لگام کلمات سرکش را رها نکنید.




عنوان داستان : هم‌راز آبیِ دریا
نویسنده داستان : رایا امیری

" ،به نام قادر مطلق "

داستان کوتاه : همراز آبی دریا

در روزگاران نه چندان قدیم، در سیاره ای به سیاهی شب، پسری خسته از مردمان شهر، با احساسی شبیه به ماهی به خشکی افتاده، زندگی سرد و بی روحش را می‌گذراند.
در واقع زندگی نمی‌کرد، او از لحظاتش لذت نمی‌برد و تمام حیاتش را یک اجبار غیر قابل تحمل می‌دید.
وجود پسر از زمانی که حتی خودش هم نمی‌توانست به یاد بیاورد، با دردی عصیان گر و احساسی به تلخی زهر، آمیخته شده بود و این احساسات بیشتر از هر چیزی همراهش بودند.
برخی وقت ها، که تعدادشان انگشت شمار است، پسر می‌توانست بر تاریکی وجودش غلبه کند. او دوست داشت احساس آن لحظات را درون شیشه ای نگه داری کند و هر وقت که بهشان احتیاج داشت، یعنی تقریبا همیشه، لمسشان کند و دوباره حسشان کند؛ اما چنین چیزی ممکن نبود و تنها می‌توانست به مرور آن ها بپردازد که هر لحظه کمرنگ تر و دور تر از واقعیت به نظر می‌رسیدند.
مردمان دنیای پسرک هم، همچون خرسی در خواب زمستانی نفسی می‌کشیدند و اظهار به وجود می‌کردند، اما آن ها هم چیزی که در دنیای داستان ها نوشته شده بود را درک نمی‌کردند، آن ها هم زندگی دلنشین و حقیقی را تجربه نمی‌کردند...
پسر سر تا سر زندگیش شکست بود و شکست. انگار که خود دنیا، محض خنده و تمسخر، هر وقت می‌دید پسرک به اتفاق و حادثه ای زیبا و خوب نزدیک می‌شود، موانعی بر سر راهش می‌گذاشت که رسیدنش به آن شادی زودگذر را غیر ممکن سازد.
هیچ چیز در سیاره ی خیره سرشان نبود که پسر بخواهد بابتش خوشحال باشد و یا زندگی کند.
تمام زندگیش شکست های متوالی، رویاهای نا ممکن، سرخوردگی و درد بود!
تنها چیزی که باعث می‌شد او ذره امیدی را ، در وجودش احساس کند مادرش بود.
آن روزها که در فقر و فلاکت غوطه ور و به همه ی دنیا طلبی عظیم بدهکار بودند، تنها مادرش بود که با آن خنده های از سر بی خیالی اش و دست‌پخت افتضاحش، باعث می‌شد پسر کمی امیدوار باشد و بخندد.
مادرش بود که با آغوش گرم و اخلاق مهربانش او را به این اعتقاد وا می‌داشت که شاید ، فقط شاید دنیای وحشتناک‌شان ارزش جنگیدن داشته باشد.
مادر مانند خورشید بود و به زندگی تاریک پسر می‌تابید.
فکر می‌کنید چه می‌شود اگر خورشید را از دست بدهید؟!
وجود نورانی مادر یک روز لطمه ای بزرگ خورد. خورشید تابان زندگی پسرک به بیماری سختی مبتلا شد و او هر روز ضعیف تر از قبل می‌شد.
مادر دیگر مثل قبل نبود، هنوز می‌خندید، با درد می‌خندید، با درد زندگی می‌کرد، اما هیچ چیز نمی‌توانست واقعیت دهشتناک روبروی زندگی‌شان را تغییر دهد.
هیچ چیز وجود نداشت که به آن ها بگوید نگران نباشید، مادر زنده خواهد ماند، بیماری وجودش را نابود نخواهد کرد، او خواهد ماند تا ابد! هیچ چیز نبود...
وقتی مریض می‌شوی، مخصوصا اگر از آن مرض های نادر و وحشتناک را بگیری ، مجبوری لحظه های زندگی را بخری! برای این‌که با هزاران دارو و درمان های غیر پایدار درمان شوی و یا کمی بیشتر زنده بمانی باید مدام آن ها را بخری و برایشان پول بدهی!
باید پول داشته باشی! باید دارا باشی و اگر نباشی، هیچ، خیلی زود خواهی مُرد... به همین راحتی!
پسرک پول نداشت، مادرش هم پول نداشت، هیچ چیز هم نداشتند که با فروختنش پولی بدست آورند؛ پس مادر مُرد، خیلی زود و دردناک، در سیاهی ژرف مرگ غوطه ور شد و بعدش دیگر نبود!
پسر درکی از این ماجرا نداشت، نمی‌دانست که با جسد بی جان مادرش چه کند. گریه می‌کرد، فریاد می‌کشید، فحش می‌داد و حتی مادرش را می‌زد... پسرک می‌خواست که مادر بیدار شود، دوباره بخندد، برایش غذاهای بد مزه بپزد و به خاطر سیگار کشیدن پسر، سرش فریاد بکشد.
اما مادر بیدار نشد، او عمیقا رفته بود و دیگر هیچ وقت بر نمی‌گشت. در روز مرگ مادر بود که پسرک بیچاره، صدایی را از عمق وجودش شنید. شنید که قلبش چطور شکست و از هم متلاشی شد، به وضوح صدای اولین ترک و بعدش خورد شدن تمام احساسات و قلبش را شنید.
فهمید که دیگر هیچ وقت نمی‌تواند و نمی‌شود که شبیه به گذشته اش باشد.
از آن روز به بعد پسر به چیزی تبدیل شد که حتی خودش هم نمی‌دانست که چیست.
دردها و مشکلات بسیار بدی را تحمل کرده و با همه چیز ساخته بود، نشکسته بود و با تمام مزخرف بودن همه چیز دنیایش، بازهم دوست داشت که زنده باشد و زندگی کند،اما همه ی این ها در برابر مرگ مادرش شبیه به چند شوخی بی‌نمک بود.
مرگ مادر، خاموشی تنها امید و خورشید زندگیش شد، چطور می‌توانست در این تاریکی محض زندگی کند و دوام بیاورد؟
اصلا دنیای بدون مادرش ارزش هیچ چیزی را نداشت. هوایی که تنفس عزیزترین آدم دنیا را در خودش جای نداده بود، ارزش نفس کشیدن را نداشت.
دنیایش، که با کورسوی نور مادرش روشنی داشت، حالا تاریک بود به تاریکی ژرف مرگ...
نفهمید که مادر را چطور به خاک سپردند و اصلا چه کسی کمکش کرد. تنها چیزی که می‌دانست و به یاد می‌آورد ضجه های دردناک، اشک، گریه و ناباوری بود.
پسر، جان و توانایی ای برای کار کردن نداشت، پولی برای زنده ماندن و در واقع جز یک گردنبند پوسیده و بی ارزش مادر‌ش هیچ چیز نداشت.
صاحب‌خانه ی بد اخلاقشان با دیدن وضعیت دردناک و ناراحت کننده ی پسر، با آن همه حجم از خساست و سنگدلیش، گذاشت که پسر چند روزی را بدون پول در اتاقک حقیرشان بماند.
پسر حالش بد بود؛ از مرگ مادرش، از دلیل مرگ مادرش، از اینکه می‌توانست اگر پول داشت مانع مرگ مادرش بشود، اما پول نداشت و مادر مرده بود، از اینکه دنیایش این‌قدر کثیف و بی‌رحم بود که جان مادرش را گرفته بود حالش بد بود و احساس انزجار می‌کرد.
از اين‌که در دنیایش پول بیشتر از جان آدم ها ارزش داشت حالش بهم می‌خورد.
او ناراحت و نا امید بود و هزاران دلیل برایش داشت.
اول هایش، همواره در اتاق کبره بسته اش بود. آن‌جا می‌نشست، اشک می‌ریخت و سعی می‌کرد به درد بی تسکین معده اش از سر گرسنگی، توجه نکند.
درد و گرسنگی در نهایت امانش را برید و باعث شد که بعد از مدت زمان طولانی از اتاقش بیرون بزند.
شهر مثل همیشه بود، تاریک و دردناک.
آدم ها می رفتند و می آمدند و آن‌قدر غرق در روزمرگی و تلاششان برای بقا بودند که اصلا متوجه پسر نوجوان لاغر و کثیفی که گوشه ی خیابان اشک ریزان راه می‌رفت، نشدند. پسر نه جایی را داشت که برود و نه کسی را می‌شناخت که بخواهد ازش غذا بگیرد.
پس همان‌طور که از فرط تب در کوچه ها و خیابان ها تلو تلو می‌خورد، اولین دزدی زندگیش را تجربه کرد.
مردی چاق و خپل، نا متعادل از خیابان عبور می‌کرد و کیف پولی از گوشه ی جیب لباس گنده اش به راحتی قابل دید بود.
پسر فکر نکرد، تنها چیزی که می‌دانست گرسنگی بود و تنها چیزی که می‌دید کیفی پر از پول که غذاهای لذیذی را برایش فراهم می‌کرد.
مرد با کیف پول از عرض خیابان وارد شده و بدون آن خارج شده بود.
از آن شب به بعد پسر چیزهای افتضاح و بدی را تجربه کرد.
به الکل روی آورده بود، با اینکه می‌دانست چقدر کارش غلط و نادرست است، به دزدی عادت کرده بود و برایش فرقی نداشت که چند نفر را با این کارش بدبخت می‌کند. تنها چیزی که می‌دید بدبختی و دردهای خودش بود.
بد دهن و کثیف شده بود، قمار می‌کرد و باخت و برد را می‌چشید.
با الکل به دنبال تسکین می‌گشت، هر چند کوتاه، زیان بار و زود گذر...
با خود می‌گفت چه اشکالی دارد؟ دنیای او که واقعا همین قدر ترسناک بود، کارهای بدی که می‌کرد هیچ تغییری در روند وحشتناک دنیای شان ایجاد نمی‌کرد.
او هیولا شده بود، هیولایی مست و قمار باز که سنش از بیست پنج تجاوز نمی‌کرد.
نمی‌دانست و نمی‌توانست حدس بزند که چه مدت در آن خماری وحشتناک زیسته.
یک روز که مثل الباقی روز های وقیح، معده اش گرسنگی دردناکی را بهش یادآوری کرد. پولی نداشت و شب قبل همه ی آن چه داشت را باخته بود، یک باخت مفتضحانه و از سر غرور کاذب!
پیرزنی ضعیف و چروکیده، آن سر کوچه قدم هایی بی قرار بر می‌داشت.
کیفی سیاه رنگ در دست داشت و به نظر نمی‌رسید که فقیر باشد.
پیرزن با دستانی به شدت لرزان، از درون کیفش کلیدی در آورد و چند تلاش نا فرجام برای باز کردن در خانه ای کرد.
دستان پیرزن وحشتناک می‌لرزید و اجازه نمی‌داد که او در باز کردن در موفق باشد.
اما پسر تنها چیزی که می‌دید کیف سیاه بود که احتمالا پولی دَرَش وجود داشت و می‌شد که مایه ی سرور و جشن آن شبش را فراهم کند.
پس مثل دفعات قبل، بدون هیچ فکر پس زمینه ای دوید، کیف را از دست پیرزن بیچاره قاپ زد و در نهایت با سرعتی شگرف و جوانانه فرار کرد و رفت.
روز بعد که غنیمت با ارزش را به باد داده بود، نشست و با خود به جزئیات دزدی دیروزش اندیشید.
به دستان لرزان پیرزن که احتمالا مخلوطی از پیری و ترس بود، فکر کرد.
از این که باعث ترس، وحشت و غم پیرزنی بدبخت شده، حالش بهم خورد.
داشت چکار می‌کرد؟! تمام مدت از همه چیز و همه کس می‌نالید و حالا خودش باعث رنج بقیه بود...
همیشه خود را آزار می‌داد، اما باعث عذاب دیگران شدن کار او نبود، حالا شده بود.
بعد از مدت ها به مادرش اندیشید که اگر وضع و کارهای آن روزها را می دید چه می‌گفت.
احتمالا او را از خانه بیرون می‌انداخت و با داد فریاد می‌گفت که برود بمیرد، اما همان شب کوچه به کوچه ی شهر را برای پیدا کردنش زیر و رو می‌کرد.
مادر عصبانی که می‌شد کنترلش را از دست می‌داد، اما همچنان مادر بود!
فکر کردن به مادر باعث شد اشک بریزد و به چیزی که تبدیل شده بیندیشد.
باعث شد از دستانش حالش بهم بخورد، برای همه ی کارهای غلط و گناهی که با آن ها انجام داده بود.
آن شب برای اولین بار بعد از روز خاکسپاری به قبرستان حقیرانه ای رفت که مادر آنجا بود.
بر سر قبری رفت که با تکه سنگی کوچک وجودش را اعلام می‌کرد. رویش فقط یک اسم بود. اسم مادر بود. تنها چیزی که از او می‌دانستند فقط یک اسم بود!
پسرک آن روز عمیقا گریست، همه ی کارهای بد و مزخرفش را برای مادر مرده اش شرح داد و به شرافت نداشته اش سوگند خورد که انسان خوبی می‌شود.
مادر اگر می‌دید که او بعد مرگش به همچین شیطانی تبدیل شده، حتما آزرده و غمگین می‌شد.
پسرک، مادرش را دوست داشت و نمی‌خواست که باعث ناراحتیش شود، حتی اگر مادر مرده بود او را می‌دید و این را دوست نداشت، پس پسر فهمید که باید آدم شود. لااقل به همان موجود بی آزار قبل بر گردد، هر چند ترک کردن همه ی چیزهای فریبکار و تسکین وار که در آن روز ها بهشان عادت کرده، بسیار سخت بود، اما رضایت مادر ارزشی هزاران برابر بیشتر از آن ها را داشت. پسر به خود آمد و عمیقا خواست که خوب شود.
از تصور وجود بدن ظریف مادرش در زیر آن همه خاک تَنَش لرزید، و به زور توانست جلوی خودش را بگیرد تا قبر را حفر نکند و جسم بی جان را بیرون نکشد.
پوست همیشه تمیز، رنگ پریده و لطیف مادر زیر تلی از خاک کثیف می‌شد و این اتفاق بدی بود.
پسر درگیر بود، با افکارش، غمش و درد غیر قابل تحمل درونش.
حتی فهمید که چهره ی مادر برایش تار و نا مفهوم شده.
او را نمی‌توانست درست به یاد بیاورد.
آن روز پسر فهمید که مهم نیست چقدر یک نفر را دوست داشته باشی، وقتی برود و نباشد، فراموش می‌شود و هیچ کس نمی‌تواند جلوی روند این فراموش شدن را بگیرد.
چه چیز از این دردناک تر بود؟!
تا صبح آن روز کنار قبر زار زد و اشک ریخت، بعد به شهر رفت و به دنبال کاری شرافتمندانه گشت.
نهایتا توانست در کافه ای با حقوقی کم کار کند.
حالش بهتر شده بود. دیگر سمت الکل و قمار نمی‌رفت. او به مادرش قول داده بود!
روزها با سختی فراوانی کار می‌کرد و شب ها ساعاتی را کنار قبر مادرش می‌گذراند.
برایش درمورد کار و زندگیش حرف می‌زد و اکثر اوقات اشک می‌ریخت.
از انسان هایی که در طول روز ‌می‌دید، حرف می‌زد.
گریه کردن باعث می‌شد سبک شود. انگار حجمی سنگین از کثافت را از خود بشورد.
هنوز غمگین بود و درد را حس می‌کرد.
سه هفته سخت کار کرد و توانست مقدار پولی که از پیرزن دزدیده بود را با مشکلاتی فراوان جمع کند.
آن روز کارش را تعطیل کرده بود و می‌خواست استراحت کند. اول لباسی تمیز پوشید. لباس، با اینکه کهنه و قدیمی بود اما وقار خاصی داشت. پسر را یاد مادرش می‌انداخت.
بعد خود را مرتب کرد، موهای همیشه بهم ریخته اش را نظمی بی نظم داد و پول پیرزن را درون پاکتی گذاشت که طرح گلی زیبا رویش کشیده بود.
نقاشی اش تعریفی نداشت، اما گل به طرز خاص و دوست داشتنی ای زیبا شده بود.
در آینه ی شکسته ی توی اتاقش نگاهی به خود انداخت و فهمید که چقدر بزرگ شده و تغییر کرده.
به چشمان سیاهش، درون اینه زل زد و فکر کرد که چقدر شبیه به مادرش است. چهره اش زیبا نبود، اما به قول مادرش جذابیتی خاص داشت.
احساس هیجان زدگی می‌کرد. دوست داشت در همان لحظه کسی را بغل کند و تنها نباشد، اما این علاقه را از خود دور کرد، فعلا کارهای مهم تری داشت.
پسر یقین داشت که پیرزن او را می‌بخشد و تاخیرش را درک می‌کند. او قصد داشت همه چیز را برای آن پیرزن چروکیده بگوید. به اینکه کسی حرف هایش را گوش کند احتیاج داشت و پیرزن، مهربان و شبیه به مادر ها به نظر می رسید.
اول به سمت قبرستان حرکت کرد. کاملا لازم بود که اول همه چیز را برای مادرش بگوید و بعد برود.
پس برای اولین بار بعد از مرگ او لبخند زنان و حقیقتا شاد، برایش همه چیز را دوباره گفت و توضیح داد که چه هدفی دارد.
او تقریبا یقین داشت که صدای ظریف مادر را در اطرافش شنیده که می‌گوید : بهت افتخار می‌کنم .
نمی‌دانست که توهم است یا حقیقت، با این حال دوستش داشت و باعث شد پسر خنده ی گرمی سَر دهد و سرخ شود.
به سمت خانه ی پیرزن حرکت کرده بود. به طرز غریبی آدرس را به خاطر داشت. از کوچه ها می‌گذشت و به دنبال آن در آشنا می‌گشت.
اولین ضربه، از پشت سرش بود. آن قدر درد داشت که به نظر یک چماق سنگی می‌آمد.
پسر کامل حسش کرد. چیزی از پشت، محکم به سرش خورد و او حس کرد که جمجمه اش ترک برداشته.
قطرات خیس و چسبناک خون که از پشت سرش جاری شده بود را، کاملا فهمید اما بعدش نامفهوم بود.
ضربات از سوی زمین و آسمان به سمتش روانه می‌شدند.
پا، دست، چوب و حتی در میانشان تیزی چاقو را حس کرد.
گروهی مست و به قصد کشت به جانش افتاده بودند. نمیشناختشان، در واقع چیزی را ندید که بخواهد بشناسد. حدس می‌زد یکی از آن رقبای اهل قمار باشد که همراه با دوستانش بر سرش ریخته اند.
درد، از همه جا هجوم می‌آورد. سوزش بریدگی و حس کوفتگی تمام وجودش را پر کرده بود.
نفهمید چه مدت زمان مشغولش بودند، چون بی هوش شده بود.
وقتی به خود آمد کف زمین، خونین و داغون افتاده بود و ناله می‌کرد.
حالش بد بود و بارها عق زد. درد چطور می‌توانست انقدر کشنده باشد؟! احساس می‌کرد یک گله ی بزرگ از اسبان به رویش تاخته اند.
اما برایش هیچ کدام از این ها مهم نبود، با ضعف و سختی جیب کتِ خونی اش را گشت و پیدایش نکرد. لنگان تمام کوچه را رفت برگشت و با چشمان خون بسته اش در پی پاکت پول پیرزن بود.
پیدایش نکرد، برده بودندش.
برای بار دوم صدای ترک خوردن قلبش را شنید. حس کرد که ضعف و نومیدی چطور تمام وجودش را به آتش کشیده.
او می‌خواست آدم خوبی باشد، میخواست پول پیرزن و به هر زحمتی پول همه ی دزدی هایش را برگرداند،میخواست شرافتمندانه زندگی کند، حقش نبود به باد کتک بگیرنش و تنها دارایی اش را به سرقت ببرند.
این ها انسان نبودند! هیچ کس در دنیای پسرک انسان نبود. نسل بشر مدت ها پیش منقرض شده بود. شاید اصلا هیچ وقت هیچ آدمی وجود نداشت و این خود برتر بینی یک توهم احمقانه بود!
خودش چه بود؟! کار خودش هم همین ها بود. او هم اموال مردم را به سرقت می‌برد و بدبختشان می‌کرد. او هم انسان نبود، او هم یک گرگ وحشی بود که ضعیف شده و خسته بود.
او نمی‌دانست که یک روزی واقعا انسانی وجود داشته یا نه، ولی یک چیز را به خوبی درک کرده بود، این موجودات مثلا انسان، حیوانات پستی بیش نبودند!
پسر لنگان و تلو تلو خوران به اتاقش برگشت. زخم هایش را نبست، آن ها را دوست داشت، یادآور این بود که بهش ثابت کند این دنیا ارزش ماندن و بودن ندارد، لاقل اگر یک گرگ وحشی نباشی، ارزش ندارد!
با زحمت و در حالی که هر لحظه، درد دیوانه اش می‌کرد جملاتی احمقانه برای پیرزن نوشت. خودش هم نفهمید که چه نوشته و اصلا حرف هایش مفهومی داشته اند یا نه.
بعد گردنبد مادرش را برداشت و دوباره لنگ لنگان و با دردی جنون وار به سمت خانه ی پیرزن رفت.
هیچ کس نخواست کمکش کند، هیچ کس سعی نکرد که به انسان زخمی و بیچاره ای کمک کند.
یادداشت را همراه با گردنبند مادر از زیر در آشنا، به داخل هل داد. همان خانه ای که پیرزن قصد داشت درونش برود.
بعد هزاران فکر در سرش می چرخید و آزارش می‌داد.
مثل این‌که، شاید خود پیرزن به قصد دزدی می‌خواسته به آن خانه برود و یا این‌که شاید حتی مادرش هم یک قمار باز یا فاحشه بوده و او نمی‌دانسته.
از نظرش تفکراتش نفرت انگیز بود. او به پاک ترین انسان زندگیش داشت نسبت های بد می‌داد. مغز خسته اش فقط یک استدلال برای این اتفاق تحویلش داد و آن این بود که دیوانه شده.
وقتی دوباره به اتاق برگشت نفهمید که چطور با آن حجم از درد می‌شود خوابید، اما خوابش برد .
صبح روز بعد قصد نداشت که برود کار کند و در انتظار روز های خوب و خوشی باشد. او به اندازه ی کافی انتظار کشیده بود و بعید می‌دانست که بتواند دردی عظیم تر و وحشتناک تر را تحمل کند.
تکه کاغذی برداشت و درحالی که صورتش خیس اشک بود نوشت :
"به سمت پل می‌روم ؛
اگر در مسیر حتی یک نفر
به من لبخند بزند
نخواهم پرید"
بعد هق هقی از سر ناامیدی سر داد.
چطور دنیایش تا این حد وحشتناک بود؟!
یادداشت را روی زمینِ بی پوشش اتاقش رها کرد. تصور کرد حداکثر تا یک هفته ی دیگر در حالی که صاحب‌خانه عصبانی و ناسزا گویان به سمت اتاقش خواهد آمد و فریاد می کشد که باید اجاره بدهد، یادداشت را می‌بیند . پسر فکر کرد که مرد برای او اشک هم می‌ریزد و یا از اینکه نتوانسته آخرین اجاره را شده به زور از حلقوم او بیرون بکشد، حرص می‌خورد و فحش می‌دهد؟
از تصور این لحظات خندید، خنده اش تلخی بی نهایتی را دارا بود.
می‌دانست که این موجودات انسان نما لبخندی به او نخواهند داد و هیچ آدمی هم وجود نخواهد داشت.
با اين‌حال ذره امید کم سویی را درون خود حس می‌کرد که می‌خواست خودش به آن اتاق فکستنی برگردد...
حرکت کرد، راه پل را بلد بود و روزهای زیادی را در آنجا گذرانده بود. با خودش فکر می‌کرد :
چه چیز باعث شده بود که او فقط یک لبخند بخواهد؟!
پس خدای لعنتی این دنیا کجا بود؟!
اصلا این خدا چه بود که می‌گذاشت مخلوق هایش تا این حد بدبخت و وحشی شوند؟!
خدا در تصورات پسر وجود داشت اما نه از آن خداهای مهربان و بخشنده، خدای ذهن او، دیکتاتوری بی‌رحم بود که از رنج و عذاب مخلوقاتش لذت می‌برد.
باران می‌بارید و خیلی ها چتر بر روی سرشان گرفته بودند.
اما او طراوت باران را دوست داشت، بهش یادآوری می‌کرد زنده است و هنوز می‌تواند حس کند.
خوشحال بود که باران می‌بارد، این‌طور راحت تر اشک می‌ریخت.
دوست داشت برای آخرین بار به سمت قبر مادرش برود اما چه فایده ای داشت؟ او را به زودی ملاقات می‌کرد و حتی اگر می‌خواست برود، نمی‌توانست. کنترل قدم هایش با خودش نبود!
لب های آدم های اطرافش فاقد هر نوع خط منحنی به اسم، لبخند بودند.
مادری را دید که دست کودکش را به زور می‌کشید و فحش می‌داد، نه، او لبخند نداشت، کودک هم داشت فریاد می‌کشید.
پیرمردی را دید که سیگاری را به زور زیر قطرات باران روشن نگه داشته و اخم هایش توی هم بود، لبخند داشت؟ نه!
زنی را دید که صورتش سرشار از خشم بود، مردانی را دید که بر سر هم می‌زدند و فحش می‌دادند، لبخند داشتند؟ نه!
درک نمی‌کرد، دنیا واقعا این‌قدر تیره و تاریک بود یا چشمان او همه چیز را خاکستری می‌دید.
پل زودتر از موعد خود را نشان داد، انگار که اوهم بخواهد بگوید :
_بجنب پسر! باید زودتر بمیری!
پسرک حالا به هر چیزی چنگ می‌انداخت، به تک تک چهره های اطرافش خیره می‌شد و حتی چتر فردی را کنار زد تا صورتش را ببیند.
پیرمردی خرفت بود و او را هل داد، پسر بر روی زمین ولو شد و قطرات باران بیشتر وجودش را خیس کردند.
بلند شد، سخت بود، اما برخاست و این بار با عصبانیتی غیر قابل توصیف به سمت پل رفت.
خیلی زود روی پل بود. همان پلی که بخش عظیمی از خاطرات کودکی اش را شامل می‌شد. هیچ وقت فکر نمی‌کرد یک روز همان تکه های چوبی که ضربات پایش را بر اثر بازی تحمل کرده بودند، خودشان او را به سمت مرگ سوق دهند.
درونش سرشار از احساسات بود. احساس خشم می‌کرد، ناراحت بود و غمی غنی را می‌دید، ترسیده بود و نمی‌دانست که از پَسَش بر می آید یا نه. بازهم عصبانی بود، چطور هیچ کس سعی نکرد که کمکش کند؟ یک خنده چقدر برایشان قیمت داشت؟ حاضر بود بخردش، حاضر بود سخت کار کند و لبخندی حقیقی و گرم بخرد.! این ها دیگر چه آدم هایی بودند؟ چرا کمکش نمی‌کردند تا از کثافتی که درونش غلت می‌زد و غرق می‌شد بیرون بیاید؟
چرا؟! زدن یک لبخند ساده چقدر برای این ادم ها لعنتی زحمت داشت که دریغش می‌کردند؟!
بعد، دیگر عصبانی نبود، فقط خسته بود و پایانی می‌خواست.فقط می‌خواست تمام شود. میخواست که دیگر چیزی برای نگران بودن نداشته باشد.
میخواست از دنیای آلوده اش برود، هر کجا که ممکن بود.... لباسهایش را در آورد. کثیف و خونی بودند و نمی‌خواست که با آن ها بمیرد، ترجیح می‌داد مثل اولین روزی که پا بر زمین نفرین شده گذاشته بود، از آن برود. اين‌طوری جذابیت بیشتری داشت.
به آبی تیره ی رودخانه ی عمیق زیر پل چشم بست، روی لبه ی پل ایستاد و ناگهان دختری را دید با دسته ای گل آن سمت پل نگاهش می‌کند.
دختر، احتمالا گل فروش بود و صورتش از سرما به سرخی می زد ، اما مسئله ی مهم لب هایش بود که لبخند داشت. لبخندی گرم و زندگی بخش !
باد و باران شدت گرفتند، پسرک لغزید و به سمت آبی دریا سقوط کرد. فریاد کشید، نمی‌خواست بمیرد، دختر به او لبخند زده بود، لبخندی واقعی! اما دنیا مثل همیشه همان لحظه ی حساس، او را به سمت سیاهی و نابودی کشید.
لحظه لحظه اش را حس کرد. اول خیسی و حس بودنِ درون آب، بعد نفس هایش که خیلی سریع تمام شدند، شش هایش هوا می‌خواست، دنیا سیاه می‌شد و حس می‌کرد که هیولایی دارد با تمام قدرت فشارش می‌دهد، هوا میخواست اما نیرویی برای بدست آوردنش نداشت.
در واپسین ثانیه های زندگی تلخش و با اندک توانایی باقی مانده اش، لبخند زد. خاطرش آرام گرفته بود، او انسانی حقیقی با لبخندی واقعی را دیده بود و این خیلی خوب بود. این می‌گفت نسل آدم ها هنوز منقرض نشده. وجود یک انسان واقعی ارزشمند بود و می‌توانست که تمام دنیا را تغییر دهد هر چند که او توی آن دنیای خوب نباشد. پسر خوشحال و شاد شد.
او ملایم و با آرامش خاطر مرد.
پسر، لبخند زنان و با آغوشی باز مرگ را در آغوش کشید و برای همیشه خود را هم راز آبی دریا کرد.

دخترک در آن سوی پل نفسی از سر آسودگی کشید، کارش راحت شده بود و نیازی به دویدن بعد از دزدی اش نداشت. به سمت مکانی که قبلش پسر ایستاده بود رفت، لباس‌های کثیف را برداشت و با انزجار نگاهشان کرد. با خود اندیشید که اگر بشورتشان بهتر می‌شوند. هر چه بودند کمک می‌کردند که او کمتر سرمای سرسام آور آن روزها را حس کند.
به دریای خروشان زیر پایش نگریست و با خود فکر کرد که چه خوب مُرد، لااقل لازم نبود درد ها و بدبختی های آینده را تحمل کند.

سالیان سال است که این موجودات شبیه به انسان، بر روی زمین حکمرانی می‌کنند.
هنوز هم هستند و برای چند لحظه ی بیشتر زندگی می‌جنگند.
این‌که حالا چه هستند و به چه تبدیل شده اند را کسی نمی‌داند، فقط تنها چیزی که به وضوح معلوم است این است که این رفتار ها و طرز زندگی، انسان گونه نیست.

باشد که به مقام حقیقی انسانیت بازگردیم.



پی‌نوشت :

داستان الهام گرفته شده از این نامه خودکشی هست که واقعی ست.
البته خود داستان تخیلی بوده و حقیقت ندارد.

متن یک نامه خودکشی بجا مانده از دهه 1970:

"به سمت پل می‌روم ؛
اگر در مسیر حتی یک نفر
به من لبخند بزند
نخواهم پرید"
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکار خانم رایا امیری
سلام
داستان کوتاه همراز آبی دریا را خواندم. داستانی که مضمون و لحن تلخ و گزنده و ناامیدکننده و فضایی تیره داشت. داستان شما در زمان و مکانی نامشخص می‌گذشت:
«در روزگاران نه چندان قدیم، در سیاره ای به سیاهی شب، پسری خسته از مردمان شهر، با احساسی شبیه به ماهی به خشکی افتاده، زندگی سرد و بی روحش را می‌گذراند.»
در این داستان آنقدر برای شما بیان معنای تلخ و گزنده ناامیدی از مردم بی‌روح و بی‌عاطفه و بی‌رحم، مهم بوده است که دیگر جایی برای درک و فهم مستقل خواننده باقی نگذاشته‌اید! یعنی به خواننده اجازه نداده‌اید که خودش این جهان تاریک را ببیند و باور کند. خواننده دلیل این همه خشونت و بی‌رحمی آدم‌ها را نمی‌داند. آدمهای جهان شما حتی نام ندارند و شما اجازه نداده‌اید رابطه خانوادگی یا دوستانه میان آنها باشد.
«مردمان دنیای پسرک هم، همچون خرسی در خواب زمستانی نفسی می‌کشیدند و اظهار به وجود می‌کردند، اما آن ها هم چیزی که در دنیای داستان ها نوشته شده بود را درک نمی‌کردند، آن ها هم زندگی دلنشین و حقیقی را تجربه نمی‌کردند...»
نویسنده به‌عنوان حاکم مطلق جهان داستانش خواسته که جهان داستان در زمستانی ناتمام فرو برود و مردمان در خوابی زمستانی نفس بکشند.
«پسر سر تا سر زندگیش شکست بود و شکست...» با توجه به این جمله، پسر داستان شما سرتاسر زندگیش شکست است. اما کدام شکست؟ از نظر نویسنده مهم نیست چه شکستهایی پیش از این خورده که به این درجه از ناامیدی رسیده است. بلکه برای اثبات ادعایش از این جا به بعد ناکامی‌هایی از او را نشان می‌دهد: عدم موفقیت در نجات مادر از بیماری و در نهایت مرگ او، گرسنگی کشیدن به خاطر بی‌پولی و دزدی کیف جیبی مردی دیگر، قماربازی و گرفتار الکل شدن، دزدی کیف پیرزن و حتی زمانی که پسر می‌خواهد تغییر کند و کار کند و پول پیرزن را بعد از چند هفته برگرداند باز هم او را گرفتار دزدان می‌کند تا پول پیرزن را ببرند و او را مجروح کنند!
اگر هدف شما فقط نشان دادن دنیایی زشت و تاریک و ناامیدکننده بوده شما موفق شده‌اید! هرچند که برای این هدف به این همه نوشتن و این همه توصیف و توضیحِ واضح نیاز نبود.
مثلاً «برخی وقتها که تعدادشان انگشت شمار بود!» جمله بعد از «برخی» بیان همان برخی است! یا همان جمله‌ای که پیش از این به‌عنوان نمونه آوردم: «مردمان دنیای...» نفس کشیدن مانند خرس در خواب زمستانی یعنی چه؟ اظهار وجود برای کی؟
"زبان" ضعف داستان شما و البته قوت داستان شما هم هست. از داستان‌تان بر می‌آید که شما کتابخوان هستید و انبانی سرشار از کلمات و ترکیبهای وصفی در دسترس دارید که هنگام نوشتن داستان، جاری می‌شوند. اما اگر این کلمات را اهلی نکنید، اختیار لگام کلمات سرکش از دست شما خارج می‌شود و نوشته شما را زمین‌گیر خواهند کرد. به این ترتیب داستان شما پر می‌شود از کلمات زیبا و ترکیبهای ادبی بدیع که داستان را به پیش نمی‌برند و آن را تبدیل به متنی کشدار و کسل‌کننده خواهند کرد.
این به ماهیت داستان بر می‌گردد. داستان انشاء، مقاله یا قطعه ادبی نیست. باید ماجرایی جذاب را پیرامون یک شخصیت اصلی بیان کند. شما ماجرایی تعریف کرده‌اید که باید با آن شخصیت پسر را بیشتر بشناسیم. اما نمی‌دانیم این پسر چندساله است؟ چه شکست‌هایی خورده است؟ چرا غیر از مادر کسی را ندارد و تنها است؟ پیشینه و گذشته شخصیت مهم است ولی شما توجهی به آن نکرده‌اید.
زاویه دید در تمام داستان، روایت دانای محدود به پسر است که ناگهان در بخش پایانی می‌چرخد و محدود به دختری می‌شود که داستان را هم او تمام می‌کند. دختری که در نگاه پسر، لبخند زده بود و می‌توانست بهانه ادامه زندگی پسر باشد. لبخندی که پس از سقوط تصادفی پسر از پل متوجه می‌شویم خیالی خام بوده است و او هم به خلاف تصور پسر، بویی از انسانیت نبرده و دزدی خرده‌پا بیش نیست! معمولاً تغییر زاویه دید در داستان کوتاه درست نیست.
این بخش انتهایی داستان شما که به بهانه تغییر زاویه دید، مثال زدم از بهترین بخش‌های داستان شما است. پایانی که از عنصر غافلگیری خوب استفاده شده است. به نظرم پایان داستان شما پایان منطقی داستان است. از دیگر بخش‌های خوب داستان شما جایی است که پسر پس از سه هفته کار در رستوران، مزدش را در پاکتی به در خانه پیرزن می‌برد تا پول سرقت کرده را پس دهد اما اتفاقات ناگواری برایش می‌افتد و پول سرقت می‌شود. این‌جا هم از عنصر غافلگیری به جا استفاده شده بود و نشان از خلاقیت نویسنده داشت.
من در مجموع داستان شما را داستان موفقی ارزیابی می‌کنم که نمایانگر نویسنده جوان و خوش‌آتیه است. امیدوارم در آینده داستان‌های بهتری از شما بخوانیم.

با احترام

دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت