داستان را سخت‌‌خوان نکنید




عنوان داستان : عاشقش بودم . سیاه بختش کردم
نویسنده داستان : جابر طاهرزاده

دُخت خوشكلي بودش .

صورتش مَنی ماه شَو چارده برق میزدش .

دو چَش زاغ وموهای صاف وخرمایی داشتش .

زِ خوشکلیش هرچه گُم کم گُتِم .

سرحالو شادو چابک بودش .

نامش آهو بودش

واقعا آهوی تیزپای روستا بودش .

کُل جوونای دِه آرزوی ازدواج با او داشتندش .
اما هیچکی جرئت پاپیش گذاشتن نداشتش
چون او نشون شده کُرّ بزرگ کدخدا بودش .
خوش هم غرور داشتش و به هیچکی محل نمیذاشتش . چَش جوونای عاشق که مَنی گرگ گرسنه در پی او بودندش برای او بانگاههای جانوران ومرغای روستا یکی بودش . وقتی دُختهای دِه به سر آب میرَتَن از بین اونا فقط صدای جیق وخندهای او میامدش .
دُختی دِ روستا نبودش که آرزو نکنه جای او باشدش .
آرزوی هر دُخت وپسری بودش که عروس یا دومای کد خدا بِشَدش .
به ذهن وفکر هیچکی خطور نمیکرد که آینده او به این راحتی اینجوری تباه بشدش .
مردم میگفتندش لعنت به کسی که این بلا سر این دُخت معصوم آوردش . هیچکی خبردار نبودش که کار خوم بیعقل بودش .
مو چون کُرّ خاله او بودمش کسی به مو شکی نداشتش .

اینها حرفهای مرد کهنسال روستایی در بخش قلب بیمارستان امام بود . از یک هفته پیش که بستری شده است مدام بالهجه نامفهومی باخودش قر میزند . از بین حرفهایش میشد فهمید دارد بخودش لعن وناسزا میگوید .
خانم پرستار از همان روز اول دلش به حال او سوخت .
قیافه ساده وبی آلایش پیرمرد ونگاه های التماس گونه اش بخصوص گویش شیرین محلّیش اورا بیاد پدر بزرگش مینداخت .
هرچه از دستش برمیامد برای آسایش او انجام میداد . بیشتر از حد معمول به اتاقی که بستری بود سر میزد . وقتی شیفتش تمام میشد به پرستارهای شیفت بعدی سفارشش میکرد . همه فکر میکردند از فامیلها یاآشنایان او هست .
پیر مرد هم که تابحال طعم محبت ودلسوزی نچشیده بود ، ته دلش از خانم پرستار خشنود و سپاسگزار بود ، واین حس به او دست داد که میتواند راز نهفته خودش که سالهای طولانی در دلش نگهمیداشت با او درميان بگذارد . در حقیقت از باری که بر روح ورانش سنگینی میکرد راحت شود . به این دلیل تا خانم پرستار پرسید : چرا اینهمه بخودت دشنام میدی ؟ شما الان نیاز به آرامش داری . مگر چه خطا یی مرتکب شدی ؟
بلا فاصله پیرمرد شروع به داستان زندگیش کرد . پرستار هم یک صندلی کشید وکنار تخت او نشست . وباتمام حواسش بادقت به صحبتهای او گوش داد .
پیرمرد ادامه داد :
خاله ام هَمی یکی تکدونه دخت داشتش . مو هم بَچ تک دونه خانواده ام بودمش .
کل عمرمو میپنداشتمش که دخت خاله زن مو میشدش . تااینکه چَش کدخدا به او افتادش و برای
کُرّ زشت وبد تركيبش خواستگار شدش . البته آن زمان نظام ارباب رعیت بودش . وکدخدا دست رو هر دختی میزاشتش بی چون وچرا وباافتخار میدادندش .
مو که دیگه هیچ امیدی برایم باقی نمونده بودش . تصمیم گرتَم بهر شکلی باشدش . نزارم این وصلت سر بگیردش . شجاعت در اوفتِیَن با کُرّ کدخدا هم که نداشتمش . پس باید بَلا ومصیبتی سر آهو میاوردمش . البته کار مو خریّت بودش ، آدم نبايس برای رسیدن به هدفش به اقوام خوش ضربه بزندش . خلاصه ، آخرش نقشه كشيدمش كه آبروي دخت خاله مو ببرمش .
خوبترين وقت پیاده کردن نقشه مو وقتی بودش که آهو تنها سر آب چشمه برودش ولباسش برای شنا کردن دربیاوردش .

خانه های دِه روی شیب یک تپه بلندی به شکل پله ای ساخته بودندشون . از خیابان اصلی که کسی سرازیر میشدش قدم دِ راه‌ باریکی میزاشتش . که از میان درختهای بلند کاج کشیده شده بودش . پشت کاجهای دوطرف راه باغهای گیلاس کدخدا بودش . بعد از دوکیلو متر یاکمتر راه رفتن وقتی از راه کاجها خارج میشدیش ، یک چشمه آب زلالی بودش که در طول زمان مانند یک حوض بزرگ شده بودش ، دَور تا دور چشمه درختهای توت گرفته بودش . زمستونا دُختها وزنها فقط وَراي ظرف ولباس شستن سر آب چشمه ميرَتَن ، ولي تاوستونا چون هوا گرم بودش وَراي خنك شدن شنا هم كنار اين كارها داشتندش . به اي خاطر از قديم ديوار سنگی بلندتر از قامت آدمی ساخته بودندش تازنها دِ دید چَش مردا نباشندش .
مو بایس کاری ایکردُم که آهو تنها سر آب برودش . به ای خاطر یک روز که ماه روزه بودش وهوا زیاد گرم بودش . بعد از ظهر که همه دِ خواب خوش بودندش . از دیوار خانه خاله با لا رتم . ویواشکی کوزه آبی که دهان گشادی داشتش و روی چهارپایه چوبی توي حياط كنار ديوار بودش چپه کردُم . اون زمان چون تو روستا لوله کشی و یخچال نبودش . داخل هر خونه ای یکی از این کوزه ها بودش . هر روز صبح آب زِ چشمه میاوردندش وتوی ای کوزها خالی ایکردن .
از خونه خاله که اومَیَم بیرون مستقیم رتم سوی چشمه وخومو لابلای علفها ودرختها در انتظار نِشِسَم . يك ساعت ميندَه به غروب بودش که آهو براي بردن آب اومدش . از اینکه نقشه ام گِرِته بودش خوشدل شدمش . خدا لعنتم ایکنه . نمدونم اون روز غیرتمو رحممو ، ومروتمو كجا رته بودنش . نه دلم وراي آبروي خاله م نه وراي مادرم سوختش . راست گفتند کرم از خود درخت است . فقط وفقط دِ فکر اجرای نقشه خوم بودمش . تقصير خوم هم نبودش شيطان می جلدم رَتَه بودش . دختر خاله مستقیم رت قسمت زنانه یعنی پشت دیوار . رسم چنین بودش وقتی زنها لباسهاشون بخاطر شنا درمیاوردندش لباسها روی دیوار مینداختندش . این نشانه بودن زن برهنه پشت دیوار بودش . تا نامحرم بفهمه و بچشمه نزديك نشودش . آخر اون زمان مردم خیلی حرمت نگهدار بودندش . تا دیدم آهو لباسهایش روی دیوار انداختش . جَستَم ولباسهای آهو دختر خاله خوم که ناموسم بودش ربودم وپا دِ فرار گزاشتمش .
یک مقدار دویدم بعدش لباسها زیر خاک پنهون کردم . خوم هم رتم خونه ومنتظر ایستایم تا ببینم چی میشودش .

غروب وقت افطار وقتی شوهر خاله ام از مزرعه برگشتش وفهمیدش که آهو رته چشمه وهنیز برنگشته ش . داد وبیداد راه انداختش و خاله بدبخت مو به باد کتک گرتِش .
همسایه ها همه حرفهایش شنیدندش ، توی دهات چیزی مخفی نمیماندش زود دهان به دهان شدش ویک ساعت نشده همه فهمیدندش که آهو هنیز از چشمه برنگشته ش .
مردها فانوس بدست همراه پدرم وشوهر خاله رتن سوی چشمه ولی آهو آنجا نبودش . توی باغها ومزارع هم جستجو ادامه دادندش . تو ای گیرودار آهو که از توی درختها واز لابلای علفها خوشو مخفیانه تا نزدیک ده رسونده بودش . یک دفعه از توی سایه درختها جَست وخودشو لخت وعریان مابین جمع زنها که اول راه کاجها منتظر خبری از مردها بودندش انداختش . البته یک کم اون طرفتر یک عده مرد هم ایساده بودندش ولی متوجه چیزی نشدندش .
الحمدلله چَش هیچ نامحرمی آن شب به آهو نیفتادش .
اما دیگه چه فایده داشتش . آبروی آهو وخانواده اش رته بودش . دهان مردم هم که بست نداشتش . تاچند روز مردم گَپ زدنی غیر از جریان آهو نداشتندش . انواع تهمتها ووصله های نامربوط چسبوندندش .
یکی میگت آهو دوروز خونه نبودش دِ کوه فرار کرده بودش شکارچیا پیداش کردن وچه وچه . بعدش از دست آنها عریان پا به فرار گزاشتش .
یکی میگت . بایک غریبه بودش ولی چون صدای مردها شنیدش وفانوسها دیدش دستپاچه شدش ولباسهایش جا گذاشتش وفراری سوی دِه شدش .
بی انصافها همه چی گتن فقط اینکه شاید کسی لباسهایش دزیده باشدش نگتن .
یک هفته بعدش نصف شبی همه مردم زِ صدای جیغ وداد آهو ومادرش بیدار شدندش . آهو باریختن یک کاسه نفت روی خوش خودسوزی کرده بودش . کدخدا باعجله آهو وپدرش وخاله ام باماشینش سوار کرد وبه شهر بردشون . مادرم میگت یک طرف صورت آهو کاملا سوخته شده بودش .
یک ماه بعدش لباسهای آهو پیدا شدندش وهمه دِ بیگناهی او پی بردندش . ولی چه سود . خانواده آهو از آن شبی که بردندنشون شهر از شرمندگی وسرشکستگی دیگه هرگز دِ روستا برنگشتندش .
دلُم ورای آهو تنگ میشدش . شب وروز دِ فکر او بودمش . خواب و خوراک نداشتمش . از غصه و ندیدنش رنگ پریده وافسرده شده بودمش باهیچکی یک کلام حرف نمیزدمش . همه اش ساکت وتو خوم بودمش . مردم میگتن آقا مَلوُ جن زده شده اش . یک شب مادرم خیلی پاپیچم شدش . میگت مَلو جان میدونم که بیمار نیستی جن زده هم نیستی تو چیزی ته دل داری ، اما نمدونم چرا نامگویی . گتمش ای دالِک عزیزم ، چه کنم چه گویم که دلم گرفتار عشق آهو شده ش . وگریه شدیدی سردادمش . مادرم دلش به حالم سوختش . منو دِ بغلش گِرِت ، اشکهای مادرم روی سر وپیشانیم سرازیر میشدش ، اشکهای خوم هم روی لباس مادرم میریختش . مادر گت همی امشب بی اطلاع پدرت یاهرکس دیگه ، برو سراغش شهر وباش عروسی کن . ولی مَلو جان اینو بدون که آهو دیکه خشکل نِی ، یک طرف صورتش سوخته وزشت شده ش . گتم مو که عاشق چش وابروى آهو نِیَم . من عاشق خود آهوَم . مادر گت زِ دل عاشق کَس چه داند خدای آسمون داند .
بعدش خورجینی پر ز خوراکی به مو دادش . وسه تا النگو از دستش دراوردش وبه مو دادش .
وقتی داشتُم از مادرم دور میشدمش صدای گریه اش دلمو به آتش کشیدش . برگشتم نگاهش کردم ، بیچاره از بی طاقتی روی زمین نشسته بودش .
بیست روز دِ کوه وکمر راه رتمش تا به شهر رسیدمش .
از بزرگی شهر هول شدمش .
از همون روز اول جستجوی آهو شروع شدش . نه یک سال نه دوسال . سی سال آزگار همه شهرها پی او گشتمش . ولی مگر سوزن دِ انبار کاه پیدا میشدش . در اون سی سال یک روز یایک ساعت عشق آهو زِ دلم ویادم بیرون نبودش . بایاد او میخُفتیدم وبه عشق او به پا میشدمش . زندگی نکردم ، زن نگرتم ، چون دِ دلم جایی خالی برای کسی غیر از آهو نبودش . بعد از سی سال آوارگی ودربدری یک روز بخوم اومَیَم دیدم ریش ومویم سفید شده اش . بخوم گتم ای مَلوی بدبخت همینطور که تو پیر شدی آهوی تو هم الان پیر شده اش .
فکر عروسی بااو از سرت به دَر کن . فکر ظلم وستمی که در حق او کردی باش . برو از خدای خودت طلب بخشش کن . تو یک دُخت زیبا که دخت خاله ات بودش سیاه بختش کردی . اگر او حلالت نکنه جای تو دِ جهنم سوزان بُوَدش .
تا آن روز اصلا دِ گناهی که دِ حق او مرتکب شدمش فکر نکرده بودمش . مثل کسی که جادو شده باشدش . چیزی یاکسی غیر از او نمیدیدمش کل هواسم وفکر وخیالم مشغول یاد آهو بودش . یکدفعه انگار کسی که تازه زِ خواب بیدار شده باشدش . بعد از سی سال متوجه شدم که چه غلط واشتباهي از مو سرزده بودش . اینبار مشکل مو دوتا شدش . هم از سوز عشق میسوختمش . هم از سنگینی گناه زجر میکشیدمش . کارمو شدش استغفار وسرزنش خوم .
هر شب بعد نماز باچَش گریان دست به دعا میشدمش . میگتم خدایا حالا که مجازاتم نرسیدن به عشق دلم قرار دادیش . حد اقل کاری بکن . تا آهو حلالم بکنه .
دِ اين بيست ويك سال استغفار
مطئمنم خدا منو تابحال بخشیده ش . ولی نمدونم چرا این دعا که آهو پیداکنم واز او حلایت بطلبم مستجاب نمیشودش . اما باز باخوم گویم اگر پیدا شدش . با چه رویی از او حلایت بطلبمش .
ای خدای رحمان و رحیم خودت به ای بنده پیر درد کشیده ات که لذتی از دنیا نبردش رحم کن . وکاری کن آهو حلالش کنه .
پیر مرد همینطور که نگاهش به سقف دوخته بود ساکت شد .
خانم پرستار در حالی که سورمه چشمانش با اشک سرازير ميشد گفت : آقاي ملو خدا دعات مستجاب كرد . اولا آهو سياه بخت نشد . خدا به او شوهر خوب وسه تا بچه داد . دو پسرش معلم شدند ومن هم که دخترشم پرستار شدم . همین الان زنگ میزنم مامانم حلالت کنه وباتو تلفنی صحبت کنه . فردا هم میارمش عیادت تاهمدیگر رو ببینید .
پیرمرد هیچکدام از حرفهای پرستار نشنید . او به رحمت خدا رفته بود .
پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای جابر طاهرزاده سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. داستان شما یک امتیاز خیلی خوب و ویژه دارد. شما تلاش کرده‌اید نویسندۀ یک داستان بومی و اقلیمی باشید که بسیار خوب است و اتفاقا یکی از پیشنهادهای جدی و همیشگی به نویسنده‌ها تلاش برای نشان دادن ظرفیت‌های جغرافیای اقلیمی در داستان است و کاملا پیداست که شما برای خلق داستان اقلیمی تلاشی جدی انجام داده‌اید که قابل تحسین است اما این اثر یک مشکل خیلی جدی و اساسی پیدا کرده است. می‌دانید مشکل چیست؟ مشکل این است که در نمایش یکی از خصوصیات داستان اقلیمی زیاده‌روی کرده‌اید. اجازه بدهید کمی بیشتر درباره‌اش توضیح بدهم تا منظور روشن‌تر شود. ببینید داستان‌های اقلیمی برای خودشان ویژگی‌هایی دارند مثلا نشان دادن و یا به نمایش گذاشتن جعرافیای یک منطقۀ ویژه یکی از این خصوصیات است و یا نمایش آداب و رسوم در داستان و یا نمایش پوشش یا استفاده از لهجه و زبان بومی باز یکی دیگر از ویژگی‌های داستان اقلیمی است و درست در همین نقطه است که داستان شما دچار زیاده‌روی شده است. استفاده بیش از حد از لهجه و زبان بومی مخاطب داستان شما را به شدت دچار مشکل می‌کند و همین مسأله باعث می‌شود دایرۀ مخاطبان داستان هم فقط و فقط به یک منطقۀ ویژۀ جعرافیایی محدود شود در حالیکه نویسنده می‌خواهد اثرش با خواننده‌های بیشتری ارتباط برقرار کند و مثلا اگر اثر فارسی است نویسنده مایل است همه مخاطبان فارسی‌زبان قادر به خوانش و فهم اثر او باشند. در اینجا تقریبا دو سوم متن را حرف‌های پیرمرد پر کرده است درست است؟ و او تمام مدت به زبان بومی همان منطقه حرف می‌زند که خیلی هم خوب اما این زبان آنقدر غلیظ شده که خوانش کار را برای مخاطب سخت می‌کند.ما در داستان‌نویسی اصطلاحی داریم به نام زبان فیگوراتیو. این زبان فیگوراتیو زبانی است که نویسنده برای داستان اقلیمی و به تناسب منطقۀ جغرافیایی داستانش از آن استفاده می‌کند. زبان فیگوراتیو. نویسنده می‌تواند زبانی ابداع کند که رنگ و بوی زبان و لهجۀ یک منطقۀ جغرافیایی ویژه را داشته باشد و به مخاطب اطلاعات بدهد اما لزوما عین همان زبان نباشد. اجازه بدهید مثال بزنم. لطفا به این چند سطر از داستان «لگاح» نوشتۀ نسیم مرعشی توجه کنید: «...ام عقیل و شرحان که رسیدند پای نخل، ابوشبیب داشت زور می‌زد بر.ود بالا. با چفیه عرق پیشانی‌اش را گرفت گفت: می‌ترسم برُم بالا بیفته خاله
امّ‌عقیل گفت: ئی بچه نفهمید توچرا توقع لگاح داری اَئی نخلا؟ نخلستون خو هشت‌ساله سوخته‌ن. وِ...یادته رطباشه ابوشبیب؟
- ئی نخل جون داره خاله دست‌بزن پ.ک نیست بیا دست بزن خاله
ام‌عقیل با کف دست چندبار ک.بید به تنۀ نخل بعد دست‌هایش را سایبان کرد و نگاه کرد بالا. آفتاب شرجی و سایبان؟ آفتاب شرجی پخش می‌شد توی آسمان. به جای آفتاب آسمان چشم را می‌سوزاند. ام‌عقیل سه شاخۀ خشک سمج را دید که چسبیده‌اند سر نخل سوخته.
-کو ئی لگاح؟ خدا خیرت بده ابوشبیب. ئی جونوری چیزیه چسبیده او بالا.
-په چته خاله؟ کو چشات؟ مو دارُم می‌بینُم. لگاحه...» اگر دقت کرده باشید در این داستان درخشان، نویسنده در تمامی بخش‌ها از نثر صاف و ساده و بسیار روان استفاده کرده است و در نوشتن گفت‌‌وگوهاست که ما رنگ و بوی لهجه و زبان جنوبی را می‌بینیم آن هم به شکلی و به اندازه‌ای که هم خواندنش و هم فهمش برای خواننده آسان است. نویسنده به غیر از زبان از توصیف‌ها و فضاسازی‌های هنرمندانه هم استفاده کرده است. شما هم می‌توانید در گفت‌وگوها رنگ و بوی زبان و لهجه را وارد متن کنید اما باز به اندازه‌ای که خوانش و فهم متن ساده باشد انگار که این زبان، هم زبان مردم آن منطقه هست و هم به طور کامل زبان مردم آن منطقه نیست. در سایر بخش‌های داستان یعنی در بخش‌هایی که به گفت‌وگوها مربوط نمی‌شوند از زبان معیار استفاده کنید. لطفا به این مبحث تکراری اما بسیار مهم توجه کنید. حتما می‌دانید که دو نوع زبان شناخته شده داریم: زبان گفتاری و زبان نوشتاری که هر کدام از این دو زبان برای خودشان ویژگی‌هایی دارند. در زبان گفتاری کلمه ها شکسته می‌شوند و یا ارکان جمله به هم می ریزند به این معنی که فاعل و مفعول و فعل و ...ضرورتا در جای خودشان قرار ندارند و ممکن است ساختار آن‌ها در زبان گفتاری به‌هم‌ریخته باشد. زبان نوشتاری چه ویژگی‌هایی دارد؟ در زبان نوشتاری کلمات شکسته نمی‌شوند و جمله‌ها اغلب طولانی‌تر هستند و کلمه‌ها دشوارتر و ... زبان سومی هم داریم به اسم زبان معیار یا زبان تکیه‌گاه. این زبان ریختی دارد که نه کاملا شبیه زبان گفتاری است و نه کاملا شبیه زبان نوشتاری. حالا لطفا به این ویژگی‌ها توجه کنید: در زبان معیار جمله‌ها کوتاه هستند و کلمه‌ها شکسته نیستند اما ساده و قابل فهم هستند و ممکن است ارکان جمله به‌هم‌ریخته باشند و به‌طور کلی آنچنان سلیس و ساده و روان و بی‌ادا و اصول است که به حرف زدن بسیار نزدیک است. اصطلاح «دستتان را به دهانتان نزدیک کنید» را شنیده‌اید؟ این اصطلاح می‌خواهد بگوید به همان سادگی که حرف می‌زنید، بنویسید. اگر بتوانید با چنین زبانی داستان بنویسید حتی ممکن است به نظر برسد دارید حرف می‌زنید؛ می‌خواهم بگویم تا این اندازه ساده و روان است. اگرچه تمام داستان‌نویس‌ها در این چهارچوب باقی نمی‌مانند اما قرارگرفتن در این چهارچوب و تن دادن به رعایت قواعد زبان معیار تمرین خیلی خوبی است. لطفا داستان کوتاه «کاربرد نمادین» در نوشتۀ فریبا وفی را بارها با صدای بلند بخوانید و به زبان داستانی آن دقت کنید. پیشنهادم مطالعۀ جدی و حرفه‌ای داستان‌های خوب است. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
جابر طاهرزاده » یکشنبه 10 مرداد 1400
سلام . خانم آروان نویسنده و منتقد محترم ممنون از لطف و دقت نظر شما . از اینکه وقت گرانبهای خود برای مطالعه ونقد داستان بنده هزینه کردید بسیار سپاسگذارم . مفتخرم که خواننده پندها وپیشنهادهای عالمانه ودقیق استادی ارجمند مانند شما بودم . حق کاملا به جانب شما است زبان داستان برای خواننده سنگین وگاهی نامفهوم است . علتش این است که بنده جزء كاروان پر افتخار نویسنگان کشور نیستم بلکه دوستداری که دیر هنگام در پی آن به راه افتاده است . انشاء الله راهنمائیها وتوصیه های استادانه شما را باافتخار وامتنان در نوشته بعدی مد نظر خواهم گرفت .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت