اهمیت نثر




عنوان داستان : قاب خیال وجنون
نویسنده داستان : یلدا نامور

روبروی ایینه ایستاده‌‌‌‌‌‌‌‌ام.داخلِ اتاق تقریباً تاریک،یک طرفِ صورتم روبه روشنایی نوری است که ازپنجره می‌تابد و نیمه دیگرصورتم درتاریکی است.خودم را می‌بینم درآیینه با موهای وزشده بلند ،بیشترشبیه یک کلاه پشمی هست.به صورتم دست میکشم ،زبری موهای اصلاح نشده را زیر پوست دستم حس می¬کنم ،لاغر شده‌ام، همه لباس‌ها و شلوا‌رهایم بتنم گشاد‌شده ،ازضعف و بیحالی بزورسرپا می‌ایستم روی تخت چوبی بزرگ کنار کنسول ایینه قدیمی ولو می‌شوم ،مثل حالتِ نوزادی در شکمِ مادر،زانوهایم را توی شکمم فرو می‌برم .
خوابم می‌برد. درجهانی دیگرهستم.جنگلی ناشناخته با درختانی افراشته وسیاه، تنهاایستاده‌ام، روبروی کالبدِتاریک تمام قدخوابیده¬است روی زمین، بصورتش نگاه می¬کنم صورتی نمی‌بینم. ریسه‌های نورانی بسیارزیادی از کالبد به زمین وصل شده است نزدیک‌ تر می‌روم جریانِ نوردر ریسه‌ها اول کُند بعد قطع می‌شود. با احساس خفگی از خواب بیدار می‌شوم .عرقِ سردروی پیشانی‌ام می‌نشیند. پی درپی به گلویم چنگ می‌زنم. ردِ نا خون روی پوست گلویم می‌سوزد.چشم‌های مادرم درتابلویِ آویزان دیوار روبرو به من زل می‌زند.تابلوی چهره‌اش راخودم کشیده‌ام .آنقدرجزئی ودقیق که وقتی نگاهش می‌کنم. فکر می‌کنم زنده است. ازاین فکرپشتم می‌لرزد.نگاه پریشانم به صندلیِ خالی روبروی تخت می¬افتد.
زمانی ساعت¬ها روی این صندلی می¬نشستنم. مراقبِ مادرم بودم.روی تختش هفته‌ها با چشم بسته دراز کشیده بود وتکان نمی¬خورد .قفسه سینه‌اش آرام وکند بالا وپایین می¬رفت . وقتی دست‌هایش توی دستم می‌گرفتم. نرمی وچروک پوستش را حس می‌کردم . دست‌هایش مثل سابق گرم نبودوهر روز بیشترازقبل تحلیل می¬رفت. من دستم روی بینی اش می‌گرفتم که ببینم نفس میکشد .شاهد مرگِ تدریجی‌اش بودم. شاهدِ مرگ بودن چیز عجیبی است وقتی کالبدِ انسانی را نگاه می¬کنی و سکونِ نادیدنی روی کالبد را حس می¬کنی. بُهت ازمرگ هنوز حس هنوز توی اتاقش نفس می‌کشد روی سقفِ چوبی اتاق وروی دیوارها وصندلی رسوخ کرده است. نفس کشیدن در این اتاق برایم سخت است حالم خراب‌ تر می‌شود لرزمی‌کنم از روی تخت بلند می¬شوم. با سرورویی عرق کرده بزور سرپا می‌ایستم. پاهایم روی زمین می‌کشم.
بطرف کارگاه نقاشی ام می‌روم .کارگاه سقفش بلنداست.نوراز پنجره های طویل آن به داخل کارگاه می‌تابد. روبروی تابلوهایم می‌نشینم یک یکشان را نگاه می‌کنم .نقش‌هایی ازشهر ومردمان شهر، چشمم به تابلوی دختر گل فروش می‌افتد. دختری با صورتی ظریف وکوچک یک طرف صورتش زیر انبوه دسته‌های گل پنهان مانده است .لبخند دوست داشتنی اش درتابلوی نقاشی عذابم می دهد. یاد ان‌روز می‌افتم. ارغوان لبخند به لب درحالی که دست در دست آن مردک پیر وکوتوله ، صاحب گالری، سوار ماشینِ مدل بالایش شد. صدایش کردم با تعجب سرش را سمتم چرخاند و آن‌مردک بی‌شرم تاچشمش به من افتاد. پایش را روی پدال گاز گذاشت قبل ازاینکه بتوانم به آنها برسم ماشین به سرعت دور شد.
نمی دانم یاد گذشته است یا ضعف بدنی‌¬ام باعث می‌شوداحساسِ سرما کنم. بانگاهم دنبال چراغ نفتی کوچک می‌گردم. روشنش می‌کنم فیتیله‌ی چراغ نفتی دود می‌کند. ازدودش سرفه‌ام می‌گیرد. میان سرفه‌هایم رو به تابلوی ارغوان مخاطبم باشدبخودم می¬گویم باید قید نمایشگاه نقاشی را می‌زدم .وقتی آن مردک آنطوری نگاهش می‌کرد. یک مشت حواله‌اش میکردم حسابِ کار دستش بیاید. به چشمهای درشت وسیاه ارغوان درقابِ نقاشی به من خیره¬است می¬گویم قبول کن بعد ازآن نمایشگاه بهانه‌گیر شده بودی .تو رفتی بعد از رفتنت چیزهای کوچکی مثل بوی رنگ ، خطوط ورنگهای روی بوم مرا یاد تو می‌انداخت. چیزی دردورن من تورا می‌جست. بدون توشدم نقاشِ دیوانه‌ی دوره گردی که نقاشی مردم شهرمی‌کشد ونشانی تورا می‌پرسد.
دودِ چراغ رفت ته حلقم ازگرما¬ی چراغ گُرمی‌گیرم. چشمهایم پرازاَشک می‌شود. پیش رویم چشم¬های ارغوان است ازتوی تابلوی نقاشی روی من میخ شده است .عمقِ نگاهش را نزدیک بخود حس می‌کنم. چشم¬هایش ازهرچیزی به من نزدیک‌ تراست. حتی وقتی پیدایش کردم و دستش در دست دیگری بود، همیشه وقتی نگاهش کردم اورا نزدیک به خود احساس می‌کردم. شاید برای همین ساعت‌ها منتظرمی‌ماندم تا ازدور تماشایش کنم .
عادت کرده بودم به اینکه از دورتماشایش کنم. خودش یک روز عصبانی و کلافه جلو آمدو گفت حرفهایی دارد قرارگذاشتیم در کارگاه نقاشی ام حرف بزنیم. بعد از مدتها رفتنت درآن روزرویایی تورا دیدم. از نزدیک، در کارگاه نقاشی‌¬ ام، کنار بوم ورنگ وتابلوهای نقاشی
از دیدنت خوشحال بودم و وقتی با من حرف می‌زدی هیچ چیزدیگری را نمی‌فهمیدم .می‌گفتی دیگر حق ندارم دنبالت باشم حتی ازدور تماشایت کنم ومی‌گفتی همه چیزتمام شده ، به خودم می‌گفتم پس تکلیف نقاشی‌های نیمه کاره‌ ام ازتو چه می‌شود . سرم پرشده بود از از واگویه حرفهای ناگفته‌ام با تو
فکر می‌کردم تورادر خواب دیده‌ام.اگرازروی چهارپایه نقاشی تکان بخورم ،خوابم پاره می‌شود.لابد برای اینکه مرا بخود بیاوری،چند تابلویی را که ازچهره ات کشیده بودم. برداشتی محکم به زمین زدی با صدای افتادن تابلو‌ها ودری محکم بعد ازرفتنت پشت سرت بسته شد .بخودم آمدم
عصبانی ام از خودم ازاینکه هنرم برای کشیدنت توراهمانگونه که هستی کافی نبود با پا محکم زدم زیر چراغ نفتی ،آتش شعله ورشد به یکی تابلو‌ها گرفت .از پرده‌ها به سقف وسپس به همه جا سرایت کرد. دود تمام فضارا پرکرد.
نقش برزمین افتادم وطاق باز رو به سقف دراز کشیدم به قلبم ازروی قفسه¬ی سینه چنگ ‌زدم. بین تابلوهای چهره مردمانِ شهر احاطه شده‌ام. نگاهشان مستقیم رو به من است سنگینی نگاه‌ها به من فشار می اوردو من رو برمی‌گردانم به نگاه آشنای چشم‌های ارغوان ، تابلو چشمهایش درمیانه آتش شعله وراست
آتش تا سقف بالا میرود هیچ نمیماند جز رنگ های زنده‌ی اتش، نور تپنده قرمز،وزرد باشکوه وتلالونارنجی شعله‌های آتش، من نیمه هوشیار صدای بلند آژیرآتش نشانی را می‌شنوم. چند نفر از درِ کارگاه داخل می‌شوند واز روی زمین بلند‌م می‌کنند ومرا سمت بیرون می‌برند.
***
مانی سرش را به پشتی کناپه بزرگ تکیه داد.بدنش توی کناپه قدیمی مطب فرو رفته¬بود. اوبه ردیف گلدان‌های چیده شده زیر پنجره آبی اتاق خیره ماند. دکتردر حال خواندن پرونده بیماربود بیمار،نقاش جوانی به اسم مانی است. بعد مرگ مادرش بتنهایی زندگی می‌کرده وبه دلایل نامعلومی اقدام به خودسوزی در کارگاه نقاشی اش نموده است بیماربعد چند جلسه روان¬درمانی سکوت می‌کندوحرفی نمیزند.
دکترعینکش را ازروی صورت خود بر می دارد،دسته ضخیم ان را با نوکِ انگشت می گیرد. روی میز می‌گذارد .مانی به چشم های ریز دکتر بعد برداشتن عینک نگاه کرد پتره دکتر را درذهنش به تصویر درآورد . چشم های ریز ابرو‌های پهن کله ی تاس و بی موو صورت چند ضلعی دکتر را در ذهن خودش طراحی می¬کند هوس نقاشی به سرش می‌زند به دستهایش نگاه می‌کند دراثر ضعف می¬لرزد. دکتر مانی رابه دقت از نظر گذارد ذهن مانی درگیر ترکیب بندی رنگ گلهای چیده شده زیر پنجره چوبی اتاق است. دکتر نوک خودکارش به میز می کوبد ودر حالیکه سعی دارد او را بخود بیاورد مانی را صدا کردوگفت: «مانی با شما هستم .می دانید به چه دلیل اینجا هستین؟ مانی آرام سررا به علامت نه بالا برد دکتر گفت :« یعنی هیچ خاطره¬ای ازحادثه‌ی آتش سوزی ندارید؟» مانی به لب¬های دکترتکان میخورد. نگاه می‌کرد .درذهنش درست متوجه نمی شد دکتر چه میگوید.
دکتر باصدای بم وبا طمانینه خاصی گفت: «حدوداً یک ماه است دراین آسایشگاه بستری هستین وتحت درمان قرار گرفته¬اید با ادامه‌ی معالجات وهمکاری شما به زندگی عادی برخواهید گشت»
مانی حس کرد لبها ودهانش بخاطر قرصها یی که درآسایشگاه بخوردش می‌دهند. مرتب دهانش خشک می‌شود. آب دهانش را بزور قورت دادولی تقاضای آب نکرد.دکتروقتی دید مانی حرفی نمی‌زند گفت : «وضع خوابتون چطوره ؟راحت می‌خوابین؟» مانی با صدایی لرزان گفت :خواب... دکتر گفت :«آره خواب ، اگر خوابی دیده اید راحت باشین از خوابتان تعریف کنید » مانی با حالتی مالیخولیایی گفت:
«دیشب خواب عجیبی دیدم . خواب باغی بزرگ ودختری جوان ،انگارایستاده باشم درپس زمینه یک تابلو نقاشی ،دختر روی پرچین بلند باغ نشسته و من طرح باغ وآن دختر را روی بوم می کشیدم رنگها می درخشید خطوط در تلالونورمحو بود چهره دختر را نمی‌شناختم دخترخندید. یک قطره مشکی از رنگ موهایش ارام ارام روی صورتش شره کرد واز گوشه لبش سرازیر شد. رنگها شره می‌کرد. من فقط تماشا یش می‌کردم. باران رنگ می‌بارید. همه رنگ‌ها درهم شد. لکه‌ها باقی ماند سیاه وقهوه ای وخاکستری.» مانی با وحشت به دستهاش می‌لرزیدنگاه کرد همراه وگفت:« روی پا نمی توانستم بیاستم وتوی خواب استخوانهام نرم شده بود. بالاخره افتادم روی زمین . سرم مثل پتک سنگین به زمین خورد هرچقدرتقلا ‌کردم بایستم فایده ای نداشت مثل یک کرم بی دست وپا روی زمین می‌خزیدم. چشمهای مانی دو دو می‌زدبعد با چشمهایی به رنگ مات به سقف نگاه ‌کرد.
روی کناپه وارفت. هذیان می‌گفت :«روز¬ها فکر می¬کنم. فکرشده مثل خوره مغزم را می‌خورد. شبها کابوس می¬بینم معنی خواب چی هست ؟ بی معنی است یا رویاهای پس زده روز . این خیالات یک دیوانه است دیدن زیبا رویی در باغ بهشت، باران رنگ ،نرم شدن استخوانهایم ،مفلوک وبیچاره روی زمین خزیدن ، روز وشب فکر کنم.خسته ام از فکر‌کردن پایانی نداردسرم درد می گیرد»
مانی سرش را میان دستهایش گرفت دکتر شانه‌هایش را گرفت گفت:«آرام باشید. فقط خواب دیده اید. ازاول تعریف کنید.از گفتن احساساتون نترسید شما با حرف زدن از این افکار رها می‌شوید »

مانی درحال خودش بود حرف دکتر را نمی‌شندید.دکترمنتظر ماند تا مانی دوباره به حرف بیاید مانی احساس بیقراری می‌کردازروی کناپه درمرکز اتاق بلند شد .چند قدم به طرف پنجره رفت .متوقف شدوگفت:« من از مردم کوچه وخیابون نقاشی می‌کشیدم و ازهرچیزی بنظرم جالب بود.درختها، کبوترها ،سگهای ولگرد، زن ،مرد، پیرمرد وجوان فرقی برایم نداشت وقتی ارغوان را برای اولین باردیدم. گل می فروخت نگاهش ولبخندش فرق داشت همه چهره ها تکرارِ روز قبل ولی اوشاداب و شوریده وپر اشتقیاق با نگاهی نمی‌شد معنی کرد.»
لبخندتلخی زد وگفت :«می¬دونید دکتراوایل تابلوچهره اش می¬کشیدم جای نصف ی صورتش گل می‌کشیدم به من می‌خندید کار هرروزم شد کشیدن چهره اش تااینکه گفتم بشودمدل نقاشی های من اوهم قبول کرد»
دکتر روی صندلی لم داده بود به حرفهای مانی به دقت گوش می‌داد مانی به حالت چهره دکتر نگاه کرد .چقدرصبورانه سردنگاهش می‌کرد همین او را آزار می‌داد هیجان زده گفت:«دکتر،لا اقل یک چیزی بگین. من دیوونه‌ام. چون ارغوان می‌گفت دیوونه‌ام تخیلات خودم را به اون نسبت می دم» انرژی اش تحلیل رفته بود بزحمت تمام انرژی داشت جمع کرد تا صحبت کند بدنش کمی می لرزید.
دکتر گفت: «شما حالتون خوب نیست بهترنیست جلسه بعددرباره‌اش صحبت کنیم» مانی دستش را بالا برد به چیز نامعلومی در فضا اشاره کردسپس دستش را پایین انداخت پیش خودش داشت فکر می‌کرد چرا ازهیچکدام از تابلو‌هایش راضی نبود. اون حس ناب را از نگاه‌ها وچشم‌ها وحالت‌های چهره وحرکات ارغوان می‌گرفت را نمی توانست درنقاشی‌هایش بیاورد . ارغوان با آن چشمهای درشت و سیاه و مرموز. رفتارش بی شیله پیله ورها مثل خنکای نسیم در‌هرم تابستان. اما سراب تنهایی در وجودش رخنه داشت ازهمه دورش می¬کرد.

صورتش مثل جادوی مهتاب قرص کامل ماه تسخیر کننده وتماشایی گونه اش شبیه شکوفه‌ ی هلولطیف وصورتی، موهایش آبشاری سیاه وبلندروی گردن وشانه‌اش جاری، وقتی گل لبخندش می¬¬شکفت از میان گلبرگ باریک وصورتی لب¬هایش ردیف مروارید دندانهای سفید ومرتبش رانمایان می¬شد.ارغوان پشتِ خنده¬هایش پنهان می‌ماند پشتِ خنده¬ی تلخِ غم انگیزتر از گریه، نوری بود درانتهای تاریکی و تاریکی درانتهای نور
هزاربار طرح خندیدن ونگاه‌کردن، نشستن وایستانش را نقاشی میکرد دراو گم شده ای مبهم بود.آن احساس را در نقاشی اش نمی‌دید درگوشه‌ای در خلوت تنهایی می‌نشست به این فکر می‌کرد نمی‌تواندآن احساسِ گم‌شده‌ی مبهم را به تصویر درآورد .حسی درون حس دیگرگم، نمی‌شد او را کشید. نقاشی اش خوب پیش نمی رفت دیگردست ودلش به کار نمی‌رفت. ارغوان کلافه از اینکه نمی‌دانست بماند یا برود.بارها از او پرسید نقاشی کی تمام می‌شود. درجواب سرش را پایین می‌انداخت وغمگین تکان می‌داد گاهی هم می‌گفت بماند به او فرصت بدهد.تا تابلواش را تمام کند. غم وتنهایی وسکوت تمام فضای کارگاه را پر می‌کردحالا او رفته بود که انتقام بگیرد بابت نقاشیهای نیمه کاره اش یا رهایش کردبخاطر مردی که لیاقت نگاه‌کردن به چشمهای او را نداشت.
صاحب گالری اولین بار ارغوان را همراه مانی درنمایشگاه نقاشی دیدبا دهانِ بازبه اوخیره ماند، ارغوان یک بارهم نگاهش نکرد سعی داشت خودش را به ارغوان نشان بدهد با آب‌وتاب اطلاعاتی را که شنیده‌بودو ربطی بهم نداشت سر‌وهم می‌کردآثار نقاشی را نقد کند. اوبا لهجه¬ی انگلیسی به سختی کلمات را تلفظ میکرد بشکل مسخره ای از ارغوان تعریف می¬کرد ارغوان سرش پایین بود گاهی با تمسخر لبخند زورکی تحویلش می¬داد ارغوان می گفت از آن مرد خوشش نمیاید آن مرد را هیچ می دانست مانی نمی توانست ارغوان را درک کند.چرا با کسی که از او خوشش نمی امد رفت واورا گذاشت تا با تابلوهای نیمه¬کاره اش تنهابماند
دکتر صدایش کرد. اورا بخود اوردگفت: «حواست کجاست؟» مانی چشم¬هایش بصورت غیرعادی می‌درخشید . به دکتر گفت:« من باید برم»مانی به اطراف نگاه کرد نوری از پنجره بیرون میزد ناگهان مثل پرنده ای درقفس خودش را به شیشه¬ی پنجره کوبید. شیشه شکست خرده شیشه¬ها روی سروصورت مانی وروی زمین ریخت دکتر فریاد زد «چی کارمی¬کنی» پرستا¬ر‌‌¬ها راصدا کرد یکی از پرستارداخل اتاق شد. پایین مانی پای پنجره شکسته نیمه بیهوش افتاده¬بود. چند جای صورتش زخم بود. با خون روی ساعددستش نقاشی می¬کشید. پرستاربا سرزنش مانی را نگاه کرد گفت بنظرخیلی بی آزارمی¬اد شانس آورد پنجره نرده داشت وگرنه پرت می‌شد دکتر کنارپنجره شکسته ایستادوبیمارانی که آن پایین درحیاط آسایشگاه قدم می زدندراتماشا کرد.دو مرد زیر بغل مانی را گرفتنداز اتاق دکتر بیرون بردند چندوقت دوباره نوبت معالجه مانی شد

پرستاردرِاتاق دکتر را زد بازوی مانی را دست گرفته بود داخل اتاق اورد زیر چشم¬هایش گود رفته بود بدون اینکه دکتر چیزی بپرسد پرستار گفت قربان نه می¬خوابه نه می¬خوره بیشترنقاشی می¬کشه نمی¬دونم چطوری زنده هست» دکتربه پرستارگفت :« قرص¬ها جدید براش می¬نویسم نتیجه را به من گزارش بده »بعد دست روی شانه مانی گذاشت وگفت:« حالت چطوره نقاش جوان»

مانی گفت :«هیچکدوم نقاشی¬هام شبیهش نیست هی می¬کشم هی پاره ومچاله می¬کنم » ادامه داد :« هیچ کس منو نمی فهمه حتی تو »
سرش را محکم به پیشانی دکترچسباند گفت : «کاری ندارد فقط باید حس کرد حسش میکنی ؟»
مانی حسش کلمه نبود نمی توانست به زبان بیاورد حسش مثل رقصیدن دیوانه وار بود یا فریاد بیصداازدرد که مثل یک شعرتلخ ریخته بود در همه وجودش مانی چشمهایش کاسه خون بود حال خودش را نمی¬فهمید قهقهه زد.
پرستارغرزد وگفت :« دکتر این حالش خیلی خرابه قرصهایی نوشتین بهش می¬دم» دکتر حرفی نزد پرستارمچ دست مانی را کشید و از اتاق بیرون برد
دفعه بعدپرستارقراربود. مانی را نزد دکتر بیاورد سراسیمه در اتاق دکتر را باز کرد.بازوی یک نفررا گرفته بود کشان کشان می‌اوردش مرد میانسال یک برگ سفید ویک مداد طراحی دردستش بود پرستار رنگش پریده¬بود گفت :« مانی نیست» دکترچندلحظه بهت زده نگاهش کردو گفت:« چطور ممکنه حالا این مردرا برای چی برداشتی آوردی پیش من» پرستاربه زمین چشم دوخت وگقف: «اخه مانی باهاش دم خور بود آوردمش بفهمیم مانی کجا رفته» پرستار یک بسته کاغذ زیر بغل گذاشته بود به دکتر نشان داد ببینیدگفت:« چی پیداکردم» مانی نقاشی همه افراد تو آسایشگاه را کشیده بود. مرد دستش را رها کرد گفت:«ولم کن چند باربهت بگم من نقاش نیستم روحی گم شده ام در میان ارواح سرگردان دنیا .گم شده ام در حسرت حسی ناتمام من شاعرم و شعر می¬خوانم چاره کاررفتن است جاری¬شدن ورقصیدن » بازوی پرستارگرفت و به دور خود چرخید. پرستاابروهاش د¬ر¬هم کشیدوگفت:« ببینید چی میگه هزار درصد حرف¬های مانی هست » دکترازغیض وسط عینک روی بینی اش فشار دادگفت:« یک بیمار گم شده وتوضیحاتت بدرد من نمیخوره»
پرستار عقب عقب رفت مرد کلاهش را برداشت شروع کرد به آواز خواندن تن صدایش بالا وپایین می¬برد پرستار بی حوصله گفت: «ساکت شو دیگه»
دکتربا اشاره گفت مردرا بیرون ببرد روی مبل قرمزوسط اتاق لَم داد به نقاشی¬های مانی نگاه کرد هنوزصدای اوازهای بی سروته آن مرد از راهروهای اسایشگاه می¬آمد .
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم یلدا نامور سلام و احترام
استفاده صحیح و به جای نویسنده از ابزارهای داستانی بسیار با اهمیت است. آنچه نویسنده برای خلق یک جهان داستانی در اختیار دارد واژه‌ها هستند. شاید از این حیث کار یک نویسنده به نسبت یک فیلم‌ساز بسیار دشوارتر باشد. فیلمساز دوربینی دارد که تصاویر مورد نظرش را ثبت می‌کند و ببینده اینگونه با جهان مد نظر او ارتباط برقرار می‌نماید. خواننده داستان نیز احتیاج به تصور و صحنه‌ای دارد که نویسنده برایش خواهد ساخت؛ اما این تصاویر و همه‌ی آنچه که در ذهن نویسنده می‌گذرد؛ تنها با بهره‌گیری از واژه‌ها برای مخاطب تداعی خواهد شد؛ از این رو توجه نویسنده به انتخاب واژه‌ها و چگونگی چیدمان آن‌ها در جمله و رسیدن به یک نثر و زبان قابل قبول و داستانی بسیار با اهمیت است. از این جهت می‌توان گفت که اولین مواجه‌ی مخاطب، در خوانشِ داستان؛ نثر آن اثر می‌باشد. ممکن است نویسنده ساعت‌ها یا روزها برای داستان پردازی و طراحی پیرنگ یا انتخاب شخصیت‌های یک اثر زمان صرف نموده باشد و به نتایج خوبی نیز رسیده باشد؛ اما همه‌ی این‌ها وقتی به جایی خواهند رسید که در درجه‌ی اول هر واژه‌ای به درستی انتخاب شده و در جای صحیح خود قرار گرفته باشد. اگر مخاطب نتواند با نثری یکدست و شسته رفته و پاکیزه در اثر مواجه شود؛ نمی‌تواند با عناصر دیگر نیز ارتباط برقرار نماید و پس زده خواهد شد. توجه به انتخاب صحیح زمان افعال، بی پیرایگی، رعایت ایجاز، توجه به استفاده‌ی درست از حروف اضافه و خودداری از حذف بی‌ مورد این حروف یا حذف بی مورد افعال، یکدست بودن نثر در سراسرِ متنِ اثر، استفاده از واژگان زنده و امروزی و... این‌ها از ویژگی‌های یک نثر خوب می‌باشد؛ که نویسنده می‌بایست تلاش نماید، برای ارتباط مخاطب با اثرش به چنین مواردی در نثر توجه داشته باشد.
آنچه که مخاطب در نگاه اول به «قاب خیال و جنون» با آن مواجه است؛ نثری است که نیاز به بازنگری و بازنویسی نویسنده دارد. مخاطب نمی‌تواند نسبت به داستانِ «قاب خیال و جنون» متمرکز باشد؛ زیرا مرتب با دست اندازهایی در نثر مواجه خواهد شد. گاهی زمان افعال بی جهت و در جای نادرست تغییر می‌کند. گاهی افعال بی جهت حذف می‌شوند؛ گاهی حروف اضافه‌ای در جمله باید باشند و جایشان خالی است و برعکس. گاهی مخاطب یک جمله را باید چندین بار بخواند تا به مفهومی که مد نظر نویسنده بوده است؛ برسد؛ زیرا ارکان جمله در جای مناسب خود قرار نگرفته است و یا چیزی کم است یا اضافه... «قاب خیال و جنون» در درجه‌ی اول، نیاز به یک نثر یکدست و ساده و روان و پاکیزه دارد تا مخاطب بتواند به داستان آن و همچنین زحمت نویسنده برای نگارش اثر فکر کند. وجود چنین اشکالاتی که کم هم نبودند تمرکز مخاطب را می‌گیرد و او را پس خواهد زد.
به این جملات توجه کنید: «به چشم‌های سیاه و درشت و ارغوان در قاب نقاشی به من خیره است.» : توجه به استفاده صحیح از حروف اضافه. «نقش بر زمین افتادم.» : انتخاب نادرست فعل. «دکتر نوک خودکارش به میز می‌کوبد و در حالیکه سعی دارد او را به خود بیاورد، مانی را صدا کرد و گفت» : تغییر نادرست زمان افعال. «مانی حس کرد لب‌ها و دهانش به خاطر قرص‌هایی که در آسایشگاه به خوردش می‌دهند. مرتب دهانش خشک می‌شود.» : "مرتب دهانش" اضافه است. «مانی با وحشت به دست‌هایش می‌لرزید نگاه کرد.» چنین جملاتی در متنِ «قاب خیال و جنون» زیاد به چشم می‌خورد؛ تصحیح این جملات چندان کار دشواری نخواهد بود؛ اما نادیده گرفتنِ چنین اشتباهاتی موجب عدم شکل‌گیری جهان داستان در ذهن مخاطب و پس زدن او خواهد شد. پس در درجه‌ی اول به نویسنده پیشنهاد می‌شود؛ روی نثر اثر خود کار کنند و در حین خواندن کتاب‌های ایرانی به زبان و نثر توجه داشته باشند و بیاموزند و در آثار خود از این آموخته‌ها بهره گیرند.
نکته‌ی دیگر... در بخشی از «قاب خیال و جنون» می‌خوانیم: «بدون تو شدم، نقاش دیوانه‌ی دوره‌گردی که نقاشی مردم شهر می‌کشد و نشانی تو را می‌پرسد.» در این بخش‌ها داستان به شکل من راوی روایت شده است؛ اگر نویسنده در این بخش‌ها چنین جمله‌ای آورده است و از این نقاش که حالت‌های روحی نامتعادلی دارد، سخن گفته است؛ می‌بایست بتواند لحن و زبان چنین شخصیتی را در داستان بسازد. همچنین با توجه به اینکه نویسنده از روای غیرهمجنس برای اثرش استفاده نموده است؛ می‌بایست توجه بیشتری به لحن و شخصیت‌پردازی شود. در بخش دوم داستان به شکل دانای کل روایت می‌شود و مخاطب انتظار دارد لحن و زبان این بخش با لحن و زبان بخش ابتدایی کار که اول شخص بود متفاوت باشد؛ توجه به این مسئله بسیار با اهمیت است. در حالی که چنین اتفاقی نیفتاده است و لحن سراسر متن یکسان است.
نکته‌ی دیگر توجه به استحکام روابط علی و معلولی و پیرنگ در داستان است. نویسنده آزاد است هر آنچه را که در ذهن دارد به نگارش درآورد و جهان مد نظرش را بسازد؛ اما آنچه که اهمیت دارد این است که بتواند همه‌ی تخیلات و ذهنیاتی را که قرار است در داستان بیاورد؛ برای مخاطب باورپذیر نماید.
نکته‌ی دیگر توجه به نکات ویرایشی در داستان است؛ استفاده صحیح از نقطه، ویرگول، جدا کردن دیالوگ‌ها از متن، رعایت فاصله و نیم‌فاصله، نحوه‌ی پاراگراف‌بندی و... هر چند در نگاه اول ساده به نظر می‌رسد؛ اما رعایت این نکات در داستان بسیار با اهمیت است و بهتر است که نویسنده در همان شروعِ کار بیاموزد که داستانی ویرایش شده و تمیز پیش روی مخاطب بگذارد.
سرکار خانم یلدا نامور، شما ذهن داستان‌پردازی دارید و این اتفاق خوبی است و برای نوشتن یک داستان بسیار با اهمیت است؛ آنچه می‌تواند به شما در ارتقا اثرتان کمک نماید؛ آموزش تکنیک‌ها و قواعد داستان‌نویسی و مطالعه‌ی فراوان است. پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی و همچنین رمان و داستان کوتاه‌های موفق بپردازید. شما سابقه‌ی کوتاهی در داستان نویسی دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج دلخواه و بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت