حضور غیرمنطبقِ راوی «من‌گو»، چندان هم موجبِ ایجاد رابطه مفهومی منطبق، مؤثر و صمیمانه‌ای، مابین متن و مخاطب نمی‌شود




عنوان داستان : جایی که گورها فریاد می زنند
نویسنده داستان : نورالدین لطفی

این داستان ویرایشی از داستان «جایی که گورها فریاد می زنند» می باشد.

شال مشکی را دور گردن و دهانم پیچیدم و در کوچه خلوت و خیس خزیدم که درختانش گریه می کردند. تمام کوچه را مه غلیظی گرفته بود. آرام آرام قدم برمی داشتم، چشم به زمین و قدمهایی که برمی داشتم دوخته بودم.
سرم را که بلند کردم، خودم را درون قبرستان دیدم، کششی غیرمنتظره و کنترل نشده مرا به طرف قبرستان می کشید.
از کودکی عادت داشتم، وقتی که از دست ناپدری الکلیِ دائم الخمرم فرار می کردم که مرا زیر بار کتک مشت و لگد می گرفت به قبرستانی که نزدیک خانه بود پناه می بردم و داخل یکی از قبرهای کنده شده خودم را پنهان می کردم.
انگار با این مکان پیوندی عمیق داشتم.
از کنار سنگ تراشی داخل قبرستان گذشتم که یکباره چشمم به سنگ قبری افتاد که به دیوار تکیه داده بودنش.
روی سنگ قبر اسم و تاریخ تولد من خودنمایی می کرد.
سنگ تراش با صورتی زردنبو، قامتی قوز کرده و ریش کوسه اش روی سنگ قبر خم شده بود و با لُنگ چرکی که در دستان پت و پهنش و یُغُرش بود گرد و خاکهای نشسته روی سنگ قبر را تمیز می کرد.
سرش را بطرف من برگرداند، تا چشمش به من افتاد لبخندی زد که مو به تنم سیخ شد.
درون چشمانش درخشش بدیمنی دیده می شد.
جرأت نگاه کردن به چشمانش را نداشتم. راه جلو را در پیش گرفتم، سرم را که بلند کردم به قطعه زمین وسیعی رسیدم که پر بود از گورهای کنده شده ای که پشت سر هم ردیف شده بودند.
خودم را بالای سر یکی از گورهای خالی رساندم، وحشت آور و وهمناک، قد تنم بود انگار گورکن اندازه تنم را می دانسته مانند خیاطی که کت و شلوار دامادی را دوخته باشد.
درون گور رفتم و دراز کشیدم، دراز به دراز افتادم، انگشتهای دستانم را بر روی شکم قفل کردم، سرد بود و نمناک.
به دیوارهای گور زل زده بودم، به هر سوراخی که می دیدم دقت می کردم و دنبال کرمهایی که گوشت تنم را خواهند خورد می گشتم.
چیزی پیدا نکردم انگار در خواب زمستانی فرو رفته بودند.
به یکباره سوسکی سیاه از بالای قبر به داخل افتاد، دنبالش گشتم ولی پیدایش نکردم، شاید در یکی از همین سوراخ ها جا خوش کرده بود.
سرم را بطرف آسمان چرخاندم و چشم دوختم به آسمان گرفته و ابری که هنوز قطرات ریز باران را بر روی صورتم می انداخت.
چشمانم را بستم و در سکوت گور غرق شدم. هیچ صدایی نمی شنیدم، سنگینی حضور کسی را بر بالای گور حس کردم.
احساس کردم که واقعاً مرده ام و گورکن آمده تا سنگ ها را روی گورم بگذارد و خاک رویشان بریزد.
با ترس چشمانم را باز کردم هیکلی سیاه پوش بر روی گور چمباتمه زده بود.
دامن بلند سیاهی به تن داشت، موهای سیاه بلندش روی صورتش آویزان و کامل پنهان کرده بود.
جرأت نفس کشیدن نداشتم، قدرت تکان دادن دست و پاهایم را از دست داده بودم.
مانند آدمی که بختک بر رویش افتاده باشد هیچ کاری از دستم ساخته نبود.
یا مُرده بودم یا از ترس به زمین میخکوب شده بودم.
چشم ها و صورتش را نمی دیدم ولی مطمئن بودم که او مرا می دید، ساکت بالای گور نشسته بود و من هر هر لحظه منتظر بودم شروع به سؤال پرسیدن کند.
مگر نه هنگام مرگ از میت سؤال می پرسند.
آیا او فرشته بود؟ جن بود؟ یا خود شیطان؟

نمی دانم، ولی هر چه بود ترسناک بود و وحشت آور.
برای چند لحظه از ترس چشمانم را بستم، هیچ صدایی جز سکوت به گوشم نمی رسید و هرزگاهی فرود قطرات پراکنده باران را روی صورتم حس می کردم.
چشمانم را آرام و با ترس باز کردم، از لای چشم های نیمه بازم به بالای گور خیره شدم، خبری از هیکل سیاه پوش نبود.
به خودم آمدم و سریع از داخل گور بلند شدم و با عجله بطرف خانه قدم برداشتم، در طول مسیر با خودم فکر می کردم که دارم دیوانه می شوم یا شاید فشار تنهایی باعث شده است رؤیا و کابوس ببینم.
از کنار سنگ تراشی رد شدم، پیره مرد سنگ تراش به حالتی مفلوکانه بر روی سنگ قبری که کف زمین بود خم شده بود و سیگاری گوشه لبش، انگار بر گوری فاتحه می فرستاد که جنازه ای در آن نبود.
نگاهم را از پیره مرد دزدیدم و با سرعت از آنجا دور شدم، چند باری پشت سرم را نگاه کردم احساس می کردم پیره مرد دنبالم می کند و کمر به کشتنم بسته است.
از مُردن نمی هراسیدم اما از کشته شدن به دست پیره مرد سنگ تراش واهمه داشتم.
یاد سیگار گوشه لب سنگ تراش افتادم، بدجور هوس سیگار کردم.
جیب هایم را گشتم و یک نخ پیدا کردم. گوشه لبم گذاشتم، به تیره برق کنار خیابان که چراغش در برابر باد تکان می خورد تکیه دادم. روشن کردم و پکی آرام زدم، دود را در هوای سرد و مه آلود پخش کردم، خودم هم نمی دانم چرا سیگار می کشم.
بطرف خانه حرکت کردم، به روبه روی در رسیدم وارد حیاط که شدم نگاه کردم به خانه ای که در مه فرو رفته بود، هندسه ای مبهم که تهی بود از هر گونه نشانه حیات.
به اتاقم برگشتم و با همان لباسهای نم دار روی تخت دراز کشیدم و پتو را دور خودم پیچیدم.
دستم را بر روی پیشانیم گذاشتم و به آن هیکل سیاه پوش فکر می کردم، دستانم یخ زده بود، پاهایم سست بود و شانه هایم سنگین.

آیا رؤیا بود؟
همیشه اعتقاد داشتم آدمیان نه دیو هستند و نه پری ولی آن هیکلی که من دیدم با آن صورت پوشیده بیشتر به دیو شبیه بود تا پری.
اگر دیو بود چرا درون همان گور دستانش را بر دور گردنم حلقه نکرد تا راحت شوم از این زندگی نکبت بار؟
اگر پری بود چرا دستانم را نگرفت و از آن گور که عمری پناهگاه من بود بیرون نیاورد؟
دستم را بطرف میز کنار تخت بردم و روی میز را لمس کردم، دنبال پاکت سیگار می گشتم، تنها چیزی که داشتم همان پاکت سیگار بود ولی چیزی پیدا نکردم.
از روی تخت بلند شدم که دنبال سیگارم بگردم که چشمم به مبل گوشه اتاق افتاد که هیکلی سفیدپوش آنجا نشسته بود.
ساکت و بی صدا به من زل زده بود، هیکلش همان هیکلِ سیاه پوش در قبرستان بود ولی صورتش را می دیدم، چهره ای آرام و زیبا.
لبهایی که لبخندی بر رویشان نقش بسته بود، موهایش را بر روی شانه هایش ریخته و دستان سفید که رگهای سبزش نمایان بود.
از جایش بلند شد و آرام بطرفم قدم برداشت، دنباله دامنش به روی زمین کشیده می شد.
نفس در سینه ام حبس شده بود، لبه تخت کنارم نشست و با چشمان براقش نگاهم می کرد. هنوز گیج و منگ بودم، نمی دانستم چکار کنم.
دوست داشتم نگاهش کنم اما جراتش را نداشتم. به دیوار رو به رویم زل زده بودم که سوسک لعنتی در قبر را دیدم که از دیوار پایین می آمد، بزرگتر شده بود، رد پایش را پشت سر خودش بر روی دیوار جا می گذاشت.
به کف اتاق که رسید خودش را آرام آرام به پایه تخت رسانید، حرکتش را دنبال می کردم خودش را به پایه تخت چسباند و شروع به جویدن کرد. صدای جویده شدن چوب رعشه به اندامم می انداخت.
هیکل سفیدپوش متوجه صدا شد و سرش را بطرف پایه تخت چرخانید، ابروهایش را در هم کشید، لبخند از لب هایش محو شد، پاهایش را بهم چسبانید و خودش را جمع کرد.
از سوسک ترسیده بود، برای آنکه بیشتر از آن نترسد خم شدم که کار سوسک را یکسره کنم اما آنجا نمانده بود، سرم را که بلند کردم هیکل سفیدپوش هم غیبش زده بود.
اتاق را وارسی کردم شاید ببینمش اما او رفته بود یا شاید ترسیده بود از من، از اتاق مثل تابوتم یا از سوسک چندش آوری که بدموقع میان ما دو نفر آمده بود.
عجب رویای شیرینی بود، ای کاش دوباره تکرار شود.
درون هر رویا واقعیتی پنهان است که ناخداگاه به سراغ آدم می آید. من این رویا را دوست داشتم و می خواستم همیشه به من سر بزند اما کوتاه نباشد، می خواهم با این رویا زندگی کنم چون در زندگی حقیقی ام چیزی جز ملال ندیده ام.
از سکوت اتاقم خسته شده بودم و از طرفی هم از سر و صدای بیرون نفرت داشتم.
خودم را دست و پا بسته گرفتار و همبسته سرزمینی اثیری می دیدم که بی صبرانه رنج می کشید.
لباسهایم را که عوض نکرده بودم مرتب کردم و از خانه بیرون زدم و کوچه و خیابانهای سرد و خیس را پشت سر گذاشتم و دوباره خود را درون قبرستان دیدم.
آیا این قبرستان همان سرزمین اثیری نبود؟
تیرگی کم رمقِ سرد و یخ زده ای فضا را فرا گرفته بود، تیرگی قبرستان غیر از تیرگی جاهای دیگر است.
یک گرفتگی رعشه آور فضایش را احاطه کرده بود، آرام در این ظُلمات بی پایان وسط قبرستان با این همه گور خالی که جان می داد برای خوابیدن هر ثانیه صد بار می مُرد و زنده می شد، اما برای من پناهگاهی امن بود که می توانستم آرامش داشته باشم.
درون یکی از قبرها دراز کشیدم و چشم دوختم به آسمان سیاه و تاریک.
آیا مرگ راحتی خواهم داشت؟
چه فرقی می کند، مرگ مرگ است دیگر، همه می میرند من هم می میرم ولی افسوس بعد از مرگم قاب عکسِ روی طاقچه هیچ اتاقی نخواهم بود. مانند روزهای زنده بودنم.
چشمانم را بستم و تاریکی درون قبر قیرگون تر شد، خودم را می دیدم که کرمها از دو سوراخ بینی ام وارد مغزم می شوند و لای این توده های خاکستری پیچ در پیچ وول می خورند.
حرکات آرامشان را در مغزم حس می کردم.
حرکتِ زبری را روی پوستم حس کردم، باز همان سوسک لعنتیِ چندش آور بود که پوستم را می خراشید. مثل کنه به تنم چسبیده بود و چنگالهای موربش را درون پوستم فرو می کرد.
فکر کردم که مُرده ام و خوراک کرمها و سوسک ها شده ام.
هیکل سیاه پوش را دیدم که بالای قبر ایستاده بود انگار روز موعد فرا رسیده بود و باید خود را آماده می کردم برای رفتن، ای کاش یکیار دیگر آن هیکل سفیدپوش را می دیدم.
در حال فکر کردن به آن صورت زیبا و لبخند دلنشین بودم که امیدی به زندگی در خود حس کردم.
با عجله از درون گور بلند شدم و در حالی که چشم به هیکل سیاه پوش دوخته بودم از درون گور بیرون آمدم و از کنارش گذشتم.
با خود فکر کردم اول باید از شر این هیکل سیاه پوش بدیمن خلاص شوم، انگار مانع ای بود برای ادامه زندگی ام.
برگشتم و پاورچین پاورچین بطرفش حرکت کردم به پشت سرش که رسیدم دستهایم را به پشتش نزدیک کردم و هُلش دادم داخل گور.
بی حرکت داخل گور دراز به دراز افتاده بود کوچکترین صدای از داخل گور شنیده نمی شد.
فکر کنم در دم کارش را ساخته بودم، بی اختیار خاکهای تلنبار شده بالای گور را بر رویش ریختم. باید کامل رویش را می پوشاندم.
خاکهای نم گرفته از باران به سختی تکان می خوردند، دستها و شانه هایم درد گرفته بودند.
به هر جان کندنی بود کامل روی جنازه را پوشاندم، عرق سردی از پیشانیم بر روی صورتم سُر می خورد. ضربان قلبم را حس می کردم و دستهایم می لرزید.
اطرافم را نگاه کردم که نکند کسی این حوالی باشد و من را دیده.
از جایم بلند شدم و با عجله از گور فاصله گرفتم، هرزگاهی پشت سرم را نگاه می کردم ترس از اینکه از گور بیرون آمده و دنبالم راه افتاده تمام وجودم را گرفته بود ولی چیزی پیدا نبود جز صدای شالاپ شلوپ پاهایم که داخل گودالهای پر از آب گورستان فرو می رفت چیزی به گوشم نمی رسید.
با عجله از قبرستان دور شدم که خودم را جلوی سنگ تراشی دیدم و سنگ تراش به حالتی مفلوکانه روی سنگ قبرم خم شده بود و کنده کاری های روی سنگ را رنگ می زد.
رو به روی سنگ تراشی میخکوب شده بودم و نفس نفس می زدم، صدای گزگز سینه ام را می شنیدم.
احساس می کردم مرگ از هر لحظه دیگری به من نزدیک شده است.
یقه پالتویم را بالا زدم، صورتم را درون آن پنهان کردم و از جلوی سنگ تراشی بدون اینکه سنگ تراش متوجه ام شود رد شدم.
به خانه رسیدم و با عجله به اتاقم خزیدم و با همان لباسهای خیس و گلی روی تخت دراز کشیدم، اتاق تاریک بود و سکوت مرگباری به مانند گورستان درون اتاق موج می زد.
چشمانم را بستم و به آن هیکل سفیدپوش، آن فرشته، آن نوشداور که مرا دوباره زنده کرده بود فکر کردم.
چشمانش را که مانند تیله های شیشه ای می درخشید را مجسم کردم، حضورش مایه آرامشم بود با اینکه ساکت بود اما برایم دلگرمی بود، دوست داشتم فقط باشد و خون منجمد شده درون رگهایم را به جریان می انداخت.
در این افکار غوطه ور بودم که تن گرمی را کنار خودم حس کردم، چشمانم را باز کردم و آن هیکل سفیدپوش را در کنار خودم، در آغوش خود دیدم.
با چشمانش به من زل زده بود ولی آن فروغ و روشنایی چشمانش غیب شده بود، به نحوی یخ زده بود، لبخندی کوتاه در گوشه لبش ماسیده بود.
از روی تخت بلند شدم و پرده اتاق را کنار زدم و تختم که آن موجود ماورای درونش آرام گرفته بود در سایه روشن قرار گرفت.
ملافه های سفید تحت قرمز شده بودند، با پاهای لرزان بطرفش رفتم و کنار تخت زانو زدم، انگشتهایم را درون موهایش فرو کردم گرمای خونی که از سرش بیرون می آمد را کف دستم حس کردم.
گیج و منگ روی سرش ایستاده بودم، صورتش را بطرف خودم چرخاندم و چشمهایش را که نور در آنها مُرده بود را بستم.
من همیشه کسانی را که خیلی دوست داشته ام را از دست داده ام.
احساس می کنم این درد و رنج ها قبل از من وجود داشته اند تا من به دنیا بیایم و آنها را حس کنم. افسار این درد و رنج ها به گردنم افتاده است و سرنوشتم کشیدن این بار است.
ملافه ها را بر رویش کشیدم، پرده اتاق را کشیدم و از خانه خارج شدم و بطرف گورستان حرکت کردم.
صدای جغدها بیشتر شده بود، سگ ها و گربه ها به جان هم افتاده بودن و صدای زوزه گرگها از دور به گوش می رسید.
ابرهای سیاه از جلوی ماه کنار رفتند و قرص کامل ماه نمایان شده بود.
من برای زندگی کردن آفریده نشده بودم، من آفریده شده بودم که زندگی نکرده بمیرم پس راه رفتنی را باید رفت، باید می رفتم و در خانه ابدیم آرام می گرفتم.
گورها فریاد می زنند و مرا به سوی خودشان می کشانند، گویا ندایی غیبی مرا به ضیافتی بدوی فرا می خواند.
به رو به روی سنگ تراشی رسیدم، تاریخ مرگم که همین امروز بود روی سنگ قبر حک شده بود و سنگ تراش دست به کمر کنارش ایستاده بود و نیشش را تا بناگوش باز کرده بود.
با دست اشاره کردم که دنبالم بیاید، سنگ قبر را روی دو قوز کرده اش گذاشت و دنبالم به راه افتاد، صدای قدم هایش را پشت سرم می شنیدم.
به همان جایی که هیکل سیاه پوش را دفن کرده بودم رسیدم، قبرهای خالی زیادی رو به رویم بود، تنوع انتخاب زیادی داشتم.
همان اولین گوری که کنارش بودم را انتخاب کردم، داخل گور دراز کشیدم و انگشتهایم را بر روی شکم قفل کردم.
همان جوری که زمین پذیرفته است که باران بر روی سرش ببارد من نیز این واقعیت را پذیرفتم که درون این گور دراز بکشم و خاک را بر روی جنازه ام بریزند و دفن شوم.
همان سوسک سیاه چندش آورِ بدترکیب از دیوار گور پایین می آمد و سنگ تراش هم با سنگ قبری که کنارش بود بر بالای گور منتظر ایستاده بود.
هراسان از خواب پریدم، اطرافم را نگاه می کردم با روشنی کم رمقی که از پنجره بر روی صورتم می لغزید چشمانم را باز کردم.
حس می کردم چیزی در من مُرده بود، نمی دانم چه اما چیزی مُرده بود.
قطرات عرق از پیشانیم بر روی صورتم سُر می خورد.
سرم را که درد درونش می لوید را میان دستهایم گرفتم، صدای ضربان درون شقیقه هایم را حس می کردم.
سرم را بلند کردم، اتاق را وارسی کردم و چشم به دیوار روبه رویم دوختم تا ساعت را ببینم، چشمانم را تنگ کردم اما ساعت در تاریکی دیوار فرو رفته بود.
از روی تخت بلند شدم بطرف در رفتم، دستم را روی پیشانیم گرفته بودم، با شانه به دیوار برخورد کردم.
دستم را روی دیوار کشیدم تا به در برسم، تن زبر در را حس کردم و دستگیره را به طرف خودم کشیدم.
در تاریکی به طرف آشپزخانه رفتم.
قهوه درست کردم، یک فنجان ریختم و بطرف اتاق برگشتم.
داخل مبل فرو رفتم، تن داغ فنجان را نوازش کردم، جرعه ای خوردم، گوش به صدای باد پشت پنجره سپردم.
اتاق سرد و تاریک مرا مانند قبری در خود فشرده بود.
باران تازه بند آمده بود، نجوای آخرین قطرات آن آهسته از روی شاخه های درخت انجیر بر روی زمین سقوط می کرد و از حوض وسط حیاط که داشت از قطرات باران پر می شد زمزمه ای آرام به گوش می رسید.
باران بوی دریا را به مشامم می رساند، اما این نزدیکیها دریایی نبود.
بوی دریا با بوی برگهای نم خورده پای درخت انجیر مشامم را نوازش می داد.
صدای تیک تاک ساعت درون اتاق پیچیده بود ولی ساعت را نمی دیدم هر چند درون این اتاق زمان اهمیت چندانی نداشت.
با اکراه از روی مبل بلند شدم و بطرف پنجره رفتم، پرده را کنار زدم و به حیاط خیره شدم.
چراغ تیره برق کوچه، حیاط را سایه روشن کرده بود. قسمتی از دیوار حیاط را که در روشنایی قرار داشت جای رد باران به رویش مانده و مانند رگهای دست پیرمردی کم رنگ بود.
بطرف تختم برگشتم، فنجان قهوه سرد شده را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای نورالدین لطفی
قبل از شروع به تجزیه و تحلیلِ روند شکل‌گیری این اثر ارسالی و ارائه مواردی، جهت ترمیم و تقویت روند روایت‌پردازی متن، بایستی از همین ابتدا عرض کنم که به صورت کُلی و به لحاظ ظرفیت‌های فراواقع‌گرایانۀ البته هنوز بالقوۀ موجود در سوژه انتخابی و همچنین نحوه تعبیه برخی از رخدادهای تأمل‌برانگیز و تأویل‌پذیرانه در متن، تحت تأثیر ارزشمندی‌های بالقوه داستان شما دوست نویسنده خلاق و فرهیخته قرار گرفتم و به همین جهت هم به نیت بالفعل شدن، توانایی‌‌‌‌های ذاتی و ارزشمند فراواقع‌نویسی شما دوست خوش‌‌ذوق و بزرگوار، مطالبی را هم جهت تقویت شیوه تألیفی این زمینه جذاب نوشتاری و هم به منظور بهره‌گیری نظام‌مند از یک روند داستان‌پردازی قاعده‌مند [مطابق با قواعد توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای در متون آموزشی مرتبط و معتبر]، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم.
همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، یکی از ویژگی‌های مهم برای اجرای یک روایت‌پردازی حرفه‌ای، ملموسانه و باورپذیرانه، بهره‌گیری احاطه‌مندانه و مدیریت شده از شیوه روایی «توصیف پویا»، جهت «نشان» داده شدن رخدادهای ضروری، متصل‌کننده و پیشبرنده داستان است تا مخاطب به طرز دقیق و جزءپردازانه‌ای، قادر به تصور کردن رویدادهای رواییِ متن بشود؛ اتفاقاً در بخش‌های قابل توجهی از این اثر ارسالی هم [اعم از متن اولیه و همچنین همین اثر بازنویسی شده]، چنین دقت‌ نظر «تصویرسازانه‌ای» [درواقع تعریفِ رعایت وجه تصویری متن، به دلیل مفهمومی‌تر و کاربردی‌تر بودن، از تعریف رایج و منطبق در «سینما» وام گرفته شده است] در «بدنه توصیفی» داستان مورد استفاده قرار گرفته شده است: «...، سنگ‌تراش با صورتی زردنبو، قامتی قوز کرده و ریش کوسه‌اش...، لُنگ چرکی که در دستان پت‌و‌پهنش...، گرد‌و‌خاک‌های نشسته روی سنگ قبر...، از لای چشم‌های نیمه‌بازم به بالای گور خیره شدم...، چراغش در برابر باد تکان می‌خورد...، دود را در هوای سرد و مه‌آلود...، لباس‌های نم‌دار...، زبری را روی پوستم حس کردم...، چنگال‌های موربش را درون پوستم فرو می‌کرد...، خاک‌های تلنبار شده بالای گور...، یقه پالتویم را بالا زدم، صورتم را درون آن پنهان کردم...، با همان لباس‌های خیس و گلی...، مانند تیله‌های شیشه‌ای...، گرمای خونی که از سرش بیرون می‌آمد را کف دستم حس کردم...، قطرات عرق از پیشانیم بر روی صورتم...، صدای ضربان درون شقیقه‌هایم...، چشمانم را تنگ کردم اما ساعت در تاریکی دیوار فرو رفته بود...، دستم را روی پیشانیم گرفته بودم، با شانه به دیوار برخورد کردم...، صدای باد پشت پنجره...، بوی برگ‌های نم‌خورده پای درخت...، صدای تیک‌تاک ساعت درون اتاق پیچیده بود...، مانند رگ‌های دست پیرمردی کم‌رنگ...»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از گزینش هرچه‌دقیق‌تر، منطبق‌تر، «متوالی»‌تر، ضروری‌تر و منسجم‌تر رخدادهای داستانیِ مورد نیاز برای ترمیم و تقویت روند «اطلاع‌رسانی» روایی متن [چون که علی‌رغم جزءپردازانه توصیف شدن، برخی از این رخدادهای، چندان در خدمت انسجام روایی و روند متصل‌کننده و پیشبرنده متن قرار نگرفته‌اند]، تمامی رخدادهای ضروری و منطقی داستان را [حتی داستان‌های فراواقع هم از منطق و روابط علت ومعلولی مختص به خودشان پیروی می‌کنند] باچنین دقت‌ نظر ملموس و جزءپردازانه‌ای، ترمیم و تقویت کنید.
همچنین نحوه تعبیه و تنظیم هوشمندانه بخش ورودیه این متن بازنویسی شده، [مطابق با توصیه کاربردی و ارزشمندِ همکار فرهیخته و بزرگوارم، در هنگام نقد نسخه قبلی این داستان: «...، نقطه شروع یک داستان خیلی مهم است. این همه جزئیات که شرح دادید شاید قابل حذف باشند...»، از میزان تأثیرگذاری رواییِ قدرتمندتر و روایت‌پردازانه‌تری بهره‌مند شده است: «...، شال مشکی را دور گردن و دهانم پیچیدم و در کوچه خلوت و خیس خزیدم که درختانش گریه می کردند. تمام کوچه را مه غلیظی گرفته بود. آرام‌آرام قدم برمی‌داشتم، چشم به زمین و قدم‌هایی که برمی‌داشتم دوخته بودم...»، تغییر و تنظیمی که در بخش ورودیه روایت، مخاطب پیگیر و سخت‌پسند را به یکباره درون فضای تأمل‌برانگیز و تأویل‌پذیرانه متن قرار می‌دهد، رویکرد مدیریت شدۀ ارزشمندی که جای تقدیر دارد.
اما از سویی دیگر، لازم به ذکر است که همکار فرهیخته و بزرگوارم، در ادامه نقد دقیق و کاربردی ارزشمندشان، به درستی و بسیار مدبرانه، توصیه ارزشمندی را به مؤلف گرامی اثر ارائه کرده بودند: «...، تمام داستان شما را می‌توان در حضور در قبرستان و خوابیدن در گور و مواجهه با آن شخصیت خلاصه کرد. رفت و آمدهای بی‌دلیل و طولانی فقط متن را به اطاله نزدیک می‌کنند. داستان کوتاه یک متن متمرکز است. روی یک تک برخورد و تک مواجهه بمانید. تکرار از زیبایی متن و موضوع می‌کاهد حتی اگر این تکرار ضربه باشد. زیبایی هر چیزی و ارزش آن به کم بودن آن است. یک بار رفتن و مواجه شدن با آن شخصیت کافی است...»؛ ولی متأسفانه علی‌رغم چنین توصیه صحیح و مؤثری، مؤلف گرامی اثر، گرچه بخش ورودیه نسخه اولیه را جهت متمرکز‌تر و منسجم‌تر شدن متن، به درستی و هوشمندانه مورد چشم‌پوشی قرار داده است، اما به دلیل تعلق‌ خاطر رایجی که به طور معمول، هر نویسنده‌ای نسبت به اثرش دارد، به جای صرف‌نظر کردن مدیریت‌ شده روایی از این بخش اولیه، صرفاً جایش را تغییر داده و آن را به انتهای متن منتقل کرده است: «...، هراسان از خواب پریدم، اطرافم را نگاه می‌کردم با روشنی کم‌رمقی که از پنجره بر روی صورتم می‌لغزید چشمانم را باز کردم...، فنجان قهوه سرد شده را روی میز کوچک کنار تخت گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم»، همان طور که در بالا هم اشاره شده است، این بخش از داستان، گرچه به خوبی و جزءپردازانه توصیف شده است، اما نه تنها مورد نیاز روایت، و نه تنها «انسجام روایی» و متمرکزانه متن را تضعیف می‌کند، بلکه با رویکرد جذاب، تأویل‌پذیر و فرواقع‌گرایانه اثر هم چندان مطابقتی ندارد.
درواقع وقتی که مخاطب سخت‌سپند، مشتاق و مکاشفه‌گر با چنین اثر فراواقع‌گرایانه‌ای مواجه می‌شود و برای درک منطبق و منطقی، شرایط شکل‌گیری چنین رخدادهای متفاوت و فراواقعی که به طور معمول، از وجه متداول و باورپذیرانه‌ای برخوردار نیستند، تمام سعی خودش را می‌کند و بالاخره با توجه به شیوه واقعه‌پردازی متن، موفق به درک و باور این رویدادها می‌شود، آن وقت دیگر هیچ شوک و ضربه‌ای، نارحت‌‌کننده‌تر و دلخوری‌آورتر از این نیست که مؤلف گرامی، این چنین روایت شگفتی‌آوری را به یکباره و با یک جمله، از مرزهای همزادپندارانه چنین تخیل و خلاقیت جذاب و منحصربه فردی دور کند: «...، از خواب پریدم...»، یعنی نویسنده گرامی، به یکباره و با دست خودش، تمامی ساختار رواییِ خلاقه، فراواقع و در عین حال باورپذیرانه‌ای را که درون متن ایجاد کرده است، با به کار بردن همین یک جمله فرو می‌پاشد و دوباره داستان را در مسیر یک اثر «رئالیستی» قرار می‌دهد، البته بدون شک داستان‌های رئالیستی از جذابیت، تأمل‌برانگیزی و روایت‌پردازی بسیار ارزشمندی برخوردار هستند، اما تأکید این نقد تقدیمی، صرفاً بر روی رعایت ساختار و ویژگی‌های قالب انتخابی و متاسب با ظرفیت‌های قابل‌ گسترش سوژه‌ای فراواقع‌گرایانه، متمرکز شده است.
همچنین هنوز هم در بخش‌هایی از متن، «جایگاه تعریف شده ارکان جمله» چندان رعایت نشده است و به همین دلیل هم برخی از جمله‌های متن، به دلیل جابه‌جایی ارکان جمله، آهنگین و شاعرانه شده‌اند: «...، سرد بود و نمناک...، که تهی بود از هرگونه نشانه حیات...، سست بود و شانه‌هایم سنگین...»، البته زبان آهنگین و شاعرانه در هنگام سرودن شعر، بدون شک از جایگاه کاربردی و غیرقابل‌انکار ارزشمندی برخوردار است، اما در هنگام داستان‌نویسی، اولویت اصلی مؤلف، رعایت زبان رایج و توصیه شده داستانی است [البته موارد استثناییِ موفق و ماندگاری هم هستند که هم زبان و هم نگاه شاعرانه‌ای دارند، مثل «تریستان و ایزوت»، اثر «ژوزف‌ بدیه» و با ترجمه استاد «پرویز ناتل خانلری»، ولی اکنون این موارد استثنایی مورد بحث ما نیستند]؛ همچنین برخی از واژگان انتخابی هم چندان رایج و صمیمانه [منظور از صمیمانه نوشتن واژگان رسمی، به هیچ وجه محاوره‌ای نوشتن آن‌ها نیست] انتخاب نشده‌اند: «...، وهمناک، نمی‌هراسیدم»، واژگانی که به راحتی قابل تغییر و جایزگزینی از واژگان مترادفی که علاوه بر رسمی بودن، وجه مفهومی صمیمانه‌تری دارند.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که علاوه بر نیاز روایت‌پردازانه متن به ایجاد بُرش‌های هدفمند و متمرکز، جهت ایجاد انسجام روایی حداکثری [احتمالاً به حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر، متن از انسجام مفهومی و روایی مؤثرتری برخوردار خواهد شد]، بازهم روایت مورد نظر، علی‌رغم جذب‌کننده بود سوژه‌اش، هنوز در مرحله جان بخشیدن به وقایع متفاوت و تأمل‌برانگیزش، با مشکلاتی مواجه است که طبعاً مانع همراهی حداکثری مخاطب حرفه‌ای با روند شکل‌گیری روایت می‌شوند و احتمالاً هم دلیل شکل‌گیری چنین وضعیتی در چنین داستانِ تأویل‌گونه‌ای که به راحتی از قابلیت شگفتی‌آور، تأمل‌برانگیزی و حتی منحصربه‌فرد شدن بهره‌ای بهره‌مند است، حضور یک راوی نامنطبق با روند «رفع نیازهای رواییِ منطبق با ویژگی‌های ضروری روایت» است؛ درواقع بایستی پذیرفت که الزاماً در همه داستان‌ها، راوی «اول‌شخص»، موجب ایجاد رابطه مفهومی چندان منطبق و صمیمانه‌ای، مابین متن و مخاطب نمی‌شود، چون که طبعاً هر سوژه‌ای از ظرفیت‌های روایی و درونی تعمیم‌پذیرانه مختص به خودش برخوردار است و چنانچه که راوی متناسب و منطبقی برای سوژه انتخاب نشود، امکان پردازش رواییِ چندان صحیح و دقیقی برای تمامی زوایای ضروری احتمالی متن [البته منظور حجیم‌تر نوشتن روایت نیست، بلکه اطلاع‌رسانی منطبق، منسجم، متمرکز و مؤثر از طریق انتخاب یک راوی متناسب است] فراهم نخواهد شد، به همین جهت پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید، این داستان ارزشمند را به شیوه منسجم‌تر و گزینش شده‌تری از طریق یک راوی «سوم‌شخص» تجربه کنید تا از امکانات گسترده‌تر اطلاع‌رسانی رواییِ این راوی «دانای کل»، بهره روایت‌پردازانه منطبق‌تر و مؤثرتری بگیرید.
دوست نویسنده گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، امیدوارم که موارد مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، به دلیل حضورِ بخش‌های تأمل‌برانگیز و تأویل‌پذیر هنوز بالقوه‌ای که درون متن تعبیه شده‌اند، به خوبی مشخص است که شما در ایجاد روایت‌پردازی‌های خلاقانه از توانایی ذاتی مشهودی برخوردار هستید، ویژگی ارزشمندی که نشان‌دهنده توانایی بالقوه‌تان برای تألیف داستان‌های «فراواقع» است، طبعاً این استعداد ذاتی ارزشمند، در صورت صلاحدیدتان، با مطالعه هدفمندتر و دقیق‌ترِ آثار موفق داستانیِ مرتبط و با تمرین نوشتاری مستمر، موجب موفقیت نوشتاری چشمگیر [به ویژه برای تألیف داستان‌های «رئالیسم جادویی»] شما دوست نویسنده خلاق و خوش‌ذوق خواهد شد، مشتاقانه منتظر خوانش داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت