فارسی بنویسید، ایرانی بیاندیشید




عنوان داستان : مراسم تقدیر
نویسنده داستان : زهره صالحی

همه‌ی مردم شهر برای مراسم تقدیر آمده بودند. مامور صفرپنج از گروه خودگردان آدمکشی فرار کرده بود و به آغوش جامعه پناه آورده بود. او که یکی از اعضای حرفه‌ای این باند مخوف بود، از عضویت در این گروه پشیمان گشته و با تحمل سختی‌های بسیار، موفق به فرار شده بود. مامور صفرپنج در بدو ورود به شهر، دستگیر و به مراجع قضایی تحویل داده شده بود. اما در همان بازجویی‌های اولیه، محل گروه را لو داده و باعث دستگیری اعضای اصلی این باند شده بود. به پاس کمک‌های مامور صفرپنج، دولت تصمیم گرفته بود تا از او به عنوان عنصری مهم در ایجاد امنیت تقدیر کند.
مامور صفرپنج در میان تشویق مردم روی سِن رفت. برای مردم دست تکان داد و کلاهش را برای آن‌ها پرت کرد. ابتدا فرماندار پشت تریبون رفت و از امنیت ایجاد شده ابراز خرسندی کرد. پس از او شهردار و چند نفر دیگر از مسئولان مملکتی به سخنرانی پرداختند. رئیس پلیس که با چهره‌ای درهم کشیده تمام مدت کنار مامور صفرپنج ایستاده بود، از سخنرانی امتناع کرد و به چند سرباز دستور داد تا میز مخصوص مراسم را به روی سِن بیاورند. مردم که از سخنرانی‌های پی‌درپی خسته شده بودند، با دیدن میز، انرژی مضاعف گرفتند و هورا کشیدند. وسایل روی میز عبارت بودند از: کلت کمری، شمشیر، طناب دار و سیانور. مامور صفرپنج درحالیکه لبخند به لب داشت، با اشاره‌ی سر از شهردار پرسید که قضیه از چه قرار است. شهردار با دست اشاره کرد که همه چیز تحت کنترل است و جای هیچ نگرانی نیست. مامور صفرپنج سری تکان داد و ابرو بالا انداخت و منتظر ماند. شهردار رو به مردم کرد و با صدای بلند گفت:
"و اما اختتامیه‌ی مراسم، ما قراره اینجا یکی از اعضای حرفه‌ای گروه مخوف آدمکشی رو، اعدام کنیم. البته... البته انتخاب آلت قتاله به انتخاب خودشه. چی بهتر از این؟"
صدای جیغ و سوت و دست مردم به هوا رفت. مامور صفرپنج هم شروع به دست زدن کرد و از گوشه‌ی چشم نگاه کرد تا ببیند چه کسی قرار است، اعدام شود.
شهردار رو به مامور صفرپنج کرد و گفت:
"افتخار می‌دید؟"
مامور صفرپنج با فروتنی پذیرفت و پشت میز قرار گرفت. رئیس پلیس کنار مامور صفرپنج ایستاد و گفت:
"انتخاب کن"
مامور صفرپنج با تعجب گفت:
"من انتخاب کنم؟ مگه قرار نیست خود اون بی‌شرف آلت قتل رو انتخاب کنه؟"
شهردار کنار مامور صفرپنج و رئیس پلیس آمد و گفت:
"چرا انقدر لفتش می‌دید؟ مردم منتظرن"
رئیس پلیس به مامور صفرپنج چشم غرّه رفت و تکرار کرد:
"انتخاب کن"
شهردار به بازوی مامور صفرپنج زد و گفت:
"انتخاب کن دیگه"
مامور صفرپنج کمی فکر کرد، سپس به طناب دار اشاره کرد و گفت:
"این"
شهردار دو دستش را به هم کوبید و به رئیس پلیس گفت:
"خیلی خوب، شروع کنید"
رئیس پلیس بشکن زد و به سربازی که با عجله خودش را به کنار آن‌ها رسانده بود، گفت:
"چهارپایه"
سرباز چهارپایه را آورد و طناب را به قسمت بالای داربستی که از قبل زده بودند، وصل کرد. رئیس پلیس چهارپایه را زیر طناب قرار داد و به مامور صفرپنج اشاره کرد که روی آن برود. مامور صفرپنج که تازه متوجه ماجرا شده بود، سعی کرد که فرار کند اما نیروی حفاظت مانع او شدند. رئیس پلیس زیر بازوی او را گرفت و به زور کنار چهارپایه بردش. مامور صفرپنج مدام دست و پا می‌زد و فریاد کشید. شهردار نزدیک آن‌ها شد و گفت:
"معلوم هست این‌جا چه خبره؟ مردم منتظرن، اوقات فرماندار داره تلخ می‌شه. چرا انقدر شلوغش کردی؟"
مامور صفرپنج آب دهانش را قورت داد و گفت:
"جناب شهردار شما قرار بود از من تقدیر کنید اما حالا می‌بینم می‌خواید منو بکشید"
شهردار گفت:
"نکنه توقع داری بهت مدال بدیم؟ تو یه آدمکشی یادت رفته؟"
مامور صفرپنج سرش را پایین انداخت، بغض ‌کرد و گفت:
"نمیشه برم زندان؟"
رئیس پلیس از خشم دندان‌هایش را روی هم فشار داد، دست مامور صفرپنج را گرفت و بالای چهارپایه فرستادش. مردم کف زدند و شعار سر دادند:
صفرپنج باید کشته شه، صفرپنج باید کشته شه
مامور صفرپنج به مردمی که برایش دست می‌زدند، نگاه کرد. دست‌هایش را بالا برد، حلقه‌ی طناب را گرفت و دور گردنش انداخت. مردم هنوز خوشحال بودند و مشت‌هایشان را در هوا تکان می‌دادند.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اگر بخواهم بی‌تعارف صحبت کنم که بناست اینگونه باشد، من هیچ رابطه خاصی با این داستان برقرار نکردم. طبیعی است به داستان‌های قبلی در بدو امر رجوع نکردم، اما با رجوع به داستان‌های قبلی هم باز این ارتباط برقرار نشد.
داستان شما مرا به یاد بعضی از داستان‌های بهرام صادقی انداخت، اما اشکال کار این است که درون‌مایه‌های داستان‌های او را نداشت و فاقد آن ریزبینی طنازی قلم صادقی است.
اشکال کار کجاست؟
اشکال کار به‌زعم من این است که این داستان و همچنین سه‌داستان قبلی شما ترجمه‌زده هستند یعنی با بسترهای فرهنگی ما سالها بلکه قرن‌ها فاصله دارند و اصلا هیچ ارتباطی با این فرهنگ ندارد
پس اجازه دهید این نتیجه را بگیرم که شما بیش از آنکه داستان‌های ایرانی بخوانید داستان‌های ترجمه‌شده خوانده‌اید. ایرادی هم ندارد و باید هم داستان‌های ترجمه‌شده را بخوانید، اما به این شرط که با مطالعه داستان‌های خوب فارسی و تاثیر گرفتن از آنها تجربه‌های کسب شده از مطالعه داستان‌های فرنگی را با تجربه‌های کسب شده و نگاه کشور خودمان تلفیق کنید.
ترجمه‌زدگی بیماری امروز است. تکنیک‌ها و فنون داستان‌نویسی را می‌شود از داستان‌های فرنگی آموخت، اما در گاه به کار بردن باید به بسترهای فرهنگی-سیاسی-اجتماعی کشورمان هم توجه کرد.
شما از این یکی دو داستانی که از شما خوانده‌ام داستان نوشتن را بلد هستید، اما اجازه دهید بگویم هنوز نتوانسته‌اید اندیشه را با این فنون تلفیق کنید. اندیشه و تجربه.
من داستان شما را فارسی ندیدم.
می‌شد این داستان برای «دیوید» یا «کاترین» اتفاق بیافتد مثلا.
چون قطع به یقین در ایران مراسم اعدام ربطی به شهردار ندارد. در کشورهای دیگر این گونه است یا نیست نمی‌دانم، شاید باشد حدس می‌زنم شما این موضوع را گرته‌برداری از جای دیگری کرده باشید. درکش نکردم چون ارتباطی با فرهنگ ما نداشت. داستان باید قدری با فرهنگ و منش و دغدغه‌های ما جفت و جور باشد تا من بتوانم خودم را در ان پیدا کنم. پرسشی را پاسخ دهم یا...
متوجه هستم که در ابتدای راه نویسنده این گمان را می‌کند که باید چیزی بنویسید در ابعاد جهانی. خب، قطعا این راه درستی نیست، چه برای جهانی بودن در گام اول باید وطنی بود.
حیف است که شما که داستان نوشتن را می‌دانید و بلد هستید با انتخاب نادرست محتوا و عدم توجه به بسترها و فرهنگ خودمان داستانی بنویسید که هیچ‌جوره با مخاطب ارتباط برقرار نمی‌کند.

توصیه می‌کنم حتما داستان‌های فارسی خوب را مطالعه کنید. نیازی نیست داستان‌های روز را بخوانید (هر چند خواندن یکی دو کتاب معاصر هم مفید است) داستان‌های مشهور کشورمان را محض یادگیری مطالعه کنید. برای اینکه بیشتر با فرهنگ و بنا کردن داستان بر بستر این فرهنگ آشنا شوید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت