شروع و پرهیز از زیاده گویی




عنوان داستان : ما زبان را ننگریم
نویسنده داستان : فاطمه بیت اللهی

گفتند: آیا موجودی را در زمین قرار می دهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خون ریزی کند و حال آن که ما تو را همواره با ستایشت تسبیح می گوییم و تقدیس می کنیم.
سوره بقره_آیه 30


نگاهی به اطرافش انداخت، آن اتاق کوچک با دیوار های زرد پلاسیده بدون پنجره ، تختی که سرتاسر شب بر رویش این پهلو و آن پهلو شده بود و صدای میله های زهوار در رفته اش سبب کلافگی و بی خوابی اش شده بود و پتوی نازک قهوه ای رنگ تنها تزئینات انجا بود، پتو را از روی پاهایش کنار زد، دستی بر موهایش کشید و نگاهش را به زیر انداخت، نگاهش به موکت کف اتاق بود اما فکرش هر چیزی را می دید بجز موهای جمع شده بر روی موکت را، ذهنش مشغول تر از آنی بود که بداند تزئینات اتاق چیست یا اینکه پرده ای که دوش به اصطلاح حمام و توالت کنارش را از اتاق جدا کرده چه رنگی است–که البته از چرک زیاد رنگش معلوم نبود-
وهم داشت، تصایری می دید که وجود خارجی نداشتند، از ترس بر خود می پیچید و کلامی نمی گفت، نه! خود را نباخته بود، به اعتقاد خودش آماده بود، تمامی چهار ماه وقت خود را به فکر کردن برای همین روز گذرانده بود، همین روز، همین لحظه، همین بیست و چهار ساعت از عمرش، چهار ماه بود که در خواب و بیداری همین لحظات را میدید برای همین هم بود که اینقدر نسبت به این اتاق احساس آشنایی می کرد، گویی قبلا هم این بیست و چهار ساعت را در همین اتاق گذرانده، پا بر روی همین موکت چرک گذاشته، بر روی همین تخت دراز کشیده و همین پتو را روی خودش کشیده و هی از این دنده به آن دنده شده بود و از سرما -شاید هم از ترس- بر خود لرزیده بود.
نه چهره اش از ترس قالب تهی کرده و زرد شده بود و نه دستانش می لرزید، بیشتر فکری بود، البته شگردش همین بود، همیشه برای اینکه کسی رازش را نداند و از چهره اش چیزی نخواند در فکر فرو می رفت و به چیزی می اندیشید که خودش هم دقیق نمی دانست چیست. بین دو ابروی کم پشتش را چین می انداخت دستش را بر سرش می کشید و به یک نقطه خیره میشد.
صدای پایی که نزدیک می شد را شنید ولی به روی خودش نیاورد، مثل همان روزهایی که با شنیدن کلمه امیرو خودش را به نشنیدن میزد، معروف بود به امیرو ولی هر کس جواب میخواست باید می گفت امیر خان، خودش به یک روز که حسین او را جلو جماعتی در بازار امیرو صدا زده بود با صدای بلند پس از یک کتک کاری مفصل این را اعلام کرده بود: امیرو نه و امیر خان! حالیته بزمجه؟
در آهنی باز شد و او را از فکر کردن به حسین و بازار و عرقی که آن روز ریخته بود تاخودش را ثابت کند، بازداشت، همیشه مجبور بود خودش را ثابت کند، به همه، اول از همه خودش را به مادرش تا باور کند که دیگر آن امیرو مفی که توی جو های آب می پلکید نیست و دیگر نباید به آقا نظام بگوید براش نان و ماست از مغازه سر خیابان بخرد، امیرو بزرگ شده ، نان که چیزی نیست دیگر، نانوایی می خواهی؟ اصلا می خوای بگم برات نوکر بیارن؟اوی اصغر مگه نگفتم صدای این تلویزیون و کم کن، صدبار گفتم بشین پای درست بچه؛ البته چند سال بعد این حرف ها را زد اما از همان زمانی که میدید آقا نظام وقتی با مادرش حرف میزند مدام چشم هایش می چرخد و دهنش مدام باز است و هر لحظه ممکن است ادامسش از دهنش بیوفتد، دیگر نگذاشت کس دیگری بجز خودش نان بخرد.هر کجا که بود ساعت شش و نیم صبح امکان نداشت که با نانی در دست آن مسیر خاکی را نپیماید، در اهنی ابی که دیگر درست معلوم نبود چه رنگی است را با پا هل ندهد، پرده را نکشد کنار ونپیچد اتاق دست راست.
اما چهار ماه بود که نان نخریده بود، چهار ماه بود هر صبح ساعت شش و نیم بیدار می شد و تمام فکرش پیش آقا نظام بود که آدامس می جود و سوت زنان دمپایی را سر پا می زند و در اتاق را میزند با یک نان در دستش و چشمانی که مدام در کاسه می چرخند.
_امیر خان چطوری؟ ماشالا سحر خیز هم هستیا! هنوز هفت هم نشده
سرش را بالا آورد و نیش خندی گوشه لبش جا خوش کرد
_حاجی باز که تویی! فک کردم این دم آخری از دستت خلاص شدم دیگه
می خندد و می گوید: اعع مگه نگفتم تا آخرش باهاتم؟
امیرو او را در طول این چهار ماه زیاد دیده بود، همیشه می خواست از دستش در برود، به خودش می گفت : آدم دیوونه به این حاجی می گن، نه به ما که بزور نگهمون داشتن نه به این که از در بیرونش می کنن از پنجره میاد تو، اکهیی دیوانس مردکه
حاجی با همه همینطور گرم می گرفت، همیشه لبخند بر لب، از این سلول به آن سلول می رفت و کتابی در دست زمزمه می کرد، چند سالی بود که دیگر کار اصلی اش این نبود اما می آمد، جای همه وایمیستاد و همیشه می خندید .
سن و سالی هم نداشت، با اینکه کسی نپرسیده بود اما بزور سی و پنج را پر می کرد.آرام و شمرده حرف میزد و در حین حرف زدن انگشتر عقیق سرخ دست راستش را با دو انگشت دست چپ می چرخاند.
سینی را گذاشت روی تخت کنار امیرو و خودش روی صندلی، کمی آن طرف تر نشست، قرآنش را روی پاهایش گذاشت، دستانش را زیر چانه زد و خیره شد به امیرو
_ حاجی اگه گشنته بفرما، ما عادت به تک خوری نداریم
_ صرف شده عزیزم، نوش جانت
_ تعارف می کنی؟
لبخند حاجی عریض تر شد، کتابش را برداشت و شروع کرد زمزمه کردن
امیرو در حالی که لقمه نان و پنیر را توی دهانش می گذاشت گفت: حاجی چی می خونی اینقد؟ صد دور خوندیش دیگه، بس نیست؟
حاجی لبخند زد و چیزی نگفت
_ بابا ناسلامتی مام مسلمونیماا؛ کدوم سوره اس؟ بگو منم بدونم خوب
حاجی بلند خواند:
وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا
یادآر وقتی را که به فرشتگان فرمان دادیم همه بر آدم سجده کنید و آنها تمام سر به سجده آوردند جز شیطان که از جنس جن بود بدین جهت از طاعت خدا سر پیچید، آیا مرا فراموش کرده و شیطان و فرزندانش را دوست خود گرفتید در صورتی که آنها شما را دشمنند و ظالمان که بجای خدا شیطان را برگزیدند بسیار بد مبادله کردند.( سوره ی کهف- آیه ی 50)
_ حاجی سیگار داری؟
_ میدونی که برات خوب نیست؟
_ بیخیال بابا! من که تا بیست و چهار ساعت دیگه میرم زیر خاک! بده ی پک بزنیم
_نمیدی نه؟
_ بابا از خر شیطون بیا پایین، اکهییی، میخنده! می خندی؟ ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم
امیرو سینی صبحانه اش را پایین تخت گذاشت، پتو را روی پاهای استخوانی اش کشید و رو به سقف دراز کشید
_ میدونی حاجی چی اذیتم میکنه؟ اینکه خدا از سر بیکاری ما رو آفرید بعد همینجوری یه هویی گفت اینجا رو میبینین چقد قشنگه، همه چی بخورین به همه چی دست بزنید الا اون درخت سیب، اصن چرا سیب؟ این همه میوه چرا انگور نه مثلا؟ یا توت؟
مثل اینکه یه بچه رو ببری تو اتاق بگی این اتاقو نگا چقد قشنگه این همه خوراکی خوشمزه رو میبینی همه رو میتونی بخوری بجز اون آب نبات قرمز بزرگه که اون گوشه اس؛ خوب د بابا معلومه اول از همه میره سراغ همون؛ میدونم چی میخوای بگی، میخوای بگی آدم بچه نبوده و اع این حرفا، خوب بابا این آدم ما هم بچه بوده، اولی بوده، اصن نمیدونسته سیب چی هس این حوا هم گفته حالا بیا ی گاز هیچطو نمیشه که، اینم گول خورده لامصب
بعد سر ی گاز یهو خدا پرتشون میکنه بیرون، حالا جالبیش میدونی چیه؟ این که بعد یه میلیون قرن، یه بابایی باید دنیا بیاد از نسل هابیل و قابیل به خاطر کاری که نکرده و بهشتی که ندیده و سیبی که نخورده صااااف بیوفته تو جهنم؛ بابا د لامصب من اصن نمیدونم اون سیبی که ادم و حوا خوردن قرمز بوده یا سبز. از جهنم این دنیا می بریمون جهنم تو اون دنیا؟!
_ حالا چرا اینقدر مطمئنی میری جهنم؟
_ حاجی تو اصن میدونی جهنم چجور جاییه؟ من میدونم جهنم کجاست
امیرو بلند شد رو تخت نشست و ادامه داد:
اصلا تو تا حالا دیدی غلام سیبیلو بیاد سر اجاره خونه دو تا اتاق فکستنی تهدید کنه ننتو؟تن اون خدا نیامرزو تو گور بلرزونه؟ تو اصلا میدونی من چرا اومدم تو این کار؟ از دل سیری؟ خوشی زده بود زیر دلم گفتم برم ی چار تا جوون و بدبخ کنم سر بیس سالگی سرم بره بالا دار؟ نه حاجی
تو نمی فهمی حرف منو
امثال تو نمی فهمن
حاجی لبخند زد و گفت: من میفهممت امیر، واسه همینه میخوام کمکت کنم
امیر عصبی بلند شد و در حالی که طول و عرض اتاق و راه می رفت بلند داد زد: د نمی فهمی دیگه
اگه می فهمیدی که نمی اومدی دو روز بست جلو روی من بگی بیا ملاقات ننت، بیام چی بگم اصن؟ بگم منو دارن اعدام میکنن این بار آخریه که میبینین منو خدافظ؟
بگم ننه این شد آخر عاقبت امیرو؟ بگم بچت سر بیس سالگی زده یکی کشته حالا فردا قراره اعدام شن بیا منو تماشا ، آررررهههه؟
در حین حرف زدن صدایش هر لحظه اوج بیشتری می گرفت و همزمان با آره گفتنش لگدی به سینی صبحانه زد و سینی با صدای
به در برخورد کرد و تمام محتواتش بر روی موکت پخش شدند.

از صدای داد امیرو و صدای سینی پرت شده توی در، در باز شد و سرباز نگهبان به همراه دکتر کنارش ظاهر شدند.سرباز گفت: هوی چته وحشی؟حاج آقا چیکار کرد؟ طوریتون شد؟
حاجی سری تکان داد و با نگاهی با دکتر حرف زد و با سرباز بیرون رفتند. دکتر جای حاجی روی صندلی را گرفت و نگاهی به امیرو انداخت، کیف وسایلش را باز کرد و با نگاهش از امیرو خواست که روی تخت بنشیند
امیرو زیر لب گف: ن به اون روزی ک از درد داشتیم میمردیم هیچکی نبود ب دادمون برسه ن ب الان ک دکتر خصوصی هم داریم ..هیی زندگی
دکتر بر خلاف حاجی فرز بود، دست هایش با چالاکی این طرف و آن طرف می رفت امیرو را معاینه می کرد درجه می گرفت،گوشی می چسباند،گویی هوای اتاق برایش خفه بود و میخواست از آنجا زود تر در برود، شاید هم میترسید، بالاخره هر چه نبود امیرو قاتل بود، یک مامور را در حین عملیات کشته بود، کشتن یک دکتر، آن هم به سن و سال او، بدون هیچ وسیله دفاعی، بدون هیچ تمرینی، کاری نبود که از پسش بر نیاید
اما امیرو در فکر بود، جسمش آنجا بود اما روحش نه
از این خاطره روی آن خاطره می پرید، کسانی را به خاطر می آورد که نامشان را نمی دانست، جاهایی می رفت که مطمئن نبود قبلا آنجا بوده است یا نه
دقیقه ای بعد دکتر کارش را که تمام کرد برگه در آورد، امضا کرد و خلاص.
_ مطمئنی نمی خوای بگی؟ ببین پسرم! من با قاضی پرونده ات صحبت کردم، اگه همکاری کنی، همین لحظه آخر، لااقل یه تخفیف برات قائل میشن
_حاجی میدونی چرا همه اعداما رو قبل سحر تو تاریکی محض انجام میدن ؟
_چون توی قانون اینجوری ذکر شده
_د ن د، چون میخوان ما روز بعد و نبینیم و به فردا امیدوار نشیم؛ بعد شما ده ساعت مونده به اجرای حکم میخوای منو امیدوار کنی؟
_عزیزم امید واهی که من به شما نمیدم، من پرس و جو کردم، با کلی ادم صحبت کردم شما اصلا از اولش همکاری نکردی با این بندگان خدا، اگر یکم راه بیای باهاشون اینا هم که با شما پدرکشتگی ندارن، تازه خوشحال هم میشن
_ اصلا چه تخفیفی برای یه اعدامی قائل میشن؟ لابد حبس ابد؟
_ عزیز من ! پسرمن! از این دیوار به اون دیوار فرجه، حالا شما فکر فردات و بکن تا سال بعد خدا کریمه
_ نه دیگه حاجی نمیشه! شما می خواین من چار تا اسم بگم بعد بریزین تو خونه هاشون بگیرین کت بسته بیارینشون اینجا؛ اونم کیا رو؟ رفیقام و ، کسایی که وقتی هیچکی کنارم نبود هوامو داشتن! نچ حاجی، نمیشه، ما رفاقت حالیمونه
_ به فکرخودت نیستی لااقل به فکر خانواده ات باش، میدونی دو روز بعد چی به سرشون میاد؟ مادر بیچاره ات با چند تا بچه یتیم چی میکشه؟ بیا و به جوونیت رحم کن، اصلا میدونی هر وقت به امید دیدنت میاد اینجا و تو نمیخوای ببینیش اون بیچاره چه حالی میشه؟
_ حاجی حرف من همونه، داری خودتو خسته می کنی
_ بیا و توبه کن خودت و از این مخمصه خلاص کن
_ حاجی توبه چه ربطی به اعدام من داره؟ بعدشم حساب من و اون بالایی جداس، ما حرف هم و خوب می فهمیم، نیازی به توبه و این دفتر دستکا نداریم
_ چیه حاجی میخندی؟ نیشخند میزنی؟ بهمون نمیاد؟ آره دیگه از بس گفتن قاتل قاتل لابد؛ ولی حاجی همین یه کلام و میگم و بس؛ نمیخواستم بمیره، اصن مگه من چیکاره بودم اون وسط؟ هیچ کاره، دیدم تو سفره مون نون نیست با رفیقام دنبال یه لقمه نون، گفتن بیا اینجا وایسا اینم بگیر دستت، مراقب باش هر وقت ماشینی موتوری چیزی رد شد خبر بده بهمون، چه میدونستم میشه آلت قتل، دیدم پولش خوبه موندم تو همون کار، اون بنده خدا هم یهویی اومد مثلا خواست غافل گیر کنه که از دستم در رفت و تموم
_حاجی نگا عصر شد، نمیزاری من از اخرین روزم لذت ببرم، هعی میای رو مخ ما، لااقل یه سیگار بده دو تا پک بزنیم
_نمیدی نه؟
_ اکهیی
_ اصلا تو به خدا اعتقاد داری جوون؟
_ درسته زدیم یکی و کشتیم اما دیگه کافر نیستیم که، اونم گفتم که از دستم در رفت، نمیخواستم اینجوری شه
_ پس میدونی که چی شد آدم و جفتش اومدن رو زمین
_ اره حاجی میدونم، خودم گفتم قصشون و برات که، تو رو خدا حاجی بیخیال شو، یک پک سیگار بده بکشیم
_ بعد از اینکه شیطان ادم و حوا رو وسوسه کرد و اونا از میوه درخت خوردند، خداوند آنها را از مقامشان پایین آورد و در زمین قرار داد تا روز مرگ، اما آدم کلماتی را که از پروردگارش یاد گرفته بود بر زبان آورد که موجب پذیرفتن توبه اش شد، خداوند ارحم الرحمین است پسرم، مهربان است
_ حاجی ما با اوس کریم همه حرفامونو زدیم نگا بیرون هوا تاریک شد حاجی بیا بزار این دم آخری ما خودمون باشیم
حاج آقا با همان لبخند آرام آهی کشید و به سمت در قدم برداشت تا نصفه اتاق رفت و سپس برگشت، برگه ای با مهر و آرم زندان را با مدادی روی صندلی گذاشت و نگاهی به امیرو انداخت و از در بیرون رفت.
حاج اقا همیشه لبخند میزد، همیشه زندانیان را دوست میداشت، اما نسبت به امیرو مهری خاص رادر دل حس می کرد، این پسر بچه بیست ساله، با این چهره سبزه و استخوانی و موهای کم پشت، با آن لحن کشیده حرف زدنش جایی در قلبش باز کرده بود، نه می توانست حرف بزند و نه حرف نزند، نمی توانست بخوابد، فکر فردا صبح آزارش میداد، تا این لحظه امید داشت، امید داشت که امیرو از اعدام لااقل رهایی یابد، اما امیرو به قول خودش رفاقت بلد بود، اما افسوس چه رفاقتی!
پس از رفتن حاج آقا امیرو آرام و قرار نداشت، بلند میشد، راه می رفت، روی صندلی می نشست، نگاهی به برگه کاغذ می انداخت، مداد را در دستش می چرخاند و باز بر می گشت روی تختش و طاق باز دراز می کشید، به خودش قول داده بود محکم بایستد، اما آن موقع نمی دانست اینقدر سخت است، نمیدانست این که بدانی تا چند لحظه دیگر نفس نمیکشی، بدنت متلاشی می شود، بر روی چوبه دار می مانی تا مطمئن شوند نفست برنمی گردد چقدر سخت است. الان معنی تمام کلمات را می فهمید، معنی اعدام، قتل، قاتل را به خوبی می فهمید، خون در رگ هایش به آرامی حرکت می کرد، چهره اش آرام بود اما فقط خودش می دانست از درون چقدر ناآرام است، با خودش گفت یعنی تخفیف میدن؟
نمی دانست ساعت چند است، چقدر دیگر مانده تا بقول خودش خلاص شود، در سرش هیاهویی بر پا بود، آخر سر بلند شد کاغذ را برداشت، مداد را در دستش گرفت وبا دستی لرزان نوشت به نام خدا... .

ساعت چهار صبح، حاجی که آن شب به خانه خود نرفته بود از خواب پرید. کابوسی که دیده بود را به خاطر نمی آورد اما از عرق نشسته بر بدنش فهمید که خواب چه چیزی را دیده است.از نگهبان ساعت را پرسید وقتی پاسخ را شنید سراسیمه بلند شد لباس پوشید و با عجله شروع به دویدن کرد.از نگهبانی که در راهرو بود شنید: حاج آقا اعدامی ها رو بردن
حاج آقا وا رفت، حس کرد زانوانش توان ندارند
با ناله ای پرسید: همشون و؟
_ همشون و بردن حاجی، اون پسره امیرو هم این برگه رو هم داد به من که بدم به شما
حاجی برگه را گرفت، تای وسطش را باز کرد و خط زشت و درشت امیرو را دید، لبخند زد و گفت خطش هم مثل خودش است، پر ادعا.
امیرو نوشته بود:
به نام خدا
حاجی خدا پدرتو بیامرزه، کاری کردی این دم آخری بخوام رفیقامو لو بدم! هه
حاجی فقط یه چی ازت میخوام اگه میتونی بالاغیرتا، تا موقعی که این اصغر بزرگ شه، هر صبح ساعت شش و نیم، یه نون ببر دم خونمون، نزار ننم واسه یه نون بیوفته به گدایی.
خلاصه حاجی ببخشید اگه بد صحبت کردم باهات، تقصیر خودمون نیس، عادته دیگه
بابام خدا بیامرز یه چی می خوند قبل رفتنش
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
ناظر قلبیم اگر خاشع بود
گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
خلاصه حاجی؛ حلالمون کن! والسلام
" امیر خان"
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه بیت اللهی سلام و احترام
اینکه نویسنده تشخیص دهد کدام نقطه از داستانش میتواند انتخاب خوبی باشد برای شروع بسیار با اهمیت است .
شروع داستان میبایست جذاب و گیرا باشد، ذهن مخاطب را کنجکاو کند و سوال برانگیز باشد و یا با عدم تعادل همراه باشد همچنین این نکته وجود دارد که نویسنده در داستان کوتاه مجالی برای حاشیه رفتن و پرداختن به وقایع فرعی ندارد؛ به ویژه در شروع داستان، که بهتر است نویسنده، خواننده را به سرعت وارد جهان داستان نماید و به اصل ماجرا بپردازد ، البته این به این معنا است که خواننده بتواند متوجه شود که مسئله داستان چیست تا بتواند با آن همراه شود و خوانش آن را ادامه دهد و به معنای، لو دادن داستان و کم شدن تعلیق نمی باشد .
یک نویسنده ماهر به خوبی خواهد دانست که چگونه با جملات ابتدایی یا پاراگراف اول قلاب داستانی را بیندازد، به مسئله اصلی اشاره کند و همچنان تعلیق و جذابیت داستان را حفظ نماید.
به طور کلی همان طور که اشاره شد در داستان کوتاه نویسنده فرصتی برای حاشیه رفتن ندارد، بنابراین میبایست آنچه در داستان می آورد حتما کاربرد داشته باشد؛ به بیانی آنچه که وجودش برای داستان ضروری نیست بهتر است حذف شود به این ترتیب ضمن این که داستان شروعی گیرا پیدا میکند; به این نکته نیز توجه شده است که سراسر متن داستان به زیاده گویی دچار نشود و خواننده با متنی خوشخوان و گیرا رو به رو شود.
تفکر نویسنده در مورد آیات و احادیث یا متون دینی و تاریخی قابل ستایش است، این که نویسنده درباره این موضوعات تفکر میکند و آنها را به نوعی در اثرش به کار میگیرد یا اقتباس انجام میشود میتواند اتفاق خوبی باشد و به اثر عمق بخشد. در «ما زبان را ننگریم» نویسنده سعی در استفاده از مفهوم آیات و قصه های قرآنی در اثرش داشته است که این اتفاق خوبی است .
اتفاق خوبی دیگری که در «ما زبان را ننگیرم» می افتد این است که نویسنده به داستان پردازی توجه داشته است، «ما زبان را ننگیرم» قصه دارد و این اتفاق با اهمیتی است. لازم است نویسندگان به قدر کافی به این موضوع توجه داشته باشند، وقتی مخاطب اثری را به عنوان داستان انتخاب میکند از آن انتظار قصه گویی دارد که این اتفاق در «ما زبان را ننگیرم» افتاده است .
اما در مورد شروع داستان؛ شروع داستان با توصیف همراه است نویسنده به توصیف اتاقی که شخصیت اصلی در آن حضور دارد میپردازد و اتفاقا در بخشهایی به جزئیاتی پرداخته شده که این جزئیات باعث شده است خواننده در بعضی بخشها تصاویر را به خوبی ببیند، این خوب است. نویسنده میبایست آن چه را در ذهن دارد به شکل تصویر برای خواننده نمایان سازد و صحنه خلق کند. «ما زبان را ننگیرم» در شروع میتواند گیراتر و بهتر باشد. در این داستان عدم تعادلی اتفاق افتاده است که نویسنده می‌توانست از آن بهره ببرد و شروعی جذاب و گیرا بسازد. وقتی چنین پتانسیلی در داستان وجود دارد چرا داستان با توصیف در و دیوار یک اتاق آغاز شود؟ می‌توان به نویسنده پیشنهاد کرد که چندین شروع برای این داستان به شکل آزمایشی بنویسند، خواهند دید که چندین نقطه در این داستان وجود دارد که میتواند برای یک شروع گیرا مناسب باشد و داستان شروعی جذاب‌تر، نسبت به قبل داشته باشد.
نکته دیگر توجه به پرهیز از زیاده‌گویی در داستان است ما زبان را ننگریم میتواند کوتاه تر از ارائه شود . بهتر است که نویسنده داستان را هرس کند و شخصیتها و اتفاقهای داستانی و اصلی را با پرداختی موثرتر در داستان بیاورد. به عنوان مثال نویسنده میتواند توضیحات غیر ضروری در روایت و قصه را حذف نماید. هچنین در دیالوگها؛ دیالوگ باید پیش برنده داستان باشد و اطلاعات تازه‌ای به خواننده دهد. در بخشهایی که این اتفاق نمی‌افتد و دیالوگ‌ها به حرفهای معمولی یا تعارفات می‌گذرند بهتر است که نویسنده اقدام به حذف نماید.
نکته دیگر در مورد محتوای داستان; وقتی نویسنده از آیات یا احادیث یا ارجاعات برون متنی در داستان استفاده می‌نماید لازم است که توجه شود این موارد به شکل زیرپوستی و غیرمستقیم در داستان آورده شوند و خواننده خود به کشف آنها در خلال داستان برسد. به این ترتیب داستان دچار شعارزدگی نیز نخواهد شد.
سرکار خانم فاطمه بیت اللهی شما نویسنده جوانی هستید. بیست و یک سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی. شما فرصت‌های بسیاری پیش رو خواهید داشت و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. مطالعه فراوان رمان و داستان کوتاههای موفق و آموزش تکنیکهای داستان‌نویسی قطعا به ارتقاء آثار بعدی شما کمک خواهد کرد. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم.
موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت