استفاده از عنصر تصادف در داستان و چند نکته دیگر




عنوان داستان : حباب‌ها هیچوقت نمی‌ترکند
نویسنده داستان : فاطمه زهرا بختیاری

یانور

چراغ قوه به دست، ایستاده کنار جاده. جاده خلوت است. هر ده دقیقه نوربالا می‌افتد توی چشم‌هایش.
مدام چراغ را به موازات زاویه بازوانش بالا و پایین می‌برد. نورش چند سانتی متر روشنایی می‌بخشد و به سرعت پلک زدن، پت پت می‌کند. انتهای سبیل مرد توی دهانش خیس می‌خورد و یک‌ریز لای دندان می‌جوردشان.
یک ماشین برقی، از همان‌ها که از دور برق می‌زنند، با صد و ده تا سرعت پیچ را می‌پیچد. صدایی در ذهن مرد می‌گوید خدا به دادش برسد که چپ نکند.
راننده وانتی، از روی مرام لوطی بوق می‌زند و او هم نمی‌زند بغل. یک ماشین سقف باز از دور نزدیک می‌شود. کله دختربچه‌ای دبستانی از سقف بیرون زده. موهای خرمایی‌اش توی باد پریشان است. نگاه دختربچه تلاقی می‌کند با مرد.
چند لحظه بعد، ماشین از قاب نگاهش دور شده و فقط تصویر زبانِ بیرونِ دختربچه، در ذهنش رژه می‌رود. ماشین بعدی هم نمی‌ایستد.
صدای زنش از داخل ماشینِ خرابش می‌پیچد توی جاده:
_یعنی حتی این یه کارم نمیتونی درست انجام بدی مرد!
و باز با پایش کف ماشین ضرب می‌گیرد.
نوزاد توی بغلش بنای گریه سر داده.
دختر بزرگش مهرانه از صندلی کودک عقب، اشک‌هایش را پاک می‌کند:
_مامان من گشنمه.
زن در هوا چنان فوتی می‌کند که آویز آینه ماشین آونگ می‌شود و چندین بار می‌خورد به شیشه. از توی کیفش یک بسته بیسکوییت مادر بیرون‌ می‌کشد و بدون اینکه برگردد، پرت می‌کند پشت سرش. مرد بالاخره توانسته یک ماشین نگه دارد.
یک پیکان قدیمی است با گلگیر پوکیده. ژاکت پوست تمساحی تن راننده است. پیاده می‌شود و شلوار لجنی شش جیبش، توی تاریکی سیاه دیده می‌شود.
_چیشده داداش گلم؟
مرد در خود فرو می‌رود و آب بینی سرخش را بالا می‌کشد:
_خیر ببینی جناب. خسته بودم زدم بغل بخوابم، نفهمی کردم چراغ ماشین روشن مونده، باطری خالی کرده. گوشیمم شارژ نداره. نصف شبی موندم چه کنم. بزرگی کن ماشینتو بیار شارژ کنم این باطری بیصاحاب رو.
راننده جون دلی می‌گوید و نگاهش دور ماشین چرخ می‌زند. توی چشم‌های مرد متوقف می‌شود :
_داداش گلم، حقیقت نمیتونم وایسم زیاد. ماشین مام مشتی ممدلیه. این تن بمیره، دووم نمیاره شیره جونشو بکشم. عیال و جوجه هم که داری، دلم نمیاد سیلون و ویلون بذارمت برم. بیا این تیلفن مارو بگیر زنگ بزن بیان یاوریت کنن. به ریشت قسم عجله هم دارم.
مرد سبیل خیسش را از دهان ول می‌دهد بیرون:
_عیب نداره جناب. تا همینجاشم مرامت بود ایستادی.
و یازده دوصفر راننده را در دست می‌گیرد. انگشتان ورم کرده ‌اش، روی تکمه‌ها جا نمی‌گیرند و عددها جابجا می‌شود.
مرد گوشی را می‌گیرد سمت همسرش:
_ امداد خودرو رو بگیر. شمارش تو برچسب روی شیشه هست.
زن می‌غرد:
_تو این تاریکی چطوری شماره ببینم آخه!
و نور نداشته گوشی را می‌اندازد روی شیشه و به سختی شماره می‌گیرد. نشانی می‌دهد و گوشی را رد می‌کند.
راننده پیکان قربانت شوم گویان، از عیال مربوطه خداحافظی می‌کند و چند لحظه بعد گرد حضورش هم در هوا نیست.
مرد می‌نشیند توی ماشین و می‌لولد توی خودش. مهرانه دخل بیسکوییت را آورده و حالا دارد ها می‌کند توی دستانش. مرد دختر را بغل می‌زند و می‌نشاند روی پایش. زیپ ژاکتش را باز می‌کند و دختر جا می‌گیرد و کمی لرزش تنش آرام می‌گیرد. زن گریه نوزاد را نمی‌تواند ساکت کند:
_من تو این هوا چجوری بهش شیر بدم آخه؟! این امداد خودرو لعنتی چرا نمیاد چهل دقیقه شد!
و دل رها می‌کند و می‌زند زیر گریه‌ی های های.
مرد دختر را بیشتر می‌فشارد و همزمان گردن کج می‌کند سمت جاده. یک آمبولانس آژیرکشان رد می‌شود و پشت بندش پژو پارسی از نظر محو می‌شود. مرد دوباره برمی‌گردد سمت زن نازک دلش:
_یکم دیگه صبر کن میرسه.
و دست می‌برد توی داشبورد، بلکه چیزی برای خوردن پیدا کند. توی ذهنش به آمبولانس‌ها فکر میکند که از آن موقع تعدادشان به سه رسیده و چهار محال نیست.
صدای بوق یک ماشین پرهیبت از پشت سر می‌آید. مرد دختر را می‌اندازد روی صندلی عقب و بلافاصله می‌پرد توی جاده:
_چقدر دیر کردی جناب! یخ زدن زن و بچه تو این بیابونی!
یک صاف‌کار و یک یدک‌کش از ماشین بیرون می‌پرند. مرد نگاهی سمت زنش پرتاب می‌کند که یعنی مگر نگفتی مشکل از باطری است؟
صافکار بدون صحبت راه باز می‌کند و درپوش باطری را برمی‌دارد و ابزار کارش را آماده می‌کند.

ده دقیقه بعد، درحالیکه مهرانه دوباره توی ژاکت پدر جا خوش کرده، ماشین بعد از چند ساعت توی جاده طی طریق می‌کند.
زن نوزاد را فرت و فرت روی پا تکان می‌دهد و همزمان تند و تند حرف می‌زند:
_آخه آدم انقدر حواس پرت؟ کی با چراغ روشن میخوابه آخه؟ دو ساعته تو بیابون علافیم. فقط تو این وضعیت نداری نود تومن لای باطری گیر گرده بود، که حالا درومد. شکر که حناق نشد بمونه تو گلوی ماشین. چرا اصلا ما جوری راه افتادیم که نصفه شب برسیم؟ مگه من نمیدونستم شوهرم حواس پرته؟ اصلا یکی نیست بگه زن حسابی، نونت نیست آبت نیست، سفر رفتنت چیه. نه اصلا یکی نبود بهم بگه دختر هفده ساله شوهر میخوای چکار؟ همینجا داشتی زندگی می‌کردی قالی می‌بافتی شیر می‌دوشیدی. درد داشتی خودتو انداختی تو یه زندگی که حالا نتونی شیر بدی به این نوزاد مادر مرده؟ من اگر همون روز اول...

و کلامش را قورت می‌دهد. به فاصله سیصد متر از جای خوابیدن ماشین‌شان، سیزده ماشین خورده به یکدیگر. قیامتی شده. ده ها نفر وسط ماشین‌ها می‌دوند. چند برانکارد روی دست‌هاست و چندین زخمی سرپایی، آه و ناله می‌کنند. زن شیشه را پایین می‌کشد و از یکی از دوندگان می‌پرسد:
_ببخشید این تصادف کی اتفاق افتاده؟
مرد نفسی چاق می‌کند و لب‌های خشکش باز می‌شود:
_ حقیقت دوساعتی میشه آبجی.
مرد خیره می‌شود به دختربچه دبستانی که روی برانکارد است خون ماسیده روی موهای خرمایی‌اش.
نقد این داستان از : مریم فردی
خانم فاطمه زهرا بختیاری سلام
داستان شما با عنوان «حباب‌ها هیچ‌وقت نمی‌ترکند» را خواندم. از آنجا که داستان با عنوان آن آغاز می‌شود در همین ابتدای کار از عنوان داستان شما خوشم آمد. ترکیدن در ذات یک حباب است، ولی حباب‌هایی که هرگز نمی‌ترکند می‌توانند سوال‌برانگیز باشند. ولی هر چه فکر کردم متوجه ارتباط معنایی این عنوان با داستان نشدم. حتما باید بین عنوان داستان و محتوای آن ارتباطی، هر چند ناچیز وجود داشته باشد.
داستان با راننده‌ای شروع می‌شود که کنار جاده ایستاده و سعی دارد با چراغ قوه به راننده ماشین‌های دیگر علامت دهد تا به او کمک کنند. چند ماشین می‌گذرند و به او توجهی ندارند. ماجرا همینطور ادامه پیدا می‌کند تا صدای زنش از داخل ماشین بلند می‌شود که او را بابت پیدا نکردن کمک سرزنش می‌کند. فاطمه‌زهرای عزیز، شروع یک داستان اولین مواجه خواننده با داستان است و حتما باید کشش مناسب را داشته باشد. داستان کوتاه به خودی خود کوتاه است و برای جذب کردن خواننده فرصت زیادی ندارد. می‌گویند این فرصت تنها یک پاراگراف است. شما در این داستان خیلی دیر توجه خواننده را جلب می‌کنید. نقطه جذاب داستان شما همان‌جاست که زن، همسرش را سرزنش می‌کند. بهتر بود صدای این زن را در همان جمله های اولیه داستان می‌شنیدیم.
بدنه و پایان‌بندی کار قابل قبول بود. به‌طور کل داستان ساختار درستی دارد، ولی چند نکته مهم را باید عرض کنم:
نثر و زبان داستان شما دچار اشکال است و جمله‌های غلط و نامفهومی را می‌توان در آن پیدا کرد. مثل این:«راننده وانتی، از روی مرام لوطی بوق می‌زند و او هم نمی‌زند بغل.» این جمله یعنی چی؟ یا این:«ماشین از قاب نگاهش دور شده و فقط تصویر زبانِ بیرونِ دختربچه، در ذهنش رژه می‌رود.» و این: «تعداد آمبولانس‌ها به سه رسیده و چهار محال نیست». اصلا این جمله چه معنی‌ای دارد؟
دوست عزیزم، ساده‌نویسی یک حُسن در داستان به شمار می‌رود و شما با انباشتن داستان با استعاره‌ها و تشبیهات بیهوده نمی‌توانید به زبان شاعرانه دست پیدا کنید. با این کار فقط تعداد زیادی جمله بی‌معنی نوشته‌اید که حواس خواننده را از داستان پرت می‌کنند. به جای اینکه بنویسید ماشین از قاب نگاهش دور شد، خیلی ساده بنویسید «ماشین دور شد»، یا «ماشین را دیگر نمی‌دید». ساده‌نویسی کاری سهل و ممتنع است. یعنی در عین حال که آسان به‌نظر می‌رسد، دشوار است و برای نویسنده یک امتیاز محسوب می‌شود. ارنست همینگوی که در این کار بسیار تبحر دارد، بعد از سالها تمرین و تلاش به ساده‌نویسی رسید. پس داستان را بازنویسی کنید. فعل‌ها را سر جای خودشان قرار دهید و مثلا به جای جمله «نوزاد توی بغلش بنای گریه سر داده.» بنویسید: «نوزاد گریه می‌کرد». یا به جای «مرد نگاهی سمت زنش پرتاب می‌کند» بنویسید: «مرد به زنش نگاه می کند». واژه‌های غیرداستانی مثل «طی طریق کردن» را حذف کنید و هر چه می‌توانید زبان داستان را به زبان معیار نزدیک کنید.
نکته بعدی بحث منطق و باورپذیری داستان شماست. طبق گفته راننده او خواسته برای مدتی بخوابد، ولی فراموش کرده که چراغ ماشین را خاموش کند و باطری ماشین خالی شده. این را نمی‌توان باور کرد چون او تنها نبوده و لااقل همسرش می‌توانسته به او تذکر بدهد. و بعد مگر با وجود دو بچه کوچک در ماشین یک راننده چند ساعت می تواند بخوابد که باطری ماشین خالی شود؟
شما از عنصر تصادف خیلی زیاد استفاده کرده‌اید. یعنی تصادفا ماشین کمی قبل از یک حادثه بزرگ باطری خالی می‌کند، تصادفا گوشی مرد شارژ ندارد، تصادفا همسرش یا گوشی ندارد یا گوشی او هم شارژ ندارد. چیدن این همه تصادف در یک داستان، به باورپذیری آن آسیب جدی می‌زند و ارزش هنری کار را پایین می‌آورد. یکی از دلایلی که فیلم‌های هندی برای ما جذاب نیستند همین موضوع است. ناگهان! اتفاقاتی می‌افتند که ما باور نمی‌کنیم و فیلم را جدی نمی‌گیریم.
در مورد پایان داستان هم فکر بکنید. من نفهمیدم چرا در جاده‌ای که اول داستان گفته‌اید خلوت است، چنین تصادف مهیبی رخ می‌دهد که سیزده ماشین به هم می‌خورند. (همین جا دقت کنید که شما به عنوان راوی نباید بگویید مثلا سیزده ماشین به‌هم خورده‌اند. می‌توانید بگویید تعداد زیادی ماشین، یا اگر خیلی برایتان مهم است که تعداد ماشین‌ها را بیان کنید بهتر است این اطلاعات از طریق دیالوگ‌ها به خواننده داده شود.) یک ماشین برقی که با سرعت صد و ده (باز هم عددی را اعلام کرده‌اید که لازم نیست) در جاده‌ای خلوت می‌رود چطور می‌تواند باعث و بانی چنین تصادفی شود؟
تلاش کرده بودید از طریق لحن آدمها تیپ‌سازی کنید و این خوب بود. منتها چرا اصرار داشتید که برای آدمهایتان اسمی انتخاب کنید. اسم راننده داستان شما یانور است. این اسم چه کارکردی در داستان دارد؟ اگر اسم دیگری بود چه اتفاقی می‌افتاد؟ هیچ. یا اسم دختر بچه. جالب است که برای مادر خانواده هیچ اسمی انتخاب نکرده‌اید و تنها گفته‌اید: زن. همین کار را برای مهرانه و یانور هم انجام دهید. اسم شخصیت‌ها زمانی اهمیت پیدا می‌کند که شما بخواهید شخصیت‌پردازی کنید. در داستان شما چند تیپ وجود دارند. تیپ راننده وانت، تیپ زن غرغرو، تیپ راننده پیکان و تیپ دختر بچه لوس. اینها هیچ نیازی به اسم ندارد.
ظاهرا در مکان داستان شما، هوا سرد و نسبتا تاریک است. اگر هوا سرد است پس آن دختربچه چطور سرش را از ماشین بیرون آورده. اگر هوا تاریک است چطور شخصیت شما این همه جزئیات را می‌بیند. حتی رنگ موی دختر را. مخصوصا وقتی دو ساعت بعد به محل تصادف می‌رسند دیگر هوا باید کاملا تاریک شده باشد. به این جزئیات خیلی باید دقت کنید.
در مجموع با توجه به جوان بودن شما، می‌توانم بگویم داستان خوبی نوشته‌اید. فکری به حال آن عناصر تصادفی بکنید و داستان را یک بار دیگر با زبان ساده‌تر و یا حتی از یک زاویه دید و با یک راوی دیگر بنویسید. چه اشکالی دارد مثلا دختر خانواده راوی باشد؟ به اینها فکر کنید.
برایتان آرزوی موفقیت دارم.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۲
مریم فردی » دوشنبه 11 مرداد 1400
منتقد داستان
سلام خانم بختیاری گرامی. ممنونم از توضیحاتتون. متوجه ترکیب «یا نور» نشدم به این دلیل که بین دو بخش کلمه فاصله ای وجود نداشت و من آن را «یانور» خواندم. اشتباه جالبی بود. در مورد واقعی بودن اتفاقات یک داستان، موضوع بسیار مهمی را باید بگویم. ببینید این اصلا مهم نیست که وقایع یک داستان در عالم حقیقی اتفاق افتاده اند یا خیر. این که چه بخشی از داستان واقعیت است، چه بخشی تخیل برای خواننده تعیین کننده نیست. چون این را تنها نویسنده می داند و توضیحات نویسنده همراه داستان نیست. خواننده فقط با داستان مواجه است. در ضمن اینکه توجه داشته باشید جهان داستان با جهان واقع متفاوت است. ممکن است در جهان واقعی اتفاقاتی کاملا دور از ذهن و همه از سر تصادف بیفتد و ما بپذیریم، ولی هر آنچه در داستان اتفاق می افتد حتما حتما باید منطقی و برای خواننده ای که از همه جا بی خبر است، باورپذیر باشد - مگر اینکه داستان به طور کل در فضای سورئال باشد- یکی از نقدهایی که نوشته ام با عنوان «تخیل یا واقعیت. چه اهمیتی دارد؟» را بخوانید. در آنجا کاملتر توضیح داده ام. موفق باشید.
فاطمه زهرا بختیاری » شنبه 09 مرداد 1400
سلام و سپاس از وقتی که گذاشتید و نکات مفیدی که گفتید. حتما در آینده در نظر میگیرم و اصلاح میکنم‌.ممنونم. فقط دو نکته. اولا این داستان کاملا واقعی بود. عین این اتفاق رخ داده و مواردی که فرمودید خارج از منطق و تصادفا ایجاد شده، یعنی خالی شدن باتری، گوشی نداشتن و حتی تصادف زنجیره‌ای بالاتر، دقیقا در دنیای زیسته من اتفاق افتاده و فقط کمی تغییرات داستانی به اصل ماجرای خام اضافه شده. مثل اصلیت زن و راننده لوتی. حتی سن و رفتارهای دو کودک هم واقعی است. نکته بعد اینکه یانور؟! یا نور اسم نیست. اگر دقت کنید فقط شروع داستان هست و ادامه از سرخط شروع شده. همان بسم الله. است. یا نور، یا حق، بسمه تعالی‌. بازهم سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت