شعار ندهید




عنوان داستان : بوسه ای بر آب
نویسنده داستان : فاطمه نودهی

به نام خدا

بوسه ای بر آب
عصا را به دیوار تکیه داد . روی تخت دراز کشید. با انگشتری که نشان سال ها تعهدِ زندگی مشترکشان در انگشتش بود ؛ بازی کرد . به لیوان آبی که روی میز بود ، خیره شد.
روزی را به خاطر آورد ؛ که بعد از جارو زدن حیاط و شستن لباس های چرک خانواده در آبِ سردِ جوی ، با ذوق و شوق به خانه آمد تا ، با عروسکی که مادر با تکه پارچه های اضافه برایش درست کرده بود؛ بازی کند.
عروسک را بغل کرد. مادر صدایش زد : لیلا، بیا بشین ، دو کلوم باهات حرف دارم.
در حالی که سر عروسک را نوازش می کرد؛ پهلوی او نشست. مادر همانطور که میله های بافتنی را تندِ تند، حرکت می داد و گره روی گره می انداخت. گفت: دخترا تو سن نه سالگی به بلوغ می رسن . یعنی اونقدر بزرگ شدن که احکام دینی بهشون واجب میشه؛ به علاوه می تونن خوب و بد و ، از هم تشخیص بدن. تو که دیگه ماشاءالله دوازده سالته. بزنم به تخته ، برای خودت خانمی شدی.
با میله ی بافتنی چند ضربه به در چوبی اتاق زد.
- یعنی از این به بعد من باید غذا بپزم؟!
-نه خیر!! منظورم اینه که دیگه بچه نیستی. موقع عروس شدنته؛ نه موقع عروسک بازی.!!
گونه هایش از خجالت سرخ شد.
-ولی من نمی خوام عروس شم.
-: مگه دست خودته ؟! لابد می خوای یه خمره ی بزرگ قد هیکلت بخرم و ترشیت بندارم.
عروسک از دستان لیلا رها و روی دامن چین دارش افتاد. اشک در چشمانش حلقه زد.
مادر، ادامه داد: کدخدایِ ده بالا، تو رو ، واسه پسرش آیت خواستگاری کرده. پدرتم ، چون رگ و ریششون و می شناسه، از طرفی هم ، با وصلت ده بالا و پایین خیلی از مشکلاتی که سر تقسیم آب ، بین دو روستا پیش اومده حل و فصل می شه ، رضایت داده . بلکه توکل به خدا شر بخوابه.
- ننه ، جون بابا ، منو عروس نکن.
مادر، ابرو در هم کشید.
لیلا با حالت قهر بلند شد؛ پاهایش را بر زمین کوبید.
- ای لعنت به آب . خدا کنه، ریشه ی این قنات خشک بشه که دیگه جنگ و دعوا هم نباشه.
مادر، بافتنی را کناری انداخت. چشم غرّه ای به دختر رفت.
- حرف نباشه دختره ی چشم سفید. این حرفارم پیش پدرت نزنی که ، با ترکه ی انار سیاه و کبودت می کنه.
تا دو سه هفته، با تنها عروسکش که سنگ صبورش بود؛ دردِ دل می کرد و به آب، بد و بیراه می گفت.
بعد از مدتی به عقدِ آیت در آمد.


عصا به زمین افتاد. سکوت اتاق شکست. خم شد. لیوان را برداشت. بوسه ای بر آب زد.
- خدایا شکر که به برکت وجود آب ، شصت سال زندگی عاشقونه رو به من هدیه دادی.
آهی کشید. نگاهش به قاب عکس روی دیوار میخ شد. بی اندازه دلش برای حاج آیت تنگ شده بود.
فاطمه نودهی
نقد این داستان از : علی چنگیزی
بگذارید از ابتدای داستان شروع کنیم، یا تقریبا از ابتدای داستان

با انگشتری که نشان سال‌ها تعهد زندگی مشترکشان در انگشتش بود، بازی کرد.

بنا نیست که نویسنده همه چیز را توضیح دهد، آن هم اینگونه آشکار و تا حدی زمخت. داستان دنیای استعاره‌هاست. به این توجه کنید که خواننده همیشه از نویسنده باهوش‌تر است. او را دست کم نگیرید. معلوم است که انگشتر نشان چه چیزی است و نیازی به باز گفتن آن نیست.
اما از این مشکل که در مقابل مسائل دیگر این متن کوچک است که بگذریم به موضوعات بزرگتری می‌رسیم.
داستان دوست من، محل شعار دادن نیست. این متن در همین چند خط پر است از شعار و موضع‌گیری‌های آشکار نویسنده که خب توی ذوق خواننده می‌زند.
گو اینکه به طور آشکار کپی است از شخصیت کوزت در بینوایان بدون توجه به بسترها و داستان‌ها و فضاسازی‌هایی که در این اثر سترگ وجود دارد.
در ابتدای کار باید از مطالبی بنویسید که خود تجربه کرده‌اید. از آن مطلع هستید و زیر و بم آن را می‌شناسید.
اگر نه چنانچه در این متن مشخص است می‌شود پر از شعار و بدون قصه‌ای قابل اعتنا.
خواننده بناست داستان بخواند، سرگرم شود و در قدم‌های بعدی چیزی بیاموزد.
طبیعی است وقتی نویسنده از موضوع چندان اطلاع ندارد، ان را لمس نکرده است پرداختن به آن موضوع موجب نگاهی سطحی و داستانی سطحی می‌شود که خواننده را خوش‌آیند نیست.

مسائل دیگری هم در متن وجود دارد که باید به آن توجه کنید. دیالوگ‌ها به‌نظرم اصلا کارا نیستند. دیالوگ باید به داستان کمک کند. دیالوگی که به داستان کمک نکند و توضیح واضحات باشد دیگر نباید جایی در داستان داشته باشد.
متن را بخوانید و با این دید خواهید دید تا چه اندازه دیالوگ‌های شما در متن اضافه هستند یا غیرضروری.

پس:
1. از چیزهایی که تجربه کرده‌اید داستان بنوسید.
2. شعار ندهید.
3. توضیح واضحات ندهید
4. دیالوگ‌های غیرضروری را حذف کنید (نویسنده باید اهل پاک‌کن باشد بیشتر تا اهل قلم)
5. داستان بخوانید داستان بخوانید داستان بخوانید بعد بنویسید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت