یک اتفاق و یک شخصیت




عنوان داستان : چِل کِلی
نویسنده داستان : فاطمه زهرا بختیاری

چِل کِلی

قطار دو پله داشت اما برای او انگار فاصله از عرش بود تا زمین. چقدر طول کشید به خاک برسد؟ خاطرش نیست.
از پشت سر، خانمی با صدای نازک و کشدار روحِ پرتش را برگرداند به جسمش، در پایین پله‌ها.
از سر راه کنار رفت. زن چمدانش را عمدا کوبید به پای ابرام و غرولندکنان به سالن رفت.
ابرام چند قدم جلو رفت. سوزن فکرش در سال‌ها قبل گیر بود. بیست سال قبل. درست در همچین نقطه‌ای.


*


روشن خانم، بقچه‌ی اثاث بسته به کمر، به سختی راه می‌رفت. صورتش خیس بود. ابرام پا تند کرد و خودش را رساند به او.
بغض، مردانه خودش را به حصار گلو می کوبید. راه که افتادند، گردو بود و حالا داشت هندوانه می‌شد. کم مانده بود گلو پاره کند. دست انداخت و بقچه را به سختی از روشن گرفت. مقاومت زن زود شکست. باری که روی دوشش بود سخت‌تر از یک بقچه فکسنی بود با چند تکه لباس کهنه. با نگاهش فهماند که اگر مردی، آن بار را سبک کن‌. دسته دسته اشک از چشمش می‌افتاد و خاک خیس می‌شد. بالِ چارقدش را فشرد روی گونه‌های سرخش.
ابرام داشت از درون می‌پکید. راهش را کشید و جلو جلو رفت. اتوبوس مشهد آخرین مسافران را هم سوار کرد.دانه دانه نشانه‌های شاهرود از قاب چشمان ابرام محو شد.
بغض بالاخره در جنگ غالب شد‌.


*


نقاره می‌زدند. بلند و منقطع‌‌. ابرام نشست روی فرش خاصی در صحن انقلاب. خیره شد به یکی از دستمال‌های گره خورده به پنجره فولاد. آتش دلش هنوز سرد نشده. رفتنِ روشن خانم هم نفت شده و این روزها گرگرفته‌تر از همیشه است.
خاک همین فرش زیر پایش را تکاندند روی تابوت همدمش. گرد پای زائرين آقا را سوغات برد آن طرف. اگر هم می‌شد چیزی همراه خودش ببرد، ابرام نداشت. هیچ نداشت. کوه سوار است بر شانه‌هایش. دلش یکسره نقاره می‌زند‌. فقط نگاه به این بارگاه خنکش می‌کند. بلند می‌شد و ظرف‌ها را برداشت و رفت سمت سقاخانه.
یک نفر میان جمع صدا زد:
_سیدابراهیم! سیدابراهیم!
ابرام جهید به سمت صدا.
آشنا را که شناخت، بغض باز ناخوانده آمد مهمانی.





ابرام روی پله اول تکیه زنجیری نشست‌. اختیارش با خودش نبود. به خود که آمد، سر از این کوچه‌ها درآورده بود.
شلوغی‌اش طبیعی بود‌. هرسال محرم، به خصوص عصر تاسوعا، اینجا می‌شد غلغله. جمعیت از اولین کوچه شروع می‌کرد و هر دو متر تکه‌ای نان می‌زد توی ظرف ماست نذری‌. بعد می‌رسیدند ورودی تکیه. درب چوبی‌اش همیشه از اول محرم باز می‌شد.
دو تا پله می‌خورد پایین و دالان تاریک بزرگش معلوم می‌شد. دور تا دور دالان حجره بود و از دو تا حجره، بساط قهوه نذری، پهن.
پیاله‌های کوچک سفالی را می‌چیدند توی مجمع‌های بزرگ و مردم دسته دسته جمع می‌شدند دور حجرهِ قهوهِ تلخِ قجری. بچه‌ها چهره درهم می‌کشیدند و پیرزن‌ها بی‌توجه رد می‌شدند.
دالان معبر می‌خورد به کوچه بعدی.
شمعِ شامِ غریبان را همان‌جا روشن می‌کردند. کنار مسجد نخل. دور همان نخلی که مردم با گِل، توی کوچه ثابتش کرده بودند.
صدای اذان از مسجد نخل بلند شد. جمعیت کم کم رفت بیرون، سمت وضوخانه‌. محوطه‌ی دالان‌مانند تکیه خالی شد‌. ابرام ماند، خیره به طوق سنگین گوشه تکیه. صدای یاعباس یاعباس پیچید توی گوشش.




-یاعباس سیدی، یاعباس سیدی!
جمعیت دم گرفت و جمع شد دور طوق. پهلوان شهر، دو دست را محکم کرد دو طرف طوق و گردن برد زیر بیرق.
این طوق، سنگین‌ترین بود و شهره شهر. هیچکس نمی‌توانست بلندش کند، جز پهلوان زورخانه خیبر. پهلوان یاعباس گفت و شروع کرد:
_یاعباس ، یل ام‌البنین، یاعباس یل ام‌البنین.
این ذکر خاص خودش بود. یک‌سال که بازویش مویه کرد و نتوانست طوق را به گردن بگیرد، هم آن طوق گوشه‌ی تکیه خاک خورد، هم ذکر یل ام البنین خاموش شد.
پهلوان سال‌ها بیرق‌دار و سینه‌زن بود و مخصوصا روزهای تاسوعا، میدان‌دار تکیه.
زلزله که زد به طرود و خانه‌ و فرزندش را برد، ده سال زیر بیرق بی‌وقفه گریه کرد و ضجه زد که دست کم جسد جگرگوشه‌اش پیدا شود. نشد. پهلوان هم بار و بندیل بقچه کرد و دست زنش را گرفت و رفت حرم مجاور شد. از آن سال، دیگر کسی طوق را تنهایی بلند نکرد و ذکر یل ام البنین، در میادین نپیچید. از آن سال، اسم آن طوقِ سنگینِ شهره را گذاشتند طوق سیدابراهیم.



*

سیدابراهیم وسط کوچه، زنجیر به بازو ایستاد. هر چند دقیقه یک نفر از تکیه شریعت خودش را به معرکه می‌رساند. همیشه نصف زنان تماشاچی، لپ گل انداخته‌اند. از حمام روبه روی تکیه می‌آیند. بیدآباد، چهارشنبه‌ها، بخاطر معرکه گیری سیدابراهیم جای رد شدن یک گربه ندارد. غلامرضا دور پهلوان چرخید و رجز ‌خواند و کاسه ‌گرداند:
_هر که در عشق علی گم می شود
مثل گل محبوب مردم می شود
تا علی گفتم زبان آتش گرفت
پیش چشمم آسمان آتش گرفت
دو دور دور مردم چرخید و چند سکه‌ای دشت کرد. مطمئن که شد دیگر نیست، برگشت سمت پهلوان:
_بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد


و زنجیر را چفت کمر پهلوان کرد. فریاد یاعلی ‌پیچید توی کل بیدآباد و زنجیر تکه تکه شد. غلامرضا بازوی پدر را ‌بوسید و باز چرخید دور مردم. همیشه این دور، دشتش از باقی بیشتر است.


*



کلبِ روشن، بالای سر آوار نشست و شروع کرد مویه کردن. خنج کشید به صورتش و یارضا، شد ورد زبانش. ابرام دیوانه‌وار سنگ‌ و کلوخ‌ها را برمی‌داشت و پرت می‌کرد پشت سرش. هیچکس جرئت نمی‌کرد نزدیکش شود. زن‌ها گریه‌کنان دور روشن جمع‌ شدند. کم کم صدای هق هق از صف مردان هم بلند شد. ابرام ساکت بود. زمان برای نفس کشیدن نمی‌گذاشت. یک بند آوار می‌کاوید. نصف خانه را ریخت پشت سرش. بین سنگ و کلوخ، هر نشانی از غلامرضا پیدا می‌کرد، شیونِ روشن را می‌برد هوا. ابرام می‌سوخت. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد. برگشت رو به جمعیت:
-مگه خونه شماها سالمه؟ چکار به کار ابرام دارید؟ برید یه فکری برای خونه‌هاتون بگیرید. برید به داد ننه کبری برسید نامیزونه. دِ میگم برید دِ!
و زیرلب یل ام البنین را دم گرفت. روشن هوار کشید:
_نباید می‌رفتیم پِی زایمان مهری. چرا بچه رو نبردیم؟ چرا من نموندم خونه؟ چرا تو نموندی سید؟ یا رضا این بچه غلام شماست! برش گردون بهم!
و موهای خرماییش را کشید. ابرام هنوز کلوخ پرت می‌کرد. سر بلند کرد:
_این بچه نذر آقاست. بخواد اداش می‌کنه. از اولشم صاحبش نبودیم زن!
بغض پنجه می‌کشید به سیبک گلویش.
آسمان غرید.


*

آن روز که جوانک وارد شاهرود شد، آسمان اشک می‌ریخت. جوان لباس‌های کهنه و کفش‌های وصله به پا داشت. همان اول کار، راهش را کشید و رفت تکیه زنجیری. چهارشانه بود و بازوان زمختی داشت. پیوستگی ابروانش آشنا بود برای اهل شهر. پرسان پرسان نشان محله‌های قدیمی می‌گرفت و بیدآباد و معرکه‌گیرش. فرستادنش زورخانه خیبر. مصطفی، لنگ به دست داشت خاک از کباده‌ها می‌گرفت. جوانک یاعلی گفت و نشست. از راه دور آمده بود. می‌گفت سی سال است نمی‌داند کیست و حافظه‌اش یاری نمی‌کند. میگفت پیرزنی که کفیلش بوده، عمرش را داده به مصطفی و او مانده و تنهایی. از نوجوانی‌اش، فقط یک عبارت یادش بود. عبارتی که مصطفی خوب می‌شناختش.


**

صدای نقاره آن روز پیچیده بود در خیابان‌های اطراف حرم.
همان روز که مسافرخانه شاهرودی‌ها مسافر عجیبی داشت. مصطفی، از در که آمد، کوله بار زمین گذاشت و نفسی چاق کرد و سلام کرده نکرده، سراغ از سیدابراهیم گرفت. مسافرخانه‌چی چند ثانیه با دهان باز نگاهش کرد و دست آخر گفت:
-همچین کسی نداریم بِرار. برو خدا روزیته جای بعدی بده.
و سرگرم کار خودش شد. مصطفی نزدیک مرد شد و دستش را گرفت:
-میدونم اینجا نیست. ولی مشهده. بیست سال پیش شاهرود رو ول کرد اومد اینجا. خواهش میکنم کمک کن. پسرش پیدا شده. همون که بخاطرش اومد مجاور شد. میفهمی؟
نمی‌فهمید. از چهار سالگی امام رضایی شده بود و نمی‌دانست پیداشدن پسر بزرگ‌پهلوان شاهرود، یعنی چه. چند باری پلک زد و زبان به لبش کشید:
_خدا شاهده سیدابراهیم نمیشناسم... ولی یه ابرام هست، تو حرم معروفه...صحن انقلاب پیداش می‌کنی. با پیاله‌ی چهل کلید، از سقاخونه آب میده به زوار. غم دیده اس ولی غم دلشو فقط آقا میدونه. اتفاقا تازگی زنش عمرشو داد به شما. از هر خادمی بپرسی ابرام چِل کِلی، نشونت میده. برو خدا به همرات.
و مصطفی راهی حرم شده بود. پیرمرد هیکلی و بلندقدی کنار سقاخانه ایستاده بود. لب‌هایش از تشنگی ترک داشت و موهای مجعد سفیدش، روی شانه‌های خمیده‌اش ریخته بود. ابروهای پیوسته‌اش هنوز مشکی بود. مصطفی او را سیدابراهیم صدا زده بود. پیرمرد انگاری جن دیده، یک مرتبه پریده بود سمتش:
-بیست ساله کسی منو اینطوری صدا نزده!
و شکرخداگویان، پیاله‌ها را سپرده بود به خادم و رفیق قدیمی را کشانده بود روبروی ضریح.
و مصطفی، مرشد زورخانه خیبر، نگاه به ریش‌های سفید پهلوان، از مرد جوانی گفته بود که می‌توانست طوق سیدابراهیم را تنهایی گردن بگیرد. پسری که گفته سی سال است در شهر غریب، دنبال پدر و مادر حقیقی‌اش می‌گردد. پسری که در زلزله طرود حافظه‌اش را از دست داده و از نوجوانی‌اش فقط یک جمله یادش می‌آید:
یاعباس یل ام‌البنین...


*


ابرام نشست روی پله تکیه. یقه پیراهن سیاهش خیس بود. حتی شال مخملی سبز دور گردنش، چِسک شده‌. سوی چشمش رفته و چهره مردم را خوب تشخیص نمی‌دهد.
جمعیت نمازخوانده و ناهار آبگوشت نذری خورده، گروه گروه برگشت به دالان.
دسته یاعباس تشکیل شد به سمت مسجد نخل. ازدحام از پشت، ابرام را هم همراه سیل کند و دسته رسید به مسجد نخل.
جوانی جلوی جمعیت ذکر می‌گفت. دست انداخت دور طوق و با یک یاعلی، بلندش کرد. ذکر مکرر یل ام‌البنین پیچید توی بیدآباد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه‌زهرا بختیاری سلام
اثر شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. شما نویسندۀ جوان و پرکاری هستید که هر دو باعث شادمانی است با این همه خیلی خوب است که هربار و در هر اثر تازه به دنبال رفع نقص‌های احتمالی باشید. اگر پاشنه آشیل آثارتان را بشناسید کم‌کم می‌توانید داستان‌هایی شسته‌رفته‌تر و خواندنی‌تر ینویسید. متن اثر شما تصاویر داستانی دارد و اتفاقا تصاویر و صحنه‌های داستانی خوبی هم در آن هست اما می‌دانید عمده‌ترین مشکل کار کجاست؟ مشکل عمده این است که این تصاویر به شدت دچار پراکندگی و انسجام هستند و اصلا به هم پرچ نمی‌شوند تا تصویر یکچارچۀ داستانی بیافرینند. انگار هر کدام از تصاویر ساز خودشان را می‌زنند و راه خودشان را می‌روند و داستان اصلا آغاز نمی‌شود. خوب در این صورت مخاطب به داستان نخواهد رسید و دیگر اینکه این متن علاوه بر تصاویر گوناگون و پراکنده پر شده است از آدم‌های مختلف. این‌همه آدم برای داستان بلند هم زیادی است چه برسد به داستان کوتاه. پس با توجه به همین مشکلات چند نکته هست که توجه به آن‌ها ضروری است. یک اینکه مقدمه در داستان چیست و کارکرد آن کدام است؟ دو اینکه داستان پیرنگ روشن و اتفاق منسجم و متمرکز داستانی و شخصیت‌های محدود می‌خواهد و سه اینکه نثر در داستان نثر علمی است و اگر پیرنگ نداشته باشیم شاعرانگی داستان را نجات نمی‌دهد. بنابراین لطفا موارد زیر را با تمرکز و توجه بخوانید: داستان سه رکن اساسی دارد درست است؟ مقدمه، تنۀ اصلی داستان و نتیجه. وظیفۀ مقدمه چیست؟ مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است و در داستان کوتاه طولی نمی‌کشد که خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است و بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالبی که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند؛ اما اتفاق چطور؟ داستان اتفاق می‌خواهد یا خیر؟ و اگر پاسخ مثبت است چند اتفاق برای داستان کوتاه لازم داریم؟ به عنوان نویسنده از ابتدا تکلیف خودتان را با خودتان و با اثر روشن کنید تا تکلیف اثر هم با مخاطبش روشن باشد؛ به این معنی که به سراغ یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک اتفاق و یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان اتفاق و همان حس به کار می‌گیرید. توجه به موجز نویسی و پرهیز از پراکنده‌گویی را فراموش نکنید. داستان کوتاه ظرفیت محدودی دارد. داستان کوتاه، رمان نیست و نویسنده مجال چندانی در اختیار ندارد تا بتواند هر حسی و یا هر تصویر و صحنۀ جالب و یا احیاناً شاعرانه‌ای را ازگذشته و حال و آیندۀ شخصیت‌ها در آن بگنجاند. حتی در داستان بلند هم فقط به جزییات کارآمد می‌پردازند. گاهی داستان کوتاه، توان کش‌آمدن ندارد و وقتی زیادی طولانی شود یا به بیهوده‌گویی و کسالت می‌رسد و یا به کلی از قاب داستانی‌اش خارج می‌شود. در اینجا از ابتدا تا انتها با متنی به شدت پراکنده مواجه هستیم. متنی که عدم انسجام دارد و مخاطب را به هیچ جایی نمی‌رساند. اصلا بگذارید مسأله را به شکل دیگری مطرح کنم. همیشه پبشنهاد می‌شود در همان چند سطر ابتدای داستان که به اصطلاح به آن افتتاحیه هم می‌گوییم، تکلیف چند چیز یا در واقع تکلیف چند پرسش اساسی را روشن کنید. چه پرسش‌هایی؟ پرسش اول به زمان و مکان داستانی مربوط می‌شود. اولین نکته‌ای که بهتر است روشن بکنید این است که اینجا کجاست؟ منظور از اینجا جهان داستانی است که شما خلق می‌کنید یعنی کاری بکنید و اطلاعاتی در تار و پود متن بگذارید که مکان و زمان داستان شما را معرفی بکند. خیلی مهم است که معلوم باشد داستان شما در چه مکان و زمانی اتفاق می‌افتد. پرسش دوم این است که داستان شما داستان چه کسی یا چه چیزی است؟ و پرسش سوم این است که این آدم، این شخصیت اصلی، چه مشکلی، یا به اصطلاح چه دردی دارد؟ اگر پاسخ این پرسش‌های اساسی روشن نباشد متن سردرگم و گنگ و بلاتکلیف می‌شود. یک کار دیگر هم می‌شود انجام داد. گاهی بعد از نوشتن صحنه‌ها و توصیف‌ها و ... از خودتان بپرسید اگر این بخش را حذف کنم، ساختار اصلی داستان آسیب می‌بیند؟ آیا اگر این توصیف‌های مفصل را بردارم، داستان الکن و نامفهوم می‌شود؟ آیا خواننده نکته یا بخش مهمی را از دست می‌دهد و از ماجرایی که به پیرنگ مربوط است، بی‌خبر می‌ماند؟ طرح چنین پرسش‌هایی می‌تواند به شما کمک بکند. و باز به خاطر داشته باشید زبان داستان، زبان علمی است و استفاده مدام از تشبیه و جمله‌ها و توصیف‌های شاعرانه کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند. همیشه در حذف همۀ بخش‌های اضافی مصمم باشید و هر جزییاتی را با حساب و کتاب و با مهندسی درست در داستان پراکنده کنید. وقتی حوادث داستان روابط علت و معلولی مستحکم نداشته باشند و همه اتفاق‌ها به هم پرچ نشده باشند، مخاطب دچار عدم انسجام حسی می‌شود. روی پیرنگ کار کنید. روی اتفاق؛ فقط یک اتفاق. رفت و برگشت‌های زمانی و هر جزییات دیگری تنها در صورتی داستان‌ساز می‌شوند که انسجام داشته باشند و در یک نقطۀ مشخص به تلاقی برسند. اینجوری اثر به جایی نمی‌رسد و نمی‌تواند دست مخاطب را بگیرد. طرح مستحکمی داشته باشید و روی پرداخت و گسترش داستان خیلی کار کنید. به مطالعه، تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت