همه چیز را به خواننده نگویید



عنوان داستان : یک بی نهایت بین دو ایستگاه

شب است.ایستگاه اتوبوس باید غلغله باشد؛اما نیست.دختری با مادرش و مردی با طوطی اش کنار صندلی های سرد ایستگاه ایستاده اند.روی صندلی ها نمی نشینند؛ هر لحظه ممکن است اتوبوسی از راه برسد؛ نشستن بیهوده ست.نشسته نمیتوان در  انتظار اتوبوسی ماند.
باد زوزه می کشد لای درختان عریان دو طرف خیابان. هوا ابریست؛ باید باران ببارد.اما نمی بارد؛حتی یک قطره هم نمی بارد. دختر با خود میگوید:« لابد چشمه ی اشک ابرها خشک شده.» بعد از مکثی،اینبار مادرش را خطاب می گیرد:« و یا شاید هم ما آن را خشکاندیم!»
_ چی را خشکاندیم؟
اتوبوسی از راه می رسد؛مجال پاسخ دادن از دخترک گرفته می شود.
_ نرو.نرو.نرو...
صدای ممتد طوطی ای زندانی درقفس است.بنظر نمی آید عاشق باشد.عادت کرده است.و یا شاید هم عادتش داده اند؛ به عاشق بودن؛ به عاشق ماندن. اما همه ی اینها پیش فرض است؛ صاحب طوطی زمانی سخت عاشق بوده است. اما هیچکس این را نمی داند؛دختر و مادرش نمی دانند؛ طوطی نمی داند. حتی دیگر خود مرد هم  نمی داند.
دختر «من کارت» را روی صفحه ی دستگاه می گذارد؛ به اندازه ی دو نفر کارت می کشد.با یک دستش میله ی زرد رنگ اتوبوس را گرفته است تا زمین نخورد و نگاهش به مردی ست که با آنها در ایستگاه اتوبوس ایستاده بود؛بنظر می رسید منتظر اتوبوس باشد.اما حالا سوار نمیشود.مردد است؛سوار نمیشود.روی صندلی های سرد ایستگاه می نشیند.شاید منتظر اتوبوس بعدی ست.ویا شاید هم منتظر هیچ اتوبوسی نیست. از چشمهایش نمیتوان چیزی فهمید.
_ نرو.نرو.نرو...
آخرین صدایی ست که دختر میشنود.با حرکت اتوبوس صدا دور و دورتر میشود؛ تا جایی که نیست می شود.
همه ی آدمهای توی اتوبوس خاکستری شده اند؛حتی دخترک هم خاکستری شده است.جوانی انتهای اتوبوس به میله ها تکیه داده است و پالتوی بلند مشکی اش تا زانومی رسد.همه خاکستری شده اند.جوان اما خاکستری نیست؛ رنگی مانده است.البته اگر بتوان سیاه و سفید را رنگ دانست. 
دختر چشم از جوان بر نمیدارد؛ نمیتواند چشم بردارد.جوان نگاهی کوتاه اما عمیق به دخترک می اندازد؛ چشمها کار خودشان را می کنند؛دخترک سخت دچار شده است.دختر میداند جوان ابلق دو ایستگاه دیگر پیاده میشود.این را خودش به همراهش گفته است.همان همراه خاکستری ای که جوان را «الف» خطاب کرده بود.«الف» توجهی به آدمهای خاکستری توی اتوبوس نشان نمی دهد.از توی شیشه اتوبوس صورتش را برانداز می کند و مدام دست لای موهایش می کشد.
دختر دارد به طوطی فکر می کند.به آن جمله ی کلیدی؛ شاید لزوما "نرو" جواب ما به زندگی ست؛ جوابی عاجزانه برای نگه داشتن تمام آنچه از دست میدهیم؛به تمام آنچه باید از دست بدهیم.
یک ایستگاه را رد کرده اند؛ حالا تنها یک ایستگاه دیگر مانده است. جوان هنوز هم به کسی نگاه نمی کند.دخترک با نگاهی دقیق در اجزای صورت جوان سعی در بخاطر سپردن چهره اش دارد. هرچه باشد تنها یک ایستگاه دیگر مانده است.
ایستگاه دوم؛ جوان بالاخره آخرین نگاهش را به دخترک می اندازد و آخرین ها جاودانه میشود.

_ پیاده میشویم.

تنها یک جمله برای رفتن کافی ست.جوان می رود و صدایش برای دختر جاودانه میشود؛ نگاهش جاودانه میشود؛ رفتنش جاودانه می شود.
حالا دیگر آدم های توی اتوبوس رنگی شده اند. اما دخترک طوطی شده است. با جمله ی کلیدی که میگوید " نرو.نرو.نرو..."
طوطی سرگشته را در قفس می اندازند.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز سلام
«یک بینهایت بین دو ایستگاه» را خواندم. از مشخصات شما متوجه شدم که بسیار جوان هستید ولی مدت زیادی است که داستان می‌نویسید. این فوق‌العاده است. چون فرصت زیادی دارید برای بیشتر خواندن و هر روز و هر روز بهتر نوشتن.
داستان شما در یک ایستگاه اتوبوس شروع می‌شود. سه‌نفر در ایستگاه هستند. یک مادر و دختر، و مردی که یک طوطیِ در قفس دارد. چند جمله‌ای درباره هوا گفته می‌شود و مکالمه کوتاهی بین مادر و دختر صورت می‌گیرد. دختر درباره خشک شدن چشمه اشک ابرها صحبت می‌کند و مادر متوجه منظور او نمی‌شود. اتوبوس می‌رسد. مادر و دختر سوار می‌شوند و مرد با طوطی‌اش در ایستگاه می‌ماند و دختر صدای طوطی را می‌شنود که مدام تکرار می‌کند: «نرو،نرو،نرو». تا به اینجا به نیمه داستان از نظر حجمی رسیده‌ایم و صحنه عوض می‌شود. دختر در اتوبوس ناگهان! عاشق مرد جوانی می شود. مرد که خودشیفته به نظر می‌رسد توجهی به دختر ندارد و دو ایستگاه بعد پیاده می‌شود و دختر مثل همان طوطی در ذهنش تکرار می‌کند: «نرو،نرو، نرو» و داستان با این جمله تمام می‌شود: «طوطی سرگشته را در قفس می‌اندازند.»
این تقریبا خلاصه‌ای بود از آنچه نوشته بودید.
از همان ابتدای داستان، خواننده وارد فضای رمزآلود داستان می‌شود و متوجه می‌شود برای فهمیدن داستان باید حواسش را جمع کند. شب سردی است و به قول نویسنده باید ایستگاه شلوغ باشد ولی نیست. مردی که طوطی دارد باید سوار اتوبوس شود ولی نمی‌شود. و دختری که کنار مادرش ایستاده ناگهان کشف می‌کند که آدمها باعث و بانی خشکیدن چشمه اشک ابرها شده‌اند و به مادرش توضیحی نمی‌دهد. این فضای رمزآلود را تا پایان داستان حفظ کرده‌اید و از نظر من این نقطه‌قوت داستان شماست.
اولین مساله‌ای که باید به آن بپردازیم بحث زبان و نثر داستان شماست. به یاد داشته باشید که نخستین مواجه خواننده با هر داستانی، مواجه با نثر و زبان است. پس این موضوع اهمیت زیادی دارد. باید بگویم نثر شما داستانی نیست و در موارد زیادی تمرکز خواننده را به هم می‌زند. یعنی خواننده برای فهمیدن داستان باید بیش از اندازه‌ای که برای یک داستان نیاز است تمرکز کند. این نه به دلیل پیچیدگی در ساختار، بلکه به خاطر انتخاب اشتباه جمله‌ها و کلمه‌ها توسط نویسنده است. شما خواسته‌اید نثر و زبان شاعرانه‌ای داشته باشید (تصمیم بدی نیست، چون با این زبان می‌توانید با حداقل کلمات بیشترین معنی را در ذهن مخاطب ایجاد کنید. همان کاری که شاعران می‌کنند.) ولی موفق نبوده‌اید و به داستان آسیب زده‌اید. یکی از نمونه‌های خوب استفاده از زبان شاعرانه در داستان، «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» اثر بیژن نجدی است. البته آثار شهریار مندنی‌پور، ابوتراب خسروی و ابراهیم گلستان هم چنین ویژگی دارند.
مساله اینجاست که نثر شاعرانه داستان شما در خدمت داستان نیست. وقتی شما سه‌بار عبارت «جاودانه می‌شود» را در سه جمله پیاپی استفاده می‌کنید نه کار شاعرانه‌ای انجام داده‌اید و نه خدمتی به داستان کرده‌اید. فقط تمرکز خواننده را از داستان به زبان پرت می‌کنید. مشکل اینجاست که ما حضور نویسنده را در داستان بیش از اندازه حس می‌کنیم. نویسنده داستان را متوقف می‌کند تا سخنوری کند.
از طرف دیگر تناقضی در داستان شما وجود دارد. شما تلاش کرده‌اید داستان را در موجزترین حالت ممکن بنویسید. از جمله‌های کوتاه استفاده کرده‌اید. توصیف و صحنه‌پردازی چندانی ندارید. و از طرف دیگر بی‌دلیل با جمله‌ها بازی کرده‌اید.
درباره تمرکز خواننده در داستان شاید بد نباشد این جمله چخوف را بخوانید که به ماکسیم گورکی می‌گوید: «مفهوم است بنویسیم مرد روی علف‌ها نشست. مفهوم است، چون روشن است و حواس خواننده را پرت نمی‌کند. برعکس، نامفهوم و ذهن آزار است بنویسیم: مرد قدبلند شانه باریک میان پیکر که ریش قرمز کوتاهی داشت، روی علف‌های سبزی که رهگذران لگد مالشان کرده بودند، نشست. ساکت نشست و با ترس و بزدلی به دور وبَرَش نگاه کرد. مغز نمی‌تواند این همه را آناً درک کند. در حالی که قصه را باید آناً، در جا درک کرد.»
در داستان شما با تناقض مهم دیگری هم مواجه هستیم که ایراد داستانی محسوب می‌شود. شما خواسته‌اید موجز بنویسید، ولی از شخصیت و دیالوگ و توصیفاتی استفاده کرده‌اید که در خدمت داستان نیستند. آنجایی که از هوای ابری می‌گویید و دختر با مادر خودش حرف می‌زند، چه سودی برای داستان دارد؟ اصلا مادر در ادامه داستان کجاست؟ شما به این شخص نیازی ندارید و باید حذف شود. همانطور آن دیالوگ و آن توصیف شب پاییزی. همینجا هم بگویم که شما گفته‌اید شب است، ولی همه چیز را در روشنایی و بدون محدودیت دید توصیف می‌کنید و این شب بودن در جمله‌ای در ابتدای داستان باقی مانده.
دوست عزیزم، شما تلاش کرده‌اید یک داستان نمادین بنویسید. مشکل اینجاست که به این موضوع به‌طور مستقیم اشاره کرده‌اید و در انتهای داستان دختر عاشق را به آن طوطی در قفس ربط داده‌اید. فراموش نکنید که یک نویسنده هرگز نمی‌گوید که من دارم کاری انجام می‌دهم. نویسنده فقط قصه‌اش را می‌گوید. این منتقدها هستند که در لایه‌های زیرین داستان‌ها به دنبال مقصود اصلی نویسنده می‌گردند. در مهمترین داستان‌های نمادین جهان، هیچ‌وقت اشاره‌ای به نمادین بودن داستان نشده. در داستان‌های کافکا، در موبی دیک اثر هرمان ملویل، در داستان خرس اثر فاکنر، در پیرمرد و دریای همینگوی و ... این استادان داستان نویسی در ساده‌ترین شکل ممکن داستان خود را تعریف کرده‌اند و سالهاست که در حال کشف شدن هستند. داستان شما این ظرفیت را دارد که به شکل تلویحی‌تری روایت شود به شرط اینکه عجله نکنید و سعی نکنید همه چیز را به خواننده بگویید.
برای اینکه بهتر بنویسید، خیلی خیلی بیشتر بخوانید.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت