در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم




عنوان داستان : شیطنت‌های طلعت
نویسنده داستان : سمانه مهرپرور

عزیزه تعریف می‌کرد که در همسایگی شون دختری بود به اسم طلعت که از بچگی با هم بودن. از هفت سنگ و لیله بازی و گرگم به هوا گرفته تا در خونه اهالی محل را زدن و در رفتن، و زیر چشمی پسرای محله رو دید زدن و شیطنت های دیگه، همیشه طلعت و عزیزه جیک و پیک شون با هم بوده.

تا اینکه بزرگ شدن و عزیزه را توی شانزده سالگی شوهر دادن به آقابزرگ و اونم بعد از یه سال عزیزه رو برد بندرعباس، و طلعت و عزیزه از حال هم بی خبر موندن

سالها بعد که آقابزرگ بازنشسته میشه، با عزیزه بر میگردن شهرشون، عزیزه که جاگیر میشه از عزت خانم (یکی از دختر عموهاش) سراغ طلعت را میگیره و اونم تعریف میکنه:
بعد از اینکه تو به حشمت‌خان شوهر می کنی و میری بندر، زن های همسایه به طلعت تیکه مینداختن که تو سبک بودی و همه چیت رو به همه میگفتی اما شریفه (عزیزه) خیلی زرنگ بود، همیشه خودشو تو چشم مردم سنگین نشون میداد، راز دلشو به کسی نمی گفت و سربه زیر و نجیب بود و همین هم باعث شد که پسر یکی از ریش سفیدای سرشناس محل بشه شوهرش و بره سر خونه و زندگی اش.

طلعت هم که گوشش از این حرفا پر شده بود و خیال می کرد تو گولش زدی، خیلی تو خودش رفت. با هیشکی رفت و آمد نمی کرد. از خونه هم کم بیرون می اومد. فقط هر چهارشنبه شب با چند تا دونه شمع و به خیال خودش دور از چشم همه می رفت امامزاده بالا جاده و چادرش را طوری دور صورتش می گرفت که کسی نشناسدش... اما توی دهن مردم افتاد که طلعت غروب هر چهارشنبه میره امامزاده و خدا خدا میکنه که رحمان پسر معتمد محله بیاد خواستگاریش

دو سال بعد بابای طلعت کوچه رو چراغونی کرد و مادرش خبر داد که رحمان اومده خواستگاری طلعت... طلعت برای چند تا از زن های همسایه گفت که از امامزاده خواسته تا رحمان شوهرش بشه!
سه سال بعد طلعت با یه بچه برمیگرده خونه باباش... مادرش که از حرف های مردم به ستوه اومده بود، باباشو مجبور میکنه که از اون محل برن!
...
تازگی‌ها که تو برگشتی به این محل، خبردار شدیم که رحمان با یکی از بیوه زنهایی که میگفتن دوست صمیمی طلعت بوده نامزد کرده... مهری می گفت چند ماه پیش، چهارشنبه‌ها که شوهرش از سر زمین‌شون برمیگشته خونه، یکی دو بار زنه رو شمع به دست توی جاده امامزاده دیده...
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
در تمام نحله های فکری ایرانی از ابتدای زرتشت تا الان ما با دو نوع رویکرد رو به رو هستیم و عمدتا صاحبان این ایدئولوژی ها که ایدئولوژی را گسترش و بست داده اند نظریه متفاوتی با بخش فرودست جامعه داشته اند. مثلا وقتی دین زرتشت بوجود می آید، مردمان فرودست از این دین تمنیاتی دارند که به دین زتشت ارتباطی ندارد. یعنی صاحبان این ایدئولوژی می گفتند آتش سنبل گرما، آگاهی و تمدن است در حالی که ما مردم فرودست می گفتیم خداوند آتش را فرستاده تا ما را گرم کند. اصلا کاشف آتش انسان بوده و یک اختراع بشری است این دو با هم خیلی متفاوت هستند. این نوع تفکر و باور به مقدرات باعث شده است در تفکر ایرانی رنسانس صورت نگیرد. رنسانس یعنی چه؟ یعنی همواره در بسیاری از اشعار حافظ که یک کهن الگوست و تمامی اشعار مولانا مقدرات حاکم است و نه مدبرات. تدبیر یعنی جهان کوانتوم، جهان فیزیکال، جهانی که در آن متریال هستی با تفکر همراه است. مقدرات یعنی از دست شما هیچ کاری بر نمی آید و تقدیر شما از آسمان می آید. در نهایت هم وقتی به طرف مقدرات می رویم می شویم آدم عارف مسلک و فاقد جوهره دینامیک. مثلا حلاج مقدرات را بر نمی گزیند و مدبرات را انتخاب می کند و در خون خود غلت میزند ولی شبلی که معلم او است تن به مقدرات می دهد و به یک آدم فرسوده پیر و کهنه گوشت تبدیل می شود. خوب بر اساس این فرضیه آدم هایی که مدبرات را می گذارند کنار و مقدرات را انتخاب می کنند سرنوشت های محتوم و کهنه اندیش دارند، با درخواست های پشیزوار. نویسندگان بزرگ دنیا درباره این پشیزوار بودن انسان و خواسته هایش داستان های زیادی نوشته اند که یکی از داستان ها همین داستانِ « شیطنت های طلعت» است. در این داستان ما با فقدان مدبرات در قهرمان داستان رو به رو هستیم. تدبیر یعنی چی؟ تقدیر یعنی چی؟
«ریچارد رورتی» معتقد است در جهانِ مدبرات، هستی به شما پیشنهاد می دهد و شما می توانید پیشنهاد را بپذیرید یا نپذیرید. اما در جهانِ مقدرات، هستی به شما پیشنهاد نمی دهد و می گویید این تقدیر من است این قسمت من است. یعنی مثل همان شعر حافظ که می گوید: در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم.... و اگر با همین دیدگاهِ حافظ جلو برویم شعر حافظ می شود فال. قرآن هم می شود استخاره. رهروی در کار دین هم می شود خوابگذاری. این ها مقدرات کهنه اندیشی است که جامعه بدوی به آن دچار است. یعنی همین جامعه ترسیم شده در داستانِ «شیطنت های طلعت»که از مقدرات می گوید. از مقدرات محتوم. در چنین جامعه بدوی رفتن به یک دانشگاه برای فرد ایجاد اعتمادسازی نمی کند. یعنی اگر یک نفر برود دانشگاه آکسفورد درس بخواند، چون ماجرا برای مردمِ بدوی گُنگ است، هیچ گونه احترامی بر نمی تابند. اما اگر همین آدم هر روز به مسجد و روضه و امام زاده برود تبدیل به یک چهره مقدس می شود در حالی که برای خود این فرد نه تنها مقدس نشده است بلکه سطح توقعاتش از تفکر به یک روح فرسوده تبدیل شده است. داستان درباره همین روح فرسوده است.
داستان به خوبی توانسته است ما را به سمت یک تراژدی ببرد بی آنکه نویسنده قضاوتی در طول داستان داشته باشد. تراژدی که در پی معصومیت بره وارِ قهرمانِ داستان رخ می دهد. این «معصومیت بره وار» در قهرمان در حقیقت همان موفقیت نویسنده است در شخصیت پردازی. شما در بروز این عنصر مهم داستانی موفق بوده اید. به بهانه این نقطه قوت می خواهم کمی بیشتر درباره شخصیت پردازی با شما گفت و گو کنم تا به شخصیت پردازی بهتری دست یابید.
شخصيت پردازي به دو شکل اتفاق می افتد.
1- مستقيم: در این روش نویسنده به طور مستقيم با طبقه بندي و تشريح به ما مي گويد كه شخصيت شبيه چيست؟ در حقیقت نویسنده برای استنباط به مخاطب فرصت نمی دهد و لقمه ای آماده شده تحویل می دهد. که به نظر « فلوبر» و « هنري جيمز»، « گفتن» تخلف از هنر تلقي است و تنها « نشان دادن» امری هنری است.

2- غيرمستقيم: در این روش شخصیت های داستان را به واسطه اعمالی که انجام می دهند می شناسیم.
در شيوه ي غيرمستقيم معمولاً زاويه ي ديد راوي محدود است و همین محدودیت کمک می کند نویسنده فرصت مداخله و قضاوت را به نفع شخصیت های داستانی از خود بگیرد.
اما چگونه می توانیم به شکل غیر مستقیم شخصیت پردازی کنیم؟

2-1- كُنش: رضا براهني در اين مورد مي گويد:
«رفتار انسان، قسمت اعظم تفكرات، احساسات و اعمال او را شامل مي شود و قصه نويس از طريق رفتار متفكرانه، عاطفي و يا عيني اشخاص، به موقعيت شخصيت ها پي مي برد».
«ولاديمير پروپ» قهرمانان قصه هاي عاميانه ي روس را از لحاظ كنش و عمل بررسي كرده است و معتقد است
« كاراكتر يا شخصيت انساني در سه مورد پديد مي آيد:
1- در پيوند با كيفيت روحي و اخلاقي خود شخص
2- در پيوند با همنوعان
3- در پيوند با محيط مادي، يعني چيزهاي بي جاني كه او را احاطه كرده است.
اما بيشتر از همه، فرد در رابطه ي متقابل با محيط اجتماعي و همنوعان خود است كه داستان را پديده مي آورد زيرا محيط اجتماعي هر آدمي نقش عمده اي در شكل گيري انديشه و منش او دارد.
سامرست موام در این باره می گوید: «موجوداتي كه رمان نويس ساخته، بايد طوري باشند كه خواننده به شخصيت تك تك آن ها توجه كند و كارهاي آن ها، بايد از خصوصيات روحي و فكري و اخلاقي آن ها ناشي شود. رمان نويس هرگز نبايد به خواننده اجازه دهد كه بگويد: - فلان و بهمان آدم، هيچ وقت اين طوري رفتار نمي كنند- بلكه برعكس، خواننده بايد مجبور شود كه بگوييد: - اين درست همان چيزي است كه من انتظار داشتم فلان آدم رفتار كند- فكر مي كنم اگر قهرمان ها، خودشان جالب توجه باشند خيلي بهتر است.»
اعمال هر شخصيت داستاني مي تواند به صورت غيرمستقيم ويژگي هاي او را بیان کند. از اين جهت كُنش داستاني به دو دسته تقسيم مي شود:

1- كنش عادتي: عملي است كه مرتب تكرار مي شود و همین تکرار کمک می کند مخاطب به شخصیت داستان پی ببرد (مثل قهرمان داستان شما که هر چهارشنبه شمع به امام زاده می برد)
2- كنش غيرعادتي : عملی كه فقط يك بار اتفاق مي افتد.

2-2- گفت و گو: شخصيت در داستان بدون گفت وگو معني ندارد. شاید با خودتان بگویید داستان های بسیاری خوانده اید و در آن گفت و گو اتفاق نیفتاده است اما توجه شما را به گفت و گوی درونی جلب می کنم. منظور از گفت و گو در شخصیت پردازی هم گفت و گوی بیرونی است و هم درونی. گفت و گو نسبت به عمل (کنش) به شکلی قوی تر می تواند شخصیت قهرمان را نشان دهد و ويژگي هاي روحي شخصيت را آشکار کند (مثلا وقتی طلعت از امام زاده بر می گردد و متوجه می شود برایش خواستگار آمده است در گفت و گویی با زن های محله از نذرش می گوید که فلانی به خواستگاری اش بیاید. این همان شخصیت پشیزوار است که روح فرسوده ای دارد و به همین نسبت خواسته هایی کوچک و تحقیر پذیر) لئوناردبيشاپ درمورد شخصيت پردازي از طريق گفت و گو مي گويد: «گفت وگو يكي از ظريف ترين و مشهودترين ابزار نويسنده است و صحت گفته هاي وي را درباره ي اشخاص تأييد مي كند. اگر نويسنده با استفاده از روايتي توضيحي به خواننده بگويد كه شخصيتي از استاد دانشگاه - قهرمان- متنفر است. صرفاً عقيده ي خود را بيان كرده است. اما اگر شخصيت تنفر خود را از طريق گفت وگو ابزار كند، واقعيتي قانع كننده بيان شده است» ميخاييل باختين، منتقد روسي، نظر مستدلي دارد، به نظر او گرچه اشخاص داستان و آدم هاي روزمره براي بيان اميال دروني خود از نشانه هاي عمومي- زبان- استفاده مي كنند- نشانه هايي كه در اختيار همه هست- ولي نحوه ي استفاده از آن ها كاملاً مشخص است. در واقع هر شخصيت داراي زبان مخصوص خود است. به اعتقاد باختين نويسنده بايد به تقليد از انسان روزمره، شخصيتي را خلق كند ولي اين شخصيت به نسبت روزگار خود نمي تواند تا آخر ساكت بماند و بايد حرف بزند. اين اولين نقش اوست. باختین معتقد است نويسنده شخصيت را براي گفت و گو خلق مي كند. شخصيت در درجه ي اول براي سخن گفتن خلق مي شود؛ سخن گفتني كه با آن هستي او پديدار مي شود، سخن گفتن منجر به كنش مي شود پس هر سخن كنشي است و هركنش برابر با سخن گفتن. بنابراين شخصيت داستاني در درجه ي اول يك انسان سخن گوست. ارسطو مي گويد:« هرچه اشخاص به زبان مي آورند، نماينده ي فكر آن هاست. هرگاه كه بخواهند چيزي را نفي يا اثبات كنند يا انفعالاتي چون رحم، ترس، خشم و غيره را برانگيزند يا امور كوچك تر و بزرگ تر جلوه دهند. گفت وگو صحبت هاي رد و بدل شده ميان شخصيت ها را ارايه مي كند تا فعل و انفعال فكر و ويژگي هاي دروني و خلقي افراد را نشان بدهد. ما از گفت وگوي شخصيت ها با هم پي به ويژگي هاي خلقي و خصلت هاي روحي آن ها مي بريم» رمان نويس مي تواند با در نظر گرفتن هر شخصيت همه ي ويژگي هاي اشخاص اعم از طبقه، سن، سطح فكر، سرشت، قدرت و .. رابيان كند. اما اين وظيفه ي گفت و گوست كه اين حقايق يا ويژگي ها را نشان دهد» لحن- سخن- تا حدي شناسنامه ي شخصيت است، منتها از يك سو ارتباط پيدا مي كند با سبك و زبان عمومي يك قصه و از سوي ديگر ارتباط پيدا مي كند با خلق و خوي شخصيت و حركات و سكنات او و اعمالي كه دريك وضع رواني خاص از شخصيت سر مي زند. گوستاوفلوبر در مورد دشواري ساختن گفت و گوي داستاني مي گويد: « چه دشوار است گفت و گو نوشتن، به خصوص وقتي آدم مي خواهد هر گفت و گويي شخصيت خاص خودش را داشته باشد. كاري است بزرگ و سنگين كه آدم بخواهد از گفت وگو به عنوان ابزاري براي ترسيم چهره ها و شخصيت ها بهره جويد و در عين حال نگذارد چيزي از حيات و سرزندگي و دقت خود آن گفت و گو كم شود، يعني به گفت و گويي برجستگي و اعتبار ببخشد كه بر سر مسايل پيش پا افتاده، ادامه مي يابد. من هيچ كس را نمي شناسم كه توانسته باشد در هيچ كتابي از پس اين كار برآمده باشد» پس، گفت وگو يكي از مهم ترين و تخصصي ترين عناصر داستان است كه بايد با توجه به شرايط زماني، مكاني و موقعيت اجتماعيِ داستان بيان شود. در گفت وگو هر يك از شخصيت هاي داستان، با زبان خاص خود گفت وگو مي كنند. و براي نوشتن گفت وگو نيز نويسنده بايد به گنجينه ي لغات شخصيت ها، جايگاه اجتماعي آنان، روان شناسي، جغرافيا و حتي زمان و ... شخصيت هاي مورد نظر دقت كند.



2-3- شخصيت پردازي از طريق نام. شما مي توانید براي القاي هدف خود در شخصيت پردازي از نام استفاده كنید. تنها نويسندگان خيلي مبتدي از اين فرصت براي شخصيت پردازي استفاده نمي كنند. اگر به فهرست داستان ها نگاه کنیم در نامگذاري شخصيت ها تعمدي بوده است تا نام در راستاي ويژگي هاي فرد باشد، ولي سبك نامگذاري نويسندگان با يكديگر متفاوت است.
اهميت نامگذاري حتي در ادبيات كهن فارسي مشهود است؛ براي مثال در « هفت پيكر» نام شخصیت ها براساس خیر و شر بودن آن هاست. این نامگذاري با توجه به شرايط جامعه است كه در هر زماني اسم هاي خاصي مرسوم مي شود و به نوعي بيانگر فكر و ايده نويسنده و بازتاب جامعه اوست. (مثل نام طلعت که نامی سنتی است و نماینده خوبی برای زن در جامعه بدوی و سنتی و مقدرگرای داستان است) در حقیقت نام شخصیت های داستانی نوعی نشانه شناسی می طلبد. فيليپ هامون نشانه شناس فرانسوي در مقاله ي « نشانه شناسي شخصيت هاي داستاني» مي گويد: اسم يك شخصيت مي تواند به چهار صورت، ويژگي هاي او را بيان كند:
1- ارتباط بصري: هامون در اين باره O وI را مثال مي زند كه اولي مي تواند در اسم شخصيتي كه چاق است، به كار رود و I براي فردي كه بلند قد است.
2- ارتباط آوايي: دراين مورد مي توان به نام آواها اشاره كرد كه ارتباط ميان دال و مدلول از طريق موسيقي كلام انجام مي شود.
3- ارتباط از طريق توليد آوا: گاهي نويسنده براي شخصيت خود نامي انتخاب مي كند كه تلفظ آن مشكل است و مي خواهد از طريق موسيقي كلام احساس را به خواننده منتقل كند.
4- استفاده از اسم هاي نمادين: گاهي اسم يك شخصيت اشاره به بعضي از مفاهيم اساطيري و ادبي بيرون از داستان مي كند.
توجه به تداعي معاني اسم شخصيت ها از آغاز قرن بيستم شروع شد. نويسندگان و همين طور شاعران سمبوليست، متوجه ارتباط شكل ظاهري كلمات و بار عاطفي آن ها، آهنگ كلمه و حس آميزي توأم با آن شد.
مارسل پروست معتقد بود كه اسم خاص داراي جادوست و در رمان « در جست وجوي زمان از دست رفته» به خصوص به حس آميزي و بار عاطفي اسم شخصيت هايش توجه داشت.
در مجموع عوامل قابل محاسبه اي كه درانتخاب نام شخصيت مؤثرند، عبارتند از:
1- دادن سرنخ از درون شخصيت و كمك به تكامل طرح دروني.
2- افشاي تناقضات ظاهري و باطني.
3- رعايت و تأكيد بر استناد جغرافيايي يا تاريخي داستان و شخصيت ها.
هرنامي از چند طريق، كلمات ، حالات، خاطرات و افراد ديگري را به ذهن مخاطب مي آورد كه از فرهنگي به فرهنگ ديگر فرق مي كند. كامل تر از همه، سارتر با شكافتن واژه ي « فلورانس» به دقت تمامي تداعي هاي آن را براي خود يادآور مي شود. نامی که برای قهرمان دختر در نمایش دوزخ انتخاب کرد.
«فلورانس» نام شهر، گل و زن است ، پس مي تواند در آن واحد گلشهر، زن شهر و گل دختر باشد. چیزی که سَيَلان شط را دارد(Fleure ) و حرارت ملايم و سرخ طلا را (or) و در آخر خود را با شرمينگي و آراستگي تسليم مي كند (decence ) و با فرود آمدن و محو شدن تدريجي تا رسیدن به « س» آخر كلمه ی « فلورانس» شكفتگي پر آزرم خود را تا بي نهايت ادامه مي دهد.

2-4- شخصیت پردازی به کمک قيافه و ظاهر.
توصيف ظاهر، يك از ابعاد شخصيت پردازي است و در سابقه ادبیات داستانی نسبت به « گفتار» پیشینه بیشتری دارد. به طوری که قهرمان در ادبیات داستانیِ حماسی از ظاهري متناسب با رفتارِ خاص خود برخوردار است، يعني داراي جثه اي بزرگ و تقريباً همه موصوف به صفت زيبايي هستند. در مكتب هاي مختلف ادبي نيز به قيافه از چشم انداز خاصي توجه می شود. در مکتب «رمانتيسم» ظاهر افراد با اندكي مبالغه بیان می شود و زيبايي شخصيت ها با تفصيل بيشتري شرح داده مي شود مثل رمان «بینوایان». در مکتب «ناتوراليسم» زشتي و ناپاكي طبقات پايين اجتماع و توصيف ظاهر شخصيت ها را كه معمولاً از طبقات پايين هستند، با رنگ هاي زننده تري نشان می دهد و نمونه اش را در داستان های صادق چوبک می توانید جست و جو کنید. در مکتب «رئاليسم» به واقعي بودن قيافه و خصوصيات طبيعي پرداخته مي شود. نويسندگاني مثل اسكات، اليوت و هوگو هنگام معرفي شخصيت خود يك پاراگراف تمام را به توصيف قيافه ي شخصيت خود اختصاص مي دادند و گاهی جزييات ظاهري را تك تك و به ترتيب توصيف مي كردند. در آثار اين نويسندگان به خصوص شخصيت هاي شرور به دقت بسياري توصيف مي شدند و نويسندگان سعي مي كردند ويژگي هاي ظاهري آن ها را براساس جديدترين نظريات روان شناسي و قيافه شناسي توصيف كنند. نويسندگاني چون هوگو و بالزاك براي يافتن شخصيت هاي خود به محله هاي بدنام و محل تجمع افراد شرور پاريس مي رفتند و بعضي از قيافه هاي افراد داستان خود را از تبهكاران بزرگ به وام مي گرفتند. داستايوسكي نيز سعي داشت وضعيت رواني شخصيت هاي داستانش را در قيافه ي آن ها نشان دهد. اما در داستان های مدرن از ارزش توصيف ظاهري كاسته شد و در بسياري بخش توصيف ظاهر حذف شد مانند «بيگانه» از « آلبركامو» و «درجست وجوي زمان از دست رفته» نوشته ي «مارسل پروست». در بعضي داستان ها حتي قهرماناني بي چهره مي بينيم، قهرمان هايي كه تنها وجود آن ها يا عمل آن ها مهم است و قيافه هايشان هيچ اهميتي ندارد، مانند «پيرمرد و دريا» اثر «ارنست همينگوي» و «خشم و هياهو» نوشته «ويليام فالكنر». مي توان گفت، چون توصيف ظاهري يكي از روش هاي مستقيم شخصيت پردازي است و رمان در مسير خود هميشه به سوي روش هاي غيرمستقيم رفته است، بنابراين از اهميت توصيف ظاهر رفته رفته كاسته شده است تا شكل جديد خود را يافته است . چنان كه حتي داستان هايي مي توان يافت كه هيچ اثري از توصيف ظاهر در آن ها نيست. با این وجود بسياري از ويژگي هاي روحي در چهره بازتاب دارد و چهره نيز به نوبه ي خود آشكاركننده ي خلقيات است.


2-5- شخصيت پردازي از طريق محيط
محيط داستان عبارت است از زمان و مكان و چگونگي موقعيت اشخاص در داستان. نويسنده هنگامي كه طرح داستان خود را مي ريزد، دوره ي معيني از زمان را انتخاب مي كند. مكان يا محل وقوع داستان نیز عنصر فوق العاده مهمي است. انتخاب محيط، يعني زمان و مكان داستان، تا حد قابل ملاحظه اي به نقش و موقعيت اشخاص داستان بستگي دارد. كارهايي كه اشخاص داستان مي كنند، لزوماً بر انتخاب محيط داستان تأثير مي گذارد. (مثلا محیط داستان شما نمی تواند در آلمان باشد چون امام زاده و این نوع باور که در داستانِ شما حاکم است اساسا تنها در جغرافیای خاصی معنی دارد) لئونارد بيشاپ مي گويد: «جزييات محيط كاركردهاي گوناگوني در داستان دارد. مثلا بر درستي زمان صحه مي گذارد و واقعيتي ديدني را تصوير مي كند تا شخصيت ها نقش خود را در آن ايفا كنند و دست نويسنده را باز مي گذارد تا بتواند در بيرون از محدوده ي علايق شخصيت، جهاني فراخ تر خلق كند. به علاوه از طريق اين جزييات مي توان افراد مختلف را نيز وصف كرد.» بنابراين محيط از عناصر مهم داستاني است كه عمل شخصيت ها در آن صورت مي گيرد، هم چنين نماينده ي شخصيت و روحيه و خصلت هاي اشخاص داستاني است كه در آن زندگي مي كنند. (مثل آنچه در داستان شما دیده می شود. انتخاب امام زاده به عنوان مکان کمک می کند تا شخصیت جامعه ی باورمند به مقدرات برای مخاطب باورپذیر . قابل درک شود)



2-6- شخصيت پردازي از طريق توصيف
ما بـا توصيف چيزهاي تازه تري درباره ي شخصيت اصلي و آرزوها و رؤياهايش در می یابیم. مثلا در ابتدای داستان شما توصیفی می خوانیم که کمک می کند بدانیم با دو شخصیت رو به رو هستیم که در کودکی شرارت های کودکی بسیاری داشته اند (از هفت سنگ و لیله بازی و گرگم به هوا گرفته تا در خونه اهالی محل را زدن و در رفتن و ...) اما به طور كلي آن چه توصيفات فيزيكي را اعتبار مي بخشد واكنش شخصيت ها نسبت به محيط خودشان است.
ديويدلاژ داستان نويس مي گويد: « توصيف در يك داستان خوب هرگز يك توصيف صرف نيست. خطر توصيفات جزء به جزء اين است كه تزيينات منظم متوالي و پي در پي در تركيب با بي تكليفي داستان خواننده را خواب آلوده می کند»
فيليس بنتلي در كتاب « ملاحظاتي چند در باب هنر روايت» تعريف كوتاه و دقيقي از توصيف، در اصطلاح شناسي داستان، به دست داده است: «وقتي رمان نويس جهان گردنده ي داستان خويش را متوقف مي سازد و به ما مي گويد كه چه مي بيند، ما اين نوع روايت را توصيف مي خوانيم» هدف توصيف القاي تصوير و تجسم موضوع است، به همان گونه كه در وهله ي اول به چشم ناظر مي آيد. و عمق و غنای این توصیف به توانايي نويسنده بستگی دارد. نويسنده بايد از جزييات دريافتي، انتخابي به عمل آورد و آن ها را به نحوي زنده و ملموس و واقعي ارايه كند؛ به طوري كه همان تأثيري كه آن ها بر نويسنده گذاشته اند، به خواننده نيز القا شود و همان حال و هوايي كه نويسنده حس كرده، خواننده نيز احساس كند. بنابراين توصيف كليدي است براي نظرگاه نويسنده تا تأثيري را كه مفاهيم و اشياي جهان واقعي بر ذهن و حواس او مي گذارند، به شيوه اي عيني و ملموس و در شكلي تصويري و ترسيمي ارايه كند. توصيف شخصيت ها براي نويسندگان مبتدي و بي تجربه كاري مشكل است و همين عامل سبب بي علاقگي آن ها و انتخاب شيوه ي عدم توصيف ظاهر شخصيت هاست، چرا كه نويسندگان مبتدي معتقدند توصيف جسماني شخصيت ها زايد است و تخيل خواننده را محدود مي كند و نمي گذارد خود آن ها شخصيت ها را در ذهن شان خلق كنند. اما اين شيوه ي كار، واقع گرايانه نيست. اگر نويسندگان ديگر نيز همين اعتقاد را داشتند چه بسيار شخصيت هاي بزرگ ادبيات نظير " امابوواري"،" خانواده ي كارامازوف"،" احاب"،" دن كيشوت" و " كووازيمودو"، كه اينك نبودند. اما خوانندگان ، اين شخصيت ها را بهتر از بستگان خود مي شناسند.
سارتر می گوید: «موضوع مورد بحث در داستان بر اثر طول و كثرت توصيفات كه از آن مي كنند، جسميت و موجوديت نمي يابد، بلكه به سبب پيچيدگي و تعدد روابطي كه با اشخاص مختلف داستان دارد، به عمق هستي مي رسد و آن گاه واقعيت را مي نمايد كه به دفعات بيشتري آن را لمس كنند، بچرخانند، بردارند، بگذارند و خلاصه اشخاص داستان از حد آن برگذرند و به سوي هدف هاي خاص خود روند. هم چنين است جهان مخلوق داستان، يعني مجموعه ي اشيا و آدميان، براي اين كه به حداكثر نقل خود برسند. بايد " آفرينش آشكارگر" كه از طريق آن خواننده، جهان داستان را كشف مي كند نيز درحين عمل التزام مخيل باشد، به عبارت ديگر هر چه علاقه ي خواننده به تغيير و تبديل جهان مخلوق داستان بيشتر باشد، آن جهان زنده تر مي شود»
هيچ گاه توصيف نويسنده به تنهايي نمي تواند كارساز باشد، بلكه بايد در كنار توصيف ويژگي هاي شخصيت نيز نشان داده شود، بايد دايم از طريق رويدادها، ويژگي هاي اشخاص را اثبات كرد. مثلا در داستان شما رویدادِ ازدواج عزیزه فرصتی مهیا می کند و فضای سنتی و خاله زنکی جامعه بروز می کند و عده ای طلعت را به سبک سری متهم می کنند و برای ازدواج نکردن در سن 16 سالگی تحقیرش می کنند. توصیف در کنار این رویداد کمک می کند تا ما به شخصیت جامعه ی داستانیِ « شیطنت های طلعت» پی ببریم. یک جامعه فرسوده سنتی با تقدیری محتوم.

شما از این روش های غیر مستقیم در شخصیت پردازی طلعت استفاده کرده اید. این چند خط درسنامه صرفا برای این است که گاهی نویسنده نادانسته و بدون آگاهیِ علمی کاری را به شکلی درست انجام می دهد. در چنین شرایطی منتقد موظف است آگاهی را به نویسنده انتقال دهد تا در داستان های بعدی علم به کمک توان نویسنده بیاید و داستان بنیان قوی تری پیدا کند و نویسنده به شکلی علمی و آکادمیک رشد کند نه آزمون و خطا.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۳
سعید تشکری » سه شنبه 19 مرداد 1400
منتقد داستان
سلام ها بسی ارادت و بسیار ممنونم
سعید تشکری » دوشنبه 18 مرداد 1400
منتقد داستان
ارادت ها جناب اسماعیلی عزیز پاینده باشید
حسین اسماعیلی » یکشنبه 10 مرداد 1400
استاد عزیز درسنامه فوق‌العاده‌ای بود، بسیار ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت