برای استفاده از نماد و نشانه‌ها باید آن‌ها را به خوبی بشناسیم




عنوان داستان : تیر و خیام
نویسنده داستان : رضا کوشکی

هوا هر لحظه بیشتر از قبل آرواره های سردش را بر روی استخوان هایم می فشارد و من به تپهٔ دست سازی که با پاکت های سیگار کنار اتاق  ساختم زل زده ام؛باد از درز کوچک در که هیچگاه بسته نمیشود به لای انگشتان پایم می خزد و من بیشتر در میان زانوهایم فرو می‌روم.
سیگار  لای انگشت هایم از شدت سرما خوابش گرفته است و برف هنوز بی وقفه به شیشه های تار شدهٔ اتاقم می‌کوبد بلند می‌شوم و همزمان صدای جیر جیر لولاهای زنگ‌زدهٔ کمر و پاهایم بر سوت باد غلبه می‌کند؛کت چروک و رنگ رو رفته ام که به میخ روی دیوار آویزان شده است را روی شانه هایم می‌اندازم و از در بیرون می‌روم؛صدای خرچ خرچ له شدن برف ها زیر دمپایی های جلو بستهٔ آبی رنگم جای صدای جیر جیر کمرم را گرفته است
تسبیح به دست جلوی دخمهٔ دکان مانندم نشسته ام و به خلوتی خیابان نگاه می کنم. هوا سرد است و البته کمی دلگیر؛جعبه سفید له شدهٔ داخل جیبم را در می‌آورم وتصمیم می‌گیرم سیگاری بکشم اما باد مدام شعله بی جان فندک زردم را در هم می‌شکند،دستم را در برابر باد سپر می‌کنم تا لب هایم بتوانند مثل تمام وجودم تیر بکشند.
تسبیح را دور مچم پیچیده ام و دستانم سر شده است؛با چشمانم تلاش مورچه ها را برای انتقال تکه نانی به درون اتاقک چند متری ام را دنبال می کنم و پس از موفیقتشان طبق عادت همیشگی ام شروع به شمارش دانه های تسبیح می‌کنم؛هنوز چند مهره بیشتر نشمرده ام که مردی دشداشه به تن جلوی رویم زمین می‌خورد و لباس سفید و نازکش گلی می‌شود؛از لباس هایش میفهمم که اهل اینجا نیست؛من با تعجب نگاهش می‌کنم؛بلند می شود و با خشم می‌گوید:(چیه آدم ندیدی خالو؟حداقل یکم آب بیار لباسمو تمیز کنم)
در حالی که سرم پایین است آرام می‌گویم:(اینجا آب نداره آقا)
جوابی نمی‌گیرم،سرم را بلند میکنم و میبینم رفته است؛تنم به لرزه درمی‌آید داخل می‌شوم؛به گوشهٔ دخمه ام می‌روم و درون پتوی خاکستری پشمی و پاره ام می‌خزم.
 آفتاب تیزی اش را درون چشمانم فرو می‌کند؛بیرون میروم و میبینم ظهر شده و دیگر امیدی به زنده ماندن برف ها نیست.
شروع به قدم زدن در خیابان می‌کنم،اتفاقی که صبح افتاد،یادم می‌آید و به این فکر می‌کنم که چرا آن مرد در چنین یخبندانی لباسی به آن نازکی پوشیده است؛ در همین حین پایم به چیزی گیر میکند و قلاب افکارم که به لباس مرد گیر کرده است از جا در می‌آید و زمین میخورم؛گمان میکنم کسی مرا ندیده؛بی سر و صدابلند میشوم مردی که صبح‌دیدم را در کنارم میبینم؛توجه نمیکنم به راهم ادامه میدهم؛جلوتر که می روم با خودم فکر میکنم که شاید اومرا زمین زده،چشمانم دیگر ضعیف شده آنقدر ضعیف که نمیتوانم به درستی جلوی پای خود را ببینم.
چند هفته ای است که دست به ساز نشده ام؛دلم می خواهد سازی باشد تا برای غمهایم کمی بنوازم و بخوانم.
پشت ویترین فروشگاه ایستاده ام و هنوز فروشگاه بسته است،همانجا می‌ایستم و به تاری که پشت ویترین است نگاه می کنم،می‌شود از رخ زیبایش  نت به نت صدای دلنشینش را هم شنید؛در بین این حال و احوال دستی روی شانه ام نشست و گفت:چی شده محو این تار شدی؟ بازم میخوای چرت و‌پرت تحویلم بدی؟اصلا تورو چه به ساز زدن؟
در حالی که لامپ های فروشگاه را روشن می کند می‌گویم:(شما بده من دست بگیرمش،باور کن من بلدم آقا)
مکث می کند و نگاهی به سرتا پایم می اندازد و سازی را از گوشهٔ مغازه  برمیدارد و‌دستم میدهد؛می‌نشینم و زخمه هایم را بر تن ساز فرود می آورم و شروع به خواندن می‌کنم،پس از چند دقیقه ساز را کنار میگذارم و دلم گرفته است و هوس کرده ام سیگاری آتش بزنم،دست در جیب کتم میبرم اما با پاکت خالی  مواجه می‌شوم؛خداحافظی می‌کنم و از در بیرون می‌آیم کمی مکث می کنم و برمیگردم و میگویم: (ممنون آقا اما سازت ساز خوبی نبود) به محض بیرون آمدن مرد سفید پوش جلوی راهم سبز می شود.
میبینمش اما توجهی نمی‌کنم و به راه خودم ادامه میدهم از پشت سر دنبالم می‌آید و میگوید:(نمیدونستم ساز هم میزنی فکر میکردم دیوونه ای چیزی هستی)
مکثی می‌کنم و صورتم را به سمتش برمیگردانم و میگویم:(من دیوونم یا تو که توی سرمایی که تمام پرنده هارو توی آسمون خشک کرده یه تیکه پارچه سفید پیچیدی دور خودت و اومدی بیرون)
بعد از صحبتم فقط سکوت است و ادامهٔ راه،در اتاقم را که باز می‌کنم و وارد می شوم میبینم  قبل از من یکی وارد شده و بدون هیچ صحبتی کنار تپهٔ پاکت سیگار ها نشسته؛مرا که میبینپ میگوید:(چی شد که به اینجا رسیدی؟چرا همه میگن تو دیوونه ای؟)
صدایم می لرزد و دلشورهٔ عجیبی دارم نگاهش میکنم و با لکنت میگویم:(شما نمیدونید آقا،هیچکس نمیدونه آقا،هیچکس)
برای دانستن همه چیز پا فشاری می‌کند؛بلند میشوم و با صدای بلند سرش داد میزنم:(اصلا شما کی هستی آقا صبح دیدمت یهو غیبت زد عصر دوباره جلوی راهم سبز شدی بازم غیبت زد الانم که بدون اجازه اومدی و نشستی وسط اتاقم آقا ولم کم اصلا من دیوونم یا شما آقا؟)
بلند می‌شود و بیرون میرود،چنان در را میکوبد که با رفتنش قسمت ترک برداشته از شیشه کهنهٔ  در بر روی زمین میریزد و خرد میشود.
نمیدانم چه به سرم آمده،انگشتر فلزی ارزان قیمتم که کمی  گذر روزگار‌ را برایم آسان می کند  توی مشتم گرفته ام.
در حالی که رباعیات پوسیدهٔ خیام در دستانم است به خودم میپیچم؛انگار به جای روشن شدن هوا؛لحظه به لحظه غلظت تاریکی بیشتر می‌شود
با چاقوی قدیمی و زنگ زده ای که لای خرت و‌پرت هایم است روی دیوار تقاشی میکشم،مستطیلی است بسته و دایره ای کوچک درونش که من هستم؛مستطیل اتاقک چند متری و دنیای کوچک افکارم است و دایره منِ محبوس شده در آن.
هوا کم کم رو به روشنایی می رود و نور به دنبال راهی برای نفوذ به چشمانم است.
صدای کوبیده شدن در می‌آید،با ترس از جایم بلند می شوم،نمیدانم کی خوابم گرفته،به سمت در می روم.
باد از شیشه شکستهٔ در زوزهٔ خود را به گوشم می رساند و دندان هایم بی قرار روی هم میلرزند.
در را باز میکنم،مرا کنار می زند و وارد می‌شود و به نقاشی ام تکیه میزند.
انگار همزمان با ورودش لبهایم را به یکدیگر بخیه زده است؛اعتراضی نمیکنم و روبرویش مینشینم؛سیگاری بین لب هایش میگذارد و با فندک زرد رنگی روشنش میکند.
به دنبال فندک زرد رنگم میگردم،نیست.در همین حین سیگار را که فقط چند پک به آن زده است به سمتم میگیرد.
سیگار بین لب هایم است و کام می گیرم و دودش را در هوای اتاق رها می کنم.
به تپهٔ سفید پاکتی گوشهٔ اتاق خیره شده است و با سنگ‌کوچکی‌نقاشی که روی دیوار گچی‌ این دخمه کشیدم را می خراشد،آنقدر میخراشد تا تمام نقاشی از بین برود.
ناگهان لب باز میکنم و کلمات را با دود سیگار درون اتاق مخلوط میکنم:
(چند ماه از جداییمان گذشته بود؛درواقع از اول پیوندی وجود نداشت ازدواج ما تصمیمی بود از ییش تعیین شده که راهی بجز عمل کردن به آن نداشتیم‌
از همان ساعت های اولیه زندگی مشترک ناسازگاریی ما مشخص شد،ما‌چند سال ادامه دادیم بی هیچ‌عشقی و بی هیچ امیدی،من کاری جز ساز زدن بلد نبودم،صبح به صبح گوشه ای از خیابان ساز میزدم و امرار معاش میکردم. اما نشد هیچکداممان نمیتوانستیم ادامه دهیم و بعد از چند سال عذاب دادن یکدیگر در ۱۲ سالگی پسرم جدا شدیم.
کم کم داشتم به خیابان گردی و کارتن خوابی عادت می کردم.
تنها چیزی که پس از خروج از خانه برداشتم ساز و پاکت سیگارم بود،در واقع تنها دارایی هایم از اول زندگی همین دو بود،نه کار‌خاصی نه ثروتی نه خانه ای،هیچ‌چیز نبود
گوشه خیابان می نشستم و زخمه بر سازم می زدم و درآمدی از همین راه داشتم؛البته فقط به اندازهٔ چند پاکت سیگار و یک وعده غذا در روز.
معمولا چند هفته یکبار به سمت خانهٔ همسر سابقم می رفتم و از دور تنها پسرم را تماشا می کردم.
یک روز صبح ساز و پاکت سیگارم که تنها دارایی های  من از زندگی بودند را برداشتم و حرکت کردم تا بتوانم از فاصله چند متری پسرم را ملاقات کنم.
کمی خسته تر و بی حوصله تر از روز های قبل بودم.
تا لحظه نزدیک شدنم نصف پاکت سیگار را به قتل رساندم-البته هنوز مطمعن نیستم که اون مرا به قتل رساند یا من او را
به سر کوچه که رسیدم دیدم که کوچه شلوغ است و اهالی محل دور یک چیز که نمی دیدمش حلقه زده بودند
نزدیک شدم؛شکسته و پیر شده بودم و کسی‌مرا نمیشناخت.
دو نفر از داخل خانه برانکارد به دست از خانه خارج شدند؛پسرم روی برانکارد بود و خون از چشم ها و گوش هایش فوران کرده بود.
همسرم سراسیمه از در بیرون آمد،او هم مرا نشناخت؛از کنارم رد شد و داخل آمبولانس نشست.
با رفتن آمبولانس جمعیتی که آنجا بودند پراکنده شدند.
سیگار بین لب هایم تماماً دود شده بود،ته سیگار از بین لبهایم سقوط کرد و روی زمین افتاد،نگاه که کردم کنار فیلتر سیگار انگشتری طلایی رنگ دیدم،برداشتمش،انگشتری بود که خودم برای پسرم خریده بودم.
تنها نیازم در آن لحظه کنج خلوتی بود تا کمی ساز بزنم،به کوچه باریکی رفتم که همان نزدیکی بود.
نشسته بودم غرق ساز زدنم بودم که صدای جیغ و‌داد چند بچه بلند شد،سرم را بالا که گرفتم روی سر و کولم پریدند و سازم در زیر لگد هایشان شکسته شد.
ناتوان بودم هیچ‌دفاعی از خود نداشتم.
بعد رفتنشان مضراب در دستانم خشکیده بود و و هیچ تاری نبود که به آن زخمه بزنم،مضراب را رها کردم و میخ‌کوچکی برداشتم و با آن زخمه بر زخم هایم زدم.
بعد ها فهمیدم که که پسرم توسط ناپدری اش به طرز بی رحمانه ای به قتل رسیده و مادرش هم  چند روز بعد از مرگ او سکته کرده و فوت شده.
از آن روز به بعد من به مراغه بازگشتم)
سرم را بالا می آورم و نگاه می کنم،در‌کمی‌باز و اتاق خالی است و تپهٔ پاکت سیگار ها کمی مرتفع تر از دیروز به نظر‌ میرسد
می نشینم و رباعیات خیام را باز می کنم،ورق میزنم و تا صفحهٔ آخر خط به خط میخوانم.
تمام که می شود به سمت کتم میروم تا سیگاری بکشم دست در جیب کتم می کنم و فندک زردم را بیرون می آورم،پاکت سیگار خالی است.
دوباره رباعیات خیام را دست میگیرم و صفحه آخر را باز می کنم و با صدای بلند میخوانم:
افسوس که نامه جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد.
یک نخ سیگار از لای صفحات کتاب غلت میخورد و به روی زمین می افتد،روی لبم میگذارم و گیسوانش را به آتش می کشم،شاید این آخرین سیگار من باشد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی
توصیف قوت داستانتان است. این را هم منِ منتقد می‌دانم هم شما که نویسنده هستید. اما نقاط ضعف داستان چیست که بتوان در بازنویسی به آن پرداخت یا در داستان‌های بعدی رفع کرد.
1- شناخت شما از «خیام» اندک است و همین باعث شده است بی‌جهت او را وارد داستان کنید. این حرف ابداً به این معنا نیست که «نویسنده حق ندارد تخیل کند و موظف به بیان واقعیت است». یکبار شما خیام را در داستان می‌آورید و خیامِ خود را می‌سازید با هر نوع خوی و خصلتی که دوست دارید و اصطلاحا می‌گوییم خیامِ خودتان را ساخته‌اید زیرا داستان به تاریخ بدهی ندارد و قرار نیست نقلی تاریخی باشد. این بسیار شگفت‌انگیز، جسورانه و جذاب است. اما یک بار از «خیام» به‌عنوان نشانه و نماد استفاده می‌کنید. اینجا و در داستانِ «تیر و خیام» کاربرد نشانه دارد. پس باید «خیام» را بشناسید تا بتوانید در جایی درست به‌عنوان نشانه و نماد از آن استفاده کنید. نمی‌توان خیامِ رباعی‌سرا را از خیام منجم و ریاضی‌دان جدا کرد و او را نماد لاابالی‌گری و باری به هرجهت بودن و هیچ‌انگاری دانست. ما در کنار رباعیات خیام، تقویم و نجومِ او را داریم. در کنار رباعیاتش کتابی در باب ریاضی و معادله درجه سوم داریم! اگر خیام از انسان سرگردان می‌گوید، سرگردانی را نه به معنای لاابالی‌گری و باری به هر جهت بودن که به مفهوم کوچک بودنش مقابل کیهان و اَجرام آسمانی که ظاهراً سرگردان می‌چرخند، اما آنها هم در مداری مشخص و حول محوری مشخص در گردش هستند. بنابراین اینکه بگوییم خیام نماد انسان هیچ‌انگار است، برداشتی اشتباه و صرفا به نفع امیال و خطاهای خودمان است. بنابراین در بازنویسی پیشنهاد می‌دهم یا خیام را حذف کنید و نام داستان را نیز تغییر بدهید یا خیام را با مطالعه بیشتر و نگاهی وسیع‌تر بشناسید و کارکرد نمادینش را در داستان تغییر دهید.

2- مشکل دیگر داستان حادثه قتل فرزند به دست ناپدری است که خوب پرداخت نشده است. (بعدها فهمیدم که که پسرم توسط ناپدری‌اش به‌طرز بی‌رحمانه‌ای به قتل رسیده و مادرش هم چند روز بعد از مرگ او سکته کرده و فوت شده.) بهتر است بگویم اصلا پرداخت نشده است. در قالب یک تیتر خبری در صفحه حوادث روزنامه کاملاً گزارشی و دور از ساحت داستان و قصه انگار نه انگار راوی پدری‌ست که تنها فرزند و امید زندگی‌اش را از دست داده است. چرا این اتفاق افتاده است در حالی که نقطه فروریختن قهرمان داستان همینجاست؟ احتمالا نویسنده یا از نوشتن خسته شده است و تصمیم گرفته است داستان را زودتر تمام کند و برای پایگاه نقد داستان بفرستد. یا عجول است و متوجه اهمیت این نقطه داستانی نشده است. یا اساسا این را نقص نمی‌داند و توانایی نویسنده در همین حد است! من گمان نمی‌کنم دلیلش این آخری باشد زیرا در قسمت‌های دیگر داستان با توصیفات بسیار خوبی مواجه شدم. از سیگار له شده در جیب تا نشان دادن فضای سرد و تنهای اتاق و زندگی قهرمان. پس بهتر است صبورانه به نشان دادنِ این حادثه بپردازید زیرا محور اصلی داستان کوتاه «تیر و خیام» به نظر می‌رسد همین حادثه باشد.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت