث اَلْغوث خَلِصْنا مِنَ النّارِ يا رَبْ
بيوه گان معدن با ابروهاي پر به رسم شوهرمردگي، حلوا و خرما دست چرخان مي كنند ميان مردم و صداي جلينگ و جلينگ النگوهاي شان توي قبرستان مي پيچد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سامه ابتهاج سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. سوژه، سوژۀ خوبی است و حتی می‌توانم بگویم در مقایسه با بسیاری از سوژه‌ها بکرتر است و پتانسیل داستانی خوبی هم دارد اما می‌دانید که مهمتر از سوژه، شیوۀ بیان و پرداخت است. در داستان انتخاب زاویۀ دید یکی از آن انتخاب‌های حیاتی است. شما از زاویۀ دید اول شخص یا به اصطلاح من راوی استفاده کرده‌اید. از نظر من برای این داستان انتخاب زاویۀ دید اول شخص بهترین انتخاب نبوده است. البته این زاویۀ دید ویژگی‌هایی دارد که قطعا ویژگی‌های مثبت آن را می‌شناسید؛ به‌عنوان مثال استفاده از این نوع زاویۀ دید فضا و اتمسفر کلی کار را صمیمی‌تر می‌کند. مخاطب معمولا با زاویۀ دید اول شخص احساس نزدیکی بیشتری دارد. این زاویۀ دید باورپذیری را تقویت می‌کند. معمولا وقتی گوینده‌ای داستان دیگری یا دیگران را برای ما تعریف می‌کند، ما فاصلۀ بیشتری با واقعه داریم اما وقتی یک نفر ماجرایی که برای خودش اتفاق افتاده تعریف می‌کند و یا از ماجرایی حرف می‌زند که خودش شاهد آن بوده، فاصلۀ ما به‌عنوان مخاطب با اصل اتفاق کمتر می‌شود و بیشتر تحت‌تأثیر قرار می‌گیریم. در داستانی که راوی اول شخص است ماجرا برای مخاطب اثرگذاری بیشتری دارد و مخاطب ماجرا را راحت‌تر می‌پذیرد و زودتر باور می‌کند پس این زاویۀ دید بار عاطفی بیشتری هم در خودش دارد و برای نشان دادن حالات درونی بسیار مناسب است و می‌تواند در انتقال حوادث و اتفاق‌های خارق‌العاده هم مناسب و کاربردی باشد. گاهی راوی اول شخص، خودش نفر اول داستان است؛ راوی همان شخصیت محوری است که نقش آفرین ماجرا بوده و حالا دارد داستان خودش را روایت می‌کند به این معنی که اتفاق یا ماجرای داستانی برای خود او رخ داده است اما گاهی راوی شخص فرعی داستان است در این صورت شخصی که داستان را تعریف می‌کند در ماجرا حضور دارد، اما در بطن و متن ماجرا حضور تعیین‌کننده ندارد و بیشتر ناظر است و ماجرا را شرح می‌دهد. مثل راوی همین داستان. راوی فرعی خیلی تحت‌تأثیر قرار نمی‌گیرد و برای نویسنده هم امکان بی‌طرف نگاه داشتن او وجود دارد چون در این شرایط (یعنی در صورتی که راوی شخص فرعی باشد) او کسی است که تمام مدت از بیرون به ماجرا نگاه می‌کند و به همین دلیل می‌تواند ماجرا را دقیق‌تر و درست‌تر ببیند و گزارش کند اما در این حالت دو نکته را باید در نظر داشت یک اینکه حضور راوی در هرجایی توجیه درست و منطقی داشته باشد به هر حال نمی‌شود راوی را همین‌طور بی‌دلیل و بدون منطق درست داستانی وارد همۀ مکان‌ها و همۀ موقعیت‌ها کرد. نمی‌شود بدون توجیه درست او را به شخصیت اصلی داستان سنجاق کرد و همراه با او به همه جا فرستاد تا بتواند به موقع در محل مناسب حضور داشته باشد و نکتۀ مهم دیگر اینکه درست است که راوی شخصیت فرعی است و قرار است ماجرا را بی‌طرفانه شرح بدهد اما حواستان باشد که اگر خیلی بی‌تفاوت باشد، بود و نبودش هم فرقی ندارد. نگذارید جوری بشود که روایت ماجرا از زبان او عجیب به نظر برسد و نگذارید راوی فرعی آنقدر خونسرد باشد و بی‌تفاوت که خنثی بودنش در متن نشت کند و به مخاطب برسد. اگر چنین اتفاقی بیفتد داستان اثرگذاری حسی‌اش را از دست می‌دهد. اما می‌دانید که این زاویۀ دید محدودیت‌هایی هم دارد. همانطور که اشاره کردم اینکه راوی اصلی باشد یا فرعی چندان مهم نیست مهم انتخاب درست و پرداخت هنرمندانه است. از نظر من این زاویۀ دید در اینجا زاویۀ دید مناسبی نیست. به نظرم می‌رسد اگر از زاویۀ دید دانای کل استفاده می‌کردید قدرت اثرگذاری حسی داستان بیشتر می‌شد. اما حتی اگر این راوی و این زاویۀ دید را مناسب بدانیم، راوی خیلی از این شاخه به آن شاخه پریده است. یعنی به جای اینکه به حادثۀ اصلی بپردازد به حواشی پرداخته است. در این صورت مخاطب تاحدودی بلاتکلیف می‌شود. در مورد شخصیت‌ها هم همین اتفاق افتاده است. خیلی آدم اینجا داریم. حضور این همه آدم کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. شاید اگر فقط و فقط راوی را در مواجهه با مرگ دوستان نزدیکش قرار می‌دادید و بدون حاشیه‌روی، رنج و اندوه و احساسات و افکار او را به نمایش می‌گذاشتید، داستان به مراتب بهتر از این می‌شد. به سراغ یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. بحث روند خارج شدن از تعادل را یادتان هست؟ اگر به خاطر داشته باشید در تنۀ اصلی داستان است که روند خارج شدن از تعادل آغاز می‌شود و به بحرانی‌ترین نقطۀ خودش می‌رسد و اوج می‌گیرد و در نهایت به پایان می‌رسد. پس گره‌افکنی را داریم و بحران را و نقطۀ اوج را. گره‌افکنی در همان عدم تعادل است. آنجاست که گره یا گره‌ها ایجاد شده‌اند و تعادل زندگی آدم‌ها و در مجموع تعادل جهان داستان به‌هم‌خورده است. آنجاست که بی‌نظمی و آشفتگی ایجاد شده است. یک نکتۀ مهم این است که وقتی عدم‌تعادل ایجاد می‌شود، کشمکش هم به وجود می‌آید. اگر شخصیت داستان ارادۀ لازم برای رسیدن به اهدافش را نداشته باشد و اگر هدف اصلی جاذبۀ لازم نداشته باشد، کشمکش درجا می‌زند و حالت ساکن پیدا می‌کند. کشمکش خوب حالت صعودی دارد. رفته‌رفته بالا می‌گیرد و پیچیده‌تر و بحرانی‌تر می‌شود اما باز در صورتی که کم‌کم و در یک فرایند منطقی و باورپذیر حالت تصاعدی یافته باشد. بعد از گره‌افکنی‌ها، بحران نقطۀ دیگر تنۀ اصلی داستان است که پیش‌تر هم به آن اشاره کردم. وقتی گره‌افکنی‌ها ادامه پیدا می‌کنند و به اصطلاح در داستان جا می‌افتند و پیچیده‌تر می‌شوند، نقطۀ بحران است. بحران در خواننده انتظار ایجاد می‌کند. بعد از مرحلۀ گره‌افکنی و بحران، داستان به اوج می‌رسد. این سومین نقطۀ تنۀ اصلی داستان است. تقریبا تمامی آنچه پیش از این مرحله طراحی می‌شود مقدمه‌ای است یا کمکی است برای اینکه داستان به همین نقطۀ اوج برسد. تمامی خرده‌روایت‌ها و داستان‌های فرعی هم که در دل تنۀ اصلی طراحی می‌کنید، قرار است به شکلی منطقی و پرجاذبه داستان را به همین نقطه برسانند. نقطۀ اوج بالاترین نقطۀ بجران است؛ بنابراین اوج، نتیجۀ طبیعی و منطقی حوادث پیش‌تر است. با توجه به آنچه در بالا به آن‌ها اشاره کردم، معلوم است که ساختار استخوان‌دار چقدر می‌تواند به شما و به داستان شما کمک بکند. لطفا روی افتتاحیه هم کار کنید. داستان را از بهترین جای ممکن شروع بکنید. افتتاحیه‌ای بگذارید که مخاطب را زودتر به اصل مطلب برساند. به طور مشخص در همین اثر چندپاراگراف هست که می‌شود داستان را از آن‌جا آغاز کرد. مثلایکی از آن پاراگراف‌ها این است: ...«كمركش كوه را كه رد كرديم افتاديم توي پيچ واپيچ جاده معدن. رسيديم جلوي دهانه، همه جا بوی متان می‌داد و به کسی هم اجازه نمي دادند برود داخل. مثل اينكه سه نفري كه ظهر براي كمك رفته بودند به خاطر انتشارگاز توي تونل معدن کشته شده بودند...» اگر افتتاحیه داستان را نزدیک به حادثۀ اصلی بگذارید اثرگذارتر است اگر قدرت حسی که افتتاحیه ایجاد می‌کند بالا باشد، مخاطب از همان ابتدا با اثر درگیر می‌شود و کار را دنبال می‌کند. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سامه ابتهاج » دوشنبه 11 مرداد 1400
با سلام و ارادت و سپاس بخاطر نقد منصفانه و درست سركار خانم آروان عزيز ، حتما بعد از بازنويسي و افتتاحيه اي قوي تَر دوباره اثر ،براي بهره مندي از رهنمودهاي ارزشمندتان ارسال مي گردد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت