حرف‌های خود را در داستان بگوئید نه در توضیحات بیرونی.




عنوان داستان : شکوه مرگ ماهی ها
نویسنده داستان : فرانک کابلی

دخترک ، بر خلاف همیشه که پر انرژی و پر تکاپو بود ،خستگی از سر و رویش میریخت
هربار خسته میشد خراب کاری هایش بیشتر میشد خدا هم عادت داشت به این سر به هوایی ها...
دور از هیاهو به دریا پناه برد، ماهیگیری شبانه کار کسی جز او نمیتوانست باشد سوار قایق شد پارو زنان خود را به وسط دریا رساند آنجا که آب آرام میگیرد ، به سر قلاب کرم کوچک خشک شده ای آویخت و برای لحظه ای تلاش کرد مرگ کرم را بخاطر بیاورد
قبل از حرکت پیرمرد دریا بان به او گفته بود تنها به دریا زدن کار دختری یه سن و سال او نیست دلش برای پیرمرد سوخته بود ، دستان پیرمرد را گرفته بود بوسه ای از سر حزن و نا امیدی روانه ی دستان زحمتکشش کرده بود،
-تو فرزندی داری؟
-آری دختری دارم به سن و سال تو اما او ماشاالله عیال وارست تا چند روز دیگر پدربزرگ میشوم

به چشمان پر از ذوق پیرمرد نگاه کرده بود بیشتر دلش برایش سوخته بود
اشک های دخترک از چشم هایش سرازیر شد و پیرمرد با صدای گرمش به او آرامش داده بود

دخترک گفته بود من هرگز پدرم را در آغوش نکشیدم و خود را در آغوش پیرمرد رها کرده بود چند ثانیه سر به سینه اش گذاشته و ضربان قلبش را خوب گوش داده بود
حالا وسط دریاست ، و دارد به لحظه ی مرگ کرم کوچکی که به سر قلاب بسته فکر میکند
قلاب را در آب می اندازد آواز لالایی سر میدهد انعکاس صدایش در آب میپچد سحرانگیز و زیبا و بی پرواست ماهیان دسته دسته به صدایش گوش میکنند دور تا دور قایق کوچکش حلقه میزنند تور را به آب می اندازد ماهی های بزرگ و کوجک اسیر میشوند
قلاب را در میاورد ماهی کوچکی به قلاب چسبیده است، دخترک خنده اش میگیرد این ماهی کوچک در مقابل خیل عظیم ماهیان شکار شده ناچیزست اما تنها دست آورد طبیعی اوست ... به ماهی نگاه میکند،

گریه و خنده اش را نمیتوان تمییز داد، صدای فرشته ها در گوشش میپیجد !!
دوتا یشان که از صدها سال پیش سر عداوت و دشمنی با او را داشتند در گوش هم پج پج میکردند :مثلا قرار بود امشب دست از جان زمینیان بردارد آنجا را نگاه کن ماهی های بیچاره....
به ساحل برگشت و جنازه ی ماهی ها را در ساحل رها کرد، پیکر بی جان پیرمرد سرد و کبود همانجا که دیشب ایستاده بودند افتاده ، قطره اشکی بر صورتش لغزید ماهی از قلاب گرفته اش را در دست پیرمرد گذاشت و دور شد رفت تا جایی میانه ی زمین و آسمان از درد آنچه که بود به خود بپیچد ! و چه جان فرسا و روح کش است درد بیزاری از خودت.‌.‌
فردا روز نامه ها تیتر زدند پیرمرد ماهیگیر از غم آن که تنها توانسته بود ماهی کوچیکی شکار کند سحر در ساحل جان سپرد و ماهی ها در غم او خودکشی کردند!!!
نقد این داستان از : احسان عباسلو
توضیح شما در انتهای داستان اضافی است. داستان نباید نیاز به توضیح داشته باشد. هر چه می‌خواهید بگوئید باید درون داستان باشد. داستان می‌آید تا حرف‌های ما را بزند، و داستان همان حرف‌های ماست. قرار نیست چیزی هم خارج از داستان گفته باشیم.
فارغ از این نکته، چیزی را که در ذهن داشته‌اید نتوانسته‌اید روی کاغذ پیاده کنید. اگر قرار بوده این دختر را فرشته مرگی بگیریم که شما مورد نظر داشته‌اید، چه ننشانه‌ای برای این ادراک در متن گذاشته‌اید تا خواننده در مسیر درست پیش برود و همان ایده شما را بگیرد. چه نشانه‌ای این دختر را به یک فرشته مرگ تبدیل می‌کند؟ این که پیرمرد در داستان بمیرد آن هم در جایی که دختر نزد او نبوده چگونه به ما می‌گوید که دختر فرشته مرگ بوده و پیرمرد در ملاقات با او مرده است؟ مرگ پیرمرد هزار دلیل می‌تواند داشته باشد و ضرورتا دیدارش با دختر دلیل این مرگ نیست.
این که خدا به سر به هوایی‌اش عادت داشته باشد دلیل این نیست که ما او را باید فرشته بگیریم. یا جایی که گفته‌اید "دوتایشان که از صدها سال پیش سر عداوت و دشمنی با او را داشتند در گوش هم پج پج می‌کردند: مثلا قرار بود امشب دست از جان زمینیان بردارد...." چون ما انسان‌ها هم چنین اعتقاداتی نسبت به برخی فرشتگان داریم و شخصیت شما به گونه‌ای پردازش شده که همچنان انسان بودن برایش باورپذیرتر است. کارهایش هم گرایش به سمت زندگی و امید دارند تا مرگ. به نظر رفتن به دریا از سر رفع دلگیری است و این یعنی حرکت به سمت شادی و زندگی. فرشته مرگ که نباید چنین چیزی را نشان دهد ولو این که این حرکت به مرگ انسان و ماهی‌ها بیانجامد. "دور از هیاهو به دریا پناه برد، ماهیگیری شبانه کار کسی جز او نمیتوانست باشد سوار قایق شد پاروزنان خود را به وسط دریا رساند آنجا که آب آرام میگیرد" این حرکات نشانه فرشته مرگ بودن نیست. به‌عنوان یک نگاه جدید البته می‌توانست قابل قبول باشد اگر فقط نشانه‌ای در متن وجود داشت که دختر را مرگ می‌گرفتیم. یک راه‌حل این معضل استفاده از تمثیلات و نمادهاست. مثلا نام دختر می‌توانست یک تلمیح باشد، یک نماد، یک استعاره از فرشته مرگ. در شروع حرکت شما در مجموع نشانه‌ای برای این که دختر را فرشته مرگ بگیریم نداریم.
شروع داستان شما به گونه‌ای است که ما شخصیت محوری و اصلی را دختر می‌گیریم. اما اسم داستان به نکته‌ای دست سوم اشاره می‌کند، مرگ ماهی‌ها. دختر نقش اول را دارد و بعد مرگ پیرمرد است که بیشتر از همه به چشم می‌زند به خصوص آن که پایان‌بندی داستان با اوست. گشایش و پایان‌بندی که اصلی‌ترین نقاط جذب و حمل توجه ما هستند بر روی دختر و پیرمرد متمرکزاند آن وقت شما نام را روی ماهی‌ها برده‌اید در حالی که ماهی‌ها نه استعاره‌ای از پیرمرد و مرگ او هستند و نه از خود دختر. اگر نام دختر ماهی بود باز قضیه فرق می‌کرد.
زبان متن شاعرانگی زیادی دارد اما به تناسب ایده داستانی‌تان قابل پذیرش است. متونی که به مرگ در چنین حال و هوایی اشاره دارند می‌توانند زبان شاعرانه هم داشته باشند چرا که این زبان با ایده شما و با شخصیت یک توع تضاد پیدا می‌کند و این تضاد است که زبان را زیبا می‌کند. زبان شاعرانه برای جایی که مرگ حضور دارد و داستان به سمت مرگ و اندوه پیش می‌رود زیباست.
جدای از این، داستان را در مسیر خواست لحظه‌ای خود پیش نبرید. به این جملات خودتان دقت کنید "قلاب را در آب می اندازد آواز لالایی سر می‌دهد انعکاس صدایش در آب می‌پیچد سحرانگیز و زیبا و بی پرواست ماهیان دسته دسته به صدایش گوش می‌کنند دور تا دور قایق کوچکش حلقه می‌زنند تور را به آب می اندازد ماهی های بزرگ و کوجک اسیر میشوند". شما اصلاً از تور صحبت نکرده بودید. تمرکز را به شدت روی قلاب برده بودید بعد ناگهان تور وارد داستان می‌شود و در جایی که انتظار داریم قلاب کاری بکند این تور است که وارد داستان می‌شود و ماهی‌ها را صید می‌کند.
داستان از نظر پیرنگی زیباست و احساس خوبی هم در جملات و کنش‌ها دارد اما در راستای نظر شما پیش نرفته است. کنش غریب دختر در ماهیگیری نیمه شب می‌تواند داستانی باشد اما نه از این منظر که ما با فرشته مرگ قرار است روبرو باشیم.
غیرمستقیم‌گویی با گنگ‌گویی و ابهام تفاوت دارد. این داستان دچار ابهام است و شخصیت آنی نیست که شما مد نظر دارید. نکته نهایی این که باید بدانیم چه چیز را باید غیرمستقیم بگوییم. داستان شما بر درونیات دختر متمرکز بود تا بر فرشته مرگ بودن او. یعنی اگر به صراحت داشتیم با فرشته مرگی روبرو هستیم که از وظیفه خود خیلی غمگین است داستان بسیار زیباتر می‌شد. این غمگین بودن فرشته مرگ است که زیباست و نه فرشته بودن او.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت