قالب داستان کوتاه برای نوشتن از چند ماجرا مناسب نیست!



عنوان داستان : در می‌زنند!

در می‌زنند

امروز من و رضا می‌خواهیم مامان را غافلگیر کنیم. مامان قلبش درد می‌کند، من چشم‌هایش را وقتی که از درد جمع می‌کند دیده‌ام. دکتر گفته هیجان برایش خوب نیست اما من می‌گویم خوب است، برای مامانِ من خوب است. امروز بیشتر از اینکه نگران مامان باشم نگران بابا هستم. بابا رفته انار خریده، انارهای خوشرنگ، مامان دارد انارها را می‌چیند توی دیس، پشتی‌ها را هم مرتب گذاشته روی تخت
_حاج عباس انار برات دون کنم؟
_نمی‌خواد دون کنی پیرزن، دستات میلرزه نصف دونه‌ها رو می‌ریزی کف زمین، با این کمرم باید خم شم جمشون کنم
_اِوا حاجی!… چقدر بی انصاف شدی، تا حالا دیدی یه دونه انار از دست من بریزه زمین؟!
بابا از قدیم همیشه اینطوری بود، هر وقت سر به سر مامان می‌گذاشت چشم‌هایش برق می‌زد، انگار از حرص خوردن مامان خوشش می‌آمد.
مامان باز دوباره رفته توی خیالاتش، سرش را هی تکان می‌دهد
_آخ آخ آخ آخ حاج عباس یادته! یادته رضا چقدر انار دوست می‌داشت! اگه رضا الان اینجا بود، همه‌ی این انارا رو می‌خورد.
_نه!... رضا که انار ملس دوست نداشت حاج خانوم، اینا ملسن! رضا انار شیرین دوست داشت! نیستی حاج خانوم ها! حواست پرته.
_رضا همه جور اناری دوس می‌داشت حاجی! ولی انار شیرین بیشتر
_نه تو پیر شدی یادت رفته، داری آلزایمر می‌گیری
_اِوا حاجی، ازین حرفا نزن تو رو خدا! رضا انار ترک خورده دوست می‌داشت با دونه‌های قرمز، مثل اون اناری که اونجا روی شاخه‌ی درخته ببین! اون، به قول خودش اناری که دونه‌هاشو قایم نکرده باشه، خوب و بدش معلوم باشه… حالا دیدی آلزایمر نگرفتم حاج عباس!
_اگه خدا بخواد داری می‌گیری دیگه
یکبار بابا آمده بود پیش من، تنهایی آمده بود، بدون مامان، نشست و شروع کرد به گریه کردن، اشک‌هایش لابه‌لای چروک‌های صورتش گم می‌شدند و دوباره زیر چانه‌اش پیدا می‌شدند، آرام و زیر لب گفت
_ کاش مادرت آلزایمر می‌گرفت اینقدر عذاب نمی‌کشید.
شانه‌هایش شروع کرد به لرزیدن، ناگهان لبخندی آمد روی لب‌هایش
_اگه آلزایمر بگیره همه‌ی انارای ترک خورده رو از درخت می‌چینه و می‌چپونه تو سولاخای خونه واس رضا، بعد از من می‌پرسه کی انارای درخت رو چیده من اینا رو واس رضا نیگر داشته بودم.
و بین اشک‌هایش خندید خنده‌اش خیلی زود تمام شد همیشه اینطوریست، خنده‌هایش خیلی زود به آخر می‌رسند اما اشک‌هایش وقتی تنها می‌آید انگار به اقیانوس راه دارد، با پشت دست‌های چروکیده‌اش اشکهایش را از چشم‌هایش پاک کرد و گفت
_تو تو کار انار خوردن نبودی بابا، ترتیب انارای تو رو هم داداشت می‌داد.
راست می‌گوید من انارهایم را می‌دادم به رضا، و در عوضش همه‌ی کشک‌ها و قره‌قروت‌هایش را صاحب می‌شدم، مامان ناراحت می‌شد به رضا می‌گفت
_رضا مامان اینقدر قره‌قروت به حسین نده! آخرش زخم معده می‌گیره… عه‌عه‌عه‌عه!!!…. صبح هنوز دست و صورتش رو نشسته یه تیکه میندازه گوشه‌ی لپش، خودم دیدم به خدا… بچه معده‌ت خراب میشه آخه!!!
اما رضا باز هم به من کشک می‌داد، قره‌قروت می‌داد. نمی‌دانم چرا اینقدر رضا دیر کرده، باید کم‌کم پیدایش شود، خدا کند مامان خودش زودتر در را باز کند، اگر مامان رضا را ببیند!!... با هم می‌نشینیم روی همین تخت و یک دل سیر حرف می‌زنیم. دیگر غصه‌هایش تمام می‌شود، دردهایش تمام می‌شود.
دکتر گفته هیجان برای مامان سم است اما امروز هیجان برای مامان دوای همه‌ی دردهاست، دوای همه‌ی دلنگرانی‌ها
مامان هر وقت پیش من می‌آید می‌گوید
_دلنگرانم، دلنگران رضا، تو بگو کجاست، تو به دادم برس حسین مامان!
بیچاره مامان اگر بداند حواس‌پرتی‌های مدام من باعث شد که رضا هیچوقت پیدایش نشود. اگر بداند! امروز دیگر حتما می‌فهمد. وقتی رضا را پشت در ببیند، آنروز هم که داشتیم با هم می‌رفتیم من را سپرد به دست رضا و گفت
_مواظب هم باشید، مخصوصا تو حواست به حسین باشه رضا جان
سرش را هی تکان می‌داد هی به آسمان نگاه می‌کرد، دست‌هایش را می‌مالید
_رضا مامان من که حریف این دو مثقال بچه نمی‌شم تو مواظبش باش
بابا نگذاشت حرف مامان تمام شود به رضا نگاه کرد و گفت
_تو بزرگتری هوای حسینو داشته باش، مواظبش نباشی گم و گور می‌کنه خودشو می‌ره خودشو جا میذاره، حواسش نیست بچه
من آنروز اخم‌هایم را کشیدم توی هم. بهم بر خورد نوجوان بودم غرور داشتم، اما حق با آنها بود، اگر آنروز رضا کنار من نبود من گم و گور می‌شدم، هر چقدر رضا دقیق بود من حواس‌پرت بودم، توی مدرسه هم که می‌رفتیم هیچ وقت پاک‌کن‌هایم بیش از سه روز با من زندگی نمی‌کردند، به خاطر همین مامان پاک‌کن‌های من را هزار تکه می‌کرد و جای جای خانه قایم می‌کرد تا شاید ده روز پاک‌کن‌ام دوام بیاورد، صد بار کیفم را در خانه جا گذاشتم، گاهی رضا تا خود خانه می‌دوید تا برای یکبار هم که شده آقای ناظم خودکارش را توی سرم فرو نکند، با آنکه می‌دانست خودش دیر می‌رسد و ناظمشان آنروز حتما با چند پس گردنیِ حسابی کنار در منتظرش ایستاده
رضا به من می‌گفت
_تو که اینقدر حواس‌پرتی چطور نمره‌هات اینقدر خوب میشه
من هم جواب می‌دادم
_چون مغزم رو نمی‌تونم جا بذارم
رضا می‌خندید، من هم با او می‌خندیدم
آخرین روز وقتی روی خاک‌ها افتاده بودم شانه‌ام داشت می‌سوخت، دهانم پر از خاک شده بود...
_حاج‌عباس برو در رو باز کن
_چی؟!... در رو باز کنم؟!
_آره دیگه تو که واستادی کنار درخت، برو باز کن دیگه
_چرا در رو باز کنم؟!
_اِوا حاجی. دارن در میزنن دیگه! مگه نمی‌شنوی
_در نمی زنن حاج خانوم
_اِوا چی میگی حاجی! چی شده پیرمرد، یه گوش سالم داشتی خدا اونم ازت گرفت؟
_گوشای تو داره آلبالو گیلاس می‌چینه! به من می‌گی؟! لااله‌الاالله
روی خاک‌ها افتاده بودم شانه‌ام داشت می‌سوخت و تمام دهانم پر از خاک شده بود، دست‌هایم هی یخ‌تر و یخ‌تر می‌شد، رضا بالای سرم نشسته بود و اشک می‌ریخت، اشکهایش را که پاک کرد صورتش گِلی شد، سرش را کج کرد و گفت
_باید برم
آب دهانم را به سختی قورت دادم
_برو… خدا به همرات
دست انداخت دور گردنم ناگهان مضطرب اخم‌هایش را کشید توی هم هی دور گردنم را نگاه کرد
_پس پلاکت کجاست؟ جواب بده حسین پلاکت کجاست؟!
_جاش گذاشتم
_کجا؟
مجالی برای جواب دادن نبود باید می‌رفت پلاکش را از گردنش در آورد و انداخت گردن من، بلند بلند گریه کرد و گفت
_ اینطوری شاید گم نشی
دست کرد توی جیبش یک تکه قره‌قروت در آورد و گذاشت توی جیبم
_اگه زنده بمونی فرصت می کنی بخوریش، یادت باشه یه انار بهم بدهکاری، یه انار از انارای شیرینِ درختمون
وسط ازدحام اشکهایش لبخند زد، مثل بابا. پیشانی‌ام را بوسید و رفت، صدای فریاد بچه‌ها هی دورتر می‌شد صدای زنجیر تانک‌ها هی نزدیکتر. یک تانک از کنارم رد شده بود که یک عراقی با هفت تیرش بالای سرم ایستاد و با یک شلیک من را روانه‌ی آسمان کرد
_مرد برو در رو باز کن!
_لااله‌الاالله
_می‌خوای منو با این پادرد بکشی تا دم در؟!
کاش پلاکم را از گردنم در نمی‌آوردم، شب قبلش توی سنگر گردنم می‌سوخت، بدجوری قرمز شده بود، عرق سوز کرده بود، با خودم گفتم یک شب را راحت بخوابم اما آنقدر ناگهانی حمله کردند که یادم رفت پلاکم را بردارم، پلاکم را همان گوشه سنگر جا گذاشتم، کاش آن‌شب آن پلاک را از گردنم در نیاورده بودم، رضا دورتر از من با چند نفرِ باقی مانده از گردانمان افتادند روی خاک‌ها، خودش آنجا بود و پلاکش پیش من، سال‌ها آنجا ماند، چند سال بعدش استخوان‌هایش را از خاک در آوردند، بدون پلاک، بدون حتی یک خال که او را به خاطرش بشناسند، مامان و بابا هم سال‌ها چشم انتظارش.
حالا رضا پشت در است، دارد در می‌زند، قرار است مامان را غافلگیر کنیم، کاش مامان بلند می‌شد مثل اینکه زانوهایش خیلی درد می‌کند.
خدا را شکر بالاخره بلند شد، چشم‌هایش را دوباره جمع کرد، قلبش هم خیلی درد می‌کند، مامان، صبر کن! اول آن انار ترک خورده را از درخت بچین بده به رضا همین که دانه‌های خوبش از بین ترکش دیده می‌شود، بده به رضا، من بهش بدهکارم، یک انار، یک انار ترک خورده‌ی شیرین
_چرا دوباره بلند شدی راه افتادی!؟ حاج خانوم
_اون انار رو بچین بده من
_کدوما؟!
_اون... اون ترک خوردهه
_این؟
_آره همین، دستت درد نکنه حاج عباس
_کجا داری می‌ری حالا زن
_به تو که هرچی میگم در رو باز نمی‌کنی، ببین منو با این پادرد تا دم در کشوندی!
_لااله‌الاالله… آخه چرا اینقدر این زن یه دنده است
رضا پشت در است، تمیز و مرتب، مثل داماد‌ها، آمده است دنبال مامان، می‌خواهیم او را با خودمان ببریم، ببریم پیش خودمان، من دیگر نگران مامان نیستم، بیشتر نگران بابایم، این هیجان برای قلب مامان خوب است، حالش را خوب می‌کند، حالش را خوبِ خوب می‌کند، اما بابا!...
_دیدی هیشکی نیست، دیدی خیالاتی شدی! چرا انار رو می‌ندازی زمین؟!!؟ ای داد بیداد چی شد زن… چرا افتادی؟!!! خاک بر سرم چطور شدی؟!…




محدثه اکبرپور
بهمن ۹۹
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
نویسنده گرامی سلام
همین ابتدا بگویم من داستان شما را دوست داشتم. شما قلم ساده، یک‌دست و شیوایی دارید. خوب قصه نوشته‌اید و ماجرایی را ساخته‌اید که از ابتدا تا انتها مخاطب را با خود همراه می‌کند. این‌ها ویژگی‌های یک نویسنده‌ی غریزی نویس است. شما در وجود خود جوهر نویسنده شدن دارید و امیدوارم با نقدی که برایتان می‌نویسم سعی کنید این داستان و سایر آثار خود را بهتر کنید.
برای شروع نقد به سراغ سوژه می‌روم. مادر دو نفر که در جنگ کشته شده‌اند قرار است از دنیا برود و این ماجرای تراژیک با داستان مرگ دو پسر گره می‌خورد و آن را تلطیف می‌کند. هرچند این سوژه به شدت کلیشه و تکراری است. شاید حتی دیگر در نوشتن این داستان جذابیتی هم وجود نداشته باشد اما شما موفق شدید با تکنیک روایی خوب، داستان را از ورطه‌ی تبدیل شدن به اثر تبلیغی محض نجات دهید. اما چیزی که راجع به پرداخت سوژه می‌خواهم بگویم شاید کمی سخت‌گیرانه باشد. داستان کوتاه قالب مناسبی برای چیزی که نوشته‌اید نیست. چرا که شما سعی کرده‌اید سه ماجرا را در سه زمان در قالب محدود داستان کوتاه به مخاطب عرضه کنید. اول زمان گذشته دور و بچگی‌های دو پسر، دوم گذشته‌ی نزدیک‌تر و داستان جنگ و مردن دو پسر و در نهایت داستان حال و پیری پدر و مادر و مرگ مادر. هر سه این زمان‌ها نیاز به ساختار کامل فضا، ‌شخصیت و موقعیت زمانی دارد. شما به عنوان نویسنده باید جهت‌گیری ذهنی داشته باشید و بتوانید هر سه فضای اجتماعی‌ موجود در اثر را بسازید. یا فقط یکی را انتخاب کنید و سعی کنید با استفاده از فرم مدرن داستان را بسازید. مثلا داستان روایت لحظه‌ی مرگ مادر دو پسر باشد که فرزندانش را در جنگ از دست داده. در این ماجرا دیگر روایت مرگ دو پسر و کودکی‌هایشان نباید روایت شود. شما می‌توانید در دیالوگ زن و مرد اطلاعات را بگنجانید ولی مجاز نیستدی از زبان راوی اینقدر به گذشته بازگردید.
اما پیشنهاد دوم که نظر من برای نوشتن این داستان است، بردن ماجرا به قالبی وسیع‌تر و پر امکان‌تر مثل داستان بلند یا حتی رمان است. شما می‌توانید در هرکدام از این قالب‌ها با فراق بال زمان، محدوده‌ی جغرافیایی، شخصیت‌ها، اتفاقات سیاسی اجتماعی زمان و مخصوصا نظرگاه خود که دلیل اصلی نوشتن این اثر را در متن بگنجانید. اگر بتوانید همین انسجام زبانی و ساده‌نویسی را در رمان حفظ کنید، که من معتقدم حتما می‌توانید، موفق خواهید شد اثری درخور توجه در ژانر جنگ و درامی عامه پسند بنویسید.
مهم‌تر از این، داستان شما فعلا ماجرایی احساسی پیرامون مرگ است. داستان کاملا سطحی است و زبان صرفا روایت‌گر و غصه‌گو. اما در قالبی بزرگ‌تر می‌توانید به شخصیت‌ها و اتفاقات عمق بدهید. زندگی‌ها را معنا ببخشید و از آن مهم‌تر برای مرگ‌ها ارزش قائل شوید. شما می‌توانید شخصیت‌های خود را طوری بسازید که سال‌ها در ذهن مخاطب باقی بمانند. اگر رمان «وداع با اسلحه» اثر ارنست همینگوی را خوانده باشید یا بخوانید، متوجه می‌شوید این نویسنده‌ی بزرگ چگونه در کنار جنگ، چندین زندگی و مرگ را معنا می‌بخشد. چطور فداکاری را به‌گونه‌ای می‌نویسد که از شعارزدگی فاصله بگیرد. چطور با استفاده از تکنیک از ترفندهای دم دستی مثل فراموش‌کاری و نداشتن پلاک، می‌گذرد و داستان را به گونه‌ای پیش می‌برد که سال‌ها پس از گذر از جنگ و حتی مرگ نویسنده، داستان زنده و سرحال در میان مخاطبان به زیست خود ادامه می‌دهد.
البته این کار ساده‌ای نیست. مخصوصا برای نویسنده‌ای که تجربه‌ی جنگ را ندارد و شاید با بسیاری از مفاهیم آشنا نیست. ولی نوشتن داستان یعنی همین درد و رنج تجربه و جستجو. درواقع اگر قرار باشد چیزی بنویسید که مخاطب خود می‌تواند آن را حدس بزند یا آن را تجربه کند دیگر داستان جذابیتی ندارد. مهم این است که جهان از منظر دیدگاه و تجربه‌ی شما به مخاطب عرضه شود.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت