مهندسی بی‌نظمی و یا فروپاشیِ فاقد روند جایگزینی




عنوان داستان : دنیا به وقت من
نویسنده داستان : محبوبه جعفرقلی

-خانم اجازه، منم انشایم رو بخونم؟
- نه به حد کافی امروز ویتامین عشقیتون بالا رفته. زیادیتون میشه.
صدای خنده یکی دو نفر، کلاس را از حال عادی خارج می‌کند. سعی می‌کنم سر و صدا را کم کنم. با خودکار ضربه ای روی میز می‌زنم.
- هیس... یادداشت کنید: وقتی می‌رسم خانه، کیفم را روی تخت رها می‌کنم.
- خانم، چقدر بی نظمین!
-می‌روم توی حیاط، کنار حوض، ماهی قرمز بالدارم را می‌بینم که روی آب شناور است. سه نقطه بگذارید، به دلخواه خودتون ادامه اش بدین. کسی هست که درس زنگ قبل را متوجه نشده باشه؟
یکی دو نفر دستشان را بلند می‌کنند. می‌گویم: از گروهتون کمک بگیرید. بعدشم هم شروع کنید به نوشتن انشا.
کلاس پر می‌شود از بحث و گفتگوی بچه ها. روی صندلی می‌نشینم. دستم را روی مقنعه ام می‌کشم و گوشه‌اش را درست می‌کنم. انشاهای خوانده شده را یکی یکی برمی‌دارم و شروع می‌کنم به خواندن و غلط گیری. جابجایی فعل و فاعل ها. جمله بندی نادرست و ناتمام.
نگاهشان می‌کنم. گروهی انشا می‌نویسند. گروهی بحث می‌کنند. یکی می‌گوید: پریوش. آن یکی می‌گوید: نخیر گندم. دیگری داستان جدیدی را که خوانده برای کناری‌اش تعریف می‌کند.
با صدای بلند می‌گویم: قبل از زنگ باید انشای جدید را نوشته باشین ها. هرکس که ننوشته باشه، از کلاس بیرون نمیره.
دوباره مشغول خواندن می‌شوم. یکی از دخترها می‌گوید: برپا. سرم را برمی‌گردانم طرف در کلاس. مدیر مدرسه با صورتی برافروخته، وسط کلاس ایستاده. ژستش آنچنان خنده دار است که به سختی خودم را کنترل می‌کنم. حدود صد و پنجاه قد و بالای90وزن. ده ، پانزده سالیست که بازنشست شده.
-خانم، اینجا مثلاً کلاسه؟ این همه سر و صدا برای چیه؟ کلاسهای دیگه درس دارن. معلم ریاضی نمی‌تونه درس بده با این همه صدا.
-شرمنده، کارگروهی بود، به این خاطر کمی ‌صدا بلند شد.
- این کلاس نشد که. مگه درس علومه که کارگروهی دارن؟! ادبیات چیه که کارگروهی داشته باشه؟
تمرین سکوت می‌کنم. یک ثانیه دو ثانیه. سه ثانیه. هملت می گوید: آنچه می‌ماند خاموشی است. زیر لب حرفی می‌زند و از کلاس بیرون می‌رود.
زنگ مدرسه که می‌خورد، انگار کشیکم را می‌دهد، همین که از کلاس بیرون می‌آیم. صدایم می‌زند. می‌روم جلوی میزش می‌ایستم. روزنامه‌ای را بین دستهایش جابه‌جا می‌کند. قسمتی از آن را فشار می‌دهد. در قسمت فشرده شده‌اش عکس و مصاحبه ام چین می‌خورد.
- همون بهتره که شما بروید دنبال نویسندگیتون. روحیه شما به درد معلم و کلاس داری نمی‌خوره.
گیج می‌شوم که چه می‌گوید. یکی از معلم‌ها اشاره می‌کند: ولش کن. باهاش بگو مگو نکن. با هل و فشار دخترها از در مدرسه بیرون می‌آیم. چندتایی وقت را غنیمت دانسته و سوال درسی می‌پرسند. نمی‌خواهم بیشتر بایستم. می‌گویم: سوال باشد برای زمان کلاس. به سرعت خودم را می‌رسانم سرخیابان. سوار ماشین می‌شوم. گوشی زنگ می‌خورد. سحر است. صدایش قطع و وصل می‌شود. می‌گویم: آنتن نیست. الانست که قطع بشه.
- جمعه میای کلاس؟
- نه، حوصله اش رو ندارم. چندماه است که ننوشتم.
- حالا تو بیا. اصلا یه نقدی نوشتم دروبلاگم درمورد کتاب ِ..
صدایش می‌رود و دوباره میآید. می‌خوای کتابش را بهت بدهم؟
- گفتی کتاب چی؟ برای کی؟
- گفتم که کتاب .....، برای ......
عصبی می‌شود که حرف‌هایش را متوجه نمی‌شوم. می‌داند که مدت‌هاست که حس کتاب خواندن، ندارم، اما انگار قصد آزارم را دارد.
- چی؟ گفتم که قطع و وصلی...
می‌خواهد دوباره تکرار کند، که تلفن قطع می‌شود. حالم از تلفن همراه، واتساپ و تلگرام و... بهم می‌خورد. می‌رسم خانه. داخل اتاقم که می‌شوم، بی آنکه لباس عوض کنم، لپتاپ را روشن می‌کنم. وبلاگش را باز می‌کنم: یادداشتی بر .... برو بابا، حوصله ندارم. خصوصی برایش می‌نویسم: سرفرصت می‌خوانم. وبلاگش را می‌بندم.
مامان صدایم می‌زند: تلفن، سحرِ.
– بگو نیست.
مدتی است از حرف زدن با دوستانم هم طفره می‌روم. با خودم فکر می‌کنم تنها چیزی که می‌تواند سرحالم بیاورد، خواندن یک شعر است، بعد از آن، به وبلاگش می‌روم. سایت شعر را باز می‌کنم. یکی از شعرهای روز را می‌خوانم. کمی تاقسمتی ابری است. بیشتر گریه ام را در می‌آورد تا حالم را بهتر کند. شماره کاربری و رمز ورودم را وارد می‌کنم. پیغامی برایم آمده: شاعرگرامی، به سبب کلماتی مثل ... و... ، شعر را با ویرایش جدید به سایت ارسال کنید. خنده ام می‌گیرد: پس چرا خدا خودسانسوری نکرده؟ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها . من به جای (...) از چه کلمه ای استفاده کنم؟ پاک بودن ؟ عصمت؟ معصومیت؟
دوباره شعر را می‌خوانم:
آن چه مرا به تو عاشق کرد/ غرور نبود/ حجم بلوغ تو بود/ که مرا/ در تاریکی شب های ناپخته/ به دوش کشید/ تا درخت (...) به اوج رسید/ آن چه مرا به تو عاشق کرد/ ناگفته های مریمی بود/ که باکرگی اش را به رخ نکشید/ بلکه گستاخی‌اش را به دوش کشید/ آن چه مرا به تو عاشق کرد و...
(تا درخت... به اوج رسید) بهتر است تا اندوه به اوج برسد. نه. کلا حذف شود بی دردسرتر است تا بخواهم جایگزین برایش پیدا کنم. بلند می‌شوم. می‌روم کنار پنجره. سرم را کمی بیرون از پنجره می‌برم. آفتاب، صورتم را می‌سوزاند. چشم‌هایم را می‌بندم. اجرام سفید و طلایی را در اطرافم حس می‌کنم. بی آن که چشمانم را باز کنم، به دیوار صورتی کمرنگ اتاق تکیه می‌دهم. فکر می‌کنم: مریم چه کرده بود؟ چرا گستاخی را به دوش کشید؟
به دلیل قانع کننده‌ای نمی‌رسم. چشمانم را باز می‌کنم. مریم هم مثل من سرش را به دیوار تکیه داده و مظلومانه نگاهم می‌کند. با خودم فکر می‌کنم همین نگاه‌هایش هست که همه را مجذوب خودش کرده. سرش داد می‌کشم: به من که نمی‌توانی دروغ بگویی.
روی مبل، مادرش غصه دار در لاک خودش کز کرده. آن طرف تر برادرش امین، سرش در کامپیوترش است و انگار نه انگار. حتی صدای داد من را هم نشنیده. رضا گوشی همراهش را نگاه می‌کند. شماره‌ای را می‌گیرد و گاهی بلند و گاهی آرام حرف می‌زند.
سکوت مریم طولانی می‌شود. نکند که مریم راست می‌گوید؟
اصلا نمی‌خواستم در مورد رضا و مریم بدانم. هر اتفاقی افتاده، من حتی سر سوزن دخالتی هم نکرده ام. اما شاید کوتاهی از من است. از پرداخت ناصواب من است.
مادر و امین می‌روند آشپزخانه، من هم دنبالشان می‌روم. ناهار قیمه می‌خورند. مادر ظرف‌های ناهار را می‌شوید. امین می‌رود سراغ کامپیوترش. من هم بر‌می‌گردم. مریم هنوز سرش را به دیوار صورتی رنگ اتاق تکیه داده. می‌روم سمت میز. برگه خط خطی شده‌ای را برمی‌دارم و جلویش پرت می‌کنم: بگیر بخوان. فکر می‌کنی من می‌خواستم این طور شود؟ یادت نرود تاریخش را هم نگاه کن.
خودم می‌دانم شعر را قبلتر گفته‌ام. نمی‌تواند انکارش کند. مریم با انگشت سبابه اش، روی تاریخی که پایین شعر نوشته شده، اشاره می‌کند. می‌گویم: مگر همچین چیزی امکان دارد؟
مریم فقط سری تکان می‌دهد. از عصبانیت، سرم را به دیوار می‌کوبم. مگر می‌شود تاریخ جواب آزمایش با شعرم یکی باشد؟ بر می‌گردم فقط من و مریم، کنار دیوار صورتی ایستاده ایم. کسی در اتاق نیست.
یاد حرف رضا می‌افتم که گفته ‌بود انگار مریم از کره دیگری آمده. هیچ چیز نمی‌داند. لحظه ای احساس می‌کنم مریم گلوله ای از نور می‌شود، می‌رود بالا و بالاتر. از پنجره که نگاه می‌کنم، از کنار خورشید هم رد می‌شود.
به خودم می‌آیم روی تخت خواب ولو شده ام و گریه می‌کند. مامان صدایم می‌کند: باز شدی ام المصیبه! چرا دوباره داری گریه می‌کنی؟ بی اختیار می‌گویم: افسردگی. کنار تختم می‌ایستد و با دست می‌کوبد روی گونه اش: خدا مرگم بده که دائماً باید این طوری ببینمت. تو چرا بلد نیستی شاد باشی؟
پتو را روی سرم می‌کشم: برو بیرون. تو چرا بلد نیستی من رو شاد کنی؟ خدا چرا بلد نیست؟
پتو را از رویم می‌کشد. بلند شو برو بیرون. کمی‌هوا به مغزت بخوره. انقدر پرت و پلا نگو.
از اتاقم بیرون می‌رود. کاپشن قهوه ای سوخته ام را می‌پوشم. حوصله آرایش ندارم. با همان چشمان پف کرده و رد اشک مانده، از خانه می‌زنم بیرون.
نگران مریم هستم، شاید او هم از خانه بزند بیرون. سرخیابان کمی معطل می‌کنم. اما خبری از او نمی‌شود. جلوی کیوسک روزنامه فروشی می‌ایستم. سرتیترها را نگاه می‌کنم. راستی امروز چندم است؟ فورا نگاهم به تاریخ روزنامه های صبح می‌افتد. یک ماه تا کنکور مانده. ماشین حمل شیر می‌ایستد کنارم. روبروی سوپرمارکت. فروشنده، باکس های شیر را تحویل می‌گیرد و به بطریهای شیر کنار در اشاره می‌کند:
-داداش، اینها تاریخ گذشته اند.
نگاهم را تیز می کنم روی تاریخ شیرها، از جایی که ایستادم خیلی خوانا نیستند. سرم را برمی گردانم روی روزنامه ها که با نگاه فروشنده تلاقی می‌شود. می‌روم آن سمت خیابان. هندفری می‌گذارم و آهنگ گوش می‌دهم. کجا باید برم یه دنیا خاطرت تورو یادم نیاره... .خیابان به خیابان می‌روم و کوچه به کوچه دور می‌زنم. دیگر کاری به مردم، مغازه ها و ماشین ها ندارم. می‌خواهم پاهایم خسته شوند، و می‌شوند. برمی‌گردم. مریم باز هم کنار اتاق کز کرده. رضا لم داده روی مبل و با گوشی تلفن بازی می‌کند. بیشتر که نگاهشان می‌کنم، برازنده نبودنشان را حس می‌کنم. گونه های مریم استخوانی و اندامش لاغر است. شکم رضا لایه لایه شده و بلند قامت و درشت است.
حوصله شان را ندارم. خودم را رها می‌کنم روی تخت، پتو را تا زیر چانه ام می‌کشم. باز هم می‌بینمشان. پتو را روی صورتم می‌کشم و می‌خوابم.
***
آخر ساعت، جلسه مدیر با معلم ها بود. تا می‌توانست بد و بیراه نثار آنهایی می‌کرد که خودشان را دلخوش به معلمی کرده‌اند؛ اما از احترام به کادر دفتر و اداره کلاس هیچی نمی‌دانند. مانده‌ام این، چطور جانوری است! هموساپینس نام مناسبی برای این ها نیست. همان نظریه فرگشت داروین تا قبل از انسان خردمند شدن، باید برای اینها لحاظ شود. در ذهنم با نوع های اولیه بشر تطبیقش می‌دادم،
معلم زبان پرسید: Where is your mind wandering? خندیدم و گفتم: No where.
بعد از یک ساعت، جلسه آرام رسمیتش را از دست داد و چایی را بی قند سرکشیدم و از مدرسه زدم بیرون.
مسیر را پیاده تا خانه آمدم. یک راست رفتم سراغ داستان مریم. باید هرطور شده بود، به نتیجه می‌رسید. بدجور درگیرش شده بودم. نمی‌توانستم گره های داستان را باز کنم. خیلی کور شده بود. کلاف سردرگمی بود. می‌چرخید و می‌تابید.
مریم را در خانه پیدا کردم، چند ماهی است با هم نامزده کرده‌اند، رضا از سرکار برگشته بود. با جورابهای متعفن، ولو روی کاناپه، داشت واتساپ چک می‌کرد. پیامک روی گوشی اش را خواند: جواب آزمایش شما آماده است. رضا دوید سمت ماشینش. مادرِ مریم صدایش زد. جواب نداد. زیرلب گفت: باید بفهمم چطوری و از کی باردار است؟ ماشینش به دیوار کشیده شد و پایش را روی پدال گاز محکم فشار داد و از پیچ کوچه پیچید و صدای گاز دادنش ماند در کوچه.

مامان می‌گوید: انگار مدرسه ها می‌خواد تعطیل بشه. بخاطر کرونا. از تلویزیون می‌خواهند به بچه‌ها درس بدهند. گوشی را از شارژ درمیارم. واتساپ را باز می‌کنم. کانال و گروه‌ها را چک می‌کنم. انگار کرونا واقعی شده. حتی نظرخواهی برای تعویق کنکور هم آمده. خودم را روی تختخواب رها می‌کنم.
چشم‌هایم را کمی می‌بندم و باز می‌کنم. مریم کنار تخت ایستاده، دو تیله چشمانش برق می‌زند. خودم را از روی تخت جمع و جو می کنم. می‌ایستم روبرویش. جواب آزمایشی که رضا گرفته، نشانم می‌دهد. آزمایش قبلی، اشتباه شده و این بار جواب آزمایش منفی است. مریم جواب آزمایش سلامت را هم نشانم می‌دهد: تاریخش برای امروز است. ذهنم هم خودسانسوری می‌کند با شعر حافظ: گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
لپتاپ را باز می‌کنم. شعر مریم را با ویرایش جدید ارسال می‌کنم. می‌روم سمت کمد، روسری و کاپشن صورتی‌ام را برمی‌دارم.
نگاه کنجکاو مامان رو جواب می‌دهم: میرم خیابون انقلاب. دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم محبوبه جعفرقلی
علی‌رغم این که مطابق با شرح وظایف تعریف شده برای شخص منتقد ادبی در «پایگاه نقد داستان» [خوانش دقیق، تجزیه‌وتحلیل روند شکل‌گیری آثار و تطبیق این روند با قواعد رایج و توصیه شده در متون آموزشی معتبر داستان‌نویسی، شناسایی نقاط قوت و ضعف احتمالی موجود در متن و در نتیجه، ارائه توصیه‌ها و پیشنهادهایی، به نیت ارتقاء مهارت‌های روایت‌پردازی شخص مؤلف گرامی و جهت ترمیم و تقویت ساختار روایی متن به منظور ارائه یک «نقد آموزشی» منطبق و مؤثر]، منطبق‌تر و مؤثرتر است که صرفاً به بررسی روند شکل‌گیری روایت و شیوه «واقعه‌پردازی»‌های متصل‌کننده و پیشبرنده، «شخصیت‌پردازی»‌های دقیق و «همزادپندارانه» و...، پرداخته شود، اما به احترام فرموده‌تان در بخش پیام داستان‌نویس: «...، داستانم بررسی شود، به نوعی پست مدرن است.»، اجازه بدهید که ابتدا و قبل شروع به تجزیه‌وتحلیل روند داستان‌پردازی این اثر ارسالی، مطالبی را حتی‌المقدور به اختصار، تقدیم حضور شریف‌تان کنم.
گاهی از اوقات برای برخی از دوستان نویسنده‌ خلاق و نکته‌بین گرامی، چنین پیش می‌‌آید که با سوژه‌ای منحصربه‌فرد [و البته با ظرفیت‌های رواییِ تأویل‌پذیرانه قابل‌گسترش] مواجه می‌شوند و سپس با رویکردی «ساختارزدایانه» و شاید هم تاحدی به دلیل شوق وافر تألیف [ویژگی ارزشمندی که به طور معمول، هر نویسنده خلاق و پیگیری از آن بهره‌مند است و البته سعی در مدیریتش دارد]، به طرز نسبتاً شتابزده‌ای شروع به نوشتن داستانی می‌کنند که احتمالاً از برنامه‌ریزی رواییِ احاطه‌مندانه چندان محاسبه و مهندسی شده‌ای برخوردار نیست [لازم به تأکید ضروری است که منظور از «مهندسی روایی»، به هیچ وجه تألیف داستانی بی‌روح و مکانیکی نیست، بلکه ایجاد برنامه‌ریزی دقیق، مدیریت شکل‌گیری وقایع و ارائه شیوه روایت‌پردازیِ یک‌دست، تأمل‌برانگیز و در صورت تأویل‌پذیر بودن، قابل «کُدیابی» و همچنین اجتناب از دچار شدن متن به «سپیدخوانی» حداکثری [درواقع هر وقت که روایتی به دلیل فقدان تعبیه کُدهای قابل کشف روایی، دچار «گُنگی» احتمالی و یا سپیدخوانی حداکثری شود، آن وقت است که به طور معمول، درک مکاشفه‌گرانه مخاطب پیگیر و حرفه‌ای با «نیت روایی» متن و نیت مؤلف گرامی، احتمالاً چندان مطابقتی نخواهد داشت] توسط نویسنده محترم است.
درواقع بی‌عیب‌ونقص‌ نوشتن روایت، آن هم درباره کاراکتری که ذهنش درگیر مسائل متفاوت و سؤال‌برانگیزی است، طبعاً کار چندان آسانی نیست و همواره بایستی مراقب بود تا ذهنِ نویسنده [تدقیق و تمرکز نوشتاری در هنگام تألیف داستان، یکی از مهارت‌های ذهنی ارزشمندی است که هر نویسنده موفق و مجربی به مرور کسب می‌کند تا به هنگام تألیف آثارش، ذهنش درگیر روایتی مجزا و نامنطبق با متن تحت تألیفش نشود]، صرفاً به این دلیل که کاراکتر داستانی، از ذهن درگیر و آشفته‌ای برخوردار است، ناخواسته موجب نشود که دست از پرداختن به جزئیات متصل‌کننده و پیشبرنده باورپذیر [درواقع در داستان‌های غیرواقع‌گرایانه هم، در نحوه شکل‌گیری وقایع و شیوه عملکرد شخصیتی کاراکترها از وجه باورپذیرانه مختص به خودشان برخوردار هستند] و همچنین شخصیت‌پردازی ملموس و همزادپندارانه بر‌دارد و در نتیجه بدون این که چنین نیتی داشته باشد، ناخواسته سوژه‌ای متفاوت، تأویل‌پذیر و منحصربه‌فرد به مرحله کارای روایی چندان منطبق و مؤثری نرسد، پس منطبق‌تر و کاربردی‌تر است که روند مهندسی مدیریت شده [انطباق زمانی، مکانی و روایی وقایع، «کنش»‌ها و «واکنش»‌ها با ظرفیت‌های درونی و منحصربه‌فرد سوژه انتخابی]، جهت واقعه‌پردازی‌هایی ضروری و شخصیت‌پردازی‌هایی مؤثر از تدقیق و اجرای روایت‌پردازانه‌تری بهره‌مند شود، به ویژه زمانی که روایت از کاراکتری حساس [و با جهان‌بینی متفاوت و تأمل‌برانگیزی] برخوردار باشد.
بنابراین زمانی که صبحت از ساختارزدایی داستانی به میان می‌آید [البته همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، هر سوژه‌ای از ظرفیت‌های بالقوه روایت پردازی مختص به خودش برخوردار است و طبعاً برای تألیف چنین داستان‌هایی، انتخاب سوژه‌های منطبق و قابل گسترشی هم ضروری است]، منظور تدقیق، تمرکز و برنامه‌ریزی برای ایجاد یک روند «مهندسی بی‌نظمی» در روایت است، یعنی پس از فروپاشی ساختار داستانی رایج، نوبت به روند جایگزینی نظام روایی جدید، مستدل، مستحکم، متفاوت و البته مؤثر و توجه‌برانگیزی می‌رسد تا با چینش دقیق و قطعه‌به‌قطعه پازل‌هایی روایی و ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده، روایت به طرزی قابل کشف و البته تأویل‌پذیر و تأثیرگذاری به مخاطب علاقه‌مند ارائه شود.
درواقع یکی از دلایل تأکید بنده در ابتدای همین نقد تقدیمی، بر ضرورت نقد رایج ساختاری متن، ارتقاء مهارت‌های ارزشمند ساختارگرایانه دوستان نویسنده گرامی است تا در زمان لازم و در صورت «ضرورت روایی»، چنانچه به ساختارزدایی نیاز بود، ابتدا تجربه، احاطه و شناخت حداکثری نسبت به تمامی جزئیات ضروری تشکیل‌دهنده ساختاری شکل گرفته باشد تا نتیجه مطلوب‌تر و مؤثرتر حاصل شود [به طور مثال، یک مهندس تخریب را در نظر بگیریم که به طور معمول، ابتدا مهندسی سازه را تجربه می‌کند تا در زمان فروپاشی و البته به نیت جایگزینی سازه جدید، عملکرد قدرتمندتر، سریع‌تر، صحیح‌تر و مؤثرتری داشته باشد]؛ طبعاً برای احاطه بیشتر بر ساختار و روند شکل‌گیری روایت‌هایی که از ساختار رایج داستان‌های «رئالیستی» پیروی نمی‌کنند، مؤثرتر است که حتی در صورت مطالعه برخی از آثار به دقت تألیف شده مرتبط [به طور مثال؛ رمان «اولیس»، اثر «جیمز جویس»، رمان «صد سال تنهایی»، اثر «گابریل گارسیا مارکز»، رمان «گهواره گربه»، اثر «کورت ونه‌ گات جونیور» و همچنین آثار متعددی از نویسندگان صاحب‌نام ایرانی، مانندِ «غلامحسین ساعدی» و «هوشنگ گلشیری» و...] ، بازهم به خوانش مجدد و دقیق‌ترشان مبادرت شود، به همین جهت پیشنهاد می‌کنم که با خوانش دقیق‌تر چنین آثاری، علاوه بر بهره‌مندی از لذت مضاعفِ مطالعه مجدد، در تجربه ارزشمند روایت‌پردازی، نویسندگان خلاق و توانمندِ چنین آثاری، به راحتی شریک شویم.
بنابراین مطابق با همین چند توضیح مختصر [البته طبعاً مجال اندک نقد از راه دور در فضای مجازی، متأسفانه این فرصت را میسر نکرده است تا به شیوه‌ای تطبیقی و گسترده، ویژگی‌ها و تفاوت‌‌های یک داستان پست‌مدرن با داستان‌های «کلاسیک» و «مدرن» مورد بررسی قرار بگیرد]، منطبق‌تر و مؤثرتر است که به نحوه شکل‌گیری این اثر ارسالی پرداخته شود؛ لازم به ذکر است، به جز مواقعی که ضرورت روایی [مطابق با ظرفیت‌های درونی و قابل گسترش رواییِ سوژه انتخابی] ایجاب می‌کند، حتی‌الامکان داستان را نه با «دیالوگ» و نه با «شعر» شروع شود و نه با چنین رویکردی به پایان برسد [همچنین مطابق با ضرورت روایی مورد تأکید ر این نقد تقدیمی، مؤثرتر است که که حتی‌الامکان، هیچ شعری درون بدنه داستانی متن تعبیه نشود و اجازه بدهیم که شعر در ساختار کامل، تعریف شده، مؤثر و ارزشمند خودش انجام وظیفه کند و داستان هم از ابزارها و عناصر ضروری تعریف شده‌اش بهره‌ای منطبق و حداکثری بگیرد]؛ بلکه به طور معمول، مؤثرتر و واقعه‌پردازانه‌تر است که هم بخش «ورودیه» [اعم از شروعی آرام و بدون حادثه و یا ورودیه‌ای یکباره و غافل‌گیرکننده] و همچنین بخش «پایان‌بندی» [اعم از «پایان بسته» و یا «پایان باز» و تأویل‌پذیر] داستان، از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، بهره‌ای حداکثری، داستان‌پردازانه، هدفمند، مدیریت شده و قابل تصور بگیرند.
اتفاقاً لازم به ذکر است که در بخش‌هایی از «بدنه توصیفی» این اثر ارسالی، چنین رویکرد توصیفیِ «پویا» و ملموسی به وضوح دیده می‌شود: «...، با خودکار ضربه‌ای روی میز...، دستم را روی مقنعه‌ام می‌کشم و گوشه‌اش را درست می‌کنم...، با صورتی برافروخته...، زیر لب حرفی می‌زند...، روزنامه‌ای را بین دست‌هایش جابه‌جا می‌کند، قسمتی از آن را فشار می‌دهد. در قسمت فشرده شده‌اش عکس و مصاحبه‌ام چین می‌خورد...، صدایش قطع و وصل می‌شود...،. سرم را کمی بیرون از پنجره می‌برم، آفتاب صورتم را می‌سوزاند...، صورتی کم‌رنگ...، برگه خط‌خطی شده‌ای را...، با انگشت سبابه‌اش، روی تاریخی که...، کاپشن قهوه‌ای سوخته...، با همان چشمان پف کرده و رد اشک مانده...، به بطری‌های شیر کنار در اشاره می‌کند...، از جایی که ایستادم خیلی خوانا نیستند...، چایی را بی‌قند سرکشیدم...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از تدقیق مجدد در ظرفیت‌های رواییِ سوژه انتخابی و گزینش مجدد و هرچه‌دقیق‌ترِ رخدادهایی ضروری و تعداد کاراکترهایی مورد نیاز و مدیریت شده‌تر، تمامی بخش‌های توصیفیِ متصل‌کننده و پیشبرنده روایت را با چنین رویکرد توصیفی مؤثری، ترمیم و تقویت کنید.
همچنین لازم به ذکر است که بخش قابل توجهی از وزن روایت، بدون این که ضرورت روایی چندانی احساس شود، بر روی شانه‌های دیالوگ‌هایی قرار گرفته‌اند که اکثراً یا چندان ضروری نیستند [دیالوگ‌های غیرضروری به راحتی قابل چشم‌پوشی و یا جایگزینی از طریق شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» هستند] و یا هنوز با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ایِ توصیه شده در متون مرتبط و معتبر آموزشی، چندان انطباقی ندارند [طبعاً کتاب «راهنمای نگارش گفتگو»، نوشته «ویلیام نوبل»، ترجمه «عباس اکبری»، یکی از منابع آموزشی معتبر مؤثر برای رعایت این قواعد است]؛ درواقع داستان به لحاظ تمرکز بر «خط اصلی روایت»، واقعه‌پردازی‌هایی متصل‌کننده و پیشبرنده و رعایت «انسجام روایی» حداکثری [درواقع اجرای برنامه‌ریزی و مدیریت شده روند مهندسی بی‌نظمی در روایت، طبعاً به انسجام ساختاری مختص به خودش نیاز دارد]، به راحتی و با بهره‌گیری مدیریت شده‌تر از توصیف‌هایی دقیق، پویا و جزءپردازانه [همچنین برنامه‌ریزی متمرکز شده‌تر بر روند واقعه‌گزینی و کاراکترگزینی] و البته با مورد چشم‌پوشی قرار دادنِ حجم قابل‌توجهی از گفتگوها، با حجم واژگانی کمتر و به طرز روایت‌پردازانه منطبق‌تر و مؤثرتری، در اختیار مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند قرار خواهد گرفت.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که برخی از عناصر بالقوه موجود در این اثر ارسالی، از ظرفیت‌ رواییِ قابل‌گسترش ارزشمند و منحصر‌به‌فردی برخوردار هستند ، بخش‌هایی که طبعاً در صورت بالفعل و مدیریت شدن و تعبیه و تنظیم دقیق و منطبق نقاط اتصال روایی، به طرز مؤثرتر و منطبق‌تری می‌توانند که در خدمت قالب داستانی مورد نظر مؤلف گرامی بگیرند: «...، می‌روم توی حیاط، کنار حوض، ماهی قرمز بالدارم را می‌بینم که روی آب شناور است...، اجرام سفید و طلایی را در اطرافم حس می‌کنم...، از پنجره که نگاه می‌کنم، از کنار خورشید هم رد می‌شود...» و احتمالاً پس از یک روند کشف ظرفیت‌های درونی روایی و برنامه‌ریزی دقیق و روایت‌پردازانه منطبق، به راحتی از قابلیت حضور در یک داستان «رئالیسیم جادویی» جذب‌کننده، تأویل‌پذیر و ماندگار هم برخوردار خواهند شد.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، مشتاقانه منظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » شنبه 09 مرداد 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، سرکار خانم جعفرقلی فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
محبوبه جعفرقلی » شنبه 09 مرداد 1400
درود و سپاس از نقد عالی شما. حتما موارد عنوان شده را در بازنویسی لحاظ خواهم کرد و کتابهایی که فرمودید، مطالعه می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت