رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید!




عنوان داستان : کویر
نویسنده داستان : فائزه امیدوار

آن شب، آسمان کویر رنگ اعتذار بود، برای اثبات تعلقاتم. بهترین ترانه سماجت ،بر اینجا ماندن هایم. آن شب،آسمان مثل همیشه تخته سیاهی بود برای سرودن هایم .ستارگان ، حرف بی پایان کنار هم چیدن هایم و من شاگرد شب،در تمام دیکته های ناتمام آن سال هایم. و اکنون آخرین دیدار با تو در پشت بام کوچک خانه گلی هایم.
امشب ،نوبت وداع ست؛ با بزرگراه محفل خیال هایم . آری ؛ همان راه که هر شب،با موتور گازی مرکب خیال،از زیر آسمان دهاتمان ،آغاز وتا ورای عاشقانه های لیلا بالا می رفت .
به راستی ، عجب سیر و سلوکی بود،آنگاه که در چال و چوله های راه ، گاه زیر رعدهای هندل موتور گازی،گیر می کردیم؛ و به بهانه ی نفس تازه کردن ،از جویبار باغ خیال، جرعه ای آب گرفته ؛ در سایه درختان سرو، سرهایمان را رو به آسمان خیال، دست هایمان گشوده ، گاه می دویدیم و گاه در زیر تاریکی شب دراز کشیده ، در سکوت ، آسمان را می نگریستیم.
و در نزدیکی سحر، باز بر موتور گازی خیال، سوار گشته بر چال و چوله های شاهراه، بالا و پایین می آمدیم و در سرازیری سرسره های تخیل به آسمان کوچک دهاتمان باز می گشتیم .
اما امشب گویی قرار است؛ همه الیاف خیال ، در بقچه ی کوچک وجودم جا بگیرد. چرا که فردا دیگر مجال پرواز نیست.
آسمان ، فردا شب حصاری سنگی است؛ که نه در زیر آن می شود بال پرواز گرفت؛ و نه در ورای آن . اینجا تهی گاه پر رمز و رازی است، که غایت،تمام خاطرات خوشم با کویر در آن چال می شود و حال آنکه فردا اول باری است ؛ که قرار ست ، پا از زبر این پوچستان پر راز بیرون نهم؛ تا کنون به هزار سفر بر مرکب خیال،کوچه کوچه های ،این تمامستان را زیر پا نهاده ام. آری روزی به زیر آسمان کویر قلم بر دست گرفته و امروز در آنجا ، قلم جا نهاده ام.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام و یاد خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و گرامی. این نخستین داستانی است که من از شما می‌خوانم. البته بهتر است بگوییم نوشته. چون نوشته شما داستان نیست.
داستان تعریف خودش را دارد. نویسندگان بزرگ دنیا سعی کرده‌اند تعریفی برای داستان ارائه دهند. هر کسی هم از دیدگاه خود داستان را تعریف کرده است. ناصر ايراني در تعريف داستان مي‌گوید: اصطلاح داستان در محدوده هنر داستان‌نويسي يك معني عام دارد و يك معني خاص. در معني خاص شامل رمان و داستان‌كوتاه مي‌شود و در معني عام به هر " اثر هنري منثور" گفته مي‌شود.
يكي ديگر از تعاريفي كه از داستان شده است، چنين است: داستان اثري است روايي به نثر كه مبتني بر جعل و خیال باشد. اگر طولاني باشد به آن رمان و اگر كوتاه باشد به آن داستان‌كوتاه مي‌گويند.
ارسطو در بوطيقا مي‌گويد: داستان از سه قسمت تشكيل شده است: آغاز، ميانه و پايان.
تعریف‌های مختلفی درباره داستان گفته شده است. شما می‌توانید با جستجوی مختصر در اینترنت این تعاریف را پیدا کنید. اما آنچه که مسلم است عناصر اصلی داستان باید در یک داستان وجود داشته باشد تا به آن داستان بگوییم. داستان دربردارندهٔ چند عنصر اصلی است: پیرنگ، شخصیت، معنا، روایت و زاویهٔ دید. این عناصر بسیار مهم‌اند و شما باید خودتان داستان‌تان را رصد کنید و ببینید آیا نوشته شما به داستان نزدیک است یا نه.
البته باید بگویم شما در پایان اشاره کرده‌اید که این نوشته داستان نیست و صرفاً یک متن ادبی است. اما مترومعیار ما برای ارزیابی کارهای ارسالی به سایت، همان مترومعیار داستان است. ما بر اساس همین مترومعیارها ایرادات داستان‌ها را اعلام می‌کنیم. باید بگویم داستان نوشتن بر متن ادبی نوشتن ارجحیتی ندارد و این شما هستید که تصمیم می‌گیرید قدم در کدام وادی می‌گذارید.
اما پیشنهاد من این است که حتی اگر متن ادبی هم نوشتید سعی کنید همان متن را دراماتیک بنویسید. درام عنصر بسیار مهمی در نوشته‌ها است که می‌تواند جذاب باشد و مخاطب را درگیر کند. هر نوشته‌ای دراماتیزه باشد می‌تواند مخاطب را جذب کند. درام وسیله‌ای است که مخاطب را می‌تواند به تور بیاندازد. شما می‌توانید همین متن ادبی‌تان را با اضافه کردن اتفاقات و ماجراها دراماتیزه کنید.
مثلاً شروع نوشته‌تان باید جذاب باشد. حتماً کتاب‌های قواعد نویسندگی را بخوانید. ویژگی‌های یک شروع خوب را یاد بگیرید. نوشته‌مان را از کجا آغاز کنیم که مخاطب جذب شود. قلاب را چگونه باید انداخت که مخاطب نتواند از نوشته جدا شود؟ «آن شب، آسمان کویر رنگ اعتذار بود، برای اثبات تعلقاتم. بهترین ترانه سماجت ،بر اینجا ماندن هایم. آن شب،آسمان مثل همیشه تخته سیاهی بود برای سرودن هایم .ستارگان ، حرف بی پایان کنار هم چیدن هایم و من شاگرد شب،در تمام دیکته های ناتمام آن سال هایم. و اکنون آخرین دیدار با تو در پشت بام کوچک خانه گلی هایم.» این پاراگرافِ نخستین شماست. شما از کویر صحبت می‌کنید. از شب. از ستارگان. متن‌تان کمی سنگین است. و خسته کننده. هرچند حجم کلی کار شما کوتاه است. اما سنگینی متن و همچنین غیر‌داستانی بودن متن مخاطب را دل‌زده خواهد کرد.
در ادامه به این جمله می‌رسیم: «امشب، نوبت وداع ست؛ با بزرگراه محفل خیال هایم. آری ؛ همان راه که هر شب،با موتور گازی مرکب خیال،از زیر آسمان دهاتمان ،آغاز و تا ورای عاشقانه‌های لیلا بالا می‌رفت.»
اینجا آغاز درام است. این جمله‌ها دراماتیک هستند. از یک داستان حکایت می‌کنند. مخاطب را جذب می‌کنند. انگار قرار است قصه‌ای بشنویم. قصه عشق و البته در ادامه قصه جدایی را. چقدر من کلمه موتورگازی را در این جمله دوست دارم. مرکب خیال شده است. موتورگازی هرچند شاید به متن‌تان در ظاهر نچسبد ولی به نظر من این متفاوت بودن بسیار زیباست و همانند سهراب که به سیگار می‌گوید: شاخه نور. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید.
این جمله پتانسیل بالایی دارد. می‌تواند ابتدا از عشق و مسافرت‌های شبانه با موتورگازی که در روستا بین عاشق و معشوق می‌گذرد حکایت کند و همچنین جایی که درام کار بالاتر می‌رود بسیار زیباست. یعنی لحظه جدایی و یا همان وداع. جمله با این آغاز می‌شود: امشب نوبت وداع ست. به نظرم اگر این جمله به عنوان اولین جمله داستان یا متن‌تان اگر بود بسیار خوب می‌شد. چرا که پتانسیل خوبی دارد و مخاطب را می‌تواند رد همان لحظه به تور بیاندازد.
همچنین باید بگویم. این جمله به عنوان بهترین جمله نوشته‌تان است و ای کاش همین را می‌گرفتید و ادامه می‌دادید. و داستان عشق یک دختر و پسر را می‌گفتید که الآن دست تقدیر آنها را از هم جدا کرده است. هرچند شما این جمله را ادامه داده‌اید: «به راستی، عجب سیر و سلوکی بود،آنگاه که در چال و چوله های راه ، گاه زیر رعدهای هندل موتور گازی،گیر می کردیم؛ و به بهانه ی نفس تازه کردن ،از جویبار باغ خیال، جرعه ای آب گرفته ؛ در سایه درختان سرو، سرهایمان را رو به آسمان خیال، دست هایمان گشوده ، گاه می دویدیم و گاه در زیر تاریکی شب دراز کشیده ، در سکوت ، آسمان را می نگریستیم.»
و حتی از نزدیکی‌های سحر نیز گفته‌اید اما بعد داستانی کار کم شده است و شما به گفتن چند صحنه آن هم با نثر سنگین ادبی که مخاطب را به احتمال زیاد براند، کارتان را به پایان رسانده‌اید. بهتر بود از درگیری‌ها و تضادها و اکت‌های این دو عاشق سخن می‌گفتید.
در ادامه به نظرم جای یک چیز هم بسیار خالی است. علت اینکه چرا این‌ها از هم باید جدا شوند. چرا امشب نوبت وداع است؟ شما باید مخاطب را قانع کنید. اگر در دو پاراگراف این را می‌نوشتید به نظرم مخاطب بسیار راضی‌تر داستان شما را ترک می‌کرد. الآن حس مخاطب بعد از اتمام این نوشته این است که با یک ناداستان طرف است که پر از کلمات ثقیل است.
از داستان‌گویی نترسید. تمرینش کنید. می‌شود داستان نوشت با کلمات ادبی و حتی ثقیل. می‌شود یک سبک جدید اختراع کرد که سبک خود شما باشد. شما خداوند نوشته‌تان هستید. شما خالقید! پس حتماً سعی کنید و سعی کنید و سعی کنید. فراموش نکنید که باید داستان بسازید. حتی اگر می‌خواهید متن ادبی بنویسید. باید روایت داشته باشید. باید از داستان‌گویی نترسید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. امیدوارم به آنچه که دل‌تان می‌خواهد در نویسندگی برسید. موفق و سربلند و پیروز باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت